484
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-1330 天
帖子存档
484
بابا بزغاله خریده؛ یه عالمه بزغاله. این خبر اینقدر من رو خوشحال کرد که تا یک هفته، خلقم خوبه و سرحالم. از بچگی، وقتی که با سه تا بزغالهٔ احمق دوستداشتنیم بازی کردهم چندین سال میگذره؛ پلی عشق به پرشهای گاه و بیگاه بزغالهها از دلم بیرون نرفته. گاهی اوقات میشه که هر روز دلم براشون تنگ بشه و دلم بخواد دوباره برم براشون علف بچینم و اونا با سمهای کوچولوشون از سر و کولم بالا برن. شاید تمام این دلتنگیها برای کودک درونمه، شاید برای آدمی که خودم بودهم دلتنگم و احساساتم رو ریختم روی بزغالهها. نمیدونم. هرچی که هست، من بینهایت از اینکه دوباره بزغاله توی زمینهای پدری راه میره، خرسندم. باید زودتر جمع کنم و چند روز برگردم خونه، این شهر و زندگی بدون بزغاله ارزش نداره.
پینوشت: گوسفندها موجودات بسیار دوستداشتنیای هستن، ولی از سر و کول آدم بالا نمیرن و خجالتیان. اینه که من دلم برای بزغاله بیشتر تنگ میشه. میگن همیشه بچهٔ تخمسگ حیوون عزیزتره؟ راست میگن.
484
همهش میگه بابا یکم صبر کن بهتر میشه. روم نمیشه تو روش بگم مگه تا الان صبر کردیم بهتر شد؟ :( برای همین اینجا میگم. واقعا تا الان صبر کردیم بهتر شد مگه؟
484
صبح به نویسنده ایمیل زدهم میشه کارتون رو ترجمه کنم؟ الان ایمیل زده که بله! از خوشحالی پاره شم کمه.
484
بهار فصل خوبی برای ناراحتیه. همه میرن پی زندگی، دغدغهشون زیاد میشه، جامعه شلوغ میشه، قیمتا عوض میشه، برنامهها زیاد میشه، حواسپرتیا زیاد میشه. تو میتونی راحت لیز بخوری و بری تو کنج خودت. بوجک هورسمن ببینی و با بوجک به پوچی زندگی فکر کنی. با تکتک خودتخریبیهاش همذاتپنداری کنی و بری ته چاه پوچگرایی. بری شیملس ببینی و با فرانک زندگی کنی، اونجا که میره سر خدا داد میزنه، و به زندگی پوچ خودت فکر کنی. کسی حواسش نیست. میتونی تو خلوت خودت گریه کنی، افسرده بشی، ناراحت باشی و بپری تو «هیچ»، که ته نداره. بهار فصب خوبیه و من برای همین دوستش دارم.
484
حالا تازه این رو باز نمیکنم که با هزارتا زلمزیمبو، باز هم زن کالای جنسی نیست و ذهن مریضه که زن رو کالای جنسی میدونه. و این رو هم باز نمیکنم که این مدل آدمها چه نگاه تحریفشدهای به زیبایی دارن که قیافهٔ عادی یک زن رو بهاندازهٔ کافی زیبا نمیدونن و بهش توهین میکنن.
خود این دومی سر دراز داره چون برای باز کردنش آدم باید بره ببینه ایشون که دلش با بیحجاب شدن زنان میلرزه، استاندارد زیباییش رو از کجا به دست آورده؟ اگه زن بیحجاب بد است و نباید نگاهش کرد، از کجا به این فهم رسیده که این زنه که بیحجاب شده تا ته مایه نذاشته و میتونست خوشگلترم باشه، یه جوری که بشه واقعا تقبیحش کرد و کالای جنسی معرفیش کرد؟
زندگی کردن با این حجم از تناقض باید سخت باشه! :)
484
یکی از اتفاقات جالبی که توی یک سری کانالها با عقاید رادیکال میافته اینه. عکس زنانی رو که حجابشون رو برداشتن، میذارن و بهعنوان توهین میگن: حجاب میداشتی بهتر بود.
اونا فکر میکنن این توهینه و دارن به زیبایی اون زن حمله میکنن، در صورتی که چنین حرفهایی دو چیز رو ثابت میکنه که اصلاً باب میلشون نیست:
۱. اون زن برای بیحجاب شدن دنبال تأیید هیچ نرهخری نبوده، وگرنه با برداشتن حجابش هزار تا زلمزیمبو هم میکرد تا تبدیل به یک کالای جنسی بشه؛ همون چیزی که زن توی چشم این مدل مردا هست. این کار رو نکرده چون هدفش از برداشتن حجاب، اعتقاد و راحتی خودش بوده و نه هیچ چیز دیگه؛ باز هم برخلاف تصورات وهمآمیز این دسته از افراد.
