475
订阅者
-124 小时
-37 天
-930 天
帖子存档
475
برای من خیلی جالبه. کلا میگم. همهچیز جالبه. میترسم اگه بپرسم فضولی باشه. لطفا رندمترین چیزهایی که ممکنه هیچکس گوش نده رو به من بگید. من همچنان برام جالبه. بنده رو در جریان بذارید. من روم نمیشه ازتون سوال بپرسم. 😭
475
هربار میآم بیرون از تناقض بیلبوردها تعجب میکنم. نصفش ترویج ایدئولوژیه و نصف دیگه هم متعلق به قشر پولدار رانتخور اداییه و زیرپوستی داره میگه بیا پیش من از زندگی در بیلبوردای اول فرار کنی. :))
475
مردی میگه آساییبول چیه؟ نفس گرفتم براش توضیح بدم میگه چرا هرچی میپرسم نمیگی نمیدونم؛ چارتا چیزم بگو نمیدونم.
دلم نیومد بهش بگم خودشم میتونست بدونه ولی عوضش مثل پیرمردا میشینه فقط ویدئوی سیاسی و گربه و نینی میبینه. :((
475
پنجره رو باز کردم. یک نسیم خنک پاییزی بهم خورد. وقتشه بوجک هورسمن ببینم تا با نارنجیشدن برگها، من هم فسرده و خموده و مغموم بشم.
475
دست از سرم بردارید با این عکسای هوش مصنوعییییی. من نمیخوام فامیلای مردهتون رو ببینم 😭😭😭
475
همهچی خوب و خوشه تا اینکه میبینی نهتنها مامانت درست میگفته، بلکه تو هم داری تبدیل به مامانت میشی. 😭
475
Anyways,
دخترک چشمنارنجی پاییزی خوشگلبلای عسلطلای جورابسفید پادشاه ملکهٔ خر پلنگ روباهم رو هم ببینید. این بالش رو بهعنوان پیشکش برداشته اسکرچ کنه تا دیگه دست از سر فرش برداره. 🙏
475
حالا خاطره هم یادم اومد که بابام تعریف میکرد بچه بودم، میاومده بیدارم میکرده میگفته پاشو نماز بخون. منم میگفتم خوندم. میگفته همین الان اذون دادن. میگفتم نه بابا؛ خوندم! میگفته مال دیشب بوده، امشب نخوندی. میگفتم باشه. میرفتم وضو میگرفتم، لیترالی آب یخ میزدم به صورتم و برمیگشتم نماز بخونم و تو اولین سجده میخوابیدم تا وقتی که برای مدرسه اکتشاف میشدم و بیدارم میکردن.
یه هم یادمه ماه رمضون بیدارم کرده بودن برای سحری، داشتم لقمه میجویدم، یه پلک زدم و در صحنهٔ بعد بابام دستمو گرفته بود که سرم فرود نیاد تو ظرف خورش. :))
*وی در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشوده بود*
475
بدیش اینه که یا کلا نمیخوابم یا وقتی میخوابم عملا توپ تکونم نمیده. یهو ساعت ۱۱-۱۲ بیدار میشم و میبینم بدون اینکه یادم باشه تمام آلارمهام رو قطع کردم، تمام تلفنهام رو قطع کردم، لوبیا پریده رو پام خوابیده، مرغ عشقا دارن جیغ میزنن و آفتاب تو چشممه ولی من زبوننفهم همه رو گرفتم خوابیدم. شاید فکر کنید مشکل ارادهست، که یکم هست، ولی باور نمیکنید چقدر بدنم درد میکنه و کش میآد تا بیدار شم. بهطور فیزیکی چشمام باز نمیمونن. بارها شده که وقتی سرپام تا آب جوش بیاد یه چرت سرپایی زدم. یا مثلا بیدار شدم و خیلی همهچی خوب پیش رفته تا اینکه پنج دقیقه نشستم چایی بخورم ولی یهو چشمام رو باز کردم و سه ساعت بعده و چاییم یخ کرده. خدا منو بکشه. این چه رنجی بود به خودم تحمیل کردم؟ خاک بر سرم. 😭
475
در اوضاع فعلی، تنها چیزی که مایهٔ آرامش و سلامتیم بود، خواب منظمم بود که خرابش کردم. حالا هر شب سعی میکنم زود بخوابم و تا همین ساعت تو دلم رخت میشورن و از اضطراب و گریه مجبورم به گوشیم پناه ببرم. از دست خودم خیلی ناراحتم.
475
دو سال پیش یه ژاکت خریدم یک و هشتصد. بقیهٔ لباسای زمستونیم هم قدیمی شده و اکثرا به تنم نمیشینه، یا تنگه، یا گشاد، یا دادم خیاط دوخته و یه جاش تنگه، یه جاش گشاد. گفتم برم ببینم میتونم مشابهش تو رنگ دیگه هم پیدا کنم؟ همون رو گرفتم اومدم بیرون. :))
ژاکت پنج و هشتصد آخه؟ خوشگلم نبود تازه. فشارم افتاد، حالم بد شد. 😭
475
خداوندگار بزرگ یادم نمیره میتونستی من رو این شکلی درست کنی ولی تصمیم گرفتی مثل کاردستی کودک کلاس اولی بشم. 😔🙏
