396
订阅者
+1724 小时
+207 天
+2430 天
帖子存档
396
قصد ندارم دیالوگنویسی را کنار بگذارم، بلکه میخواهم همان اهمیتی را به واژهها ببخشم که در رویاها دارند.
آنتونن آرتو
396
هنر را داریم تا از حقیقت هلاک نشویم.
نیچه - ارادهٔ معطوف به قدرت
We have art in order not to die of the truth.
Friedrich Nietzsche - The Will to Power
396
هنر را داریم تا از حقیقت هلاک نشویم.
نیچه - ارادهٔ معطوف به قدرت
We have art in order not to die of the truth.
Friedrich Nietzsche - The Will to Power
396
این بوی گند چالهٔ خاکستر و علف هرزِ پوسیده و دل و رودهای که گرداگرد داستان من آویزان است، تقصیر من نیست. من از صمیم قلبم معتقدم که شما با بیبهره کردن مردم ایرلند از دیدن خودشان در آینهٔ خوب صیقلخوردهٔ من دارید تمدن ایرلند را به عقب میکشید.
از نامهٔ جویس به ناشر خود، گرنت ریچاردز، زمانی که موفق نمیشد «دوبلینیها» را چاپ کند
396
مومنان همهٔ ادیان را بنگرید! از چه کس بیشتر از همه بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزشهاشان را در هم شکنَد، از شکننده، از قانونشکن: لیک او همانا آفرینشگر است!
آفرینشگر جویای یاران است؛ نه نعشها و گلهها و مومنان. آفرینشگر جویای آفرینشگرانِ قرین خویش است؛ جویای آنانی که ارزشهای نو را بر لوحهای نو مینگارند.
چنین گفت زرتشت - ترجمهٔ داریوش آشوری، با دستکاری
396
مومنان همهٔ ادیان را بنگرید! از چه کس همه بیشتر بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزشهاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانونشکن: لیک او همانا آفرینشگر است!
آفرینشگر جویای یاران است؛ نه نعشها و گلهها و مومنان. آفرینشگر جویای آفرینشگرانِ قرین خویش است؛ جویای آنانی که ارزشهای نو را بر لوحهای نو مینگارند.
چنین گفت زرتشت - ترجمهٔ داریوش آشوری، با دستکاری
396
و دیدم روانِ مردی که از یک پا در تاریکیِ دوزخ آویخته بود. و او در دست داس آهنی داشت و سینه و پهلوهای خویش را میدرید. و میخی آهنین به چشم او زده بودند. و پرسیدم: «این روانِ کیست و چه گناه کرده؟» سروش اهلو و آذر ایزد گفتند: «این روانِ آن مرد ناپاک است که شهری را به [قصد] دادرسی به او داده بودند و آنچه سزاوار بود بکند و فرمان بدهد، نکرد و فرمان نداد.
ارداویرافنامه - برگردان ژاله آموزگار
396
در زندگی تنها دو تراژدی وجود دارد: یکی نرسیدن به آن چیزی است که آدم میخواهد، و دیگری رسیدن به آن.
اسکار وایلد - بادبزنِ لیدی ویندرمیر
There are only two tragedies in life: one is not getting what one wants, and the other is getting it.
Oscar Wilde - Lady Windermere's Fan
396
مصاحبهگر: اگر به خدا اعتقاد نداری، پس چرا آنهمه دربارهٔ مذهب نوشتی؟
اکو: چون به مذهب اعتقاد دارم. انسانها حیواناتی مذهبی هستند و نمیشود بهآسانی این خصلت رفتاری انسان را نادیده گرفت، یا انکارش کرد.
اومبرتو اکو - پنج مصاحبهٔ پاریس ریویو
396
مصاحبهگر: یک موقع گفتی «چیزهایی را که نتوانم دربارهشان نظریهپردازی کنم، روایت میکنم.»
اکو: این اشارهای طنزآمیز به گفتهٔ ویتگنشتاین است. حقیقت این است که من مقالات بیشماری دربارهٔ نشانهشناسی نوشتهام، اما فکر میکنم در «آونگ فوکو» نظریاتم را بهتر شرح دادهام. یک نظریه ممکن است ازآن خودتان نباشد -ارسطو همیشه پیش از شما فکرش را کرده است- اما اگر بر اساس آن نظریه رمانی بنویسید، آن را ازآن خودتان کردهاید. مردها زنها را دوست دارند. این یک نظریهٔ بکر نیست. اما اگر به طریقی رمان خوبی دربارهاش بنویسید، آنوقت با کمی تردستی ادبی کاملا بکر میشود. من بر این باور هستم که نهایتا همیشه داستان غنیتر است -داستان نظریهای است که به شکل رخداد درآمده.
تصاد میتواند هستهٔ یک رمان باشد. «کشتن پیرزنها جذاب است»، با چنین ایدهای مقالهٔ اخلاقیتان نمرهٔ ضعیفی میگیرد. اما در داستاننویسی تبدیل میشود به «جنایت و مکافات»، شاهکاری ادبی که شخصیت آن نمیتوان بگوید که کشتن پیرزنها خوب است یا بد، و این دوگانگی -تضاد موجود در حرفهایمان- موضوعی شاعرانه و چالشبرانگیز میشود.
