ادبیات بی ادب
前往频道在 Telegram
«ادبی بودن یا هنری بودن مسئله این است » در این کانال بدون جهت گیری به سمت هیچ مکتب و نشانه روی به سوی دیگری بخوانید و به فکر بروید. بی ادب است در جایی که مودب بودن خیانت است. ادمین: @hamedrazavi
显示更多1 223
订阅者
-124 小时
-17 天
-230 天
帖子存档
1 223
پنج ماه بعد از یک تصادف شدید
با گرمای سرترالین کنار زدم
یک سرگیجه میتواند دوست صمیمیام باشد
یک شیاف دیکلوفناک غمخوارم
پنج ماه بعد از آخرین تصادفی که به یاد دارم
خبر از آینده ندارم
هر روز درِ دیزیِ بلایا به لطف عزیزان حاضر در مجلس باز است
من اما به مسافران این کره میخندم
سیت داون را از خفه شو بیشتر تمرین کردهام
تا به عنوان یک مهاجر بیشتر آدم باشم
پنج ماه بعد از اولین تصادفم
گریه میکنم
چون دستهایم گره خوردهاند
حالا با همین اخم که دارم به زندگی امیدوارم
بی آنکه خنده ام بگیرد.
......
بداههای درخور بداهه
حامد رضوی
۱۷ تیر ۴۰۵
1 223
کاشکی میشد بهت بگم، چقدر صداتو دوست دارم
لالاییهاتو دوست دارم، بغض صداتو دوست دارم
1 223
آه من میدانم
فرو رفتن یالهای من در سنگ
آیندگان را دیوانه خواهد کرد
و از ریشهی این یالهای تاریک
روزی دوست فرود میآید و
تسلیت دوست را میپذیرد.
#هوشنگ_چالنگی
@artsher
1 223
بری هم دوستتم
بمانی هم دوستتم
در هر صورت مخلصت..
دوستت هستم.
دیالوگی از فیلم #طعم_گیلاس
#عباس_کیارستمی
@artsher
1 223
میترسی چه چیزی را از دست بدهی؟
وقتی هیچچیزی در این جهان به راستی به تو تعلق ندارد.
#مارکوس_اورلیوس
@artsher
1 223
رد شده از استنت
لای حالب
خط کشیده بر مجاری
جنب پروستاتی ورم کرده
از
پیرمردی لاغر اندام
با
کم کاری مزمن تیروئید
گذرانده نزدیک ۶۰ سالگی
به آرامی
میافتد شی مذکور
توی عکس خم خورده و آئینگیِ توالت زعفرانیرنگ بیمارستان رازی
با
پاهای احتباسی و عصایی به قایت مردد
در را باز میکند و این شاعر را به دوقولهای افسانهایاش حساب نمیآورد
من اما میدوم مدام
توی ریختن چیزی از خودم بیرون
انگار عجلهای مرا هل میدهد
آرام... آرام لاشیا..!
جهان دورم به مناسبتهای مختلف میچرخد و من باید با عجله کنار بیایم
جهان که کَفَش را ریخته و میخواهد سرم را چنگ بزند
منم که نام مادرم را در آخرین سکانس صدا میزنم
اما این دستهای او نیست که مرا میچرخاند
این پدرم نیست که بالایم میاندازد
نه این زخمها مال من نیست
منی که میتوانم چشمهایم را همراه سیفون ببرم توی گودی
چرا در را میزنند که بیا؟
منی که میتوانم از پنجرهی بیمارستان هتلی در وگاس را ببینم
چرا در میزنند که بیا؟
منی که میتوانم از هواکش بروم لالوی پرندهها
چرا در میزنند که بیا؟
چرا باید بروم بین اینها که مدام سوندهایشان پر میشود؟
چرا باید از لولهکشیهای ساختمان به مجاری ادراری برسم؟
چرا از داروخانه کبد را برمیدارم و از تکنیسینهای دارویی آنزیم در میآورم؟
چرا من اینجا در توالت به اینها فکر میکنم و شما بر صندلیهایتان آرام نشستهاید؟
آیا یک روز خوب روزی برای مردن نیست؟
آیا پیرمردها و ساختمانهای قدیمی به هم شباهت ندارند؟
مرا بسپارید ببرند
گاهی ماندن فحش خوار و مادر است.
#حامد_رضوی
تابستان ۱۴۰۴
1 223
دی نیای از ساقههای جو دمیدم
اما صدایش در نیامد
مرا دل
به خردسالی
از کف رفته است.
#کانه_کو_موتو_اومی ۱۹۴۴ - ۱۸۶۸
مترجم: #علی_عبدالهی
@artsher
