3 087
订阅者
+124 小时
-87 天
-2630 天
帖子存档
3 087
معصوم جبارپور
سنی سئویرم
سنی سئون آدام_
بیر گون سنی سئون بیریسی
سنی اونوداجاق!
سئومک
آن،
ثانیه لر ایچینده
باشلانان آن
اؤلور.!
بیلمیرم
اممااونودولورسان...
گون سایار دئییر
اؤلوموندن قیرخ گون گئچیب...
3 087
مهماندار لبخند نزد
دانشجو نامه را نخواند
هنرپیشه نقشِ شاهزاده را بازی نکرد
بازرگان به جلسه نرسید
مرد همسرش را ندید
خانمِ معلّم عینکش را بر چشم نگذاشت
دختر خانمِ فارغالتحصیلِ دانشگاه
کارِ جدیدش را شروع نکرد
مردِ عاشق به جشنِ تولّدِ معشوقش نرسید
وکیلِ دعاوی از موکّلش دفاع نکرد
بازنشستهای سرِ جایش نبود
دختربچّه بیش از این سؤال نکرد
هواپیما فرود نیامد...
***
باران
«باران آنچنان بارید که دریا خیس شد.»
کامو
باران
باران
باران
میگستراند قلبم بالهایش را
بهرِ بارانش
بوسهای نقش میزند
بر لبهای نور
پس آنگاه ماهاش
از بوسۀ نور زاده میشود
ماه
ماه
ماه
ماه در سایه
و در زخمِ شعرم سهیم میشود
فرقی نیست بینِ عشق
و زخمِ شعر
فرقی نیست بینِ خونم
و حبابهای هوا
فرقی نیست بینِ قلبم
و کیسۀ بابا نوئل
فرقی نیست بینِ من
و ققنوس
فرقی نیست...
خونم سیلی است از گنجشکهای سربُریده
کبوتری
آمارِ خونم را گرفت
پس ای باد!
خود را با مرگم بپوشان
حالا که سرِ هر مسیری
خدایی تاب میخورد
بینِ آب وُ آتشم...
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
3 087
برگردانِ پنج شعر از دنیا میخاییل(1965، عراق)
ستّار جلیلزاده
«دنیا میخائیل» شاعرِ آشوریتبارِ عراقی، در سال 1965 در بغداد بهدنیا آمد. از کودکی به سُرودنِ شعر علاقمند بود و بسیاری از اشعارش در مجلّههای عراقی و عربی منتشر میشد. در دهۀ هشتادِ میلادی قرنِ گذشته در خیلی از جشنوارههای ادبیِ شعر مشارکت داشت و انتشاراتِ «آمالالزهاوی» اوّلین مجموعه شعرش، «خونریزیِ دریا» را در سال 1986 چاپ کرد که در صفحۀ اهدایی آن چنین مینویسد: « تقدیم به هیچ، زیرا هیچ تنها چیزی است که مرا میفهمد؛ از هیچ، همه چیز آغاز میشود» وی به زبانِ انگلیسی و عربی شعر میسُرود و در دهۀ نودِ میلادی به آمریکا مهاجرت کرد و موفّق شد در آنجا فوقِ لیسانسِ خود را در رشتۀ شرقشناسیِ دانشگاهِ «وین ستیت» در سال 2001 کسب کند.
فعّالیتِ ادبی: دنیا میخائیل، جوایزِ ادبی بسیاری را نیز به دست آورد، از جمله جایزۀ کریسبی برای ادب و هنر سال 2003 و جایزۀ کتابِ عربی آمریکایی به خاطرِ مجموعۀ شعرِ «یادداشتهای روزانۀ موجی بیرون از دریا» و نیز جایزۀ حقوقِ بشر برای آزادی قلمِ سازمانِ مللِ متّحد برای مجموعۀ شعرِ «جنگ جدّی عمل میکند»
وی از آن گروه شاعرانی است که شعر را با درایت و آگاهی و به طورِ ریشهای دنبال میکند و در آخرین مجموعهاش نشان میدهد که شاعری ضدِّ جنگ است و از انسان و دردِ بزرگش «جنگ»، اشعاری میسُراید که تخیّل و واقع را با هم درمیآمیزد. دنیا میخائیل اکنون در ایالتِ میشیگانِ آمریکا زندگی میکند و به تدریسِ زبانِ عربی در مدارسِ ابتدایی مشغول به کار است.
