ch
Feedback
کانال کتاب و کتابخوانی

کانال کتاب و کتابخوانی

前往频道在 Telegram

📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.

显示更多
410
订阅者
无数据24 小时
-17
-130
帖子存档
کتاب کودک و نوجوان، کفشهای قرمز، از هانس کریستین اندرسون

20101210131315-t__syr_ghsh_br_kvdkan_.pdf2.86 KB

تاثیر قصه بر کودکان، از لعیا نجمی

اعتماد به نفس و فن بیان کودکان،

کتاب کودک و نوجوان مامان! زودباش، از بانرجی

کتاب های تربیتی کودکان ، چاپ دهه 50

🔷وقتی شهریار معشوقه‌اش را در سیزده بدر دید! 🔹وقتى كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقه‌ام را به نامردى ربودند و حُسن و جوانى و آزادگى و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويى كه لاشه خشکیده‌ام را بر شانه‌های منجمدم انداخته و به هر سو می‌کشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامى شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره‌پاره می‌کرد. 🔹روزگار طاقت سوزى داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبرى نداشتم، ازدواج كرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است يا نه؟ 🔹تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براى گردش به باغى واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطرى شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابى جانكاه مرا می‌فرسود، تشويشى بنيان كن به سینه‌ام چنگ انداخته و قلبم را می‌فشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتى زير درختى، تنها نشستم و به ياد گذشته‌های شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم. 🔹ناگهان توپ پلاستيكى صورتى رنگى به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركى بسيار زيبا و شیرین با لباس‌های رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ می‌نگریست، نمی‌توانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیده‌ام می‌ترسید، توپ را برداشتم و با مهربانى صدايش كردم، لبخند شيرينى زد، جلو آمد دستى به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. 🔹با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واى... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصله‌ای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش... آرى... او بود... كسى كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاى شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم: @qocatabriz يارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم @qocatabriz سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم... 💠 به ما بپیوندید👇🏻 http://t.me/joinchat/BarfeTwWT1jzAolyvPQ-mQ

اسرار حیات آدمیست! آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند تا بتواند بگوید: "متاسفم" آدمی باید شجاعت داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "من را ببخش" آدمی باید عشق داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "دوستت دارم آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛ تا بتواند بگوید: "متشکرم و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛ تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد...

چه غریبانه رفتی پدر دلی را نیازردی قلبی را نشکستی دستی را رها نکردی نگاهی را مایوس نکردی مغرورانه قدم برنداشتی بر سری فریاد نزدی.... چه غریبانه سکوت کردی پدر فراموشم نمی شود دست محبت که بر سرم کشیدی نگاه مهری که بر نگاهم انداختی امیدی که بر دلم نشاندی  انسانیتی که بر درسم افزودی ... چه غریبانه رفتی پدر کسی بزرگی درونت را از کوچکی اندامت نفهمید ، غریبانه رفتی مثل همیشه ساکت رفتی پیش آن آشنای همیشگی ... #ع_دباغ

Ragheb-Pedar.mp34.28 MB

"برای داشتن چشم زیبا، زیبایی های مردم را ببینید برای داشتن لب زیبا، مهربانانه صحبت کنید و برای داشتن اندام زیبا، غذای خود را با فقرا تقسیم کنید." #آدری هپبورن

به خودش گفت: شاید باید به زندگی از " دور " نگاه کنی، از خیلی جلو فقط لکه می بینی! #عادت_می_کنیم #زویا_پیرزاد