ch
Feedback
ناپیرو

ناپیرو

前往频道在 Telegram

Even in the absolute darkness, you still see something.

显示更多

📈 Telegram 频道 ناپیرو 的分析概览

频道 ناپیرو (@napeiro) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 13 661 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 2 723,并在 伊朗 地区排名第 23 535

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 13 661 名订阅者。

根据 29 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -457,过去 24 小时变化为 -13,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 19.26%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 0 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 اسلامی, وقت, چیز, جمهوری‌اسلامی, توئیت 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
Even in the absolute darkness, you still see something.

凭借高频更新(最新数据采集于 30 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

13 661
订阅者
-1324 小时
-1117
-45730
帖子存档
وقتی کسی روی قضاوتی که داری صحه می‌ذاره شعور داشته باش و با قضاوتت مثل فکت برخورد نکن. چون یکی پیدا شده که باهات موافقه دلیل نمی‌شه حق حتمن با تو باشه میمون.

اون‌قدر بچه کشته‌ن که دیگه یادمون رفته هیچ پدر و مادری نباید زودتر از بچه‌ش بمیره. اون‌قدر بچه کشته‌ن که انگار از اولم بچه‌ها قرار بوده کمتر از مامان باباشون زندگی کنن. من روزی بود نمی‌تونستم تصورم کنم غم از دست دادن بچه یعنی چی. کسی رو اگر می‌دیدم که بچه‌ش مُرده، مثل آدم فضایی بهش نگاه می‌کردم. مثل پدیده‌ای که زیست و چیستی‌ش رو نمی‌فهمم و نیاز دارم مطالعه‌ش کنم. حالا اون‌قدر زندگی کردم این غم رو که انگار بچه‌م رو کشته‌ن.

برای مثال پست بالا ده دقیقه طول کشید سند شه و اگر سرم رو از پنجره برده بودم بیرون پست رو داد می‌زدم هم به گوش آدم‌های بیشتری می‌رسید هم لازم نبود سی‌ودو بار پنجره رو باز و بسته کنم تا بتونم سرم رو ببرم بیرون هم ده دقیقه زمان نمی‌برد.

نت اون‌قدر قطع بوده مردم یادشون رفته وصل‌ش چه شکلی‌ه اینی که دارین بهش می‌گین وصل کاملن قطعه.

هرطوری بلدم هرچقدر کم و کوچک مبارزه می‌کنم چون مبارزه نکنم چی‌کار کنم؟

تعارف نداریم وقتی می‌گین «نه بابا اینا هیچ‌جا نمی‌رن!» می‌خوام با پشت دست بزنم توی دهنتون. این جمله رو بلند نگین حتی اگه فکرش می‌کنین. انگار وسط آشوویتس زندانی باشی بغل دستی‌ت هی بگه ببین فردا هم برنامه همینه‌ها! باشه خب خفه‌شو الان چی‌کار کنم من؟!

بیشتر از هر چیز دیگه‌ای، خسته‌م. یعنی حتی بیشتر از این‌که آدم باشم خسته‌م. یه آدم خسته نیستم یه خسته‌ی خسته‌م. یه خسته‌ی خسته از مردمی که فرقی نمی‌کنه چقدر همه‌چی به روشون می‌آد باز روشون رو برمی‌گردونن.

یه‌جایی از Vampire Diaries استفان رو یکی فرو می‌کنه توی گاو‌صندوق و می‌اندازتش ته یه دریاچه. سه ماه طول می‌کشه بفهمن گم شده و در اون سه ماه هی غرق و خفه می‌شده ولی نمی‌مرده با توجه به این‌که ومپایر بوده. خلاصه‌ای از احساسی که ایرانی بودن بهم می‌ده ولی خب سی ساله نه سه ماه و میلیون‌ها نفر دیگه هم دارن باهام خفه و غرق می‌شن. به این چیزها داشتم فکر می‌کردم که شروع کردین خوشحالی کردن از وصل شدن اینترنت. سرم رو دیگه نمی‌دونم به کدوم یکی از این دیوارها بکوبم.

