468
订阅者
-124 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
468
از وقتی داروم تموم شده نیمکیلو هم تکون نخورده وزنم. نه زیاد خوردنم اثر داره نه کم خوردن. بعد من ساده فکر میکردم ارادهٔ خودم بوده که لاغر میشدهم. ای انسان بیخرد. 🤡
دیگه الان افتادم به دریوزگی و کمکردن کربوهیدرات و بیشترکردن پروتئین. ورزشم که تا وقتی نرفتم پیش متخصص حرکت اصلاحی، باید آرام و نرم حرکت کنم. کی فکرشو میکرد در سنین جوانی زانودرد و کمردرد و خطر دیسک داشته باشم؟ من که فکرشو نمیکردم. 🧌
تصورات کودکیم از ۲۵-۲۶ این بود که همهچی خوبه، برای همهٔ زندگیم برنامه دارم و یه کار خیلی خوب هم دارم که ازش راضیام. حال بنگر که چگونه شد ای نابخرد ابله 😔🙏
Anyways,
بریم درس بخونیم و کار کنیم که امروزم منتظر ما نمیمونه. 🥀
468
این ویدئوها رو دیدین که تخممرغ پختهشده رو با یه مقدار شیر و کاکائو و پودر پروتئین و شیرینکننده مخلوط میکنن و میذارن یخچال و بعد بافتش شبیه پودینگ میشه؟
خواستم بگم اگه زردهٔ تخممرغا رو درنیارین مزهٔ سگ میده. فقط با سفیده درست کنین. 🙏
468
از وقتی دکترم گفته یه لکه تو نخاعت داری، هر بار پام خواب میره یه دور وحشت میکنم و فکر میکنم دارم فلج میشم. 😭
468
یادم نیست کلاس چندم، ولی یه باری که معدلم بیست شده بود، مامانم قول داده بود برام جایزه بخره. وسط تیر بود. ساعت هشت-نه شب داشتیم از خونهٔ مامانبزرگم برمیگشتیم. اول که اومدیم بیرون، یه باد ملایمی میوزید. رسیدیم به میدون، مامانم حواسش نبود و جای دور زدن، میدون رو رد کرد. رفتیم جلوتر دور بزنیم، یه وانتی وایساده بود و روی بند رخت، عروسکها رو با گیره بند کرده بود.
اون موقع عروسکفروشی نداشت شهرمون. به مامانم گفتم میشه برام عروسک بخری برای جایزهم؟ گفت باشه. پیاده شدیم. داشتم انتخاب میکردم که باد ملایم تصمیم گرفت دیگه ملایم نباشه. داشت طوفان میشد و خاک بیابونهای اطراف رسما میاومد روی سرمون بباره.
فروشنده شروع کرد جمع کردن عروسکا، چون با این اوضاع، کمکم باد میبردشون. هیچوقت این تصویر از ذهنم نمیره که کلی خرس عروسکی کوچیک و بزرگ، داشتن روی بند میرقصیدن و سعی میکردن گوششون رو از گیره بکشن بیرون و فرار کنن. به مامانم گفتم من اون زرده رو میخوام. یه خرس بززززرگ طلایی بود که باد چیزی نمونده بود بدزدتش.
مامانم گفت نه اون خیلی بزرگه. منم اصرارررر که همین رو میخوام. یهو یکی از گوشاش از گیره آزاد شد و نزدیک بود بره. باد اینقد شدید بود که خود کوچک من هم باید کج میایستادم که نیفتم روی زمین. گریهم گرفت و گفتم مامان داره باد میبرتش. بعدش بی مامان میشه.
آقاهه دید باید سریعتر جمع کنه بره. گفت نصف قیمت میدم براش ببر. نتیجهش این بود که من یه خرس بززززرگ طلایی رو با پنجهزار تومن صاحب شدم. بعد از اون دیگه نه آقاهه اومد شهرمون، نه وانتی دیگهای اومد عروسک بفروشه. نه خرسی دیدم که پنجهزار تومن باشه قیمتش.
باد اینقد شدید شده بود که وقتی رسیدیم خونه، چادر مامانم از سرش در اومد و من هم با چشم بسته راه میرفتم که خاک تو چشمم نره. فرداش تمام حیاط رو یه لایهٔ ضخیم خاک پوشونده بود، انگار برف اومده باشه. دیگه هیچوقت اونطوری باد نشد و هیچوقت هم اونطوری خاک ننشست تو خونهمون.
