ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دكتر عيسى كشورى

دكتر عيسى كشورى

前往频道在 Telegram

كانال دكتر كشورى(دکتری حقوق و نویسنده) كانالى است جهت افزايش آگاهى شما بدون هیچ‌گونه تبليغات، اگر وقت يا حوصله كتاب خواندن نداريد عصاره كتاب هاى مهم جهان در اين كانال عرضه ميگردد. به عزيزانى كه دوست داريد اين كانال را بعنوان بهترين هديه معرفى كنيد

显示更多
267
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+130 天
帖子存档
. 🌹 پندِ مسیحا به دوستان جوان 🌹 دوستان جوان و عزیزم، امشب، در کنار شما و یونس عزیز، سخنی از دل گفتم؛ سخنی که حاصل سال‌ها تجربه، اندیشه و فراز و فرودهای زندگی است. به باور من، مهم‌ترین سرمایه‌ای که انسان برای رسیدن به موفقیت و خوشبختی باید در وجود خویش پرورش دهد، ادب است. ادب، تنها احترام به بزرگ‌تر نیست؛ ادب، هنرِ انسان بودن است. ادب در برخورد با بزرگ‌ترهاست؛ ادب در دوستی و رفاقت است؛ ادب در مواجهه با انسان‌های ناشناس است؛ ادب در غذا خوردن، سخن گفتن و شنیدن است. ادب، یعنی بدانیم چه بگوییم، چگونه بگوییم و چه هنگام سکوت کنیم؛ چگونه سخن دیگران را بشنویم و چگونه حرمت دل‌ها را نگاه داریم. مولانا، آن حکیم بزرگ جان و جهان، چه زیبا فرموده است: «از خدا خواهیم توفیق ادب بی‌ادب محروم ماند از لطف رب» و در ادامه: «بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد» دوستان عزیزم، ادب، گوهر گران‌بهایی است که درهای دوستی را می‌گشاید، دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند و انسان را از دشمنی‌های بیهوده می‌رهاند. حافظ بزرگ چه حکیمانه سروده است: «درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد» به خاطر بسپارید: دانش، ثروت، زیبایی و مقام، هیچ‌یک به‌تنهایی ضامن موفقیت نیستند؛ اگر ادب نباشد، گویی پای انسان می‌لنگد و با پای چوبین، راهی به مقصد نخواهد برد. ادب، زینت دانش است؛ فروتنی، شکوه بزرگی است؛ و احترام، زبان مشترک انسانیت. پس دوستان جوانم، ادب را نه برای خوشایند دیگران، بلکه برای تعالی خویشتن بیاموزید. به انسان‌ها احترام بگذارید، نه از سر ترس یا منفعت، بلکه از آن رو که انسان‌اند. و سخن پایانی مسیحا، این حکیمِ تجربه‌های زندگی، چنین است: شما در این جهان دو راه پیش رو دارید: یا پند مسیحای حکیم را می‌شنوید و چراغ خرد را در مسیر زندگی خویش روشن می‌کنید؛ یا از شنیدن آن درمی‌گذرید و روزگار، همان درس را با زبان تجربه و گاه با تلخی به شما می‌آموزد. پس این سخن را در ژرفای جان خویش بنشانید: گر پند حکیمان به شیرینی نیاموزی، روزی روزگار آن را به تلخی ات بیاموزد. باشد که همواره ادب، چراغ راهتان؛ دانایی، سرمایه عمرتان؛ و انسانیت، مقصد نهایی‌تان باشد. با مهر و آرزوی سربلندی شما، ✍️ مسیحا 🌹

. 🌹 پند مسیحا به یک همسفر ناشناس درباره ادب، تربیت و هنر پدر و مادر بودن در سفر بازگشت از کیش به تهران، در هواپیما، هم‌سفر مردی شدم که فرزندش نیز همراه او بود. گفت‌وگویی میان ما شکل گرفت و سخن به یکی از مهم‌ترین مسائل زندگی، یعنی تربیت فرزند، رسید. به او گفتم: دوست عزیز، پدر و مادر بودن تنها یک عنوان خانوادگی نیست؛ هنر است، مسئولیت است و آدابی دارد که اگر آن‌ها را نیاموزیم، ممکن است ناخواسته آینده فرزندانمان را آسیب‌پذیر کنیم. نخستین نکته این است: هرگز، هرگز و هرگز اختلاف، گلایه یا انتقاد از همسرت را در حضور فرزند مطرح نکن. اگر با همسرت اختلافی داری، اگر از رفتارش گله‌مندی یا سخنی برای گفتن داری، زمانی را انتخاب کن که فرزند حضور ندارد. بنشینید، گفت‌وگو کنید و با احترام راه‌حل بیابید. خانه باید برای کودک مأمن عشق و آرامش باشد، نه میدان جنگ و کشمکش. فراموش نکنید که مشاجره پدر و مادر در برابر کودک، گاه برای روح کوچک او به‌منزله زلزله‌ای است که پایه‌های احساس امنیتش را می‌لرزاند. کودک نباید نگران فردای خانه باشد؛ نباید تصور کند که محبت پدر و مادر به یکدیگر ممکن است هر لحظه به دشمنی تبدیل شود. بگذارید کودک در خانه عشق ببیند، احترام ببیند و آرامش را تجربه کند؛ تا بتواند با خاطری آسوده بر استعدادهای درونی خویش تمرکز کند و شکوفا شود. نکته دوم، و شاید مهم‌تر از همه، این است: فرزند شما بیش از آنکه به نصیحت‌های شما گوش دهد، رفتار شما را تماشا می‌کند. با سخنانتان شاید بتوانید او را برای لحظاتی قانع کنید، اما با رفتارتان شخصیت او را می‌سازید. اگر می‌خواهید فرزندتان اهل ادب باشد، خودتان مؤدب باشید. اگر می‌خواهید راستگو باشد، خودتان راست بگویید. اگر می‌خواهید از سیگار و قلیان دوری کند، خودتان اسیر دود نباشید. نمی‌توانید قلیان بکشید و به فرزندتان بگویید به دود نزدیک نشو! نمی‌توانید خودتان به الکل عادت داشته باشید و از او بخواهید هرگز به آن نزدیک نشود. نمی‌توانید به او بگویید دروغ نگو، اما هنگامی که کسی تلفن می‌کند، از فرزندتان بخواهید بگوید پدر در خانه نیست، درحالی‌که خودتان در خانه حضور دارید! در چنین لحظه‌ای، شما ناخواسته دروغ گفتن را به او آموزش داده‌اید؛ هرچند زبانتان همواره از راستگویی سخن بگوید. دوست عزیز! کودک، بیش از آنکه شاگرد زبان پدر و مادر باشد، شاگرد رفتار آن‌هاست. فرزند شما به آنچه انجام می‌دهید نگاه می‌کند، نه فقط به آنچه می‌گویید. اگر احترام می‌خواهید، احترام بگذارید. اگر صداقت می‌خواهید، صادق باشید. اگر آرامش می‌خواهید، آرامش بیافرینید. اگر مهربانی می‌خواهید، مهربانی کنید. تربیت از جایی آغاز می‌شود که پدر و مادر تصمیم می‌گیرند خودشان همان انسانی باشند که آرزو دارند فرزندشان بشود. و سخن پایانی مسیحا: فرزندت را با هزاران جمله نصیحت نکن؛ با یک رفتار درست، هزاران درس به او بیاموز. خانه را سرشار از عشق کنید، حرمت یکدیگر را نگاه دارید و بدانید که کودکان، آینده را از رفتار امروز شما می‌آموزند. زیرا: آنچه در گوش کودک می‌خوانی، شاید از یادش برود؛ اما آنچه در برابر چشمانش زندگی می‌کنی، در جانش ریشه می‌دواند. ✍️ دکتر عیسی کشوری «مسیحا» 🌹

