544
订阅者
-124 小时
无数据7 天
-530 天
帖子存档
544
...
ایران، ملتِ افسرده
#جعفر_بخشی_بینیاز
پرسید فلانی خوبی ؟
و نمی دانست به کدام زبان پاسخ دهد تا بداند که خوب بودن در نگاه او یعنی چه. خوب بودن هم به جان است. هم به تن. و هم به جیب. یکی که نباشد حال میزان نیست. حال هم که میزان نباشد همهچیز در آدم فرو میریزد. همهچیز در آدم میپاشد.
وقتی آمار افسردگی در ایران بنا به گفتهی خودشان از هر صدهزار نفر ایرانی نزدیک به ۴هزار نفر را در بر میگیرد اگر کسی بگوید خوبم حتما باید خود را به یک پزشک معرفی کند. روانهای پریشانی که امروزه به شکل قابل توجهی در ایران افزایش پیدا کردهاند و انبار باروتاند. کافیست توی خیابان به هر دلیل یکی با زبان تند و لحنِ گزنده با کسی صحبت کند. بیگمان آرامش خیابان بهم میریزد و تا جانی گرفته نشود جان دیگری به آرامش نمیرسد. غالبِ نزاعها و درگیریها و دعواهای خیابانی که گاهی خندهدار و مسخره به نظر میرسند ؛ صرفا خیلی عادی و معمولی با یقهگیریهای ساده شروع میشوند. اما به تدریج و رفته رفته به علت خشمهای پنهان ؛ اوج میگیرد و کار را به جاهای باریک و خطرناک میرساند.
میگویند ما که زورمان به بالاییها نمیرسد لااقل انتقام از خودمان بگیریم.
راست یا دروغ نزدیک به ۱۰ تا ۱۲ میلیون نفر ایرانی اختلالات روانی دارند. ایرانیانی که به هزار و یک دلیل دخل و خرجشان با هم نمیخواند و تمامِ زندگیشان را اندوه ؛ اضطراب و ناراحتی پر کرده است. ایرانیانی که به شدت احساس خستگیِ عمیق دارند. اشتها ندارند یا افزایش وزن دارند. شبها نمیخوابند یا به سختی میخوابند. خوابهایشان کابوس است و تا صبح چندین بار از خواب بلند میشوند. روی موضوعات تمرکز ندارند. انگار حواسپرتی و یگ گیجی مفرط و بیش از اندازه در همهی مردم شیوع پیدا کرده و رایج است. حافظهها ضعیف شده و یک سر درگمیِ عجیبی بین مردم به وجود آمده که انگار مردم نمیدانند چه باید بکنند. در همین حالات است که افکار مرتبط با مرگ یا خودکشی هم قوز بالا قوز میشود و در مواردی شدیدتر ؛ افراد را ناگزیر به سمت خودکشی میبرد.
پزشکهای حاذق میگویند افسردگی یک اختلال جدی ست که نیاز به تشخیص و درمان دارد.
خب سوال این است وقتی سفره خالیست ؛ جیب پول ندارد و فقر از در و دیوار خانه بر زمین میریزد این افسردگی را چگونه باید درمان کرد. ما که راهش را بلد نیستیم شما اگر بلدید بسمالله.
ما ملت افسردهای هستیم. شاد هم که باشیم و بخندیم پشت تمامِ چهرههایمان غم خوابیده و گوشهی چشمهایتان اشگ پنهان شده. بهانه میخواهد تا همانند ابر بهار ببارد.
افسردهایم چون چیزی سرجایش نیست.
چون داریم بیعدالتی میبینیم.
چون داریم تبعیض و نابرابری میبینیم.
چون فقیریم.
چون زندگیمان دارد روز به روز بدتر میشود. چون رفاقتهایمان نامردی شده و اعتمادهایمان به هم از بین رفته.
چون هزینهها و درآمدها با هم متعادل نیست. چون داریم میبینیم همه دروغ میگویند.
همه دارند تظاهر میکنند.
