ch
Feedback
SevenHells

SevenHells

前往频道在 Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

显示更多
484
订阅者
无数据24 小时
-37
-1330
帖子存档
شما رو نمی‌دونم ولی ۲۰۲۵ از همین اول برای من نکبت بود. فکر کنم امسال سال من نیست. البته ۲۰۲۴ هم نبود. همین رو برو تا ۱۹۹۹. کلا سال نداشتم تا حالا.

نیاز دارم ادای خونم حداقل بیست درجه بره بالاتر تا بتونم بهتر پول دربیارم ولی جیب اکنونم همراهی نمی‌کنه تا جیب آینده‌م بهتر بشه وضعش. زندگی در دنیای کاپیتالیستی همین است متاسفانه. برم بخوابم تا نکشتم همه رو. شو بخیر.

وای خوابم می‌اومد یه حرف مفتی زدم که بازگشتی نداره. چرا همچین زری زدم خدا داند. :)))))))))))))))))))))))))))))))))) یارو پرسیده فرق أ و ئ چیه در فلان مثال؟ چرا بعضی جاها أ شده بعضی جاها ئ. من خرم گفتم از روی مثال‌ها مشخصه که اونایی که أ دارن، همزه‌شون به حرف بعد نمی‌چسبه 😂😂😭 خب معلومه که نمی‌چسبه احمق. أ چجوری به چیزی بچسبه؟؟؟ 😭😭😭😭 خدایا منو بخوررررر

نیاز دارم یه خدایی حتما و قطعا وجود داشته باشه و دنیای دیگری هم وجود داشته باشه و بمیرم و اونقدری که خانوادهٔ مذهبی‌م بهم تلقین کردن گناهکار نباشم و بتونم از خدا عصبانی باشم و بابت زندگی خودم ناراحت باشم و اون هم چون توانمند، قدرتمند، شوکت‌مند، مهربان، غفور، رحمان و رحیمه، تا ابد روحم رو بغل کنه و بذاره روی شونه‌ش گریه کنم و بهم بگه برای زندگی ازدست‌رفته‌ت غصه نخور؛ هدف آفرینش این نبوده که آدم‌ها جور خاصی زندگی کنن، هدفش این بوده که گاهی بخندن و گاهی هم گریه کنن تا وقتی می‌خندن بهشون خوش بگذره. و بعد من بگم این بی‌رحمانه‌ترین جوکیه که تا حالا شنیدم چون تمام زندگی آدم‌ها صرف این می‌شه که یک هدف پیدا کنن و بهش برسن و اون هم بخنده و بگه می‌دونم بار زندگی برای شونه‌های نحیف انسان‌ها زیادی بود ولی من هم آدم‌ها رو برای همین دوست دارم، تو رو هم خیلی دوست دارم. و من باز بغضم بشکنه چون این خالصانه‌ترین دوست‌داشتنیه که می‌تونست بهم نشون بده و بعد بگم آیا من خوب زندگی کردم؟ و اون هم بگه بله و بعد بشینه برام دونه‌دونه قصهٔ تمام آدم‌ها رو تعریف کنه چون من قصه‌ها رو دوست دارم. ممنون می‌شم زحمتش رو بکشید خدای عزیز. تشکر.

باید یک نوشتهٔ بلندبالا در باب نکوهش وسواس‌گرفتن روی کنکاش‌های روانی و خودکاوی و قدم‌گذاشتن در مسیر سلامت روان بنویسم ولی آمادهٔ این گفت‌وگو نیستین 😔🙏

قلب قرمز فرستادن به کسانی که پارتنر آدم نیستند را نرمال کنید. مثلا من وقتی خیلی خوشحال و قدردانم نمی‌تونم دسته‌گل بفرستم که. نمی‌تونم بگم عاشقتم که. قلب غیرقرمز هم اداست. اجازه بدید قلب قرمزم رو بی‌منظور و به پاسداشت روابط حسنه‌م بفرستم و کتکم نزنید 😭

دلم یک کتاب پر از بدبختی و دلشکستگی و نکبت و کثافت می‌خواد. ازینا که یارو از بچگی تا خود مرگش بدبخته. واقعا نیاز دارم دوباره یاد بگیرم چطوری دلسوزی کنم. الان دلسوزی‌م سوخته. دل فیلم دیدن هم ندارم وگرنه می‌رفتم گورستان کرم‌های شب‌تاب رو دوباره می‌دیدم تا مثل سگ گریه کنم و دلسوزی‌م برگرده. پیشنهاد کتابی اگر دارید بگید تا برم بر قبر یک کاراکتر ساختگی خون گریه کنم.

photo content

لوبیاشاه فحل شده و از زندگی بیزارم. یه ثانیه آروم می‌شه، یه نفس می‌کشی دوباره جیغ می‌زنه. 😭

کریسمستون مبارک :)) اینقد این خارجیا کریسمس رو تبدیل به کالا کردن که واقعا آدم تبریکش میاد، بدون اینکه اعتقادی داشته باشه. بعضی وقتا فکر می‌کنم لابد ما هم اگه یلدا رو یه هفته تعطیل می‌کردیم و خونه‌مون رو چنان و چنون می‌کردیم و مردم هم پولشون می‌رسید هی خرج کنن و مدیای مناسبی تولید می‌کردیم، یهو می‌دیدی یه خارجیِ ازهمه‌جابی‌خبر نوشته یلداتون مبارک.