. 🌻 از توهم دانایی تا گم‌شدن انسانیت اما ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود. شاید خطرناک‌ترین پیامد داناییِ بی‌ثمر، گم‌شدن انسان در میان کتاب‌ها و فراموش‌شدن انسانیت در میان رفتارها باشد. چه بسیار کسانی که از انسانیت می‌نویسند، اما در رفتارشان نشانی از آن نیست؛ از اخلاق سخن می‌گویند، اما در عمل اخلاق را به فراموشی می‌سپارند؛ از عشق و عدالت و آزادی دم می‌زنند، اما در نخستین آزمون زندگی، از همان ارزش‌ها فاصله می‌گیرند. اینجاست که شعر، حقیقت تلخی را پیش روی ما می‌گذارد: 🌻🌻 دو گمگشته 🌻🌻 دیدم دو عجب که در هر زمان بودند غایب ز نظرها، گم و حیران بودند گم‌شده در کتاب و خیابان بودند «انسانیت» و آن دگر «انسان» بودند این دو بیت، به‌ظاهر ساده، اما در معنا عمیق‌اند؛ یکی انسانیت است که در میان انبوه نوشته‌ها و شعارها گم شده، و دیگری انسان است که در هیاهوی زندگی، منافع، خودخواهی‌ها و ظواهر، خویشتن خویش را از یاد برده است. در شرح این ابیات، شاعر از دو گمگشته سخن می‌گوید؛ یکی در جست‌وجوی حقیقت و دیگری درگیر سکوت، تردید و تناقض‌های رفتاری. هر دو در کنار یکدیگرند، اما فاصله‌ای ژرف میان آن‌ها افتاده است. چه طنز تلخی است که انسان، کتاب‌های فراوان دربارهٔ انسانیت می‌خواند، اما گاهی در شناخت و رعایت حقوق انسانی که درست در کنار او ایستاده است، ناتوان می‌ماند! شاید بزرگ‌ترین دستاورد مطالعه این نباشد که بر دانسته‌های خود بیفزاییم؛ بلکه این باشد که فاصلهٔ میان آنچه می‌دانیم و آنچه زندگی می‌کنیم، کمتر شود. کتاب باید ما را به انسان نزدیک‌تر کند، نه از انسان دورتر؛ باید پنجره‌ای به سوی فهم و همدلی بگشاید، نه دیواری برای نمایش برتری فکری. در نهایت، نه تعداد کتاب‌ها معیار بزرگی است، نه شمار نقل‌قول‌ها و نه توانایی سخن‌گفتن دربارهٔ فیلسوفان و اندیشمندان. معیار، همان چیزی است که در خلوت و جلوت از ما دیده می‌شود: انصاف، مهربانی، آزاداندیشی، فروتنی، مسئولیت‌پذیری و احترام به حقوق دیگران. بخوانیم تا بفهمیم؛ بفهمیم تا دگرگون شویم؛ و دگرگون شویم تا انسانیت، از صفحات کتاب به متن زندگی بازگردد. شاید آن روز، دو گمگشتهٔ شعر ما نیز یکدیگر را پیدا کنند: انسان و انسانیت. ✍️ مسیحا

🌊 سه درس از معلمان خاموش دریا ✍️ مسیحا | دکتر عیسی کشوری امروز، در جزیره‌ی زیبای کیش، پیش از آن‌که سپیده از افق سر برآورد، به آغوش دریا رفتم؛ به بخش مرجانی، آنجا که تاریکی آرام‌آرام جای خود را به روشنایی می‌سپرد و جهان زیر آب، با هزاران رنگ و نقش، از خواب بیدار می‌شد. ماهی‌های رنگارنگ، لاک‌پشت‌ها و دسته‌های بزرگ آبزیان را دیدم؛ موجوداتی که بی‌هیچ سخنی، اما با شکوهی شگفت‌انگیز، به من درس می‌دادند. در آن لحظه، نه نویسنده‌ی چهل‌وهفت کتاب بودم، نه شاعر و نه حقوقدان؛ تنها شاگردی بودم در محضر معلمی به وسعت دریا. و چنین بود که سه درس بزرگ زندگی را آموختم: 🌅 درس نخست: زندگی، جز در اکنون، جایی برای زیستن ندارد. با طلوع تدریجی خورشید، دریافتم که زندگی در همین لحظه جاری است؛ نه در حسرت دیروز و نه در انتظار فردا. ماهی‌ها در گذشته‌ی خود شنا نمی‌کنند و برای فردای نیامده، از حرکت بازنمی‌مانند. آنان زندگی را همان‌گونه که هست، در اکنون تجربه می‌کنند. چه بسیار که ما آدمیان، در میان خاطرات و آرزوها، از تنها حقیقتی که در اختیار داریم غافل می‌شویم: لحظه‌ی اکنون. زیستن، حضور داشتن است؛ دیدن، دریافتن و شکرگزار بودن. و چه بسا عبادت حقیقی، چیزی جز آگاهانه زیستن و عاشقانه نگریستن نباشد. و این حقیقت را سال‌هاست در شعر خویش چنین سروده‌ام: 🌺 حالِ خوش خواهى درون خود بياب ماهىِ دريا نجُست آب اندر آب تا كه در بيرون خود جوينده‌اى در نخواهی یافت چيزى جز سراب 🌺 🐠 درس دوم: زندگی، حرکت است. ماهی‌ها پیوسته در حرکت‌اند؛ گویی دریا به ما می‌آموزد که سکون، اگر به عادت بدل شود، می‌تواند جان زندگی را بگیرد. ما نیز، چون موجیم؛ آمده‌ایم تا حرکت کنیم، بیاموزیم، بیازماییم و رشد کنیم. حرکت، تنها جابه‌جایی جسم نیست؛ حرکت ذهن از نادانی به دانایی، دل از کینه به مهر، و انسان از تکرار به تازگی است. نباید در ساحل امن عادت‌ها متوقف بمانیم. باید شنا کنیم، تجربه کنیم و هر روز، اندکی فراتر از دیروز برویم. زندگی، رودخانه‌ای است که در جریان معنا می‌یابد. 🐟 درس سوم: قدرت در همدلی و کار جمعی است. دسته‌های ماهی را دیدم که هماهنگ و هم‌جهت حرکت می‌کردند؛ هر یک مستقل، اما در پیوند با دیگری؛ هر یک کوچک، اما در کنار جمع، برخوردار از نیرویی شگرف. آنان به من آموختند که انسان نیز برای شکوفایی، به هم‌افزایی نیاز دارد. هر انسانی هوشی دارد، استعدادی، تجربه‌ای و نگاهی که دیگری از آن بی‌بهره است. آنچه در تنهایی محدود می‌ماند، در هم‌نشینی خردها گسترش می‌یابد. کار جمعی، تنها تقسیم کار نیست؛ پیوند توانایی‌ها، آموختن از یکدیگر و آفریدن چیزی بزرگ‌تر از مجموع توان فردی ماست. در چنین پیوندی، نه‌تنها قدرت و توانایی افزون می‌شود، بلکه لذت زندگی نیز عمق و معنا می‌یابد. 🌊 و من امروز، در کلاس بی‌دیوار دریا، دوباره شاگرد شدم. آموختم که در اکنون زندگی کنم؛ در حرکت بمانم؛ و با دیگران، نه در رقابت برای برتری، بلکه در همدلی برای شکوفایی، همراه شوم. چه شگفت‌انگیز است جهان؛ گاهی برای آموختن بزرگ‌ترین حقیقت‌ها، کافی است خاموش شویم، به طبیعت گوش بسپاریم و غرور دانستن را کنار بگذاریم. دریا سخن نمی‌گفت؛ اما من سه درس بزرگ زندگی را از او شنیدم. و شاید راز حالِ خوش، همین باشد: خویشتن را در اکنون بیابیم، در زندگی جاری باشیم، و در کنار یکدیگر، دریایی از مهر و معنا بیافرینیم. ✍️ مسیحا

🌟✨ مسیحا ✨🌟 🕯️ شعرم را تا هستم، بخوان… بارها و بارها بخوان… شعرم را تا هستم بخوان… بارها و بارها بخوان! مدت‌هاست در میان میلیون‌ها صدا و تصویر گم شده‌ای؛ و گویی آب از سرِ جهان گذشته است… 📜 اما تاریخ را ورق بزن؛ ورق به ورق، برگ به برگ… ظلم بوده است، تاریکی بوده است، شب‌هایی که گمان می‌رفت سپیده هرگز نخواهد دمید… اما در ژرفای هر شب، گاه قهرمانی برخاسته؛ سر فرود نیاورده، از زانو زدن گریخته، و شهامت را بر پیشانیِ تاریخ به یادگار نگاشته است… 🔥 و اینک… مسیحا، حاملِ فانوس‌های تمام جهان، با چراغی از جنسِ حقیقت و نوری که از مرزهای تاریکی عبور می‌کند… رهسپارِ جهان‌هایی پرنور؛ فراتر از هیاهوی صداها، فراتر از غبارِ تصویرها، به سوی افق‌هایی که هنوز چشمِ جهان به دیدنشان روشن نشده است… 🌍 کافی است بشنوی… و ببینی… تا دریابی که هنوز جهان به پایانِ تاریکی نرسیده است؛ هنوز فانوسی هست، هنوز راهی هست، هنوز حقیقتی هست که باید شنیده شود… و مسیحا، با فانوسِ شعر در دست، هنوز از راه می‌رسد… 🕯️✨ ✍️ مسیحا