هر روزمان بدتر از دیروز است و انگار داریم یک پسرفت تاریخیِ اجباری را به سمت قحطی و خشکسالی طی میکنیم. همان قحطیِ فراموش نشدنی سال ۱۲۹۶ در ایران که جان بیش از ۳ میلیون ایرانی را به خاطر فقر و گرسنگی گرفت.
ما اختلالات روانی مزمن داریم. نمیگویم دیوانه ایم یا خل شده ایم اما از بیرون هر کسی که روزگار ما را می بیند ؛ همین تعبیر را از حالِ پریشانِ ما دارد.
@simar50
#انتقادات #سیاسی #اجتماعی
544
...
نسل زد
برای اینکه نسل زد را بشناسید باید بدانید هوش این نسل چندبعدی است؛ هم فالورهای مجازیاش را مدیریت میکند، هم از سقوط اقتصادی بیم دارد، هم دلش کاری پارهوقت و درآمد داشتن میخواهد، هم با سلامت روان در حال فروپاشیاش دست به گریبان است. این نسل در چندوظیفگیای که شما به او تحمیل کردهاید به مقام استادی رسیده.
برای اینکه نسل زد را بشناسید باید بدانید این نسل یک پارادوکس متحرک است؛ عمیقا تنها، اما فوقالعاده متصل. این نسل به چیزی امید ندارد، اما درعینحال برای تغییر دنیا برنامه دارد. این نسل محصول جهان متناقضیست که شما ساختهاید.
برای اینکه نسل زد را بشناسید باید بدانید این نسل هم انقلابی است و هم سازنده. اما بیشتر از آن تعمیرکار است. این نسل توانایی آن را دارد که چیزهای شکسته را ترمیم کند. بهشرطی که ابزارهای شما نمایشی نباشند.
برای اینکه نسل زد را بشناسید باید بدانید بین "آرزوهایش" و "واقعیت" دیوار نیست، سیستم اداری چندطبقهایست که پیرمردها ادارهاش میکنند.
برای اینکه نسل زد را بشناسید باید بدانید که از "نصیحتنامه" خسته است، باید بدانید نمیخواهد به این زودی به آینده برود، اما میخواهد "حق داشتن آینده" را پس بگیرد.
برای اینکه نسل زِد را بشناسید باید بدانید که این نسل از شلوغی، اعتراض، سؤال و صدا نمیترسد؛ از این میترسد که گوشی برای شنیدن وجود نداشته باشد.
برای اینکه نسل زد را بشناسید، باید بدانید که این نسل "بیعار" نیست، فقط ماسک زدن بلد نیست. "تنبل" نیست، فقط حاضر نیست جانش را به وعدههای پوچ بفروشد، "منزوی" نیست، فقط جهان شما را ترک کرده تا جهان خودش را متاورس کند، جایی که هنوز شما به تپههای هنوز تمیزش دست پیدا نکردهاید!
@simar50
#چه_روز_دانشآموزی؟
#نسل_ضد؟
#واقعا؟
544
...
مایک والاس و اشغال سفارت آمریکا
دو هفته بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران، مایک والاس، خبرنگار شبکه سیبیاس و مجری برنامه تلویزیونی پرطرفدار شصتدقیقه به تهران آمد؛ از معدود کسانی که با شاه ایران هم گفتوگو کرده بود و حالا سراغ رهبر نوپای ایران میرفت برای مصاحبه. خودش گفته، خیلی خوب میتوانست تفاوت فضای آبان ۵۸ تا قبل از بهمن ۵۷ را لمس کند.
مایک والاس برای گفتوگو درباره گروگانهای آمریکایی در سفارت آمریکا با رهبر جمهوری اسلامی آمده بود، ولی به او گفتند باید تمام سوالاتش را از قبل بنویسد، سبکوسنگین شود و اگر صلاح نبود، حذف شود وگرنه اجازه ندارد مصاحبه کند. او اجازه نداشت درباره حقوق بشر، نبود آزادی یا مسایل سیاسی ایران هیچگونه پرسشی مطرح کند.