Repost from .
هردفعه کسی بهم میگه «چشم دشمنات کور بشه الهی» من چند دقیقه نابینا میشم.

photo content

لوبیاشاه زیر پتو خسبیده‌اند. زمستان ۴۰۳
لوبیاشاه زیر پتو خسبیده‌اند. زمستان ۴۰۳

Anyways, کلاس شیرینی‌پزی خوب سراغ دارید؟ اینستام رو ماه‌به‌ماه چک می‌کنم و از دنیای اطلاع‌رسانی کلاس‌ها دورم. اگر می‌شناسید که بدید بزنیم. 🙏

ولی من حس می‌کنم این طلسم و دعا و اینا فقط واسه بدبختی جوابه و این دعاهایی که می‌نویسن واسه موفقیت و اینا فایده نداره. فقط کوکائین می‌تونه پرفورمنس یک نفر رو تا حدی بالا ببره که طرف بدون سرمایه، ظرف دو سال، بار زندگی‌ش رو ببنده و بازنشسته بشه. البته همین کوکائین می‌تونه ظرف دو سال آدم رو هم بکشه ولی خب هر چیزی ریسکای خودش رو داره بهرحال.

یکی از دوستان قدیمی برام یه پیام فرستاده. از اینا که عکس یه کلبه‌ست وسط جنگل و تا کیلومترها هیچ‌کسی نیست؛ با این کپشن که کاش می‌شد آدم دست محبوبش رو بگیره بره تا ابد اینجا زندگی کنه. اولش با خودم گفتم آره کاش می‌شد. بعد دیدم چقدر اشتباهه این فکرم. من به بقیه خیلی نیاز دارم. من به دوستام احتیاج دارم. برای من لازمه با دوستم چت کنم، باهاش تلفنی حرف بزنم یا ویدئوکال کنیم و درحال ظرف‌شستن به هم بگیم چه چیزای جدیدی یاد گرفتیم. من نیاز دارم مادرم رو بغل کنم. نیاز دارم پدرم رو بغل کنم. من به دیدن خواهربرادرهام احتیاج دارم. به دیدن خواهر/برادرزاده‌هام احتیاج دارم. احتیاج دارم با مادربزرگ همسرم از فسنجون حرف بزنم و با پدربزرگش از دانشگاه. من نیاز دارم خانواده‌ش رو ببینم و بدونم حالشون خوبه. من نیاز دارم آقای بقالی بهم بگه سلام، چطوری دخترم؟ نیاز دارم آقای فروشندهٔ الکتریکی بهم بگه اگه نتونستی وصلش کنی بیار اینجا درستش کنم. من نیاز دارم خانوم فروشنده بهم بگه این دامن خیلی بهت می‌آد. من به بودن آدم‌ها نیاز دارم. دوست دارم که وقتی خاله‌م می‌آد مهمونی خونهٔ من بهش بهترین غذای ممکن رو بدم. دوست دارم وقتی دوستم می‌آد پیشم بهترین شیرینی‌ای که خوردم تا حالا رو برای اون هم بخرم. من دلم می‌خواد با هرکی همنشین می‌شم خوشحال باشه. من، در کمال ناباوری، آدم‌ها رو دوست دارم؛ و این رشدیه که خیلی ریز در من اتفاق افتاده، زیرپوستی و آروم و بی‌صدا. و این همون چیزیه که باعث می‌شه اشک توی چشمم بگرده و روشن‌شدن کبریت خوشحالی رو دوباره توی خودم حس کنم.

خالی‌ام. خالیِ خالی. صبح بیدار می‌شم و به گل‌هام نگاه می‌کنم و چیز خاصی نمی‌بینم. به جوجه‌هام هم همین‌طور. به لوبیا هم همین‌طور. بوی چای خوشحالم نمی‌کنه، بوی قهوه هم. به هیچ غذایی میل ندارم و هیچ شیرینی‌ای خوشحالم نمی‌کنه. بوی بارون می‌اومد اول صبح. اون هم هیچی. زمین برق می‌زنه از تمیزی. اهمیتی برام نداره. ویدئوهای غمگین می‌بینم بلکه بغضم بشکنه و سبک بشم. اون هم هیچی. با مامانم حرف زدم یک ساعت تا شاید بهتر بشم. اون هم هیچی. لوبیا اومد بغلم خوابید. باز هم هیچی. قرصام رو می‌خورم. لیتیم می‌لرزونه تنم رو. به‌جز لرزش؟ هیچی. کویرم. کویری که موجودات زنده‌ش مرده‌ان. تا چشم کار می‌کنه تلماسه‌ست. پُرم ولی از هیچی. خالی‌ام ولی جایی برای چیزی ندارم. حالم بده. می‌دونم باید یک جور دیگه پُر باشم. می‌دونم باید لای تلماسه‌ها موجودات مختلف بجنبن ولی هیچ خبری نیست. مثل لاک‌پشت جمع شدم توی خودم و حتی مامانم رو هم نمی‌خوام. بلد نیستم احساساتم رو پردازش کنم. نمی‌تونم بفهمم چجوری اومدم رسیدم به این تلماسه‌ها. چیزی نمی‌بینم که از روش قدم‌هام رو برگردم.

در هارت‌بروکن‌ترین حالت عمرم هستم و دیگه نمی‌دونم تا کجا گریه کنم کافیه تا اینقدر قفسهٔ سینه‌م درد نکنه. دیگه کلمه‌های قبلی برای توصیفم کافی نیست. غم‌اندوده شدم. اندوه‌آمیخته شدم. قلبم پاره‌پاره شد و در اسید سوخت. دل‌صد‌پاره‌شکسته شدم. نمی‌دونم دیگه چجوری بگم. کاش می‌مردم همینجا و زندگی نکبتم تموم می‌شد.

قرارداد فرستاده با دستمزد کمتر از ویراستاری عادی. می‌گه کمه چون اسمت رو می‌زنیم جای مترجم برات رزومه می‌شه. :))))))))))))))))) خدایا من رو از این خراب‌شده نجات بده. 😭😭😭