ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

前往频道在 Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

显示更多
853
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+230 天
帖子存档
فوتبال و اسکوپون ایتالیایی‌ها ورزشکاران چندان مشتاقی نیستند؛ آن‌ها اسکوپون (بازی ورق معروف ایتالیایی) را به ورزش ترجیح می‌دهند. آن‌ها به جای بودن در هوای آزاد ترجیح‌شان این است که در بعضی از کافه عشرت‌کده‌ها خود را حبس کنند. به جای تحرک ترجیح می‌دهند که دور و بر یک میز ول بچرخند. مشاهده‌ی یک بازی فوتبال: این الگویی از جامعه‌ی فردگراست. فوتبال نیازمند ابتکارعمل است اما ابتکاری که در چهارچوب قانون حرکت کند. افراد به صورت سلسله‌مراتبی متمایزند اما این تمایز بر پایه توانایی‌های خاص آن‌هاست نه بر اساس حرفه های پیشین‌شان. (در فوتبال م.) تحرک، رقابت، مبارزه هست اما عامل کنترل آن‌ها قانونی نانوشته است- قانون بازی منصفانه که در این مورد حضور داور همواره یادآور آن است. زمین بازی باز- جریان آزادانه هوا- ریه‌های قبراق- ماهیچه‌های قوی، همیشه اصل اول این ورزش‌اند. بازی اسکوپون. نشستن تنگ هم، دود، نور مصنوعی. عربده‌کشی، مشت‌هایی که به روی میز و اغلب به صورت حریفان یا یاران کوبیده می‌شوند. کارذهنی بی‌ریخت (!) بی‌اعتمادی متقابل. دیپلماسی مخفی. ورق‌های علامت‌دار. استراتژی‌های مرموز ازجمله پاها یا انگشت‌ها. قوانین؟ کجاست آن قوانینی که باید رعایت شوند؟ قوانین از جایی به جای دیگر متفاوتند؛ سنت‌های گوناگون متنوعی وجود دارند؛ این بازی منشأ دائمی شکایت‌ها و جرّوبحث است. بازی‌های اسکوپون اغلب به این مشهورند که با جنازه‌هایی پخش زمین و جمجمه‌های خُردشده پایان می‌یابند. مطمئناً هرگز کسی چیزی در این باره نمی‌خواند که مسابقات فوتبال به این شکل تمام می‌شوند. حتی در این فعالیت‌های انسانی حاشیه‌ای می‌توانیم بازتاب ساختار اقتصادی-سیاسی حکومت‌های متفاوت را ببینیم. ورزش فعالیتی همگانی در جوامعی است که در آن‌ها فردگرایی اقتصادی رژیم سرمایه‌دار کلیت شیوه زندگی را دگرگون ساخته به نحوی که آزادی اقتصادی و سیاسی همراه می‌شوند با آزادی روان و رواداری نسبت به مخالف. اسکوپون شکل خصلت‌نشان ورزش کشورهایی است که به لحاظ اقتصادی، سیاسی و روحی عقب‌مانده‌اند، جاهایی که اَشکال خصلت‌نمای حیات مدنی عبارتند از جاسوسی پلیس، پلیس لباس‌شخصی، نامه‌ی بی‌نام، کیش ناشایستگان و دلالان کار (با لطف‌ها و حق‌الحساب‌های متناظر برای سیاستمداران). کشورهای ورزشکار مفهوم «بازی منصفانه» را هم وارد سیاست می‌کنند. اسکوپون نوعی از جنتلمن‌ها را به وجود می‌آورد که کارگران را از کار بیرون می‌کنند چرا که کارگران جرأت کرده‌اند تا در بحثی آزاد با آن‌ها مخالفت ورزند.1 آوانتی، 27 اوت 1918 1. این اشاره به ماجرایی دارد که در یک مقاله قبلی («تصادف در کار»، 24 اوت) نقل شده، ماجرای کارگری که وارد بحثی سیاسی با مشتری‌یی شد که در خانه او کار می‌کرد و بعد بنا به درخواست مشتری به خاطر زیر سوال بردن عقاید ضدّ سوسیالیستی او از کار بیکار شد. آنتونیو گرامشی منبع: -Antonio Gramsci, Pre-Prison Writings, Cambridge University Press, 1994, p.p. 73-74. @ELDialectico

تو وقتی می‌بینی که من افسرده ام نباید بگذری، سکوت کنی، یا فقط همدردی کنی؛ بنا کننده ی شادیهای من باش! مگر چقدر وقت داریم؟ یک قطره ایم که میچکیم در تنِ کویر و تمام می شویم ... یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی @ELDialectico

⁠ ‍‍ ‍کافکا چنین می‌گوید : « دلیلِ آه ‌و ناله بر سرِ مرده اینست که او هنوز به معنای درستِ کلمه نمرده است . تازه باید از این شیوه‌ی مردن راضی باشیم : ما به پذیرفتنِ این بازی ادامه می‌دهیم . » و دیگر این گفته همان‌قدر روشنست : « مرگ رستگاری ماست ، اما نه این مرگ . » واقعیت اینست ما نمی‌میریم ، اما نتیجه‌اش اینست که زندگی هم نمی‌کنیم ، در عینِ زنده بودن مرده‌ایم ، ما اساساً بازماندگانیم ‌. موریس بلانشو از کافکا تا کافکا @ELDialectico