آثار: مزامیز غیاب 1993، روزانههای موجی بیرون از دریا 1995، در آستانۀ موسیقی 2000، جنگ جدّی عمل میکند 2001، خونریزیِ دریا، شبهای عراق 2004
در ادامه، برگردان پنج سُرودۀ این شاعرِ ضدِّ جنگ به فارسی تقدیمِ خوانندگان میشود.
جنگ جدّی عمل میکند
چقدر جدّی است جنگ
و پُر جنب وُ جوش
و ماهر!
از سپیدۀ صبح، آژیرها را بهصدا درمیآورد
آمبولانسها را به همهجا روانه میکند
جسدها را در هوا میپراکند
برانکاردها را به سمتِ زخمیها میغلتاند
و از چشمِ مادران بارانی اشک میطلبد
خاک را زیروُرو میکند
فراوان چیزهایی
از زیرِ آوارها بیرون میآورد
چیزهایی جامد و برّاق
چیزهایی کبود که هنوز نبض میزنند
با پرسشهای زیادی که به ذهنِ کودکان مینشیند
با موشکها وُ آتشبازی در آسمان،
خدایان را تسلّی میدهد
مینها را در کشتزارها میکارد
و گودالها وُ حبابهای آّب را درو
خانوادهها را وادار به مهاجرت میکند
همزبان با مردانِ دین،
به شیطان دشنام میدهند
(بیچاره دستش هنوز از کار در آتش درد میگیرد)
جنگ امّا کارش را شب وُ روز ادامه میدهد
به دیکتاتورها در خطابههای بلندشان الهام میدهد
و به ژنرالها مدال میبخشد
و به شاعران خوراکی برای سُرودن
در ایجادِ کرانههای ساختگی شریک میشود
برای مگسها خوراک تهیّه میکند
صفحههایی به کتابِ خونینِ تاریخ میافزاید
بینِ قاتل و مقتول فرقی نمیگذارد
عاشقان را نامهنگاری
و دخترانِ نوجوان را انتظار یاد میدهد
روزنامهها را از مطالب وُ تصاویر پُر
نقشِ تازهای برای یتیمان ایفا میکند
سازندگانِ تابوت را فعّال
و خاکآلود میکند دوشِ گورکنان را
لبخندی بر چهرۀ پیشوا نقش میزند
این جنگ جدّی عمل میکند
بیهیچ بدیلی
با این همه، هیچ کس،
هیچکس،
حتّی به کلمهای نمیستایدش.
***
کفّاش
کفّاشِ ماهر
تمامیِ عمر بر میخها میکوبد
برای پاهای مختلف
پاهایی که روانهاند
پاهایی که فُرو میروند
پاهایی که دنبال میشوند
پاهایی که میدوند
پاهایی که لگدکوب میشوند
پاهایی که میشتابند
پاهایی که تعقیب میکنند
پاهایی که سُر میخورند
پاهایی که نمیجُنبند
پاهایی که میلرزند
پاهایی که میرقصند
پاهایی که برمیگردند
پاهایی...
زندگی مُشتی میخ است در دستِ کفّاش.
***
بابا نوئل
بابا نوئل با ریشِ بلندش
بهسانِ جنگ بلند وُ با لباس سرخش
تبسّمکنان رو در رویَم ایستاد
و از من خواست تا چیزی طلب کنم
گفت: تو دخترِ خوبی هستی
برای همین به تو عروسکی میدهم
سپس چیزی به من داد شبیهِ شعر
و آنگاه که مردّد شدم...
به من اطمینان داد: نترس کوچولو من بابا نوئلم
بینِ دخترها زیبایی پخش میکنم
مگر تا به حال مرا ندیدهای؟
گفتم: امّا بابا نوئلی که من میشناسم
با لباسِ ارتشی
هر سال شمشیرهایی سُرخ وُ عروسکهایی برای یتیمان
و دست وُ پاهایی مصنوعی
و تصاویرِ مفقودشدگان را بینِ ما پخش میکند
که آنها را میآویزیم روی دیوارها.