ولی مایک والاس که به رکگویی و صراحت و پرسشهای تند و تیزش مشهور بود، زیرآبی رفت و تا جایی که توانست پرسشهای هماهنگنشده پرسید. بعضی بیجواب ماند و بعضی همه را غافلگیر کرد.
خودش گفته، برای لحظاتی فکر کرده وقتی اینها را میپرسد، احتمالا جای خودش هم کنار گروگانهای آمریکایی خواهد بود، آنقدر که فضا سختگیرانه، سرد، تندخو، ترسناک و پرتنش بود.
تمام مدتی که او سعی میکرد به پاسخی برسد درباره آزادی گروگانهای آمریکایی در سفارت آمریکا، فقط تکرار این جواب را میشنید: «شاه باید بازگردد و به ما بگوید پولهایش کجاست و دامنه خیانتهایش به ملت ایران، روشن شود، تا گروگانها آزاد شوند، وگرنه آزاد نمیشوند.»
وقتی #مایک_والاس در رسیدن به جواب درست و عاقلانه یا حتی پیداشدن راهحلی معمولی در این زمینه ناامید شده بود، حرفش را طور دیگری گفت. در قالب سؤالی از پیش تأییدنشده و ناگهانی که همه را شوکه کرد:
«رئیسجمهور انور سادات (رییسجمهور مصر که از شاه در تبعید پذیرایی کرده بود) گفته که آنچه شما انجام میدهید، مایه ننگ اسلام است و شما را - ببخشید، این کلمات اوست نه من- دیوانه خوانده است.»
البته پاسخ، مرتدخواندن انور سادات بود و دعوت از مردم مصر برای سرنگونی رئیسجمهورشان. اتفاقی که دو سال بعد افتاد، اما والاس بعدها گفت، در آن زمان حتی فکرش را نمیکرد، پیامد آنچه میگوید، واکنش دیوانهوار محض است. گفته، تصورش را هم نمیکرد، تاریخ چنین رهبرانی به خود ببیند.
#گوشه
@simar50
#Mike_Wallce
544
#خانه_تنها
خواننده: مهدی عباسی
موسیقی: عظیم روحانی
تنظیم کننده: حسام ناصری
شاعر: هوشنگ ابتهاج
ناشر: آژانس هنری چارت
544
...
سقوط به چاه ویل !
#جعفر_بخشی_بینیاز
میگویند چاهیست در یکی از طبقات جهنم. اصل روایت هم میگوید در قعر جهنم است و ساخته شده برای گروهی از گناهکاران. آنهایی که جرائمشان خیلی سنگین است و گذشت و بخششی برایشان در کار نیست. آنهایی که در خطا و اشتباه سنگ تمام گذاشتند و روی شیطان را به رنگ سفید در آوردند. برای همین است که باید آن ته باشند. جایی که دیده نشوند و صدای جلز و ولزشان را هیچ کس نشنود.
حالا اما چاه ویل تعبیر دیگری در زیستِ ما ایرانیان یافته که کارکردش همان است. همان ویژگی را دارد که چاهِ ویل به آن شهره است. در چاه ویل، بدکارانِ خاص میهمان اند و میزبان هم احتمالا از خجالتشان به وقت مقرر درخواهد آمد. اینجا اما چاه ویل همان چاهی ست که محرومان ؛ مستضعفین ، قشر فرودست جامعه ؛ یا همان ولی نعمتان انقلاب با سر درون آن افتادهاند. هیچکس آن بالا اینها را نمی بیند. صدایشان را نمی شنود. اهمیتی به دردها و نالهها و رنجهایشان ندارد. کسی اصلا اینها را نمیبیند. جوری به ته چاه افتادهاند که از بالا مطلقا دیده نمیشوند. گویی از اول هم اینها نبودهاند. اینها از بالای چاه هیچ سهمی ندارند. اینها ته چاهاند. تهِ همان تاریکی و ظلمت. تهِ سقوط و نابودی و نیستی. تهِ نبودن. نوعِ افتادنشان توی چاه دقیقا همان سرنگونیِ آدمهایِ خاص به تهِ چاهِ ویل است. با این فرق که آنجا در ویلِ اصلی گناهکاران و بدکاران و آدمهای شر سقوط کردهاند و اینجا آدمهای شریف ؛ نجیب ؛ اما محروم و ندار.