لبخند مسعود ذات‌پرور قلبم رو آتیش می‌زنه. مهر و عاطفه‌ی توی چشم‌هاش ته نداره انگار.

رقصیدن و دست زدن، سفید پوشیدن و کبوتر آزاد کردن، موسیقی و eulogy چقدر قشنگ نشستن جای روضه‌خونی و قرآن. چطوری این‌قدر ناگهان و هماهنگ رسمی اون‌قدر قدیمی و پذیرفته‌شده رو عوض کردیم؟ خیلی زیبا و جالب‌ایم ما ایرانی‌ها.

Stop waiting for “the system” to change before allowing yourself to live.

«کاش با هم این‌و تجربه می‌کردیم و کنار هم، یا تجربه نمی‌کردیم اصلن. یا نه، همون بهتر که کاش با هم بودیم توی هر حالی.» خلاصه‌ای از مهاجرت برگرفته از حرف‌های دوست دورم.

توام هی می‌زنی زیر گریه و نمی‌دونی برای چی زدی زیر گریه درحالی‌که deep down می‌دونی؟

سفره‌ی دلم اون‌قدر پره که دیگه کاری نداره مخاطب کی‌ه یک‌سره بازه.

نمی‌تونم به چت‌جی‌پی‌تی نگم لطفن. هر بار please آخر جمله‌م رو پاک می‌کنم چون احمقانه‌ست و دوباره تایپ می‌کنم چون خیلی طلبکارانه می‌شه اگه نباشه و موضوع درباره‌ی ترسم از robot uprising و AI takeover و این‌ها هم نیست. به گربه هم می‌خوام بگم برو اون‌طرف می‌گم لطفن! حق بدین وقتی یکی‌تون از آدم زنده یه چیزی بدون لطفن می‌خواد از گوشام ماگما بزنه بیرون.

اولین باری که بدون شال جای نسبتن شلوغی از شهر بودم قلبم توی دهنم می‌زد با این‌که مانتو تنم بود و هوا هم تاریک. حالا با آستین‌کوتاه سر ظهر هرکجای شهر بخوام می‌چرخم و به شلوارک پوشیدن فکر می‌کنم. مساله‌ی حجاب حل شده؟ آزادی بیشتری بهمون تعارف کردن؟ خیر. ما زن‌ها شجاع‌تر شدیم. ما زن‌ها مرز ترس‌مون رو هل دادیم عقب. ما زن‌ها تصمیم گرفتیم تا جایی که می‌شه در برابر زور ایستادگی کنیم. در مجموع آفرین به ما.

Repost from N/a
What if there is no shore to reach? What if all there is, is the struggle to keep my head above water? Would I keep swimming then?

سوال پررنگی که ماه‌هاست دست از سر خیلی‌هامون برنمی‌داره اینه: چرا باید ادامه داد؟ این سوال رو وقتی rhetorical از خودمون می‌پرسیم و دنبال جوابش نیستیم و هدفمون صرفن ابراز نارضایتی‌ه از جبری که ادامه دادن‌ه، خیلی دل‌سرد‌‌کننده می‌شه و جوابی هم نداره. ولی وقتی واقعن دنبال جوابش باشیم، که به‌نظرم باید باشیم چون دلایلی که داشتیم برای ادامه دادن دیگه دلیل نیستن، کم‌تر دل‌سرد می‌شیم و بیشتر کنجکاو و شاید به جواب تازه‌ای برسیم حتی. جدی بگردیم ببینیم چرا باید ادامه داد؟ و با چالش ادامه دادن روبه‌رو شیم نه بن‌بست‌ش. پی‌نوشت: اون‌قدر له‌ام که هر چیزی که ذره‌ای بوی اُمید می‌ده می‌نویسم بعدش احساس pretentious بودن بهم دست می‌ده و از خودم بدم می‌آد ولی چاره چیه؟ وقتی زندگی رو انتخاب می‌کنی باید اجازه بدی جریان داشته باشه.

من راستش از مردمی که کلاه خودشون رو چسبیدن باد نبره یه کمی بیشتر بدم می‌آد تا از بادی که داره کلاه همه‌مون رو می‌بره.

Every day that you open the door, it gets a little easier to stay inside.