***
کارهای تکّهپارهشده
بعد از ساعتی تأخیر
هواپیما با سرنشینانش پرواز کرد
3 087
تانینمیش آذربایجان شاعری «ناصر داوران»ین «هردن یالان دانیشیرام» آدلی یئنی شعر مجموعهسی یاییلدی. ۱۴۰ صحیفهدن عبارت بو شعر مجموعهسینه شاعرین ۵۸ شعری و «ادبیات سئونلر گروهو»نون مدیری جناب کریم قربانزادهنین شاعرله آپاردیغی مصاحبهنین متنی داخیلدیر.
«هردن یالان دانیشیرام» عنوانلی شعر کیتابینین ناشری موللیفین اؤزو، صحیفه دوزنی و گرافیستی ایسه «روشن نوروزی» و «شیوا بابابیگی»دیر. کیتاب ۵۰۰ تیراژدا و هر نوسخهسی ۲۰۰۰۰۰ تومن قیمتینده ساتیشدادیر.
ادبیات سئونلر اوخوجوسو بول اولسون دئیه ناصر معللینه یئنی قلم نائلیتی آرزو ائدیر.1403,8,15
3 087
ادبیات سئونلر عاییله سینه بیر تحفه
دانشنامه مطبوعات آذربایجان
تالیف:سعید جلیلی
ناشر:انتشارات مهد آزادی تبریز
294صفحه
لوطفن بوردان ائندیرین
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
3 087
ادبیات سئونلر عاییله سینه بیر تحفه
دانشنامه مطبوعات آذربایجان
تالیف:سعید جلیلی
ناشر:انتشارات مهد آزادی تبریز
294صفحه
3 087
علی_جوادپور
پاییز_یاغیشی
بیر بولود قیوریلیر گؤی اوزلرینده
هارداسا بیر یارپاق سوزالیر بلکه
یوخوسو پوزولور دنیزلرینده
هارداسا بیر مئشه آزالیر بلکه
پاییز ناغیللارین ساری گلینی
گؤیلر قورشاغیلا باغلار بئلینی
تؤکور دورنالاری یارپاق تئلینی
اللری اللردن اوزولور بلکه
یاغ پاییز یاغیشی یاغ نارین – نارین
یاشیل ایسته ییسن بو سون باهارین
روحوندا یاشیللیق یاشادانلارین
طالعی یاغیشلا یازیلیر بلکه
قایتار بو چایلارین پئریکمیش گوجون
داشی بو ائللردن پاییزلیق کؤچون
گوللر گوللویینه قاییتماق اوچون-
دنیزلر گؤیلردن سوزولور بلکه
سن اول یاغیشلارین داها گؤیچه یی
بیتیر بورچالیدا تبریز چیچه یی
کاماندار سازینین گوموش لچه یی
بوتون سینه لره دوزولور بلکه
باشیمدا دلی سوو بیر آرزو گزَر
آرزیم آرزیسینا تامارزی گزَر
گؤیلردن تؤکولور دئیه سن خَزَر
دونیامیز پاکلانیر دوزه لیر بلکه!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
3 087
راحا_محمد_سینا
پیراهن سپیدت
همیشه دامان فرشته ایست
که یک پرنده؛ در ابرهای آن گم میشود
***
ترا که مینامم
آنجا فراتر از لهجههام
زخمی آغاز میشود
که زخم خنجر نیست
زخم خیالهای کبود منست
وقتی که صدا و انتظارت را
بر گلوم میپیچم
و در ابر غش میکنم
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
3 087
✍️ :ماحمود دالغا
رویا کیمی گلدی، گئتدی!
حسرت سالدی اورهییمه
گؤز یاشلاریم آخار ـ آخار
داغ دوشوندن، آشدی گئتدی.
دئدیم:
- بلکه، گلر بیر گون!
گونلر گلدی، آیلار گئتدی.
آرزو قالدی اورهییمده.
دئدیم:
ـ نئییه گلدی، نئییهگئتدی؟
بلکهده بیر ناغیلایمش!
