484
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-1330 天
帖子存档
484
یکی از سکانسهایی که توی شیملس، هر دفعه قلبمو میشکنه این سکانسه. من همدلی عمیقی با فرانک دارم. فرانک اگرچه خیلی تیزه و برای زندهموندن، خیلی خوب دنیا رو درک میکنه و حتی ازش سوءاستفاده میکنه، از نظر عاطفی همیشه تو دنیای خودش و هذیانهای خودش غرقه. اون نمیفهمه مانیکا بدبختش کرده، نمیفهمه زندگیش چقدر بهخاطر عشقش سیاه شده و وقتی دخترش، فیونا، واقعیت رو دوباره تف میکنه توی صورتش، چهره و لحنش کاملاً تغییر میکنه، انگار التماس میکنه که بذارن توی هذیان خودش بمونه. فرانک یک نماده؛ نماد اینکه اگه خودتخریبی رو با یه عشق مضر ترکیب کنیم چی میشه. برعکس چیزی که در مورد مانیکا فکر میکنه، این خودشه که زیبا و شکننده است. توی یک سکانس دیگه هم مانیکا رو اینطور توصیف میکنه: زجرکشیدهٔ شکنجهشده؛ در حالی که این خود فرانکه، خود فرانکه که مانیکا زجرش داده و شکنجهش کرده. خودشه که بهخاطر عشق بیقیدوشرطش به مانیکا زیباست و شکنندهست.
اون بهخاطر عشقش بقیه رو پس میزنه و آزارشون میده و برای همین هم بقیه اونو پس میزنن و بهش محل نمیدن. مانیکایی که برای فرانک مهمه هم محل نمیده بهش. فرانک نماد تنهاییه و توی این سکانس، این تنهایی عریان میشه و زل میزنه توی چشمات. این همون چیزیه که من هر بار بهخاطرش قلبم میشکنه.
484
Repost from N/a
نمیدونم سيکلِ معیوب «مسئله پولش نیست» دقیقاً از کجا شروع شد بینِ ما،
اما اینو میدونم که این جایی که ما زندگی میکنیم، اتفاقاً خیلی جاها مسئله پولشه، خیلی جاها رو نمیشه رفت، خیلی لباسا رو نمیشه پوشید، خیلی کارا رو نمیشه کرد!
حس خجالت و شرمساری القا نکنید به اطرافیانتون.
@allegro
484
دیشب زن همسایهٔ قدیمیمون فوت کرد. من هیچکدوم از همسایههامون رو نمیشناختم جز همین یکی؛ و چقدر فوقالعاده بودن.
حجعلیآقا، یه آقای طاس و سبیل کلفت و دوستداشتنی بود. همیشه وقتی از مدرسه برمیگشتم میدیدمش، دم در خونه تو پیکانش نشسته بود و سیگار میکشید. تا منو میدید سیگارشو میذاشت کنار و حالمو میپرسید و بهم میگفت آفرین درساتو خوب بخون. یادم نیست چند سالش بود، ولی میدونم خیلی از شصتسالگیش نگذشته بود که پر کشید. من خونه نبودم، دانشگاه بودم. نه ختمشو تونستم شرکت کنم، نه خاکسپاریش رو. ولی دلم آتیش گرفته بود، واسه اینکه میدونستم دیگه اون آدم قشنگ، اینجا نیست؛ نه اینجاست، نه اونجا، هیچجا نیست.
زن حجعلیآقا هم زن فوقالعادهای بود. کمتر میدیدمش چون توی کوچه نبود خیلی وقتا. اون موقعا ما تابستونا توی حیاط میخوابیدیم، کلی تخت زیر درخت زردآلو داشتیم. صبحا هم بوی اسفند دود کردنش میاومد، هم صدای جاروی کوچولوش، که باهاش حیاط و جلوی در خونهشون رو جارو میکرد. هر وقت منو میدید، برام خوراکی میآورد، حالمو میپرسید و بغلم میکرد. وقتی شوهرش فوت کرد، دیگه اینجا نموند. خودش مریض شده بود و رفته بود مشهد پیش بچههاش تا بره دکتر.