Audio from Mostafa

🌿 🌿 فرزانگیِ سبک‌باری؛ هنرِ رهایی و آزادگی از شتر تا شیر، از شیر تا کودک ✍️ بقلم دکتر عیسی کشوری «مسیحا» آدمی باید بیاموزد بارِ خویش را سبک کند؛ همهٔ اندوه‌ها را بر دوش نکشد، به هر رابطه‌ای تا ابد نچسبد و برای هر کسی در خلوتِ جان خویش جایگاهی همیشگی قائل نشود. باید آموخت که بعضی آدم‌ها را دوست بداریم، اما از خود دور نگاه داریم؛ بعضی سخنان را بشنویم، اما به دل نگیریم؛ و گاهی از بعضی میدان‌ها کنار برویم، بی‌آن‌که کینه‌ای به دل بگیریم یا نیازی به توجیه داشته باشیم. این، بخشی از فرزانگی من و شیوهٔ خردورزی من است. 🌺 حافظ و حکمت خلوت‌گزینی حافظ چه حکیمانه می‌سراید: «ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر که صیت گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است» گاهی دوری از هیاهوی خلق، نزدیک‌ترین راه به خویشتن است. ارزش انسان به میزان دیده‌شدنش نیست؛ به عمق اندیشه، آزادگی و آرامش درون اوست. 🦁 نیچه و سه دگردیسی روح نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت»، از سه دگردیسی روح سخن می‌گوید: شتر، شیر و کودک. شتر، نماد انسانی است که بار سنت‌ها، باورهای موروثی و توقعات دیگران را بر دوش می‌کشد. شیر، نماد روحی است که شهامت می‌یابد در برابر ارزش‌های تحمیلی بایستد و به جای «تو باید»، بگوید: «من می‌خواهم». اما والاترین مرحله، کودک است؛ نماد آفرینندگی، رهایی، آغاز دوباره و آری گفتن به زندگی. شتر بار می‌کشد، شیر زنجیر می‌گسلد و کودک جهانی تازه می‌آفریند. به باور من، کمال خرد آن است که از تحملِ بی‌چون‌وچرای شتر عبور کنیم، شهامت شیر را به دست آوریم و سرانجام با روح کودک، آزاد و بی‌کینه زندگی کنیم. 🌿 و اما مسیحا؛ فلسفهٔ پنهان ماندن من مسیحای زمان پنهان بمانم بهتر است بی‌نشان در عالم عنوان بمانم بهتر است من نمی‌خواهم روم بالای دار این و آن در نهان خود اگر عریان بمانم بهتر است هرکسی بیند مرا، خواهد ز بهر این و آن از کسان در خلوتی پنهان بمانم بهتر است 🌱 حکمت رهایی پنهان ماندن همیشه گریز از مردم نیست؛ گاهی انتخاب آگاهانهٔ آرامش است. خلوت‌گزینی نیز الزاماً انزوا نیست؛ فرصتی است برای شنیدن صدای درون و بازشناختن خویشتن. من نه در پی رقابت با دیگرانم، نه مشتاق اثبات برتری خویش و نه محتاج تأیید و تحسین مردمان. ترجیح می‌دهم آزاد باشم؛ دوست بدارم، بی‌آن‌که مالک شوم؛ ببخشم، بی‌آن‌که منت بگذارم؛ و اگر لازم شد، دور شوم، بی‌آن‌که کینه‌ای به دل بگیرم. شاید اوج فرزانگی همین باشد: بارِ تعلقات را سبک کنیم تا بالِ پروازمان سنگین نشود؛ از شترِ تحمل عبور کنیم، شهامت شیر را بیابیم و سرانجام، با روح کودک، دوباره به زندگی آری بگوییم. زیرا غایت آزادی، جنگیدن با جهان نیست؛ رسیدن به آرامشی است که دیگر برای حفظ آن، نیازی به جنگیدن با هیچ‌کس نداریم. 🌺 مسیحا

🌊 ماهی، دریا و فلسفهٔ حضور تأملی در عرفان، آزادی و هنر زیستن ✍️ بقلم دکتر عیسی کشوری «مسیحا» دریا برای من تنها پهنه‌ای از آب نیست؛ بحرِ وجود است، مدرسهٔ خاموش هستی و محراب بی‌واسطهٔ حضور. امروز در میان ماهیان و مرجان‌ها شنا کردم؛ با سفره‌ماهی‌ها هم‌مسیر شدم و در سکوت شگفت‌انگیز اعماق، احساس کردم به کلاسی قدم گذاشته‌ام که درسش را نه با زبان، بلکه با جان باید آموخت. من در آنجا تماشاگر طبیعت نبودم؛ شاگرد طبیعت بودم. 🐟 ماهی، آموزگار حضور ماهی از دریا سیر نمی‌شود؛ زیرا دریا خانه و سرچشمهٔ حیات اوست. در عرفان نیز ماهی نماد عاشقی است که حیات خویش را در بحر معرفت و حقیقت می‌جوید. مولانا چه زیبا می‌گوید: «هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هر که بی‌روزی‌ست روزش دیر شد» عارف نیز چنین است؛ از عشق سیر نمی‌شود، از معرفت خسته نمی‌شود و در بحر وجود، پیوسته تشنهٔ حضور است. 🌊 دریا، نماد حقیقت بی‌کران قطره تا خود را جدا از دریا می‌پندارد، گرفتار توهم تنهایی است؛ اما چون پیوند خویش را با دریا درمی‌یابد، معنای دیگری از بودن را تجربه می‌کند. مولانا می‌گوید: «ما ز دریاییم و دریا می‌رویم ما ز بالاییم و بالا می‌رویم» شاید راز عرفان همین باشد: شناخت پیوند خویش با هستی و رهایی از توهم جدایی. 🕊️ آزادی؛ رهایی از زندان ذهن انسان گاه زندانی گذشته است و گاه گروگان آینده؛ اسیر خواسته‌های بی‌پایان و گرفتار ذهنی که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. حال آن‌که آزادی حقیقی، پیش از آن‌که بیرونی باشد، درونی است. نه گذشته بازمی‌گردد و نه آینده هنوز از راه رسیده است؛ آنچه در اختیار ماست، همین لحظه است؛ همین دم که باید با عشق، آگاهی، شادی و سپاس زیست. عرفان، فقط دانستن نیست؛ هنر زیستن است. 📜 و اینجاست که شعر خودم را به یاد می‌آورم: چو ماهی در دلِ دریا چو ماهی در دلِ دریا، اسیرِ آبِ حیوانم نمی‌دانم رهایی چیست، در این بحر حیرانم ندانم آمدن چه‌بوَد، چه باشد رفتنِ انسان که در گردونِ بی‌پروا، نه عهدی و نه پیمانم جهان دریایِ فانی شد، همه نقش است و پنداری به موجِ حادثه هر دم، نمانده نام و عنوانم مسیحا گویدت ای جان، چو دریا باش و باش آزاد رها کن غصّه‌ی فردا، سبک‌بال از غمِ جانم نه اندوهِ گذشته مانَد و نه بیمِ آینده همین دم را غنیمت دان، که گلزار است زندانم 🌺 سخن پایانی امروز به زیر دریا رفتم؛ اما آنچه با خود آوردم، تنها خاطرهٔ شنا و تماشای مرجان‌ها نبود. در سکوت اعماق، بار دیگر آموختم که زندگی را نمی‌توان فقط خواند؛ باید آن را تجربه کرد، لمس کرد و با تمام وجود زیست. ماهی از دریا سیر نمی‌شود؛ عاشق از عشق، عارف از معرفت و انسانِ آگاه از زیبایی‌های هستی. نه از جهان بگریزیم و نه اسیر جهان شویم؛ در جهان باشیم، اما زندانی ذهن خویش نباشیم. من امروز شاگرد ماهی‌ها بودم؛ شاگرد مرجان‌ها، شاگرد موج‌ها و شاگرد سکوت. چه زیباست اگر انسان تا پایان عمر، شاگرد زندگی باقی بماند. زندگی را باید زیست، نه آن‌که تنها درباره‌اش سخن گفت. 🌊 مسیحا