اوشاقلیقدان قالیب منده
بو ناغیلی، کیم سؤیلهدی؟
ناغیل کیمین، ناغیلیایمش؟
درد گلنده اورک سیزلار،
فیکر گئدر مین بیر یئره!
آدام بیلمز درد هارداندیر،
جانی یانار،
یانار،
سیزلار!
کؤنولده قان، دامجی ـ دامجی
دامار گؤزدن، یاغیش یاغار،
یاغیش یاغار،
یاغیش یاغار...
تک اوتوروب، اؤز ایچینده
سئیره گئدر آدام آخشام
گؤز ایسلانار،
گیزلی، گیزلی
سوسار آدام آخشام، آخشام.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
3 087
رحیم گوزل
یئنه آخشام،
یئنه پاییز،
یئنه یالقیز!
یئنه سنین نه آغرین وار،
تک باشینا، اییده لیکده؟..
گوزلرین
قان چاناغینا چئوریلمیش؛
اوره یینده
قوور ائیله ین یارالارین رنگیندن می؟
یا شَفَقین
خزل اولموش یاپراقلاردا یانسی سیندان،
هانسی سیندان؟..
یازیق شاعیر،
سن، هئچ، باهار گوردون مو؟!.
2
او، چوخدان اوتموشدو...
آنجاق،
عطری ایله - پاییز یئلی گولَشیردی
َ- کوچه ده -
یولجولار
باهاری آختاریردیلار!..
3 087
حافظ در شعری کوتاه، بُلندای عصری را که در آن زندگی میکند به تصویر میکشد. لحنِ شعر، خواننده را به دقایقِ اضطرابی میکشاند که شاعر درگیرِ آن است، و این اضطراب در خواننده گُسترده میشود تا اقیانوسی که شاعر وعدۀ دیدارش را سامان میدهد. تمامِ اضطرابها تنها در ساحلِ «اقیانوس» است که تسکین مییابد.
***
آری، شاعر در تمامِ شعرهایش بازتابِ تعاملِ درون و بیرون است. آنچه در حوزۀ زیستِ شاعر میگذرد، در او بازتاب مییابد و او پس از درونیکردنِ رُخدادها و تأثّراتِ بیرونی، آنها را به جامۀ کلام میآراید و با مخاطب در میان میگذارد. دراین بیان، شاعر به هیچ تصنّعی متوسّل نمیشود. صداقت کلیدِ بازنماییِ آن چیزی است که در شاعر میگذرد:
«پروانه/ رنگِ بالهایش را از یاد بُرده است/ پرنده/ آوازش را بهیاد نمیآورد/ دعا کنید/ سطرهای عاشقانه/ از یادمان نرود.» (ص83)
"«به رؤیای پرندهها کاری نداشته باش/ فعلاً/ دنبالِ چند واژۀ روشن باش/ و جُرعهای که از کفِ دستانت مینوشم.» (ص 85)
«از پلّههای سنگی/ هراسان بالامیروند زنها/ و دستمالهای خیس را/ در مُشتهایشان میفشارند/.../ گُناهکارانِ کوچک را/ با مُچهای تحقیرشده/ از پلّهها پایین میبرند/ سربازی که بر لبۀ کلاهش/ جای مختصری برای خطّهای پایانیِ انتظار باقی مانده است/ کلیدِ دستبند را بر نردههای فلزّی میکشد/ و نُتهای شکسته را/ زیرِ پای زنها میریزد/.../ کلمات، اشکها، دروغ/ و بوی تندِ سیگاری نامرغوب/ قدّیسان و گُناهکاران را/ در پسزمینهای مِهآلود مَحو میکند/ امروز یکی از زیباترین روزهای اردیبهشت است.» (ص88،89)
«و گاهی هم/ پای صحبتِ زنی نشستهام/ که موهایش را/ از تماشای باد ندزدیده است/.../ باید دوباره شروع کنم/ و فرض کنم که اوّلِ صبح است/ و همسرم آن سوی میز ایستاده/ و فنجانِ قهوه را.../ باورکنید من وُ همسرم- هیچکدام-/ اهلِ قهوه وُ/ فنجان وُ/ اینکه پاییز با درختها سخن گفته است یا میگوید/ نبودهایم/ و نیستیم/ امّا پنهان چرا؟ پَسین وُ پگاهی، گاهی/ زیرِ آسمانِ خودمان نشستهایم وُ گفتهایم/ این لکّۀ ابر/ -مثلاً/ شکلِ پریشانی دارد/ و ما هیچ اسمی نمیتوانیم روی آن بگذاریم.» (مثلِ پاییز)
سرچشمۀ شعرها: کتاب «گزینۀ اشعارِ حافظ موسوی»، انتشاراتِ مروارید، چاپِ اوّل، سال۱۳۹۳
«هنر» نغمهای است كه برای بشريّت سُروده میشود، اهرمیست كه بشريّت را به جلو میبرد، انعكاسی از واقعيّتهای زندگیِ اجتماعیِ مردمیست كه هنرمند در ميانِ آنها زندگی میكند.