من صید دیگری نشوم وحشی توام اما تو هم برون مرو از صیدگاه خود وحشی بافقی @ELDialectico
من صید دیگری نشوم وحشی توام اما تو هم برون مرو از صیدگاه خود وحشی بافقی @ELDialectico

⁠ هر که عقاید و عادات غلط اطرافیان را کورکورانه بپذیرد، به شخص خود بی حرمتی کرده است. و بدون حرمت، نه اخلاقی در بین خواهد بود و نه نظامی. نه دوامی در بین خواهد بود و نه گرمای حیات بخشی. این آدمها، مثل مدفوع بی شکل گاو، خواهند پوسید و فقط از دید مگسها و حشرات دیگر اهمیت خواهند داشت. گفتگو با کافکا گوستاو یانوش @ELDialectico

‎موجی از هراس و احساس منفی مرا در بر گرفت. زنی كه از توجه به جسمش غافل بماند، از غرايز زنانه و مادرانه‌اش دور می‌ماند و كم‌كم عواطف و احساسات و غرايزش را از دست می‌دهد ‎شير سياه اليف شافاك ترجمه:مهرنوش عدالت . @ELDialectico

نقل است که عبدالله در حرم بود یک سال. از حج فارغ شد و ساعتی در خواب شد. به خواب دید که دو فرشته از آسمان فرو آمدند. یکی از دیگری پرسید که: «امسال چند خلق به حج آمده اند؟ دیگر جواب داد که: «ششصد هزار». گفت: «حج چند کس قبول کردند؟». گفت: «از آن هیچ کس قبول نکردند». عبدالله گفت: چون این بشنیدم، اضطرابی در من پیدا آمد. گفتم: «این همه خلایق از اطراف و اکناف جهان با چندین رنج و تعب، من کل فج عمیق، از راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده، این همه ضایع گردد؟». پس آن فرشته گفت که: «در دمشق کفشگری است، نام او "علی بن الموفق" ، و او به حج نیامده است اما حج او قبول است و همه را بدو بخشیدند». چون این بشنیدم، از خواب درآمدم و گفتم: «به دمشق باید شد و آن شخص را زیارت باید کرد».چون به دمشق رفتم و خانه او طلبیدم و آواز دادم، شخصی آمد و گفتم: «نام تو چیست؟». گفت: «علی ابن الموفق ». گفتم: «مرا با تو سخنی است ». گفت: «بگو» گفتم: «تو چه کار کنی » گفت: «پاره دوزی کنم ». پس این واقعه با او بگفتم. گفت: «نام تو چیست؟». گفتم: «عبدالله بن المبارک». نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش برفت. چون باز هوش آمد، گفتم: «مرا از کار خود خبری ده» گفت: «سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد درم جمع کردم و امسال عزم حج کردم. تا روزی سرپوشیده ای که در خانه است، حامله بود. مگر از همسایه ای بوی طعام می آمد. مرا گفت: برو و پاره ای از آن طعام بستان. من رفتم و همسایه گفت: بدان که هفت شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم. بر شما حلال نباشد. چون این بشنیدم آتشی در جان من افتاد. آن سیصد درم برداشتم و بدو دادم و گفتم: «نفقه اطفال کن که حج ما این است» "عطار نیشابوری" «تذکره الاولیاء - ذکر عبدالله بن المبارک» @ELDialectico

درک درست بهتر از هر چیز در میان مردم به طور مساوی توزیع شده است چنانکه هر کس فکر می‌کند که به حد نهايت از آن برخوردار است، به گونه‌اي که حتي زياده‌خواهترين افراد هم معمولاً به داشتن سهمي بيشتر از آنکه دارند، تمايلي نشان نمي‌دهند. دکارت /گفتار در روش @ELDialectico

"زن: تو چرا من را توی ایستگاه نکشتی؟ مرد: نمیدونم. فراموش کردم. دیدمت و فراموش کردم. من هیچوقت هیچکی را نکشته بودم. این خودش خیلی شرطه. وقتی‌ می‌خوای دست به کار شی، می‌‌بینی‌ خیلی‌ سخته. با این اسلحه خودم را برای کشتنت آماده کرده بودم. ولی‌ وقتی‌ دیدمت، خیال کردم دیگه دوستت ندارم. پس دیگر نیازی به کشتنت نداشتم. کافی‌ بود که دیگه دوستت نداشته باشم." نمایشنامه : "لاموزیکا دومین" مارگریت دوراس ترجمه: تینوش نظم جو @ELDialectico