اومبرتو اکو - پنج مصاحبهٔ پاریس ریویو
396
مصاحبهگر: یک موقع گفتی «چیزهایی را که نتوانم دربارهشان نظریهپردازی کنم، روایت میکنم.»
اکو: این اشارهای طنزآمیز به گفتهٔ ویتگنشتاین است. حقیقت این است که من مقالات بیشماری دربارهٔ نشانهشناسی نوشتهام، اما فکر میکنم در «آونگ فوکو» نظریاتم را بهتر شرح دادهام. یک نظریه ممکن است ازآن خودتان نباشد -ارسطو همیشه پیش از شما فکرش را کرده است- اما اگر بر اساس آن نظریه رمانی بنویسید، آن را ازآن خودتان کردهاید. مردها زنها را دوست دارند. این یک نظریهٔ بکر نیست. اما اگر به طریقی رمان خوبی دربارهاش بنویسید، آنوقت با کمی تردستی ادبی کاملا بکر میشود. من بر این باور هستم که نهایتا همیشه داستان غنیتر است -داستان نظریهای است که به شکل رخداد درآمده.
تصاد میتواند هستهٔ یک رمان باشد. «کشتن پیرزنها جذاب است»، با چنین ایدهای مقالهٔ اخلاقیتان نمرهٔ ضعیفی میگیرد. اما در داستاننویسی تبدیل میشود به «جنایت و مکافات»، شاهکاری ادبی که شخصیت آن نمیتوان بگوید که کشتن پیرزنها خوب است یا بد، و این دوگانگی -تضاد موجود در حرف هایمان- موضوعی شاعرانه و چالشبرانگیز میشود.
اومبرتو اکو - پنج مصاحبهٔ پاریس ریویو
396
استیون برمیگردد و با اشاره به آینه بهتلخی میگوید:
این نمادِ هنر ایرلند است. آینهٔ ترکخوردهٔ یک خدمتکار.
اولیس - جیمز جویس - فرید قدمی
396
گر قابلِ ملال نیَم، شاد کن مرا
ویران اگر نمیکنی، آباد کن مرا
ز افتادگی مباد شوَم بارِ خاطرت
تا هست پای رفتنی، آزاد کن مرا
خواریکشیدگان به عزیزی رسند زود
زان پیشتر که یاد کنی، یاد کن مرا
گر داد من نمیدهی ای پادشاه حُسن
یکباره پایمال ز بیداد کن مرا
حیف است اگر چه کذب روَد بر زبان تو
از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گرد قافلهٔ بیخودان رسَم
ای پیر دیر، همتی، امداد کن مرا
پر کن ز باده تا خط بغداد، جام من
فرمانروای خطهٔ بغداد کن مرا
بی حاصلی ز سنگ ملامت بوَد حصار
چون سرو و بید، ز ثمر آزاد کن مرا
از غزل شمارهٔ هفتصدوسی صائب تبریزی
396
گر قابلَ ملال نیَم، شاد کن مرا
ویران اگر نمیکنی، آباد کن مرا
ز افتادگی مباد شوَم بارِ خاطرت
تا هست پای رفتنی، آزاد کن مرا
خواریکشیدگان به عزیزی رسند زود
زان پیشتر که یاد کنی، یاد کن مرا
گر داد من نمیدهی ای پادشاه حُسن
یکباره پایمال ز بیداد کن مرا
حیف است اگر چه کذب روَد بر زبان تو
از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گرد قافلهٔ بیخودان رسَم
ای پیر دیر، همتی، امداد کن مرا
پر کن ز باده تا خط بغداد، جام من
فرمانروای خطهٔ بغداد کن مرا
بی حاصلی ز سنگ ملامت بوَد حصار
چون سرو و بید، ز ثمر آزاد کن مرا
از غزل شمارهٔ هفتصدوسی صائب تبریزی
396
چنان سرما، زمستان، خشکی و بدبویی دیدم که هرگز در گیتی به آنگونه نه دیده و نه شنیده بودم. و چون فرازتر رفتم دوزخِ ترسناک را دیدم، ژرف، همچون سهمگینترین چاه که در تنگتر و بیمگینترین جایی فروبرده شده باشد. در تاریکی، آنچنان تاریکیای که آن را میتوان به دست فراز گرفت، [و] به چنان بدبوییای که بینی هر کسی را که آن باد در آن شود از هم بپاشد و او بلرزد و بیفتد. [جایی] آنچنان تنگ که از تنگی، هیچکس نتواند آنجا بایستد، و هر کس چنین اندیشد که: «تنهایم». و چون سه شبانهروز بگذرد، گوید: «نُه هزار سال تمام شد و مرا رها نمیکنند.»
ارداویرافنامه - ترجمهٔ ژاله آموزگار