۲. دل مردم با چهارتا موی زن نمیلرزه؛ برخلاف چیزی که خودشون باور دارن. مدام «فساد در جامعه» رو علم میکنند جلوی حجاب اختیاری در صورتی که خودشون نمونهٔ بارز ایناند که حجاب اختیاری فساد نمیآره مگر اینکه مریض باشی و دنبال بهونه، که زن رو بهعنوان کالای جنسی به بند بکشی. :))))
484
یارو تو طرحش ده تومن میگیره. خودش توی منشنها هم توضیح داده که وقتی طرحش تموم شه دیگه فوقش بیستوپنج دربیاره. یه جوری هم گفته انگار الان حقوق بیستوپنج دیگه چیزی نیست و همه دارن! بعد یکی بهش گفته برو خداتو شکر کن، ما در به در دنبال اینیم هفت تومنمون بشه هشت تومن. اینم جواب داده که آخه خیلیا تو بازارن و چند برابر همین درمیآرن.
چقد تو چشمگشنهای آخه. از دانشجوی پزشکی بودن هم خارج شدی ولی هنوزم فکر میکنی از کل عالم لایقتر و بهتری.
484
صبح تصمیم گرفتم یکم به اخبار و دنیای دور و برم اهمیت بدم. چند تا روزنامه و خبرگزاری و تحلیلگر با جهتگیریهای مختلف دنبال کردم. خیلی وقت بود این حجم از یکدستی در بدبختی رو ندیده بودم. اصلا وقتی همه با هر جهتگیریای از ناکارآمدیهای متنوع در بخشهای متنوع میگن، یه مدل دیگهای حالت بد میشه. خلاصهشو بگم، یک روز کامل نشده اینقدر حالم بده که تا چشم کار میکنه، پوچی میبینم. :))))))
484
البته بگم، خیلی هم بیرغبت به کار کردن نیستم، اتفاقا خودم خیلی دوست دارم کار کنم. دلیل اینکه به این چیزا فکر میکنم یه مشت مرد زنندیدهن که همهش دارن میگن نه عزت زن سرکار از بین میره، نه زن باید نقش خودشو بپذیره، نه زن و مرد فرق اساسی دارن و نباید پاشونو بذارن تو قلمرو هم، فلان، بهمان، زر مفت، زر مفت، زر مفت.
آخه چاقال... -_-
484
اگه همین الان دیگه دغدغهٔ پول نداشتم و نون درآوردن و شریک شدن توی مخارج خانوادهٔ خودم برام مهم نبود، بهخدا که راضی بودم بشینم خیاطی کنم و دسر درست کنم و خودم پنیر درست کنم و ماست درست کنم و سبزی بکارم و نقاشی کنم و کتابهای قشنگ بخونم و یه وبلاگ خیلی خوشگل و شکیل طراحی کنم و درمورد همون کتابایی که خوندم تولید محتوا کنم و در مورد زندگیم تولید محتوا کنم و عشقی یه کلاس سرامیکسازی هم برم و بیام.
ولی متاسفانه یه دسر ساده دویست تومن آب میخوره؛ شیر اینقد گرونه که پنیر و ماست خونگی با کارخونهای چس تومن فرقشه و چند ساعت زحمت داره؛ پارچه متری خدا تومنه؛ کلاس خیاطی بدتر؛ نقاشی و وسایلش بدترتر؛ کتاب بدترترتر؛ سرور هم خیلی بد؛ اینترنت هم داغون؛ تازه وردپرسم که بلد نیستم؛ کلاس سرامیکم از همهشون بیشتر. همین «زندگی با کمکهای اقتصادی غیرمستقیم به خانواده» هم برای ما لاکچری حساب میشه. فقط باید نون بیاری تو سفره که نفس کشیدنت بیارزه. حالا دستت رسید دسر درست کردی یه تفریحی شد، یه غذای خوب پختی یه تفریحی شد، یه خیاطی کردی یکم ارزونتر و خوشگلتر دربیاد، حالا دلی و عشقی تونستی دو تا نقاشی با مدادرنگی بیکیفیت ارزون بکشی که به خودت بگی: «سروتونین بقول» دمت گرم. ولی خط پایهٔ زندگیهای مشترک الان، آوردن مایه است و زندگیت هم بی مایه فطیره.
484
حدودا دو ساله بیوی اینستام فقط اسممه.