پریشب، داشتیم در مورد خودش و شوهرش حرف میزدیم. اینکه چقدر دوستداشتنی بودن و اینکه چقدر زن حجعلیآقا مریض و نحیف شده، اونقدر که دکترا دیگه جواب آزمایششم نگاه نمیکنن. اینکه چقدر ژندگیش سخته و چقدر این دنیا بیرحمه با آدم. دیشب، بهم گفتن فوت کرده. انگار یکی دست کرد توی قفسهٔ سینهم و قلبمو کشید بیرون. من میدونستم راحت شده، میدونستم چندین ماه بوده که حتی نتونسته غذا بخوره، ولی قلبم شکست.
نمیدونم از این حرفا چه نتیجهای میشه گرفت. فقط میتونم بگم بعضی آدما تو قلبت لونه میکنن، مثل یک گنجشک، سبک و آروم. سرجمع، نه خود حجعلیآقا و نه زنش رو، بیست و چهار ساعت ندیدم؛ ولی جاشون تو قلبم بود و هست. آدمای قشنگ، آدمای مهربون، آدمای دوستداشتنی، آدمای خالص، آدمای گنجشکی رو لازم نیست هزار بار ببینی تا دوستشون داشته باشی؛ خودشون پیدات میکنن و با یه احوالپرسی ساده جاشونو تو دلت پیدا میکنن.
484
باید بعد مرگم، اسممو کنار ایوب و بابای یوسف بیارین؛ اینقدر که منتظر موندم این زندگی نکبت شروع بشه و یه چسه روی خوش به من نشون بده.
484
میگه حجاب امر اجتماعیه. میگم چرا؟ میگه چون هست و روی اجتماع تأثیر داره.
خیلی قانعکننده بود ممنون. 🤝
484
در ایام نوجوانی یه جعبه مدادرنگی به زور از خواهرم دزدیدم. اینقدر که این خواهرزادهها و برادرزادههام برای اون یه جعبه نقشه کشیدن من برای کل زندگیم نقشه نکشیدم. همهشم حرص میخورم ولی از بیرون باید بخشنده بازی دربیارم. تف.
484
Repost from فکرکهای من | موسوی عقیقی
⭕️ خوشآمدِ نفس و شهوت
🔸دوگانههای مدرن و سنتی، در روابط زن و مرد
((در دو فرسته))
#محمد_موسوی_عقیقی
@fekr_rak
در میان مذهبیهای سنتی یا کسانی که خارج از دین، دلبستۀ سنتاند چند مفهوم فراگیر و در عین حال ناپسند و ناخوش است: «اندام جنسی»، «سکسی بودن»، «شهوت» و... . به باور این افراد، چنین مفاهیمی بدیلِ پسندیده و خوش ندارند. به عبارتی، نمیتوان این مفاهیم را «عادی» دانست هرچند «طبیعتِ انسان» چنین اقتضائی را دارد. اما از نگاهِ من، زیستِ آدمی فرایندی طبیعی دارد. فرایندِ طبیعی به مسألهای اطلاق میشود که زیستن در آن «ساده» و «بیآزار» باشد. حتماً شنیدهاید که میگویند اگر زنان در جامعه باشند، یا با مردان مراوده داشته باشند، یا پوشاکِ پوشیدهای نداشته باشند، «فسادآور» بوده و مردان را دچار «شهوت» میکند. حال ببینید کدام در تعریفِ «فرایندِ طبیعی» جای میگیرد:
🔹الف) فرض کنید «زنی در جامعه حاضر میشود / زنی پوشاکِ کمی به تن دارد»، مرد از دیدن این زن دچار شهوت میشود و این شهوت اقتضایِ طبیعتِ خلقتِ او است.
