ch
Feedback
SevenHells

SevenHells

前往频道在 Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

显示更多
468
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天
帖子存档
یه فر می‌خواستم بخرم قیمتش رو دیدم و ناگهان تمام شکرهای دنیا بدمزه و بدبو شدن. یه بابای پولدار چی بود؟ اونم نداریم. البته نمی‌دونم. شایدم بابام پولداره رو نمی‌کنه. ناشکری نکنیم حالا. بالاخره یه چندتا گوسفندی داریم تو ولایت 😎

کارم رو هم تحویل دادم. ( کمرم از بین رفت)
کارم رو هم تحویل دادم. ( کمرم از بین رفت)

ای نفرین خدایان. اینقد کمرم ناگهانی صبح به رحمت خدا رفت یادم رفت از امتحان ثلث دوم عکس بگیرم و همه‌ش قولده شد. تصور کنید یه چیز خیلی بهتر بین درس‌های ناآموخته و امتحان ثلث اول در اومد.

سری دوم. امتحان ثلث اول.
سری دوم. امتحان ثلث اول.

سری دوم در راه است. تا یک دقیقهٔ دیگه از فر میاد بیرون و عکسشو با بخارش می‌ذارم. البته بخار نداره کوکی، ولی شما تصور کنید داغه. فتوشاپ بلد نیستم.

سری اول. درس‌های ناآموخته.
سری اول. درس‌های ناآموخته.

تازه امروز موفق شدم کوکی‌ها رو بپزم. اندازهٔ گنبد سازه‌های کاهگلی پف کردن و دیگه کیک شدن رسما. :)))))

خسته شدم واقعا...
خسته شدم واقعا...

photo content

کاره رو هرچی می‌رم جلو نمی‌تونم تموم کنم. حالا مهلتش تا کیه؟ پسفردا. خدا من رو بخوره.

پاره شدم. نجاتم بدهید.

شب‌های روشن ۱۴۰۳
شب‌های روشن ۱۴۰۳

بچه‌ها کسی هست کتاب تأملات دکارت رو خونده باشه؟ یه سوال ابتدایی دارم. 😔🙏

امتحان ندارم ولی یه کاری قبول کردم که دارم زیرش می‌زام. من رو در درد خودتون شریک بدونید. چاکر دانشجوهای عزیز.

لوبیاشاه از لای بالشت‌ها دالی‌بازی می‌کنند. زمستان ۴۰۳
لوبیاشاه از لای بالشت‌ها دالی‌بازی می‌کنند. زمستان ۴۰۳

رفتیم لوازم قنادی و آتیش زدم به مالم. گاهی فکر می‌کنم این تئوریه که می‌گه وقتی دیگه پولت به خرجای بزرگ نمی‌رسه دیگه بیخیال می‌شی و حقوق‌به‌حقوق زندگی می‌کنی درسته. الان به مامانم بگم اینو، می‌گه پولاتو نگه دار پس‌انداز شه بعدا باهاش «یه چیزی» بتونی بخری. نمی‌دونه من دفعهٔ پیش که با پولم یه چس طلا خریدم مجبور شدم دوباره بفروشمش و ضرر هم بکنم. تا خود کاخ سفید و برگه‌های امضاخوردهٔ تحریم‌ها پرانتز. :)))))))))))))))))))

بحث‌کردن با کسی که نمی‌خواد بشنوه واقعا فرساینده‌ست. هرچقدر هم عزیز باشه، از یه جا به‌بعد باید یاد بگیری نظراتش رو نشنیده بگیری و سعی نکنی قانعش کنی تا بتونی راه خودت رو بری.

امروز تصمیم گرفتم استرس نداشته باشم چون کامیار برام یه کدو حلوایی کوچولو خریده و گذاشتم توی فر تا پوره‌ش کنم. فردا هم باهاش کوکی می‌پزم. خوشمزه شد دو دور دیگه هم واسه خانواده می‌پزم. اتاق لوبیا رو هم سابیدم. گلام رو هم بوسیدم و باهاشون حرف زدم. فکر کنم اگه بتونم همین‌جوری استرس نداشته باشم یهو لباسا رو هم بشورم و زمین رو هم تی بکشم. حالا اگه روزای دیگه بود از استرس میخکوب شده بودم روی زمین و نمی‌تونستم درست فکر کنم که تصمیمی هم بگیرم. سرشار از حسادتم به کسانی که می‌تونن هر روز استرس نداشته باشن. به این می‌گن زندگی، نه اون دنیای لجن بی‌روح خط‌خطی پراسترس.

درس امشب اینه که کم‌خوابی باعث می‌شه غصهٔ احساسات اتم‌ها رو هم بخوری. عمرت رو هم کم می‌کنه البته که خیلی مسئله نیست. آدم عزیز باشه پیری رو نبینه (در رابطه با این موضوع هم حرف می‌زنم یه روز. حس می‌کنم واسه این یکی گفت‌وگو آماده‌این چون هیچ‌کدومتون پیر نیستین). شب بخیر.