زندگی را باید زیست؛ نه آن‌که تنها درباره‌اش سخن گفت. 🌊 مسیحا

🌊 ماهی، دریا و فلسفهٔ حضور تأملی در عرفان، آزادی و هنر زیستن ✍️ بقلم دکتر عیسی کشوری «مسیحا» دریا برای من تنها پهنه‌ای از آب نیست؛ دریای وجود است، مدرسهٔ خاموش هستی و محراب بی‌واسطهٔ حضور. امروز به زیر دریا رفتم؛ نه فقط برای شنا، که برای آموختن. در میان ماهیان و مرجان‌ها حرکت کردم، با سفره‌ماهی‌ها هم‌مسیر شدم و در سکوت شگفت‌انگیز اعماق، احساسی را تجربه کردم که گمان می‌کنم از بسیاری کتاب‌ها و درس‌ها ژرف‌تر است. من در آنجا صرفاً تماشاگر طبیعت نبودم؛ شاگرد طبیعت بودم. گویی ماهیان، بی‌آن‌که سخنی بگویند، از رازهایی با من سخن می‌گفتند که زبان از بیانشان ناتوان است. 🐟 ماهی؛ آموزگار حضور ماهی برای من نماد موجودی است که در عنصر طبیعی خویش زندگی می‌کند. دریا خانهٔ اوست؛ نه از آن می‌گریزد و نه از آن سیر می‌شود. زندگی او با آب معنا می‌یابد و بودنش با دریا پیوند خورده است. در عرفان نیز ماهی تمثیلی از عاشق و سالکی است که حیات خویش را در دریای معرفت و حقیقت می‌جوید. مولانا چه زیبا می‌گوید: «هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هر که بی‌روزی‌ست روزش دیر شد» این بیت، صرفاً ستایش ماهی نیست؛ بیان یک حقیقت عرفانی است: آن‌که با سرچشمهٔ حیات خویش پیوند دارد، از آن ملول نمی‌شود. عاشق حقیقی نیز از عشق سیر نمی‌شود؛ عارف از معرفت، و انسانِ اهل حضور از لحظهٔ اکنون خسته نمی‌شود. 🌊 دریا؛ نماد حقیقت بی‌کران در ادبیات عرفانی، دریا بارها نماد حقیقتی بی‌انتها و قطره، نماد وجود محدود انسان دانسته شده است. قطره تا خود را جدا از دریا می‌پندارد، در اضطرابِ تنهایی است؛ اما هنگامی که به پیوند خویش با دریا پی می‌برد، معنای دیگری از بودن را تجربه می‌کند. مولانا در این باره می‌گوید: «ما ز دریاییم و دریا می‌رویم ما ز بالاییم و بالا می‌رویم» این همان دعوت به شناخت خویشتن و رهایی از توهم جدایی است. 🕊️ آزادی؛ بازگشت به خویشتن شاید یکی از بزرگ‌ترین خطاهای انسان این باشد که آزادی را در گریز از جهان، تصاحب داشته‌ها یا تغییر پیوستهٔ شرایط جست‌وجو می‌کند. حال آن‌که آزادی حقیقی، پیش از آن‌که بیرونی باشد، درونی است. ما گاهی زندانی گذشته‌ایم، گاهی گروگان آینده؛ گاهی اسیر خواسته‌های بی‌پایان و گاهی گرفتار ذهنی که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. ما از زندگی فاصله می‌گیریم، زیرا به جای زیستن، پیوسته دربارهٔ زندگی فکر می‌کنیم. ماهی اما در تمثیل عرفانی، یادآور این حقیقت است که آرامش را باید در پیوند با اصل حیات جست‌وجو کرد. 🌱 عرفان؛ هنر زیستن، نه صرفاً دانستن من بر این باورم که عرفان فقط خواندن کتاب‌های عرفانی، تکرار اصطلاحات دشوار یا سخن گفتن از حقیقت نیست. عرفان، تجربهٔ حقیقت در متن زندگی است. کسی که از انسان‌ها می‌گریزد و دم از عشق می‌زند، هنوز معنای عشق را به تمامی درنیافته است. کسی که از طبیعت جداست و از وحدت هستی سخن می‌گوید، باید دوباره به تماشای طبیعت بنشیند. باید گاهی در کنار دریا نشست، به حرکت ماهیان نگریست، صدای موج را شنید و از خود پرسید: چرا با وجود این همه زیبایی، ذهن انسان چنین گرفتار اضطراب و ناآرامی است؟ شاید پاسخ در همین نکته باشد: ما حضور را فراموش کرده‌ایم. نه گذشته بازمی‌گردد و نه آینده هنوز از راه رسیده است. آنچه واقعاً در اختیار ماست، همین لحظه است؛ همین دم که می‌توان آن را با آگاهی، عشق، شادی و سپاس زیست. 📜 و اینجاست که شعر خودم را به یاد می‌آورم: چو ماهی در دل دریا چو ماهی در دلِ دریا، اسیرِ آبِ حیوانم نمی‌دانم رهایی چیست، در این بحر حیرانم ندانم آمدن چه‌بوَد، چه باشد رفتنِ انسان که در گردونِ بی‌پروا، نه عهدی و نه پیمانم جهان دریایِ فانی شد، همه نقش است و پنداری به موجِ حادثه هر دم، نمانده نام و عنوانم مسیحا گویدت ای جان، چو دریا باش و باش آزاد رها کن غصّه‌ی فردا، سبک‌بال از غمِ جانم نه اندوهِ گذشته مانَد و نه بیمِ آینده همین دم را غنیمت دان، که گلزار است زندانم 🌺 سخن پایانی؛ شاگردی در مدرسهٔ هستی امروز به زیر دریا رفتم و با ماهیان شنا کردم؛ اما آنچه با خود از دریا آوردم، تنها خاطرهٔ شنا و تماشای مرجان‌ها نبود. من در آن سکوت، بار دیگر به این حقیقت اندیشیدم که زندگی را نمی‌توان فقط از راه مطالعه شناخت؛ باید آن را تجربه کرد، لمس کرد، زیست و با تمام وجود در آن حضور داشت. ماهی از دریا سیر نمی‌شود؛ عاشق از عشق، عارف از معرفت و انسانِ آگاه از زیبایی‌های هستی. شاید تمام حکمت زندگی در همین باشد: نه از جهان بگریزیم، نه اسیر جهان شویم؛ در جهان باشیم، اما زندانی ذهن خویش نباشیم. دریا به من آموخت که آرامش الزاماً در رسیدن به جایی دیگر نیست؛ گاهی در درست بودن در همین جایی است که هستیم. من امروز شاگرد ماهی‌ها بودم؛ شاگرد مرجان‌ها، شاگرد موج‌ها و شاگرد سکوت. و چه زیباست اگر انسان تا پایان عمر، همچنان شاگرد زندگی باقی بماند.