«جنگ که تموم شد، تو رفتی سر خونه زندگیت، اما تازه اول بدبختی ما بود… نه آب، نه برق، نه گاز و نه کار… هیچی نبود! می‌فهمی؟!» ار
«جنگ که تموم شد، تو رفتی سر خونه زندگیت، اما تازه اول بدبختی ما بود… نه آب، نه برق، نه گاز و نه کار… هیچی نبود! می‌فهمی؟!» ارتفاع پست ابراهیم حاتمی کیا @ELDialectico

فکر میکنم فلسفه اگر به کار زندگی عملی نیاید،در بهترین حالت،جز خواندن آوازی زیبا در خلا نخواهد بود.شاید به همین دلیل است که فیلسوفانی مثل نیچه و هایدگر را از کسانی مثل هوسرل و فیخته بیشتر می پسندم.حتی بدفهمی های گریز ناپذیری که بسته ی دائمی فلاسفه ی دسته ی اول است نیز موهبتی است زیرا نظام آنان را در معرض چالشی دائمی قرار می دهد که از کهنگی و مرداب شدگی شان جلوگیری میکند:هسته ای مرکزی که به دلیل ارتباط با زندگی عملی،همچون قلب هسته ای آیرون من،آن را تا ابد و حتی پس از نابودی کامل به جلو خواهد راند. اما ارتباط با زندگی عملی به معنای ارائه ی راه حل نیست.فلسفه ها یا مکاتبی که ادعا میکنند برای ناکامیها و به پوچی رسیدن های گاه و بی گاهِ ما،یک بار برای همیشه راهی یافته اند مثل آبنباتی هستند که مادری برای کودک گریان خود در اتوبوسی پر جمعیت از جیب در می آورد:با پایان مکیدن،دهان دوباره به گریه باز خواهد شد. حقه های قرن بیستمی مدیتیشن،بودایی گری،مصرف پرستی و ... نیز فرد را مدت زیادی آرام نمیکنند: تقلید مدرن از سینه ی مادر،تقلیدی بی عصاره ی مغذی شیر است،رشد نمی دهد و حسن آن فقط طولانی تر ساکت نگاه داشتن کودک در اتوبوس است:وای اگر مقصد هنوز دور باشد! قسمتهایی از مقدمه کتاب(خیلی کم،تقریبا هیچ) سایمون کریچلی ترجمه:لیلا کوچک منش نشر:رخداد نو @ELDialectico

زندگی هر کس مرزی داره که اگه ازش عبور كنی،ديگه برگشتی وجود نداره و نميتونی آدم قبل بشی؛ و این رو بهش میگن"حريم غير قابل برگشت
زندگی هر کس مرزی داره که اگه ازش عبور كنی،ديگه برگشتی وجود نداره و نميتونی آدم قبل بشی؛ و این رو بهش میگن"حريم غير قابل برگشت" Carlito's Way Brian De Palma @ELDialectico

در هر شرایطی ظاهر قانون باید حفظ بشه، خصوصا وقتی که داره نقض میشه! دارودسته نیویورکی‌ها مارتین اسکورسیزی @ELDialectico

مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد. مثل یکنفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همینکه یک فرد شعر را به آخر میرساند دوباره از سر نو شروع میکند. آوازش مثل ارتعاش ناله ی اره در گوشت تن رخنه میکرد، فریاد میکشید و ناگهان خفه میشد. هنوز چشمهایم بهم نرفته بود که یکدسته گزمه ی مست از پشت اطاقم رد میشدند فحش های هرزه بهم میدادند و دسته جمعی میخواندند : بیا بریم تا می خوریم شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم؟ بوف کور صادق هدایت @ELDialectico

آقای سعدی میفرمایند... @ELDialectico
آقای سعدی میفرمایند... @ELDialectico

⁠باید به او بفهمانم که نباید از آن‌دست کسانی باشد که چون چنگال ندارند خود را خوب تصور می‌کنند. باید بتوانیم ظالم باشیم و آن‌موقع ظلم نکنیم. ظالم نبودن هنگامی که توانایی آن را نداریم هنر نیست. وقتی نیچه گریست اروین یالوم @ELDialectico

⁠ ناپلئون به فونتان می گفت: « می‌دانید چه چیز را ، بیش از همه تحسین می‌کنم؟ این که زور نمی تواند چیزی بنیاد نهد. در دنیا فقط دو قدرت وجود دارد: سرنیزه و اندیشه، سرانجام سرنیزه مغلوب اندیشه می‌شود» پس به اندیشه معتقد باشیم. حتی اگر قدرت، برای فریفتن ما، نقاب عقیده یا رفاه به چهره خود بزند. ... _ ناله و زاری دوای درد اندیشه نیست، کافی است در راه نجات آن بکوشیم. فلسفه پوچی آلبر کامو @ELDialectico

‌در این زمانه، همین‌که با مردم همرنگ نشوی و در برابر سنت‌ها سر خم نکنی، خود خدمتی است به جامعه! جان استوارت میل @ELDialectico
‌در این زمانه، همین‌که با مردم همرنگ نشوی و در برابر سنت‌ها سر خم نکنی، خود خدمتی است به جامعه! جان استوارت میل @ELDialectico