آدمهای محروم و نداری که چون میخواهند شکمهای گرسنه را سیر کنند اجبارا تن به کارهای خرد و پست دادهاند. اموری که آقایان که بالای چاه نشستهاند ؛ آن را نشانهی پیشرفت میدانند و میگویند زبالهگردی و از سطلهای آشغال چیزی بیرون آوردن و با آن نان خریدن در ایرانِ ثروتمند شاخص توسعه است.
رک و شفاف و مستقیم توهین و اهانت به جمعیت کثیری که این روزها ته چاهاند و با آنهایی که سر چاه نشستهاند زمین تا آسمان فاصله دارند. زبالهگردها ؛ کودکان کار ؛ گورخوابها و حتی همان مردمی که ماههاست گوشت و مرغ نخوردهاند و از ارکان هزار توی زندگی فقط زنده بودنش را به ارث بردهاند. همان سقوط کردههای تهِ چاه ویل که در این آشفتگی و ویرانی به ته خط رسیدهاند و هیچ امیدی به آینده ندارند.
گفت سوالی از شما دارم آقا. فیش حقوقی شما از سپاه ۱۹۰ میلیون تومان صادر میشود. در دو هیات مدیره هر کدام ماهانه ۲۵۰ میلیون ماهیانه دریافتی دارید و از ایران خودرو هم ماهی ۳۰۰ میلیون حقوق گرفتهاید. بفرمایید ببینم چطور با این درآمد توانستهاید سهامدار شرکت نستله فرانسه و سهامدار شرکت فورد آمربکا بشوید. لطفا برای مجلس و مردم شفافسازی کنید !
@simar50
#انتقادات #سیاسی #اجتماعی
544
...
غرورمان را شکستید
#رسول_بهروش
ویدیوی وایرال و ویرانگر این روزها، رجزخوانیها و لیچار گفتنهای گزارشگر افغان هنگام پخش مسابقه فوتسال آنها با ایران در رده نوجوانان است؛ اینکه «ما در زمین از ایران زهر چشم گرفتیم. اینها البته بیرون از زمین هم چیزی نیستند. اگر تیم امنیتی نمیآمد، قطعا وطنداران ما زنده زنده چالشان میکردند.» راستی کاش میلیونها وطندار شما به مهمانی چندده ساله خود در خاک ایران پایان میدادند و زحمت را کم میکردند، نه این که از در نرفته، آویزان پنجره باشند و برگردند.
ما در این سالها خیلی چیزها را باختیم؛
از اقتصاد و فرهنگ تا محیط زیست و صنعت و تجارت. با اینهمه اما، غمانگیزترین و دلخراشترین شکست ایرانیان، بر باد رفتن سرمایهای به نام «شخصیت» بود. عزت و کرامتمان زیر بار حکمرانی غلط مسوولان تضعیف شد و به طفیلی بودن عادتمان دادند.
میدانید «سرشکستگی» یعنی چه؟
-- یعنی ساعتها انتظار و بازخواست شدن برای ورود موقت و تفریحی به یک کشور درجه سه.
-- یعنی تحمل جولان و جسارت و جاهطلبی عراقیها با لندکروز، در جادههای سرسبز شمال کشور.
--یعنی سالها بیشترین هزینه را برای فلسطین بدهی، اما در بزرگترین معاهدهی صلح آن کشور، هیچ نقشی نداشته باشی.
-- یعنی اینهمه خرج لبنان کنی و در اوج بحرانی اقتصادی کشور خودت از بازسازی خانه مردم آنجا حرف بزنی، اما بلافاصله نخست وزیرشان بگوید: «ایران نباید در امور داخلی ما دخالت کند.»