🌻 ده گوهر وجود انسان فرزانه و عارف منشوری در خودشناسی، آزادگی و تعالی انسانی عارف حقیقی آن نیست که خود را واصلِ حقیقت بداند؛ آن است که هر روز، افقی تازه در برابر جان خویش بگشاید. عرفان، نه ادعای رسیدن، که هنرِ پیوسته در راه بودن است؛ نه فخر به دانستن، که فروتنی در برابر نادانسته‌هاست. ۱. وسعت قلب و گشادگی جان ❤️ انسان فرزانه دلی به وسعت هستی دارد؛ جهان را به خودی و ناخودی تقسیم نمی‌کند و مهر خویش را در حصار عقیده و سلیقه محبوس نمی‌سازد. قلب او نه منزلگاه کینه، که مأمن محبت است؛ نه عرصه طرد، که آستانه پذیرش است. ۲. فروتنی و وارستگی از خودبزرگ‌بینی 🌱 هرچه بر معرفتش افزوده می‌شود، از ادعایش کاسته می‌شود. بزرگی را نه در تحقیر دیگران، که در تکریم انسان‌ها می‌جوید. می‌داند در برابر عظمت هستی، هر دانایی قطره‌ای است در اقیانوس نادانسته‌ها. ۳. ساده‌زیستی و آزادی از تجمل 🕊️ از نعمت‌های جهان بهره می‌برد، اما اسیر زرق‌وبرق آن نمی‌شود. مقام را می‌شناسد، اما به آن دل نمی‌بندد؛ ثروت را دارد، اما ثروت او را ندارد. می‌داند تجمل، اگر به بندگی بینجامد، زرین‌ترین زنجیرهاست و وارستگی، گران‌بهاترین دارایی انسان. ۴. اعتدال در خوردن، گفتن و خوابیدن 🍃 نه دشمن تن است و نه اسیر خواهش‌های آن. جسم را امانتی شریف و جان را حقیقتی لطیف می‌داند. در خوردن به اندازه، در گفتن به ملاحظه و در خوابیدن به اعتدال پایبند است. می‌داند هر سخنی را گفتن فضیلت نیست و هر سکوتی نشانه ناتوانی نیست. ۵. رقّت قلب و شفقت انسانی 💚 هرچه به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود، دلش در برابر رنج دیگران لرزان‌تر و دستش در یاری آنان گشاده‌تر می‌شود. رنج دیگری را بیگانه نمی‌بیند و اشک انسان را کوچک نمی‌شمارد. قدرت را در توانایی آزار نمی‌جوید، بلکه در توانایی مهر می‌ورزد. ۶. رهایی از تعصب و بت‌سازی از عقاید 🦋 باورهایش را عزیز می‌دارد، اما اسیرشان نمی‌شود. عقیده را وسیله فهم حقیقت می‌داند، نه جایگزین حقیقت. نه با تعصب می‌اندیشد و نه با جزمیت داوری می‌کند. می‌داند حقیقت بزرگ‌تر از آن است که در انحصار یک فرد، یک مکتب یا یک اندیشه قرار گیرد. ۷. نقدپذیری و شجاعت دگرگونی 🌺 نقد را خصومت نمی‌بیند، بلکه فرصتی برای بیداری می‌شمارد. از اعتراف به خطا شرم ندارد و از تغییر اندیشه هراس نمی‌گیرد. می‌داند گاهی بزرگ‌ترین پیروزی انسان، شکست غرور خویشتن است. ۸. حضور در اکنون و رهایی از زندان زمان ⏳ گذشته را چراغ راه می‌داند، نه زنجیر پا؛ آینده را افق امید می‌داند، نه سرچشمه اضطراب. نه در حسرت دیروز می‌ماند و نه در انتظار فردا، امروز را از دست می‌دهد. هنر او زیستن است، نه صرفاً گذراندن روزگار. ۹. اصالت کردار و مسئولیت اخلاقی ⚖️ پیش از آنکه آموزگار دیگران باشد، شاگرد خویشتن است. پیش از اصلاح جهان، به اصلاح رفتار خود می‌اندیشد. گفتارش را با کردارش می‌آراید و حقیقت را نه در شعار، که در رفتار آشکار می‌سازد. می‌داند فضیلت، آن چیزی نیست که بر زبان می‌آید؛ آن چیزی است که در زندگی پدیدار می‌شود. ۱۰. فرآیند بودن، نه فرآورده بودن 🌻 خود را تمام‌شده نمی‌داند و پرونده هویت خویش را مختومه نمی‌کند. خویشتن را رودخانه‌ای جاری می‌بیند، نه برکه‌ای راکد؛ پیوسته می‌آموزد، بازمی‌اندیشد و از نو متولد می‌شود. شعار درونی او چنین است: «من این‌گونه می‌اندیشم و این‌گونه می‌بینم و این‌گونه زندگی می‌کنم؛ تا اطلاع ثانوی!» زیرا انسان فرزانه، حقیقت را ملک طلق خویش نمی‌پندارد و برای آموختن، همواره دریچه‌ای گشوده دارد. ⸻ 🌹 سخن پایانی؛ غایت عرفان، انسانیت عارف کسی نیست که از انسان‌ها فاصله گرفته باشد؛ کسی است که از خودخواهی فاصله گرفته است. نه در پی مرید است و نه تشنه تحسین؛ نه خود را مالک حقیقت می‌داند و نه از پرسش و تردید می‌هراسد. معیار بزرگی انسان، بلندی جایگاه او نیست؛ وسعت قلب، ژرفای اندیشه، طهارت کردار و آزادگی جان اوست. و شاید بتوان تمام حکمت زندگی را در این کلام خلاصه کرد: «هرچه انسان‌تر شویم، به حقیقت نزدیک‌تریم.» زیرا غایت معرفت، انباشتن دانسته‌ها نیست؛ رهایی از نادانی، خودخواهی و تعصب است. غایت عرفان، نه برتری بر دیگران، که تعالی خویشتن است. ✍️ دکتر عیسی کشوری | مسیحا 🌹

زیرا انسان تا هنگامی که زنده است، امکان فهمی عمیق‌تر، نگاهی تازه‌تر و انسانی‌تر شدن را در خود دارد. کمال، رسیدن به نقطه پایان نیست؛ شوق بی‌پایان حرکت به سوی افق‌های روشن‌تر است. 🌹 سخن پایانی؛ عرفان، هنر انسان بودن عارف کسی نیست که از انسان‌ها فاصله گرفته باشد؛ کسی است که از خودخواهی فاصله گرفته است. نه در پی مرید است، نه تشنه تحسین؛ نه خود را مالک حقیقت می‌داند و نه دیگران را محکوم به نادانی. او به جای آنکه جهان را مطابق میل خود تغییر دهد، نخست می‌کوشد نگاه خود را پالایش کند؛ به جای آنکه در پی تسلط بر دیگران باشد، بر خویشتن مسلط می‌شود؛ و به جای آنکه عمر را در جست‌وجوی خوشبختی در آینده سپری کند، شادی را در آگاهی، حضور و سپاسگزاری از لحظه اکنون می‌یابد. معیار بزرگی انسان، ارتفاع جایگاه او نیست؛ وسعت قلب، عمق اندیشه، پاکی رفتار و میزان آزادی او از خویشتن است. و شاید بتوان تمام عرفان را در این چند کلمه خلاصه کرد: کمتر ادعا کن، بیشتر بیندیش؛ کمتر قضاوت کن، بیشتر بفهم؛ کمتر تملک کن، بیشتر عشق بورز؛ و هرگز از نو شدن بازنایست. 🌻 هرچه انسان‌تر شویم، به حقیقت نزدیک‌تریم. ✍️ دکتر عیسی کشوری «مسیحا» 🌹