آنتوان چخوف
3 087
شاعر در شعرِ «باران» تصویرِ زیبا و دردناکی از وضعیّتِ اجتماعی که زنان را احاطه کرده است ارائه میکند: «باران/ نامهای باستانی را/ از کاشیِ کوچهها وُ خیابانها/ شُسته است./ عاشقان/ از خوابهای ناتمام/ نومید و شرمْسار/ باز میگردند.» و ادامه میدهد: «و من/ در این دقایقی که نه باران میبارد وُ/ نه هوا سرد است،/ نگرانِ آمدنت هستم.» و این نگرانی را با دلواپسی دیگری درهم میآمیزد: «ما را چگونه خواهی شناخت؟!»
شاعر، محبوب را منفعل مینمایاند که پس از پاکشدنِ نامها از کاشیها، ممکن است قادر به یافتنِ راه و شناختنِ «ما» نباشد. نمادی از وضعیّتِ اجتماعیِ تحمیلشده بر زنان. در این دقایقِ اضطراب و تعلیق، ظاهراً به فکرِ شاعر هم نمیرسد که او نیز نیمۀ دیگری از ماست که میتواند به قطبنمایی مجهّز باشد که جهتهای جغرافیایی را نشان دهد و هم به حافظهای قوی که توانِ بازشناسیِ چهرههای «ما» را داشته باشد، از این رو غمگنانه و منفعل به او پیشنهاد میکند: «با این همه، اگر آمدی/ مانتوی بلند و ضخیمی بپوش/ موهایت را پنهان کن/ از بابِ احتیاط/ چتری هم بردار/ من/ نگرانِ آمدنت هستم.»
این نه نشانۀ غفلتِ شاعر از توانمندیِ زنان، بل بازنماییِ وضعیّتی است که آگاهانه زنان را به این سمت وُ سو میراند. (باران-51) شعر مُهرِ سال 1373 را دارد و از دریچۀ امروز که نگاه کنیم، میبینیم کسی را که شاعر نگرانش بود چون سواری شیراوژَن سپهرِ اجتماعی و سیاسی را دچارِ دگرگونیِ تاریخی کرده است. سی سال از لحاظِ تاریخی زمانِ زیادی نیست، امّا از بُعدِ تحوّلِ سوژه شاهکار تحوّلاتِ همزمانِ فرد و جامعه است.
حافظ در شعرِ «کودکان نیستند» باز به دختران و مزرعه و مادر رو میکند: «کنارِ رودخانه/ شانهای شکسته جا مانده است/ رودخانه امّا/ بوی تنِ دخترانِ جوان را نمیدهد/ باد با دستِ خالی، از گندمزاران تُهی برمیگردد/ کنارِ رودخانه مینشینم/ امّا هنوز نمیدانم/ دختران/ با موهای شورِ چسبیده بر گونههاشان/ چه وقت از مزرعه برمیگردند/ و انحنای خستۀ اندامهایشان را/ در آب رهایم میکنند.»