اگر عروسکه نبود، فکر میکردم همه رو خواب دیدم، چون دیگه هیچکدوم از اتفاقهای اون شب تکرار نشدن. گاهی اوقات حس میکنم اون خرسه تمام خوششانسیهای عمرم رو مصرف کرده. اینقد که همهچیز جادویی دستبهدست هم داد تا صاحبش بشم. :)))
468
بابا اینقد از خوبیهای اینترنت طبقاتی و اضطراری و کوفت و زهرمار نگید. یهو میبینی همینم قطع میکنن میگن طبق «بررسی»های ما مردم موافقشن. :((((
468
راجعبه این «زخمخوردهم قشنگتر باشه» هم یه توضیح بدم حالا که دستم میجنبه.
من زخمام رو دوست دارم. دلم نمیخواد فراموششون کنم. و خیلی وقتها هم (اگرچه کار ناسالمیه) دوست ندارم اصلا درمان بشن. این زخمها منم. برای من ارزشش بیشتره که یک روانرنجور واقعی باشم تا یک آدم سالم شستهرفتهای که با تمرینهای دیبیتی و سیبیتی به زندگی وصله.
ژیژک یک سخنرانی داره که توش میگه آدام فیلیپس (به گمانم نظر خودش هم هست) گفته درمان الزاما نمیخواد رنجهای شما رو تقلیل بده. هدفش اینه که متوجه بشید زندگی چیزی فراتر از این دستهبندیهاست که «من دارم رنج میکشم» یا «من دارم لذت میبرم» و میگه اهداف والاتری هم توی زندگی هست.
من شدیدا به این حرفش اعتقاد دارم، حتی اگر گاهی راهم رو گم کنم. الان ویدئوش رو پیدا میکنم و میذارم.
468
چقد امروز حرف میزنم. بهخاطر کیهان کلهره. وقتایی که به کاراش گوش میدم سوراخبهسوراخ روحم باز میشه و خاطره و حرف قلمبه میشه توی گلوم.
تابهحال کلی برام عقدهگشایی کرده و ریشهٔ مشکلاتم رو بهم نشون داده. انگار زخم روحت رو باز میکنه و فوارهٔ خونت رو مثل اثر هنری میذاره جلوت. گلهای هم نیست. شاید زخمخوردهم قشنگتر باشه. دستت رو میبوسم آقای کلهر.
468
یه بار که حالم خیلی بد بود، به استاد فلسفهم پیام دادم و گفتم همهش به خودکشی فکر میکنم چون این زندگی فایده نداره. دو ساعت برام وقت گذاشت و بهم گفت زندگی پر از فراز و نشیبه و توی هر سرپایینی روحت منقبض میشه. ولی بهت قول میدم یک روز میآد که بالاخره این فنر آزاد میشه و روحت پر پروازش باز میشه و حالت بهتر میشه. گفتم چه فایده استاد؟ پر پرواز میخوام چیکار؟ گفت وقتی پر پرواز داری، فکر فایدهش نیستی. از پروازکردن لذت میبری. همین الان هم زندگی کن که این جهان بیرحمه. ممکنه فرصت پروازت خیلی کوتاه باشه.
چند سالی از این مکالمه میگذره و من هنوز منبسط نشدهم. کاشکی راست گفته باشی استاد صبوری. 💔
468
گریه بسه. بریم سیگار بپیچیم و چای دم کنیم و کار کنیم و درس بخونیم که آفتاب برای گریههای هیچکس صبر نمیکنه.
468
گریه بسه. بریم سیگار بپیچیم و چای دم کنیم و کار کنیم و درس بخونیم که آفتاب برای گریههای هیچکس صبر نمیکنه.
468
الان باز یادم اومد که احتمالا کمتر از بچههای مسجد از بابام و بچههای مدرسه از مامانم حرف شنیدم. اینقدر اونجاها انرژی میذاشتن که به من نمیرسید. :)) به من «هیس، اخبار میبینم» و «هیس، سرم درد میکنه باید بخوابم» میرسید فقط.
ای بابا. چقد مظلوم بودم. از وقتی چشم باز کردم خواهرام کنکور و خواستگاری و دانشگاه و عروسی داشتن. برای اینکه با یه آدم واقعی صحبت کنم میرفتم پیش خواهرام. اونا هم کنکور داشتن بیچارهها دیگه. بهم یه درس یاد میدادن و کلی مشق میدادن بهم که سرم گرم شه. قبل کلاس اول، خوندن و نوشتن و جمع و تفریق و ضرب و الگو و سودوکو بلد بودم ولی نمیدونستم خالهم خواهر مامانمه و نمیدونستم این آقایی که عید به عید میآد و بهم میگه عمو، مثل بقیهٔ عموها نیست و واقعا داداش بابامه. بگردم. خود طفلکم با چه جونکندنی رسیده به اینجا.