🌻 ده گوهر وجود انسان فرزانه منشوری برای خودشناسی، آزادگی و کمال انسانی عارف حقیقی کسی نیست که ادعای رسیدن به مقصد داشته باشد؛ کسی است که هر روز، افقی تازه در برابر دیدگانش می‌گشاید. عرفان، نه هنرِ ادعای دانایی، که شهامتِ پیوسته آموختن است؛ نه پایان جست‌وجو، که عاشقانه در راه حقیقت ماندن است. ۱. گشاده‌دلی و وسعت قلب ❤️ انسان فرزانه قلبی به وسعت هستی دارد. جهان را به خودی و ناخودی تقسیم نمی‌کند و برای دوست داشتن، شناسنامه و عقیده مطالبه نمی‌کند. قلب او خانه‌ای است که درهایش به روی انسان‌ها گشوده است. نه از تفاوت‌ها می‌هراسد و نه از مخالفت‌ها کینه به دل می‌گیرد. می‌داند که جهان با تکثر زیباتر است و انسانیت، فراتر از مرزهای اعتقادی و جغرافیایی است. ۲. فروتنی و رهایی از خودبزرگ‌بینی 🌱 عارف، خود را برتر از دیگران نمی‌بیند. می‌داند دانسته‌هایش در برابر نادانسته‌های هستی، قطره‌ای در برابر دریاست. هرچه بر معرفتش افزوده می‌شود، ادعایش کمتر و فروتنی‌اش بیشتر می‌شود. بزرگی را در کوچک‌کردن دیگران نمی‌جوید و مقام انسان را نه در آنچه بر دیگران برتری‌اش می‌دهد، بلکه در آنچه از خودخواهی‌اش می‌کاهد، می‌سنجد. ۳. ساده‌زیستی و وارستگی از تجمل 🕊️ انسان فرزانه اسیر نمایش دارایی، قدرت و مقام نیست. ارزش زندگی را با قیمت لباس، خانه، مرکب و تشریفات نمی‌سنجد. از نعمت‌های جهان لذت می‌برد، اما برده آنها نمی‌شود. می‌داند داشتن، زیباست؛ اما اسیر داشته‌ها شدن، آغاز بندگی است. ثروت حقیقی او آزادی درونی، آرامش جان و بی‌نیازی از تحسین دیگران است. ۴. اعتدال در خوردن، گفتن و خوابیدن 🍃 عارف نه دشمن جسم است و نه اسیر خواهش‌های آن. بدن را امانتی گران‌بها می‌داند و با آن مهربان است. پرخوری، پرگویی و پرخوابی را نشانه غفلت از خویشتن می‌شمارد. می‌داند که هر سخنی ارزش گفتن ندارد، هر خواسته‌ای ارزش برآوردن ندارد و هر لذتی ارزش بهای سنگین‌دادن ندارد. سکوت را می‌شناسد، خلوت را دوست دارد و اعتدال را هنر زیستن می‌داند. ۵. مهربانی و رقّت قلب 💚 هرچه انسان به حقیقت نزدیک‌تر شود، قلبش نسبت به رنج دیگران حساس‌تر می‌شود. اشک انسان‌ها برایش بیگانه نیست و درد موجودات را بی‌اهمیت نمی‌شمارد. قدرت را در توانایی آزار دادن نمی‌بیند، بلکه در توانایی مهربانی‌کردن می‌بیند. می‌تواند ببخشد، بی‌آنکه تحقیر کند؛ انتقاد کند، بی‌آنکه بشکند؛ و مخالفت کند، بی‌آنکه دشمنی بورزد. سنگدلی، هرگز نشانه معرفت نیست. ۶. آزادی از تعصب و اسارت عقاید 🦋 انسان فرزانه عقایدش را بخشی از دارایی ذهنی خود می‌داند، نه تمام هویت خویش. به باورهایش احترام می‌گذارد، اما آنها را بت نمی‌کند. از نقد نمی‌گریزد و از تغییر عقیده شرم ندارد. برای دفاع از اندیشه‌ای که ممکن است نادرست باشد، حقیقت را قربانی نمی‌کند. می‌داند حقیقت بزرگ‌تر از آن است که در مالکیت یک انسان، یک مکتب یا یک آیین قرار گیرد. ۷. پذیرش نقد و آمادگی برای دگرگونی 🌺 عارف خود را مصون از خطا نمی‌داند. نقد را دشمنی نمی‌بیند، بلکه فرصتی برای شناخت نقاط تاریک خویش می‌شمارد. از اینکه دیگری چیزی بداند که او نمی‌داند، خرسند می‌شود. برای او تغییر عقیده شکست نیست؛ پیروزی بر غرور خویشتن است. انسانی که دیگر آمادگی آموختن ندارد، پیش از پایان زندگی، از رشد بازمانده است. ۸. حضور در اکنون و رهایی از زندان زمان ⏳ انسان فرزانه در گذشته زندگی نمی‌کند و آینده را نیز به بهای ازدست‌دادن امروز نمی‌خرد. گذشته را تجربه می‌داند، نه زندان؛ آینده را امکان می‌داند، نه اضطراب. می‌داند زندگی همین لحظه‌ای است که در آن نفس می‌کشد، می‌بیند، می‌شنود و عشق می‌ورزد. نه حسرت دیروز، شادی امروز را از او می‌گیرد و نه بیم فردا، آرامش اکنون را. او هنرِ بودن را بر اضطرابِ شدن ترجیح می‌دهد. ۹. مسئولیت‌پذیری و هماهنگی گفتار و کردار ⚖️ انسان فرزانه پیش از موعظه دیگران، به اصلاح خویش می‌پردازد. عدالت را در رفتار روزمره رعایت می‌کند، حق دیگران را محترم می‌شمارد و از مسئولیت اخلاقی خود نمی‌گریزد. گفتارش زیباست، اما کردار او زیباتر؛ زیرا می‌داند حقیقت را نه با ادعا، که با زندگی‌کردن باید نشان داد. از نگاه او، اخلاق نه زینت سخن، بلکه جوهر رفتار است. ۱۰. فرآیند بودن، نه فرآورده بودن 🌻 شاید ژرف‌ترین ویژگی انسان فرزانه این باشد که خود را تمام‌شده نمی‌داند. او پرونده هویت خویش را مختومه اعلام نمی‌کند. نمی‌گوید من همین هستم و حقیقت را یک‌بار برای همیشه یافته‌ام. خویشتن را رودخانه‌ای جاری می‌بیند، نه برکه‌ای راکد؛ هر روز می‌آموزد، بازنگری می‌کند و امکان تولدی تازه را در خود زنده نگه می‌دارد. شعار درونی او چنین است: «من این‌گونه می‌اندیشم، این‌گونه می‌بینم و این‌گونه زندگی می‌کنم؛ تا اطلاع ثانوی!»

آینده را نمی‌توان با نگرانی ساخت؛ آینده را باید با اندیشه، اراده، امید و عمل آفرید. 🌺 آینده را با امید بسازیم، با خرد مدیریت کنیم و با توکل به استقبال آن برویم. ━━━━━━━━━━━━━━ 🌹 مخلص کلام؛ هنر زیستن در سه زمان 🌹 گذشته را با خرد و تجربه بنگریم؛ حال را با آگاهی، حضور و شکرگزاری زندگی کنیم؛ و آینده را با امید، هدف، تدبیر و توکل بسازیم. از گذشته بیاموزیم، در حال زندگی کنیم و برای آینده بیافرینیم. نه چنان در گذشته بمانیم که امروز را از دست بدهیم، نه چنان در آینده زندگی کنیم که لذت اکنون را فراموش کنیم. به یاد داشته باشیم که زمان، سرمایه‌ای است که با هیچ ثروتی نمی‌توان آن را بازخرید کرد. روزهای ازدست‌رفته بازنمی‌گردند و لحظه‌های سپری‌شده هرگز عیناً تکرار نمی‌شوند. پس قدر داشته‌ها، عزیزان، سلامتی، آزادی، آرامش و فرصت‌های زندگی را بدانیم؛ پیش از آنکه امروزهای معمولی ما به دیروزهای تکرارنشدنی تبدیل شوند. 🌱 گذشته، ریشه ماست؛ 🌸 حال، شکوفه زندگی ماست؛ 🌳 آینده، میوه اندیشه و کردار امروز ماست. بیایید ریشه‌هایمان را فراموش نکنیم، شکوفه‌هایمان را دریابیم و برای به بار نشستن فردایمان بکوشیم. 💚 زندگی نه در حسرت دیروز خلاصه می‌شود و نه در انتظار فردا؛ زندگی همین لحظه‌ای است که در اختیار ماست. ⏳ گذشته را برای آموختن به یاد آور؛ 🌞 حال را برای زیستن دریاب؛ 🕊️ آینده را برای ساختن بخواه. و سرانجام، این حقیقت را از یاد نبریم: زندگی را به فردا موکول نکنیم؛ فردا نیز روزی امروز خواهد بود. 🌺 قدر لحظه‌ها را بدانیم؛ زیرا زندگی، همین لحظه‌هایی است که بی‌صدا از کنارمان می‌گذرند. 🍁 ایام به کام، دل‌ها شاد، نگاه‌ها زیبا و لحظه‌ها سرشار از آرامش، عشق و آگاهی باد. 🌷 ✍️ دکتر عیسی کشوری «مسیحا»