شاعر از دختران که همان جوانیِ مادر است، راهی به یادِ مادر که : «باغی پُر از بوتههای پونه و ریحان/ در صدایش سبز میشود.» باز میکند و با حسرت از پریشانیِ نهر به خود نهیب میزند: «من این نهرِ پریشان را چگونه مرمّت خواهم کرد/ تا باغ/ در صدای مادرم/ سبز بماند!» امّا سیلیِ این واقعیّت گوشِ جانِ شاعر را مینوازد که: «مادرم رفته است/ کودکان نیستند/ دخترانِ جوان به رودخانه بر نمیگردند» و «باد» این بار «در باغهای تُهی/ مویه میکند...»
حافظ در شعرِ «از ستارهها» در حالیکه خود راهی ستارههاست به دلدار توصیه میکند: «ازستارهها دورتر نمیروم/ تو همین جا منتظر باش/ به گنجشکها گفتهام/ هوای دلتنگیات را داشته باشند/ تا من برگردم.» هویّتِ مردانه و درخواستِ انفعال و انتظار در این شعر هم موج میزند: «جایی میانِ همین ستارهها/ چشمهایست/ پوشیده از علفهای نقرهای/ مگر تو نمیخواستی زیرِ ماه بنشینی/ و درخت و گربهها و شیروانیهای نقرهای را تماشاکنی؟/ ماه/ از آبِ همین چشمه نوشیدهاست/ که این همه مهتابیست/ کنارِ پنجره منتظرم باش!»
توضیحی وجود ندارد که چرا باید من بروم و تو منتظر بمانی، آنهم با وجودِ اینکه میخواسته زیرِ نورِ ماه درخت و گربهها و شیروانیهای نقرهای را تماشا کند، امّا شاعر با درکِ محدودیّتهایی که «او را» فراگرفته است، از او میخواهد دراین سفر همراهِ او نباشد و از این همه خواسته دست بکشد و «کنارِ پنجره» منتظرش باشد.
در شعرِ سیب(ص79)، شاعر با تصویری زیبا به وسوسۀ اوّلینِ آدم میپردازد: «سیبی که در نگاهِ تو میچرخد/ آدم را وسوسه میکند./ بیا از این جهنم فرارکنیم!/ اندازۀ همین یکی دو سطر فرصت داریم/ از تیررسِ نگاهِ این فرشتهها دور شویم/.../ باید شتاب کنیم/ امّا تو... باید مواظبِ موهایت هم باشی/ شاخههای این درختهای کنارِ خیابان/ گیره از موی دختران میربایند.»
وسوسۀ سیبی که در نگاهِ معشوق می چرخد، وسوسهای کامْجویانه نیست. شاعر با دریافتِ بُغضِ معشوق، رِندانه جای بهشت و جهنم را عوض میکند و به جای گُریز از شیطان، از فرشتهها میگریزد و وعده میدهد: «بهشت که نه/ نیمکتی را نشانِ تو خواهم داد/ که مثلِ یک گُناهِ تازه/ وسوسهانگیز است.» تصویرِ موقعیّت، وسوسۀ رهایی، و گُریز از جهنمی که فرشتهها فراهم آوردهاند.
محبوب گاهی تنها مَحرَمِ شاعراست: «این سطرها را برای تو مینویسم/ با هیچکس/ حتّی کلامی از آنرا فاش مکن/ من هم کلیدِ زبانم را/ بعد از نوشتنِ این شعر/ به اقیانوسی خواهم انداخت.» او درفضایی که «و چشمهایی که چشم ندارند دیدنِ ما را/ در پیِ ما هستند»، با اعلامِ آنکه: «من راهِ ناشناختهای را میدانم»، عجولانه میگوید: «فرصت کم است/ دیدارِ ما/ کنارِ همان اقیانوس.»
3 087
در موضوعِ «زن» در اشعارِ معاصر، بسیاری قلمزدهاند. به تاریخچۀ حضورِ زنان پرداختهاند و موضوع را از زوایای گوناگونی موردِ تحلیل و بررسی و وارسی قرار دادهاند. هدفِ من دراین نوشتار، پرداختن به این عرصۀ بسیار گُسترده نیست، چون نه سوادِ آنرا دارم و نه توانِ آنرا. حتّی به مقایسۀ توجّۀ حافظ موسوی به زنان با نگاهِ شاعرانِ دیگر به مثلِ شاملو، حمید مصدّق و... یا آنچه از دیگران در ذهن و حافظه دارم، کاری نداشتهام. موردِ مراجعۀ من صِرفِ اشعارِ حافظ موسوی در گزیدۀ اشعارش بوده و حتّی شعرهای بعدی او را هم که جَسته گُریخته در نشریات و فضای مجازی خواندهام، مدِّنظر قرار ندادهام.