🔹ب) فرض کنید «زنی در جامعه حاضر میشود / زنی پوشاکِ کمی به تن دارد»، مرد بیتفاوت از کنار زن رد میشود یا بدون هیچ نیتِ سوئی با او ارتباط میگیرد، این رفتار فرایند زیستِ طبیعی او است.
به باور من، در فرض (الف) مرد یک تصویرِ پیشینی از زن دارد: «زن آدمی است که میتوان یا باید با او رابطۀ جنسی داشت» اما در فرض (ب) مرد، زن را انسانی صرفاً برای «معاشرت» یا «همزیستیِ اجتماعی» میپندارد. به نظر شما، فرضیۀ (الف) زندگی انسان را دچار «اختلال» میکند، یا فرضیۀ (ب)؟
در مفاهیم سنتی، زن همیشه فردِ فرودستِ زندگی بوده است، کاربرد انسانِ فرودست چیست؟ «خدمترسانی». در یک زندگی خدمترسانی چه مصادیقی دارد؟ «تهیۀ غذا»، «رابطۀ جنسی» و «فرزندآوری». اگر به کلماتِ افراد سنتی دقت کنید، این سه گزینه، انتظاراتِ مشخص و قطعیشان از زنان است. در مفاهیم مذهبیِ سنتی هم، زن به «کِشتزار»، «مَتاع» تعبیر شده و فقیهان از او خواستهاند امور خانهداری را برعهده داشته باشد. در اینجا مرد، زن را انسانی میبیند که فرودست بوده و باید «خدمترسانی» کند. فقیهان تعبیر تکان دهندهای دارند: «زن باید به صورت کامل از مرد تمکین کند به طوری که در رابطۀ جنسیشان هیچ مکان و زمانی شرط نباشد و زن اگر همۀ وجود خود را به شوهرش بذل نکند، تمکین حاصل نمیشود». (شرائع الإسلام،ج2،ص292)
حال با این تعابیر، آیا مرد میپذیرد که زن «موجودی غیرجنسی» است؟ قطعاً خیر! او به این باور رسیده که زن، «موجودِ جنسی» بوده و اگر زنی را نگاه کند و دچار شهوت نشود، «غیرطبیعی» است، اما مرد در فرضیۀ (ب)، زن را همانندِ خود انسان میبیند. اما تفاوت اساسی این دو دیدگاه از کجا نشأت میگیرد؟
از اینجا که در فرضیۀ (الف)، مرد نوع و خاصیت مراودهاش با زن را در مفهوم «رابطۀ جنسی» میسازد، پس نمیتواند «شهوت/ خوشایندِ جنسی» را در این نوع ارتباطگیری نادیده بگیرد؛ اما در فرضیۀ (ب)، مرد نوع و خاصیت مراودهاش با زن را در مفهوم «ارتباط اجتماعیِ انسانی» میسازد، پس میتواند به زنانِ همزیستِ خود، نگاهِ سوء نداشته باشد. در اینجاست که مفاهیم دوگانهای شکل میگیرد: «شهوت» در مقابلِ «خوشآمدِ نفس»، «زیبایی» در مقابل «سکسی بودن» و «اندام طبیعی» در مقابل «اندام جنسی».
در این دوگانه، شهوتِ مرد نادیده گرفته نمیشود، بلکه دیگر «محور» نیست. اندامِ جنسی یا سکسی بودن نفی نمیگردد، بلکه «مصادیقِ عام» ندارد. در متون دینی، اتفاقاً شواهدی برای تفکیک میان اینها به چشم میخورد.
ادامهی متن (پست بعدی):
https://t.me/fekr_rak/650
484
حالا نمیدونم شاید واقعا تجملگرایی وجود داره و من نمیدونم. دور و بر خودم که هرکی میبینم داره عین خودم له میشه. نمیدونم دیگه اون یکیا کیان. :)))
484
خامنهای داره حرف میزنه. الان اون قسمتشه که رو به مردمه. اول میگه چرا جوانان باید تجملگرایی داشته باشن و ازدواج نکنن؟
خونه متری پنجاه تومن تجملگرایی ماست آخه؟ اجاره ماهی پنج تومن تجملگرایی ماست؟ این چه حرفیه آخه؟
من دیگه نمیدونم باید تا کف کجا انتظارات جوانان بدبخت بیاد پایین که اینا راضی بشن. باید تو دخمه زندگی کنی، سگدو بزنی، بچه هم بزایی با همون شرایط، خودت شام نداشته باشی بدی آقازاده تخمسگ بخوره. اون موقع شاید مطمئن بشی یه وقت بهت نگن تجملگرا.
