484
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-1230 天
帖子存档
484
دوشنبه ها روزهای تنهایی هستند. هر دوشنبه این را دوباره میفهمم. انگار چیزی لابلای روزهای هفته میخزد و کمین میکند تا دوشنبه تمام اقیانوس ها را توی چشم هات و تمام غصه ها را توی دلت بریزد و بغضی توی گلویت بکارد که تلخی تمام روزگار را پخش میکند و نفست را بند می آورد. برای من دوشنبه ها سنگینند، شاید سنگین تر از غروب جمعه!
484
دختر عزیزم، بگذار برایت از دنیایی که قرار است پا در آن بگذاری بگویم. دنیای من و تو روی یک کره کوچک خلاصه میشود. دنیای بعضی آدمها هم چندتا کره و قمر است، در حالی که وسعت دنیای بعضی آدمها بیشتر از یک خیابان نمیشود، دنیای بعضی هم فراتر از آشپزخانه خانهشان نمیرود و بجز آشپزخانهشان در همهجا احساس غریبگی دارند. دنیای بعضی آدمها هم جا و مکان نیست، دنیایشان یک آدم دیگر است یا یک کتاب یا یک یادگاری، حتی یک سنگ قبر که همیشه بشورندش و به آدمی که آن زیر خوابیده دل ببندند، انگار زنده است. چرا که گاهی مشقت تنهایی بیشتر از این است که بتوانی مرگ یک عزیز را قبول کنی. بعضیها از همه طفلکیترند، دنیایشان تماما توی خودشان خلاصه میشود، نه لذت دویدن توی گندمزار را میفهمند، نه لذت نسیم خنک پاییز را، نه از دیدن برگ زردی ذوق میکنند و نه از دیدن برگ سبزی به شور میآیند. نه به آدمی دل میبندند و نه به حیوانی کمک میکنند. دنیایشان میشود یک حلقه بی حاصل، میان بیدار شدن برای خوابیدن و خوابیدن برای بیدار شدن زندگی میکنند. و آدمی که به شوق آب دادن به گلهایش بیدار نشود، اصلا چه لذتی را درک میکند؟
امیدوارم تصورت از این زندگی، تماما رنج و درد نباشد؛ که این دنیا همانقدر که لجن است، زیبایی هم دارد. همین است که رنج زیستن را دوچندان میکند، بشر که ذاتا در حال دویدن و دریدن و دریده شدن و دیده شدن و دیده نشدن و درد و درد و درد آفریده شده، مدام توی این باتلاق بی انتها فرو میرود و مدام خودش را با امید زیباییها بالا میکشد. (و چه بسیارند کسانی که دنیای کوچکشان نمیگذارد چیزهای زیباتر را ببینند). این تنازع بقا بین تسلیم شدن و جنگیدن هر روز و هر روز و هر روز، توی مغز آدم تکرار میشود. هر روز به کثافتکاری بشر نگاه میکنی و با خودت فکر میکنی "ارزشش را ندارد، باید بارم را ببندم" و از ته دل، میخواهی از دنیات بروی تا دیگر این لجنزار را نبینی و همان لحظه به خودت میگویی پس بوی باران چه؟ پس لمس اولین بند انگشت نوزادها چه؟ پس مهربانی چه؟ پیرمردهای پر از قصه نگفته را چه کسی بغل میکند؟ موهای سپید مادرها را چه کسی میبافد؟ اگر من بروم، چه کسی جای من میخندد و قهقهه میزند؟ کی عاشق شاخهای کوچک بزغالهها میشود؟ گربههای سیاه را کی لوس میکند؟ کی به کلاغها لبخند میزند؟ اگر من بروم، کی میتواند به جای من، خود من باشد؟ و این است که دوباره بلند میشوی و میجنگی، برای گندمزارها، شاخهای کوچک بزغالهها، برای پاییز، بوی باران، جوی آب، دویدن توی خیابان، بوی کیک لیمو و چای هل... دخترم، آدمها را چیزهای خیلی مهلکی میکشد و چیزهای خیلی سادهای زنده نگه میدارد و رنج زیستن را همین زیبا و همین سنگین میکند...