«زن» در شعر و ذهنِ حافظ موسوی «بُتِ عیّارِ» ادبِ کلاسیک نیست. شاعر در ماوراءِ واقعیّت و دنیای خیال به خصوصیّاتِ مینیاتوریِ زن نمیپردازد. زن در شعرِ حافظ موسوی موجودی است خاکی و در محیطِ زیستِ شاعر کار و فعّالیت و زندگی میکند و از مصایب، رنجها، شادیها و حسرت و اندوهانِ همسانِ شاعر برخوردار است. حافظ موسوی زن را در موقعیّت تصویر میکند. علائق و احساساتِ خودش را در همین موقعیّتها با خوانندۀ شعرش درمیان میگذارد و داوری را به مخاطب میسپارد. موقعیّتهایی که شاعر به تصویر میکشد، مطلق و منحصر نیست. صدها و حتّی هزارها نمونۀ زیسته را خودِ مخاطب و خوانندۀ شعر میتواند شاهدِ مثالِ حافظ موسوی بیاورد.
«بانوی من/زنی ست میانسال/ که ردِّ پای خورشید و/ رنج و/ کار/ بر چهرهاش/ خطوطِ متانت را/ ترسیم کرده است.» این بانو جوانیِ گُمکردۀ خود را هر بهار «در لابهلای گِل وُلای/ در بجار» میجوید. (بانوی من 1-21)
گاهی بانوی شعرِ حافظ موسوی «خُردینه دختری است/ که آفتاب وُ/ گُل وُ/ دشت وُ/ عشق را/ با دستهای کوچکِ خود نقش میزند.» (بانوی من -2، 23)
بانوی شعر ِحافظ موسوی گاهی هویّتی چندلایه دارد که ذهنِ مِهآلودِ شاعر را به پُرسش وا میدارد آیا «صبح، که میروید از تهِ جالیز/ آب، که میجوشد از دلِ چشمه/ مه، که فرو میرود به گودیِ درّه/» اینکه «داس به دست» میگذرد زن است یا «روحِ پریشانِ دختری که مغولها/ گوهری از دامنش به فتنه ربودند»؟
شاعر از ابرازِ حیرانیِ خود اِبایی ندارد و به بازخوانی مکرّرِ تاریخ میرسد: «شاخۀ نورس که لرز میکند از باد/ موی پریشانِ کیست در کف این باد؟!/ کیست فرو برده چنگ به گیسو/ درپسِ این کوه/ کیست که این مویه را نهاده در دهنِ باد؟!» (صبح که می روید،24)
شاعر گاهی ردِّ پای بانوی شعرش را دنبال میکند: «در را که باز کرده بودم/ بر روی هِرّه/ گلدانِ یاس بود وُ/ شمعدانی وُ/ یک ردِّ پای مِهآلود...» و از خویشتن میپرسد: «که آب داده به گلدانها؟!/ که خوانده بود/ در گوشِ یاسِ من/ به زمزمه/ شعری سپید را/ در گوشِ شمعدانیِ من/ یک ترانۀ سُرخ؟!../.../ یک جای پای اثیری/ پیچیده بود و من امّا/ از هوش رفته بودهام انگار///» (ردِّ پا،30)
بانوی شعرگاهی لحظاتِ رؤیایی شاعر را سامان میدهد: «پیشانیام که خیس شد از حوله، گفت/ - تب کردهای!/ و من هنوز میدویدم/ خیسِ عرق شدهبودم/ و فاصله/ -فاصلهی اندک-/ مثلِ همیشه کِش میآمد وُ/ هرگز تمام نمیشد.» (انگار برف،33) و این رؤیا گره میخورد به تخیّل: «تا سیب از کفم بلغزد وُ/ من ردِّ رود را/ با پیچ وُ تابِ کودکانه/ پی بگیرم وُ/ بُگریزم/ انگار عکسِ تو در آب/ دستِ شعبده بود./ تو برکدام سنگ ایستاده بودی و میخندیدی؟!" (تا سیب از کفم، 35) و در عالمِ واقع، وقتی که این بانو غمگین میشود «مِه از تمامِ درّههای جهان» سوی خانۀ شاعر میآید و «آرام آرام/ اتاق، آشپزخانه، میز/ و ما، همه/ محاصره میشویم/ در رطوبتِ مِه/ و بعد/ باران/ قطره قطره» به پای بانو میافتد.(غمگین که میشوی، 38).