484
این زندگی عجب چرخهٔ بیحاصلیه اسماعیل. هر بار گولت میزنه و میگه نه نه، این بار فرق میکنم؛ ولی فرقی نمیکنه. اومدم برای سال جدید پست بنویسم دیدم امسالم مثل پارساله. حرف جدیدی ندارم. امیدوارم همهتون خوب باشید و بهتون خوش بگذره و سال جدید براتون یکی پس از دیگری گشایش داشته باشه، اونم از نوع خوبش. امسال که از نوع بدش گشایش شدیم، ایشالا با آرزوهای دقیقتر سال دیگه اینطور نباشه. :))
484
دو هفته است که مریضم. از بدندرد و تب و لرز رسیدم به دردهای سینوسی و داره هفت جد و آبادم میاد جلوی چشمم. آدم نتونه در طول ۲۴ ساعت حتی یک نفس راحت بکشه میدونی یعنی چی؟ کلافهکنندهست. واقعا از پا درمیاره آدمو. کم کم میخوام پوستمو بکشم و پارهش کنم و جمجمهمو اینقد بکوبم به دیوار تا بالاخره این سینوسا خرد و خاکشیر بشن و استخونام اینقدر تیر بکشن که برای چند لحظه بتونم فراموش کنم سینوس چیست و کجاست و تو کی هستی. همین بوده هی میگفتن این جسم زندان منه و فلان. راست میگفتن والا!
484
یک ویدئو دیدم که بهصورت بصری نشون میداد ما دربرابر این هستی چی هستیم. اگر زمان تخمینی شروع این دنیا تا همین امروز رو تبدیل کنیم به ۲۴ ساعت، زمان انسانها، از اولینشون تا همین الانش، اندازهٔ یک پلکزدنه. ما حتی یک ثانیه هم نیستیم! تا وقتی خورشید منفجر بشه و همهٔ زمین رو قورت بده هم زنده بمونیم بازم یک ثانیه نمیشیم.
خیلی تصور آزاردهندهای بود برام. ما خون ریختیم؛ خونمونو ریختن؛ تحقیق کردیم؛ دانشمند شدیم؛ مریض شدیم؛ قوی شدیم؛ نشستیم و گشتیم دنبال معنای عدالت، معنای مهربانی، همنوع، وطن، آزادی، دوستی، خانواده، عشق؛ برای آتیش و چرخ خوشحال شدیم؛ برای اختراع خط دنیامون عوض شد؛ وقتی سکه رو اختراع کردیم زندگیمون تغییر کرد. برای چی؟ دنیا یه پلک هم نزده.
چه حسی بهجز ترحم میشه برای چنین موجودی داشت؟ تمام عمرش جلز و ولز میکنه تا به جایی برسه، یک روز هم میمیره. یا فراموش میشه یا خاطراتی که ازش میمونه اینقدر تغییر میکنه که عملا خاطرات یک نفر دیگه میشه. بدبختی اصلیش هم اینجاست که تنها موجودیه که میفهمه چه پایانی جلوی روشه. ای آدم ساده! ای آدم نفهم...
484
شاید برایتان جالب باشد :))
از ChatGPT خواستم یک بیت شعر مثل شعرای حافظ و سعدی بگه. تلاششو کرد ولی نتونست متاسفانه :)
484
هوا ابریه. هوای ابری بلافاصله روز آدمو ده درجه بهتر میکنه. با تشکر از ابر و مه و خورشید و فلک برای هوای امروز.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