🌺⏳ نگرش انسان به زمان 🌱 گذشته؛ چراغ تجربه | 🌸 حال؛ موهبت زندگی | 🌳 آینده؛ افق امید ✍️ دکتر عیسی کشوری «مسیحا» زمان، شگفت‌انگیزترین سرمایه انسان و گران‌بهاترین دارایی زندگی است؛ سرمایه‌ای که نه می‌توان آن را متوقف کرد، نه به عقب بازگرداند و نه لحظه‌ای از آن را برای همیشه ذخیره ساخت. زمان می‌گذرد و ما، خواه بخواهیم و خواه نخواهیم، در مسیر بی‌بازگشت آن حرکت می‌کنیم. اما هنر زندگی در متوقف کردن زمان نیست؛ در درست زیستن در متن زمان است. انسان خردمند باید بداند که گذشته، حال و آینده، هر یک جایگاهی متفاوت و رسالتی ویژه در زندگی دارند. آرامش و خوشبختی انسان در آن است که نسبت خود را با هر سه زمان به‌درستی بشناسد. 💢 ۱. گذشته؛ مدرسه تجربه و چراغ عبرت 🕯️📜 گذشته، دفتر گشوده تجربه‌های ماست؛ مجموعه‌ای از کامیابی‌ها و ناکامی‌ها، شادی‌ها و اندوه‌ها، انتخاب‌های درست و اشتباهات انسانی. به گذشته بازگردیم، اما نه برای اقامت در آن؛ بلکه برای آموختن از آن. خاطرات را مرور کنیم، اما اسیر خاطرات نشویم. از اشتباهات خود درس بگیریم، نه اینکه تا پایان عمر خویش را به سبب آن‌ها سرزنش کنیم. از روزهای خوش سپاسگزار باشیم و از روزهای دشوار، پختگی و بینش بیاموزیم. گذشته را نمی‌توان تغییر داد، اما می‌توان از آن برای ساختن آینده‌ای بهتر بهره گرفت. چه‌بسا تلخ‌ترین تجربه‌های دیروز، ارزشمندترین آموزگاران امروز ما باشند. 🌹 گذشته برای آموختن است، نه برای سوختن؛ برای تجربه‌اندوزی است، نه برای حسرت‌پروری. 💢 ۲. حال؛ قلمرو زندگی، آگاهی و خوشبختی 🌞🌷 حال، ارزشمندترین فرصت زندگی است؛ زیرا گذشته سپری شده و آینده هنوز از راه نرسیده است. آنچه واقعاً در اختیار ماست، همین لحظه‌ای است که در آن نفس می‌کشیم، می‌بینیم، می‌شنویم، عشق می‌ورزیم و فرصت زیستن داریم. بسیاری از انسان‌ها خوشبختی را به آینده حواله می‌کنند؛ می‌گویند وقتی ثروتمند شدم، وقتی به مقام رسیدم، وقتی مشکلاتم پایان یافت یا وقتی به آرزوهایم رسیدم، زندگی خواهم کرد. غافل از اینکه زندگی در تمام این مدت، بی‌صدا از کنارشان عبور می‌کند. بسیاری از روزهایی که امروز عادی، تکراری و کم‌اهمیت می‌پنداریم، فردا به خاطراتی شیرین و گاه تکرارنشدنی تبدیل خواهند شد. صدای عزیزانمان، سلامتی امروزمان، قدم زدن در طبیعت، نوشیدن یک فنجان چای، تماشای طلوع خورشید، یک گفت‌وگوی صمیمانه، خنده‌ای از ته دل و حتی آرامش یک روز معمولی، نعمت‌هایی هستند که گاهی ارزش آن‌ها را دیر درمی‌یابیم. خوشبختی الزاماً در داشتن همه‌چیز نیست؛ گاهی در دیدن ارزش چیزهایی است که همین حالا داریم. 🌿 نگاه سهراب؛ دعوت به دوباره دیدن زندگی سهراب سپهری، شاعر بیداری و تماشای جهان، چه زیبا از غفلت انسان از زیبایی‌های پیرامون سخن می‌گوید: «من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچ‌کسی زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.» این کلمات، تلنگری است به وجدان ما؛ به انسان‌هایی که چنان در هیاهوی زندگی، مسابقه ثروت‌اندوزی، نگرانی فردا و حسرت دیروز گرفتار شده‌اند که فرصت تماشای خود زندگی را از دست داده‌اند. گاهی آن‌قدر در پی رسیدن به مقصد هستیم که زیبایی مسیر را نمی‌بینیم؛ آن‌قدر در جست‌وجوی خوشبختی‌های بزرگ هستیم که شادی‌های کوچک و ارزشمند را فراموش می‌کنیم. از کنار باغچه‌ای می‌گذریم، بی‌آنکه شکفتن گلی را ببینیم؛ از کنار پرنده‌ای عبور می‌کنیم، بی‌آنکه آوازش را بشنویم؛ در کنار عزیزانمان زندگی می‌کنیم، بی‌آنکه قدر حضورشان را بدانیم. و این شاید یکی از بزرگ‌ترین غفلت‌های انسان باشد: آن‌قدر در اندیشه زندگی بودن که خود زندگی را نبینیم! بیایید دوباره دیدن را بیاموزیم؛ دیدن زیبایی‌های کوچک، شنیدن صدای طبیعت، لذت بردن از حضور عزیزان و کشف شگفتی‌هایی که هر روز در برابر چشمان ما قرار دارند. 🌸 زندگی را باید زندگی کرد، نه اینکه تمام عمر در انتظار آغاز آن نشست. 💢 ۳. آینده؛ افق امید، تدبیر و آفرینندگی 🌅🕊️ آینده، قلمرو آرزوها، امکان‌ها و انتخاب‌های امروز ماست. انسان بی‌هدف، همچون کشتی بی‌جهت در دریای زندگی سرگردان است. باید آرزو داشت، هدف تعیین کرد، برنامه ریخت، تلاش کرد و برای ساختن فردایی بهتر قدم برداشت. امید، نیروی حرکت است و تدبیر، راهنمای حرکت. اما نباید چنان در اندیشه فردا غرق شویم که آرامش امروز را از دست بدهیم. برای آینده برنامه‌ریزی کنیم، اما اسیر نگرانی از اتفاقاتی نشویم که هنوز رخ نداده‌اند. تلاش کنیم، اما نتیجه را با آرامش بپذیریم. توکل به معنای دست کشیدن از کوشش نیست؛ یعنی با تمام توان تلاش کنیم و در برابر آنچه از اختیار ما بیرون است، آرامش و پذیرش داشته باشیم.

شادمانی، راه نیست؛ خودِ راه است چه بسیار کسان که تمام عمر در جست‌وجوی شادمانی‌اند؛ به گمان آن‌که باید راهی بیابند تا سرانجام به آن برسند. غافل از آن‌که شادمانی مقصدی در انتهای راه نیست؛ خودِ راه است. شادمانی را نمی‌توان در فردا جست‌وجو کرد، چراکه فردا هنوز نیامده است؛ و نمی‌توان آن را در گذشته یافت، زیرا گذشته دیگر زندگی نمی‌کند. شادمانی در همین لحظه جاری است؛ در همین دم و بازدم، در آرامش ذهن، در شنیدن آواز رودخانه، در تماشای رقص برگ‌ها و در لذت سادهٔ بودن. آنگاه که انسان با هستی آشتی می‌کند، دیگر برای شاد بودن بهانه نمی‌خواهد. نه در انتظار ثروت است، نه چشم‌به‌راه شهرت، نه اسیر رسیدن و نه نگران نرسیدن. او می‌خواند، بی‌آنکه ذهنش آشفته باشد؛ می‌اندیشد، بی‌آنکه در هیاهوی افکار گم شود؛ زندگی می‌کند، بی‌آنکه زندگی را به فردا حواله دهد. در چنین حالی، آرامش زادهٔ حضور است، شادمانی ثمرهٔ آشتی با خویشتن و موفقیت، پیامد طبیعی این دو. پس شاید حقیقت را باید چنین گفت: هیچ راهی برای رسیدن به شادمانی وجود ندارد؛ زیرا شادمانی چیزی نیست که در پایان راه منتظر ما باشد. شادمانی خودِ راه است؛ راهی که هر لحظه با بودن آغاز می‌شود. و چه زیباست انسانی که به‌جای آن‌که تمام عمر به دنبال زندگی بدود، سرانجام می‌ایستد، نفس می‌کشد، صدای هستی را می‌شنود و درمی‌یابد که زندگی همین‌جاست؛ همین لحظه، همین بودن. شاد باش، نه برای آن‌که به جایی رسیده‌ای؛ بلکه برای آن‌که هستی. ✍️ دکتر عیسیٰ کشوری «مسیحا» 🌹🍃

🌿 🌿 ذهن؛ ابزار توست، نه هویت تو یکی از خطاهای بزرگ انسان این است که خود را با ذهنش یکی می‌پندارد؛ گویی هر فکری که از ذهن می‌گذرد، خودِ اوست. حال آنکه تو ذهن خود نیستی؛ تو آن حضوری هستی که می‌تواند ذهن را ببیند، بشناسد و هدایت کند. 🧠 ذهن، ابزاری شگفت‌انگیز است؛ اما ابزار، هرگز نباید جای صاحب ابزار بنشیند. تصور کن هواپیمایی با سه برابر سرعت صوت در اختیار توست. اگر خلبان بیدار باشی و فرمان در دست تو باشد، این هواپیما تو را به دوردست‌ترین مقصدها می‌رساند؛ اما اگر فرمان را به آن بسپاری و خودت به خواب بروی، همان وسیله‌ای که می‌توانست مایه پیشرفتت باشد، ممکن است تو را به حادثه بکشاند. حضور، همان بیداری خلبان است. وقتی حضور داری، ذهن در خدمت توست؛ می‌اندیشد، تحلیل می‌کند، خاطره‌ها را مرور می‌کند، آینده را پیش‌بینی می‌کند و راه‌حل می‌یابد. اما وقتی حضور نداری، ذهن فرمانده می‌شود؛ تو را میان حسرت‌های گذشته و نگرانی‌های آینده می‌گرداند و گران‌بهاترین سرمایه‌ات، یعنی لحظه اکنون، را از تو می‌گیرد. چرا چنین می‌شود؟ زیرا ذهن برای بقای خود به زمان نیاز دارد؛ گذشته را می‌کاود تا خطرهای پیشین را به خاطر بسپارد و آینده را می‌سازد تا خطرهای احتمالی را پیش‌بینی کند. این کار برای بقا ضروری است، اما اگر بی‌مهار بماند، زندگی را از تو می‌گیرد. ذهن در زمان زندگی می‌کند، اما تو تنها در اکنون می‌توانی زندگی کنی. حافظ و مولانا را بنگر؛ ذهن در خدمت آفرینش آنان بود، نه آنان در اسارت ذهن خویش. اندیشه، مرکب آنان بود، نه سوار بر آنان. پس راز رهایی، نابود کردن ذهن نیست؛ بازپس‌گرفتن فرمان است. ذهن باید مشاور تو باشد، نه فرمانروایت؛ خلبان نباشد، بلکه ابزار پروازت باشد. و چه زیبا گفت مولانا: «این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا» 🌱 خلاصه حکمت این است: فکر کن، اما اسیر فکر نشو؛ به گذشته بنگر، اما در آن زندگی نکن؛ آینده را بساز، اما قربانی آن نشو؛ و مهم‌تر از همه، آن‌قدر در اندیشه زندگی غرق نشو که خودِ زندگی را از دست بدهی. تو صاحب ذهنی، نه مخلوق فرمان‌بردار آن. ✍️ مسیحا