چند وقت پیش از کامیار پرسیدم به نظرت من آدم شجاعیام؟ گفت آره. گفتم جدی میگی یا میخوای از سرت بازم کنی؟ گفت وا. بهنظرم شجاعی. پرسیدم چطور؟ من که هرکاری رو شروع میکنم جا میزنم از ترس. گفت تنهایی تا تهران اومدی و تنهایی داری زندگیکردن رو یاد میگیری. همین خیلی شجاعت میخواد.
اونجا به نظرم حرفش عجیب اومد. منظورش از «تنهایی» رو نمیفهمیدم. ولی امروز انگار همهٔ نقطهها به هم وصل شد. من جوری همهٔ عمرم تنها بودم که خودم هم نمیدونستم چقدر تنهام. بگردم برای محدثهٔ کوچیکی که بودم. هیچوقت نفهمید چرا بچگیش اینقد غمگینه. حالا دم ۲۶ سالگی، تازه میفهمه چرا وقتی درخت زردآلو آفت زد و بریدنش، چند روز گریه کرده. چون بهترین دوستش همون درخته بوده. بمیرم برات. احمق کوچک تنها.
468
مامانم داشت تعریف میکرد که آره، یادته وقتی یه چیزی میخواستی برات نمیخریدیم چقد ازمون ناراحت میشدی؟ اون موقع ما نداشتیم که برات بخریم. تمام توانمون همون بود.
دلم خیلی شکست. نه برای اینکه برام نخریدن و نه برای اینکه الان این حرف رو بهم زد. برای اینکه اون موقع باهام حرف نزدن و توجیهم نکردن. برای اینکه من هم براشون غریبه بودم و بهم توضیح نمیدادن. نیازی نبود جلوی من صورتشون رو با سیلی سرخ نگه دارن ولی به من هیچی نمیگفتن.
بیشتر کودکی من با سکوت پر شده بود. سکوت وقتی پدربزرگم مرد. سکوت وقتی بابام خسته بود. سکوت وقتی مامانم دعوام میکرد و دوباره آشتی میکردیم. سکوت وقتی خواهرم رفت دانشگاه. سکوت وقتی داداشم رفت سربازی. سکوت وقتی معلمم اذیتم میکرد. سکوت و سکوت و سکوت.
تمام خاطرات من پره از داستانهای بیسروته، از ناهارهای ساکتی که تنها دیالوگش «مدرسه خوب بود؟» بود، از شمردن ستارهها روس تخت توی حیاط و از آببازی زیر درخت زردآلو و درددل کردن با درخت پسته.
من توی هیچ صحبت دیگهای نبودم. کسی به من نگفت وقتی همسایهٔ پرو فضولی میکنه چجوری جوابش رو بدم. به من نگفتن چجوری باید پسانداز کرد. کسی باهام صحبت نکرد که تراکتور بابا خرجش زیاده و برای همین نمیشه برات عروسک بخریم. کسی به من نگفت خواستگاری یعنی چی و چرا خواهرت داره ازدواج میکنه. کسی به من نگفت که بیخبر نباید برم خونهٔ داییم، حتی اگه اونجا بیشتر بهم خوش میگذره. برخی از ابتداییترین چیزهای زندگی رو هنوز هم بلد نیستم.
تمام کودکیم با مکالمههای بیمعنی پر شد. وقتی برمیگردم و فکر میکنم، بهزور میتونم خاطراتی رو پیدا کنم که توش جدی گرفته میشدم و بهم میگفتن چطور زندگی کنم. مکالمات کمی هست که توشون مستقیم به من درس زندگی دادن.
شاید الان این گلهها بیهوده به نظر بیاد، ولی این یادآوری خیلی برای من درد داشت. به بچهها باید همهچی رو یاد بدی. دنیا کتاب دستورالعمل نداره. و من مجبور بودم همهچیز رو خودم یاد بگیرم. از کتابهای بیربط باید میفهمیدم روابط چطور کار میکنن. از داستانهای صمد بهرنگی باید میفهمیدم بعضیها حتی با حرفای خوب هم خیرت رو نمیخوان. از مقالههای اینترنتی سایتهای مزخرف باید میفهمیدم که از نظر منطقی، چرا دروغ گفتن بیاخلاقیه. من از مامانبزرگ شوهرم بیشتر درس آشپزی گرفتم تا مامانم. و این خیلی درد داره. خیلی خیلی.