484
کاشکی کینتسوگی برای آدمها هم بود! هفت تا شمش طلا رو تنهایی مصرف میکردم.
* کینتسوگی هنری باستانی در شرق آسیا بوده که در اون، ظرف های شکسته رو با طلا به هم میچسبوندن و این اعتقاد که این شکستگیها و ضعفهاست که مارو قشنگ میکنه، هم پشتوانه و هم نتیجه این هنر در فرهنگشون هست. :)
484
ببین شاید باورت نشه ولی هیچکس تورو به اندازه خودت نمیشناسه. برای همین اگه به مامانت میگی من میخوام برم ادبیات بخونم میخنده میگه تو؟ له نشو. اگه به دوستت میگی میخوام فلان کارو شروع کنم میخنده میگه مگه میتونی؟ له نشو. اگه به همسایهت میگی میخوام سرمایهمو تا فلان سال ۳ برابر کنم و میگه باشه داداش به منم زنگ بزن، له نشو. باشه؟ هیچکدومشون مطمئن نیستن که میتونی یا نمیتونی، چون، شاید باورت نشه منم باورم نمیشد، اونا توی سر تو زندگی نمیکنن که برنامههات و تواناییاتو ببینن. پس پاشو، گت یور شت توگدر و هر غلطی میخواستی بکنی بکن. اوکی؟ اوکی. همصحبتی خوبی بود.
484
گربهی سیاه عزیزم، آدمی موجودی است که از دردهای بزرگ نمیشکند. نوع بشر را دردهای کوچک، ذره ذره ذره، آرام و بیصدا، خرد میکند، مثل جریان رودخانه که دل کوهها را. آدم که هستی احتمالا هر روز خودت را توی خطر میاندازی، هر روز میزنی بیرون، از شعاع محفوظ مهربان خانه، لابلای یک مشت گرگ و شغال، نفس میکشی، زندگی میکنی، جان میکنی تا نمیری، میدوی تا دریده نشوی، زخم میخوری ولی جایش را میبندی، عاشق میشوی، شکست میخوری، بیشتر از تمام خندههات گریه میکنی، کم کم کرگدن میشوی، از همه چیز جان سالم به در میبری، همه چیز را شکست میدهی، میشوی غول مرحله آخر، ولی آخرش باز هم صدای گریه یک بچه دماغوی تنها، در شعاع بیست متریات که برای بستنیاش گریه میکند و مورد بیتوجهی قرار میگیرد، تو را میکشد. بدتر از نیش تمام مارهایی که از دستشان فرار کردی و تیز تر از دندان تمام گرگهای جهان، صدای یک بیپناهی تو را میکشد. تو میفهمی بیپناهی چیست؟
484
بنظرم رابطهای که دو طرفش هی سعی کنن حسودی اون یکی رو زیاد کنن تا صمیمیت طرف مقابلشون بیشتر بشه و با ترس از دست دادن و حسودی کنار خودشون نگهش دارن، رابطه نیست. فقط یه تپه تاپاله تازه س.
484
هر کسی روحشو یک جا میذاره و بعدش به جبر جغرافیایی تن میده. روح من توی پراگ جا مونده، در حالی که تا به حال اونجا نبودم، بعدش به جبر خاورمیانه تن دادم و بعید میدونم بدون فروختن روحم بتونم پاشم برم اونجا.
484
کسی داریم که خودش یا پدرش یا آشنای نزدیکش توی دایره جنایی نیروی انتظامی ای جایی کار کنه؟ یه سوال کوچیک دارم. برا مریض میخوام. 🤧
484
این ترانه و موسیقی رو با تغییرهای کم و زیاد میشه پیدا کرد. بسیاری از افراد در فرهنگ لاتین و حتی غیرلاتین، یورونا رو خوندن. من شخصا با یکی از این نسخهها، توی انیمیشن کوکو آشنا شدم و بعد که رفتم دنبالش به این افسانه رسیدم و از روزی که دیدمش، نتونستم از سرم بیرونش کنم. گفتم شاید شما هم کرم ذهنی لازم داشتید که تقدیم کردم. :)
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