در شعرِ حافظ، آنجا که سخن از رَمیدنِ اسبِ سرکش و سوار میشود، زنها در عزای مردان «کنارِ جوی مینشینند وُ/ رختهای خونیُ مردان را/ چنگ میزنند» در متن قرار میگیرند و با فاصلهای بعید از تصویرِ زنهایی که در قابهای مینیاتور غرقه در شراب وُ شادی به تصویر کشیده میشوند، با فاجعه همراه میشوند. (این اسبِ رَمکرده، 46).
بانوی شعرِ حافظ موسوی، انتظار را به روشِ خود تجربه میکند. شاعر با تصاویری از اشیاء و واقعیّتهای عینی پردۀ درونِ بانوی شعر را کنار می زند: «پرده را کنار میزند وُ/ کوچه را میپاید/ در کوچه هیچ کسی پایِ آمدن ندارد/ همۀ پاها میروند وُ/ به جوی بیسرانجامِ خیابانها میریزند/ چرا نمیآیی؟!»
شاعر در همۀ شعرها از زبانِ خود سخن میگوید. در هیچ شعری به جای زن نمیاندیشد.
3 087
زن در اشعارِ حافظ موسوی
داود جلیلی
در شعرِ حافظ، آنجا که سخن از رَمیدنِ اسبِ سرکش و سوار میشود، زنها در عزای مردان «کنارِ جوی مینشینند وُ/ رختهای خونیِ مردان را/ چنگ میزنند»، در متن قرار میگیرند و با فاصلهای بعید از تصویرِ زنهایی که در قابهای مینیاتور غرقه در شراب وُ شادی به تصویر کشیده میشوند، با فاجعه همراه میشوند.
مدّتی بود که «گزینۀ اشعارِ حافظ موسوی» به کتابِ بالینیِ من تبدیلشدهبود. هرگاه که فرصتی دست میداد فالْگونه صفحهای را بازمیکردم و از خواندنِ شعری لذّت میبُردم. دراین کلنجار با گزیدۀ اشعار و بَسامدِ بالای حضورِ «زن» در بسیاری از شعرها- بهویژه شعرهای مجموعۀ «دستی به شیشههای مِهگرفتۀ دنیا»، این موضوع که حافظ در شعرش چه برخوردی با «زن» دارد، فکرم را به بازخوانیِ دوباره و چندبارۀ کتاب کشانید.
3 087
زن در اشعارِ حافظ موسوی
داود جلیلی
در شعرِ حافظ، آنجا که سخن از رَمیدنِ اسبِ سرکش و سوار میشود، زنها در عزای مردان «کنارِ جوی مینشینند وُ/ رختهای خونیِ مردان را/ چنگ میزنند»، در متن قرار میگیرند و با فاصلهای بعید از تصویرِ زنهایی که در قابهای مینیاتور غرقه در شراب وُ شادی به تصویر کشیده میشوند، با فاجعه همراه میشوند.
مدّتی بود که «گزینۀ اشعارِ حافظ موسوی» به کتابِ بالینیِ من تبدیلشدهبود. هرگاه که فرصتی دست میداد فالْگونه صفحهای را بازمیکردم و از خواندنِ شعری لذّت میبُردم. دراین کلنجار با گزیدۀ اشعار و بَسامدِ بالای حضورِ «زن» در بسیاری از شعرها- بهویژه شعرهای مجموعۀ «دستی به شیشههای مِهگرفتۀ دنیا»، این موضوع که حافظ در شعرش چه برخوردی با «زن» دارد، فکرم را به بازخوانیِ دوباره و چندبارۀ کتاب کشانید.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