خوبه، راضیام. روی سنگ قبرم هم فقط اسممو بنویسید. نه همسر و مادر و دختر و خواهر و پدر و عمو و عمه و دایی و خاله. درموردم بگید یکی بود که اومد و رفت.
484
هرچی بیشتر ابزورد بودن زندگی رو میپذیرم، خوشحالترم. در اوج بدبختی و لهشدن، با خودم میگم همهش بیمعنیه و همین بهم آرامش میده. مغز انسان ته تناقضه واقعا! :))
484
دارم وارد اون مرحله از زندگیم میشم که بقیه یکم بلوغ و بزرگسالی در من دیدهن. اینه که همه در هر فرصتی منو گیر بیارن، دستاشونو مثل مگس بههم میمالن و میآن سمتم تا فقط گه زندگیمو بخورن و بهم بگن یک بزرگسال چجوری زندگی میکنه. نه که تا الان گه نمیخوردنا، نه. میخوردن، فقط در مورد زندگی کودکی و نوجوانی بود. این یه گه جدیده، برای همینم دستاشونو بههم میمالن.
484
یکی از سکانسهایی که توی شیملس، هر دفعه قلبمو میشکنه این سکانسه. من همدلی عمیقی با فرانک دارم. فرانک اگرچه خیلی تیزه و برای زندهموندن، خیلی خوب دنیا رو درک میکنه و حتی ازش سوءاستفاده میکنه، از نظر عاطفی همیشه تو دنیای خودش و هذیانهای خودش غرقه. اون نمیفهمه مانیکا بدبختش کرده، نمیفهمه زندگیش چقدر بهخاطر عشقش سیاه شده و وقتی دخترش، فیونا، واقعیت رو دوباره تف میکنه توی صورتش، چهره و لحنش کاملاً تغییر میکنه، انگار التماس میکنه که بذارن توی هذیان خودش بمونه. فرانک یک نماده؛ نماد اینکه اگه خودتخریبی رو با یه عشق مضر ترکیب کنیم چی میشه. برعکس چیزی که در مورد مانیکا فکر میکنه، این خودشه که زیبا و شکننده است. توی یک سکانس دیگه هم مانیکا رو اینطور توصیف میکنه: زجرکشیدهٔ شکنجهشده؛ در حالی که این خود فرانکه، خود فرانکه که مانیکا زجرش داده و شکنجهش کرده. خودشه که بهخاطر عشق بیقیدوشرطش به مانیکا زیباست و شکنندهست.
اون بهخاطر عشقش بقیه رو پس میزنه و آزارشون میده و برای همین هم بقیه اونو پس میزنن و بهش محل نمیدن. مانیکایی که برای فرانک مهمه هم محل نمیده بهش. فرانک نماد تنهاییه و توی این سکانس، این تنهایی عریان میشه و زل میزنه توی چشمات. این همون چیزیه که من هر بار بهخاطرش قلبم میشکنه.
484
یکی از سکانسهایی که توی شیملس، هر دفعه قلبمو میشکنه این سکانسه. من همدلی عمیقی با فرانک دارم. فرانک اگرچه خیلی تیزه و برای زندهموندن، خیلی خوب دنیا رو درک میکنه و حتی ازش سوءاستفاده میکنه، از نظر عاطفی همیشه تو دنیای خودش و هذیانهای خودش غرقه. اون نمیفهمه مانیکا بدبختش کرده، نمیفهمه زندگیش چقدر بهخاطر عشقش سیاه شده و وقتی دخترش، فیونا، واقعیت رو دوباره تف میکنه توی صورتش، چهره و لحنش کاملاً تغییر میکنه، انگار التماس میکنه که بذارن توی هذیان خودش بمونه. فرانک یک نماده؛ نماد اینکه اگه خودتخریبی رو با یه عشق مضر ترکیب کنیم چی میشه. برعکس چیزی که در مورد مانیکا فکر میکنه، این خودشه که زیبا و شکننده است. توی یک سکانس دیگه هم مانیکا رو اینطور توصیف میکنه: زجرکشیدهٔ شکنجهشده؛ در حالی که این خود فرانکه، خود فرانکه که مانیکا زجرش داده و شکنجهش کرده. خودشه که بهخاطر عشق بیقیدوشرطش به مانیکا زیباست و شکنندهست.
اون بهخاطر عشقش بقیه رو پس میزنه و آزارشون میده و برای همین هم بقیه اونو پس میزنن و بهش محل نمیدن. مانیکایی که برای فرانک مهمه هم محل نمیده بهش. فرانک نماد تنهاییه و توی این سکانس، این تنهایی عریان میشه و زل میزنه توی چشمات. این همون چیزیه که من هر بار بهخاطرش قلبم میشکنه.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
