شعر وادب و سخن بزرگان
前往频道在 Telegram
بهترین اشعار ناب اسلامی ،عارفانه،ادبی،اخلاقی؛و عاشقانه را دراین کانال ببیننده باشید ارتباط با ما 👇👇 @Sharamherati https://t.me/joinchat/AAAAAEOgNO4KfOheHdVrBQ
显示更多1 885
订阅者
-124 小时
-47 天
-1730 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+51
在0个频道中
六月 '26
+49
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+26
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+19
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+46
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+30
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+66
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+58
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+54
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+49
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+60
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+65
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+48
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+93
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+86
在2个频道中
Get PRO
三月 '25
+62
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+104
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+69
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+84
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+98
在2个频道中
Get PRO
十月 '24
+73
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+80
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+97
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+139
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+134
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+144
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+153
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+128
在4个频道中
Get PRO
二月 '24
+181
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+293
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+231
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+187
在3个频道中
Get PRO
十月 '23
+165
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+125
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+157
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+101
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+149
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+84
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+102
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+63
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+85
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+96
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+116
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+132
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+208
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+76
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+61
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+106
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+152
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+136
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+173
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+135
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+56
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+125
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+59
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+159
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+61
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+66
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+56
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+93
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+59
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+83
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+59
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+75
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+54
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+755
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 31 七月 | +1 | |||
| 30 七月 | +1 | |||
| 29 七月 | 0 | |||
| 28 七月 | 0 | |||
| 27 七月 | +2 | |||
| 26 七月 | +1 | |||
| 25 七月 | +2 | |||
| 24 七月 | 0 | |||
| 23 七月 | 0 | |||
| 22 七月 | +1 | |||
| 21 七月 | +3 | |||
| 20 七月 | +3 | |||
| 19 七月 | 0 | |||
| 18 七月 | +1 | |||
| 17 七月 | 0 | |||
| 16 七月 | 0 | |||
| 15 七月 | +2 | |||
| 14 七月 | 0 | |||
| 13 七月 | 0 | |||
| 12 七月 | +3 | |||
| 11 七月 | +1 | |||
| 10 七月 | +1 | |||
| 09 七月 | +6 | |||
| 08 七月 | +2 | |||
| 07 七月 | +3 | |||
| 06 七月 | +4 | |||
| 05 七月 | +4 | |||
| 04 七月 | +6 | |||
| 03 七月 | +2 | |||
| 02 七月 | +2 | |||
| 01 七月 | 0 |
频道帖子
نامهای که هرگز فرستاده نشد
برای تو نامه مینویسم:
و به رود هدیه میکنم.
من تورا دوست نمیدارم
برای تو میمیرم!
وقتی دروازه را بستی
فکر کردم میروی.
گریه کردم،
افتادم،
درد کشیدم،
اما تو هیچ وقت نرفتی
نمیدانم!
شاید چون من با تو خداحافظی نکردم نتوانستی بروی.
تو هنوز در خانه ای
رو به روی من هنگامِ غذا خوردن،
پشت سرم در آیینه،
همیشه روی آبی که مینوشم
نقش میبندی!
تو نمیتوانی بروی،
هیچ گاه به رفتن موفق نشدی،
اگر روزی عشق را بفهمی
خواهی دانست
که رفتن با بستن چمدان، پوشیدنِ کفش و سوار اتوبوس شدن ختم نمیشود
و آن روز به من باز خواهی گشت!
عزیزم؛ میتوانی من را زیر خاکِ آن دیاری که قرار بود خانه یمان را بر پا کنیم بیابی!
فقط هنگامِ آمدن وقتِ خودرا صرفِ گل خریدن برای من نکن.
برگِ خاری از سمتِ تو برای من کافیست!
#بهاره_عبداللهی
| 2 | غزل بخونیم📙
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد
وز امید نظر دوست ز تن مینرود
تلخ مکن امید من ای شکر سپید من
تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من
دلبر و یار من تویی، رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی، بهر تو بود، بود من
مولانا در این ابیات،
عاشقانه با خدا سخن میگوید.
او میگوید:
روح انسان با امید دیدار محبوب پرواز میکند؛
و تنها کسی که زندگی را شیرین میکند همان محبوب الهیست.
یادآوری میکند که:
«اگر عشق الهی نگاهش را از من بردارد، من در تاریکی میافتم.»
در پایان میگوید:
«تمام هستی من، بخاطر توست… تو دلیل زندگی منی.»
#حضرت_مولانا | 161 |
| 3 | با رفتن و گم گشتن و از خویش گذشتن
گیرم که به هر شیوه، دل از مهر تو کندم
"اما چه کسی لایق عشق است به جز تو؟"
بیتو دل سر گشته به مهر که ببندم؟
حسین منزوی | 196 |
| 4 | گاهی گر از ملال محبت بخوانمت
دوری چنان مکن که به شیون برانمت
پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت
شهریار | 191 |
| 5 | غزل بخونیم📙
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد
وز امید نظر دوست ز تن مینرود
تلخ مکن امید من ای شکر سپید من
تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من
دلبر و یار من تویی، رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی، بهر تو بود بود من
مولانا در این ابیات،
عاشقانه با خدا سخن میگوید.
او میگوید:
روح انسان با امید دیدار محبوب پرواز میکند؛
و تنها کسی که زندگی را شیرین میکند همان محبوب الهیست.