مسیحا - غزل نی دکتر عیسی کشوری.wav22.35 MB

🌹 من یک پارسی‌ام پیامی از مسیحا به جهان؛ به مناسبت روز کوروش بزرگ من یک پارسی‌ام؛ از نسلِ مهر و مهربانی، از آن دیارِ شعر و شور و عشق و شادمانی. به یادگار دارم از کوروش، آن پیامِ آزادگی، ز داریوش، شکوهِ داد و رسمِ نیکِ زندگی. ز نوشیروان، حکایت‌ها ز داد و عدل و انصاف، که آدمی به مهر، ارزد؛ نه به شمشیر و نه به لاف. پس ای جهان، از من مترس؛ من دشمنِ تو نیستم، من تشنهٔ صلح و صفا، در جست‌وجوی کینه نیستم. به جای جنگ، دستِ دوستی به سوی من دراز کن، به جای خشم و کینه، راهِ گفت‌وگو آغاز کن. من از تبارِ شعرم و موسیقی و گل، از سرزمینِ حافظ و سعدی، از عشق و شور و دل. فرهنگ من، فرهنگِ مهمان‌نوازی است، در خانهٔ من، مهر، آیینِ سرافرازی است. مرا فرصتی بده، تا آن‌چنان که هستم بشناسی، نه آن‌چنان که از من ساخته‌اند، در قصه‌ها و ناسپاسی. من از زبانِ ملتی سخن می‌گویم کهن، که مهر می‌ورزد به انسان، فارغ از نام و وطن. اگر کسی به نامِ من، بذرِ نفرت می‌فشاند، او سخنگوی من نیست؛ راهِ مرا نمی‌داند. من با هیچ ملتی سرِ جنگ و ستیز ندارم، با هیچ انسانی به جرمِ نام و باور، کینه ندارم. من جنگ نمی‌خواهم؛ هم‌پیمانی و هم‌دلی، نه مرزِ نفرت می‌خواهم، نه دیوارِ جدایی. بیا که دست در دست هم، جهانی نو بسازیم، به جای کاشتنِ کینه، بذرِ عشق بیفشانیم. من یک پارسی‌ام؛ پیامم به جهان این است: صلح، زبانِ قلبِ ماست؛ دوستی، آیینِ ماست. ✍️ دکتر عیسیٰ کشوری «مسیحا» 🌹🍃

🌹🍃 یار بجوی و چون یافتی، طرب کن! پیام مسیحا به انسانِ تنها در عصر ارتباطات ✍️ دکتر عیسیٰ کشوری «مسیحا» مولانا چه زیبا می‌گوید: اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟ وگر به یار رسیدی، چرا طرب نکنی؟ این دو مصراع، فراتر از دعوتی عاشقانه، راهی برای زیستن‌اند؛ راهی که انسان امروز، در هیاهوی ارتباطات، بیش از همیشه به آن نیاز دارد. ای انسان! از قبیله‌ها فاصله گرفتی، به آپارتمان‌ها پناه بردی و با گسترش فناوری، جهان را به خانه‌ات آوردی؛ اما مبادا در میان این همه امکان ارتباط، از نیاز دیرینهٔ خود به هم‌صحبتی، دوستی و حضور گرم انسان‌ها غافل شده باشی. امروز می‌توانی با هزاران نفر ارتباط برقرار کنی و حتی با هوش مصنوعی به گفت‌وگو بنشینی؛ اما یک پرسش همچنان باقی است: آیا کسی هست که در کنارش، بی‌هیچ نقابی، خودت باشی؟ کسی که اندوهت را با او قسمت کنی، از ته دل بخندی و حتی در سکوتش احساس تنهایی نکنی؟ فناوری می‌تواند فاصله‌ها را کوتاه کند، اندیشه‌ها را پرورش دهد و در لحظات تنهایی هم‌صحبتی فراهم آورد؛ اما جای قدم‌زدن دو دوست در کنار دریا، آغوشی صمیمانه و خاطرات مشترک را به‌تمامی نمی‌گیرد. ارتباط بیشتر، لزوماً به معنای صمیمیت بیشتر نیست. تمدن برای نزدیک‌ترکردن انسان‌ها بود، نه محبوس‌کردن آن‌ها پشت دیوارهای بلند و صفحه‌های روشن. 🌿 پس اگر یار نداری، چرا طلب نکنی؟ از خانه بیرون بیا، گفت‌وگو را آغاز کن، دوستی‌های قدیمی را از نو زنده کن و برای شناختن آدم‌های تازه قدم بردار. یار گاهی در یک گفت‌وگوی ساده پیدا می‌شود؛ گاهی در همسایه‌ای که هر روز از کنارش می‌گذری و گاهی در انسانی که با تو تفاوت دارد، اما می‌تواند همراهی صمیمی باشد. دوستی، فقط آرزویی برای روزهای تنهایی نیست؛ پیوندی است که با حضور، اعتماد، شنیدن و مهربانی ساخته می‌شود. و اگر یار را یافتی، چرا شادی را به فردا موکول کنی؟ با او قدم بزن، بخند، گفت‌وگو کن و قدر لحظه‌هایی را بدان که شاید روزی به شیرین‌ترین خاطراتت تبدیل شوند. مولانا نمی‌گوید فقط یار بجوی؛ می‌گوید چون به یار رسیدی، طرب کن! یعنی از زندگی در انتظار روزی کامل‌تر غافل نشو. گاهی خوشبختی نه در به‌دست‌آوردن چیزی تازه، بلکه در حضور انسانی است که می‌توانی زیبایی‌های جهان را با او قسمت کنی. 🍃 البته یار تنها یک انسان نیست؛ طبیعت، شعر، موسیقی، آموختن و آفرینش نیز می‌توانند دریچه‌هایی به شادی باشند. به ابرهایی نگاه کن که در آسمان می‌رقصند، به باد که آزاد می‌وزد و به گل که بی‌نیاز از رقابت، شکوفا می‌شود. بازگشت به خویشتن، بازگشت به طبیعت و بازگشت به رابطه‌های انسانی؛ شاید راهی باشد برای رهایی از تنهاییِ جهان مدرن. ای انسان، اگر تنهایی، آن را سرنوشت تغییرناپذیر خود ندان؛ اگر دوستی داری، قدرش را بدان؛ و اگر کسی را دوست داری، محبتت را چنان پنهان نکن که روزی تنها حسرتِ نگفتنش برایت بماند. ابزارهای ارتباطی را در خدمت زندگی بگیر، نه زندگی را در خدمت ابزارها. جهان را به خانه‌ات آورده‌ای؛ مبادا همسایه‌ات را از یاد ببری. 🌹 پیام مسیحا روشن است: اگر یار نداری، به جست‌وجویش برخیز؛ اگر یار داری، قدرش را بدان؛ و اگر به یار رسیدی، از شادی‌کردن دریغ نکن. زیرا زندگی فقط فرصتی برای داشتن نیست؛ فرصتی است برای دوست‌داشتن، تجربه‌کردن و قسمت‌کردن زیبایی‌ها. یار بجوی و چون یافتی، طرب کن؛ که جهان، با همهٔ بزرگی‌اش، وقتی زیباتر می‌شود که کسی باشد تا زیبایی‌هایش را با او قسمت کنی. ✍️ دکتر عیسیٰ کشوری «مسیحا» 🌹🍃