یادآوری میکند که:
«اگر عشق الهی نگاهش را از من بردارد، من در تاریکی میافتم.»
در پایان میگوید:
«تمام هستی من، بخاطر توست… تو دلیل زندگی منی.»
#حضرت_مولانا | 209 |
| 6 | شازده کوچولو پرسید:
آدما دنیاشون چقدر جمعیت داره؟
روباه جواب داد:
بعضیا هفت میلیارد، هشت میلیارد
بعضیا یه نفر. | 207 |
| 7 | در هر فلکی مردمکی میبینم
هر مردمکش را فلکی میبینم
ای احول اگر یکی دو میبینی تو
بر عکس تو من دو را یکی میبینم….
مولانا ❣ | 181 |
| 8 | بر جفای خار هجران
صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش
از پریشانی منال
مرغ زیرک چون
به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را
با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن
که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش
در طریقت کافریست
"راهرو گر صد هنر دارد
توکل بایدش"
#حضرت_حافظ | 189 |
| 9 | گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام
مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خود آ | 353 |
| 10 | َ
پس از آشنایی شمس و مولانا، شاگردان مولانا که عشق مراد خود به شخص دیگری را بر نمی تافتند، شروع به حسدورزی و آزار شمس کردند.
گویا مخاطب چند غزلِ حضرت مولانا گروهی از شاگردان و مریدان او هستند که قصد آزار و اذیت کردن مراد او یعنی شمس تبریزی را داشته آمد.
شمس تبریزی به دفعات مورد بی مهری و آزار آنها قرار گرفته است و این اقدامات دستمایه بسیاری از غزلیات مولانا در دیوان شمس بوده است و مولانا با پرداختن به فضیلت ها و محسنات شمس،مریدان خود را از این کارها در حق او منع می کرده است.
«««یکی از این اشعار :»»»
جان من است او،هی مزنیدش
آن من است او،هی مبریدش
آب من است او،نان من است او
مثل ندارد،باغ امیدش
باغ و جنانش،آب روانش
سرخی سیبش،سبزی بیدش
متصل است او،معتدل است او
شمع دل است او،پیش کشیدش
هر که ز غوغا،وز سر سودا
سر کشد این جا،سر ببریدش
هر که ز صهبا،آرد صفرا
کاسه سکبا،پیش نهیدش
عام بیاید،خاص کنیدش
خام بیاید،هم بپزیدش
نک شه هادی،زان سوی وادی
جانب شادی،داد نویدش
داد زکاتی،آب حیاتی
شاخ نباتی،تا به مزیدش
باده چو خورد او،خامش کرد او
زحمت برد او،تا طلبیدش
🌹♥️ | 328 |
| 11 | کاش هر صبح به دیدار تو بیدار شدن
تو دوا باشی و با عشق تو بیمار شدن
با تو بودن همه عمر نفس در نفسات
سر به گیسوی تو از عطر تو سرشار شدن
کریم سهرابی | 210 |
| 12 | ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم
بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
~ سعدی
| 231 |
| 13 | ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو
دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو
رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران
چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو
~ عطار
| 196 |
| 14 | در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
مولانا ی جان | 286 |
| 15 | بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید
و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد…
مولانا | 263 |
| 16 | دوش رفتم در خرابات مغان رندانه مست
دیدم آنجا عارفان و عاشقان مستانه مست
جوشش مستی فتاده در نهاد خم می
جان و دل سرمست گشته ساغر و پیمانه مست
جام می در داده ساقی خاص و عام مجلسش
آشنایان مست از آن پیمانه و بیگانه مست
عاقل و فرزانه دیدم مست جام عشق او
در خیال روی او خوش عاشق دیوانه مست
زاهدان از عشق او در کنج خلوت در خروش
در هوایش صوفیان در گوشهٔ کاشانه مست
عود جان در مجمر سینه به عشق بوی او
سوخت بر آن آتش عشق عاشق مستانه مست
در هوای آفتاب روی او یکسان شده
جمله ذرات وجود عاشق فرزانه مست
کعبه در وی گشته حیران بتکده مدهوش او
صومعه نالان ز عشقش آمده میخانه مست
در میان عارفان دیدم نشسته سیدی
خوش گرفته در کنار جان خود جانانه مست
#شاه_نعمت_الله_ولی | 439 |
| 17 |
چارلی چاپلین :
کم باش! اصلا هم نگرانِ
کم شدنت نباش
آنکس که اگر
کم باشی گمت میکند، همانيست که
اگر زياد باشی، حيفت میکند!
سعی نکن متفاوت باشی،
فقط خوب باش .
👌👌👌 | 248 |
| 18 | بر لبش قفلست و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
#مولانا | 273 |
| 19 | سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
✏ «حافظ» | 271 |
| 20 | برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو
خیمهزن بر سر آن کوی که من دانم و تو
به سراپردهی آن ماهت اگر راه بود
برفکن پرده از آن روی که من دانم و تو
تا ببینی دل شوریدهی خلقی دربند
بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغانِ سحرخوان برسان
نکهتِ آن گل خودروی که من دانم و تو
حالِ آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو
ساقیا جامهی جانِ من دُردیکش را
به نمِ جام چنان شوی که من دانم و تو
چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیست
خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو
آه اگر دادِ دل خستهی خواجو ندهد
آن دلآزار جفاجوی که من دانم و تو
#خواجوی_کرمانی | 468 |