-- یعنی شرح خیانتهای تاریخی روسیه حتی از کتابهای درسی بچهها هم حذف شود و رئیس مجلس ایران در بهارستان به سود آنها سینه چاک بدهد، اما همزمان روسها ماهی یک بار پای یاوهگویی اعراب درباره جزایر ایرانی مهر تایید بکوبند. اینها اگر خفت نیست، پس چیست؟!
در لگدمال کردن غرور این شیر زخمی، چرا افغانها باید از قافله جا بمانند؟
وقتی حاکمانشان برای تمسخر دبه دست میگیرند و رو به دوربین میگویند: «این هم حقابه هیرمند»، معلوم است که گزارشگر دوزاری و در پیتشان باید از چال کردن نوجوانان ایران در زمین بازی حرف بزند. غمانگیزتر این که فوتسالشان با اردوهای چندده روزه در مشهد رشد کرد؛ همان شهری که کلیددار اعظمش حتی تیم ملی مملکت را به ورزشگاه راه نمیدهد، اما هفتهها همهی امکانات را در اختیار باشگاه افغانستانی میگذارد تا نمک بخورند و اینطور نمکدان بشکنند.
آخ که با این دو چشم، چه چیزهایی دیدیم.
روزی شاید دوباره نان به سفرهها، رونق به کلبهها، آب به رودها و امید به دلها برگردد، اما التیام زخمهای عمیق عزت نفسمان، هرگز به این سادگی نخواهد بود...
@simar50
544
غرورمان را شکستید...
ویدیوی وایرال و ویرانگر این روزها، رجزخوانیها و لیچار گفتنهای گزارشگر افغان هنگام پخش مسابقه فوتسال آنها با ایران در رده نوجوانان است؛ اینکه «ما در زمین از ایران زهر چشم گرفتیم. اینها البته بیرون از زمین هم چیزی نیستند. اگر تیم امنیتی نمیآمد، قطعا وطنداران ما زنده زنده چالشان میکردند.» راستی کاش میلیونها وطندار شما به مهمانی چندده ساله خود در خاک ایران پایان میدادند و زحمت را کم میکردند، نه این که از در نرفته، آویزان پنجره باشند و برگردند.
ما در این سالها خیلی چیزها را باختیم؛ از اقتصاد و فرهنگ تا محیط زیست و صنعت و تجارت. با این همه اما، غمانگیزترین و دلخراشترین شکست ایرانیان، بر باد رفتن سرمایهای به نام «شخصیت» بود. عزت و کرامتمان زیر بار حکمرانی غلط مسوولان تضعیف شد و به طفیلی بودن عادتمان دادند. میدانید «سرشکستگی» یعنی چه؟ یعنی ساعتها انتظار و بازخواست شدن برای ورود موقت و تفریحی به یک کشور درجه سه. یعنی تحمل جولان و جسارت و جاهطلبی عراقیها با لندکروز، در جادههای سرسبز شمال کشور. یعنی سالها بیشترین هزینه را برای فلسطین بدهی، اما در بزرگترین معاهده صلح آن کشور، هیچ نقشی نداشته باشی. یعنی این همه خرج لبنان کنی و در اوج بحرانی اقتصادی کشور خودت از بازسازی خانه مردم آنجا حرف بزنی، اما بلافاصله نخست وزیرشان بگوید: «ایران نباید در امور داخلی ما دخالت کند.» یعنی شرح خیانتهای تاریخی روسیه حتی از کتابهای درسی بچهها هم حذف شود و رییس مجلس ایران در بهارستان به سود آنها سینه چاک بدهد، اما همزمان روسها ماهی یک بار پای یاوهگویی اعراب درباره جزایر ایرانی مهر تایید بکوبند. اینها اگر خفت نیست، پس چیست؟
در لگدمال کردن غرور این شیر زخمی، چرا افغانها باید از قافله جا بمانند؟ وقتی حاکمانشان برای تمسخر دبه دست میگیرند و رو به دوربین میگویند: «این هم حقابه هیرمند»، معلوم است که گزارشگر دوزاری و در پیتشان باید از چال کردن نوجوانان ایران در زمین بازی حرف بزند. غمانگیزتر این که فوتسالشان با اردوهای چندده روزه در مشهد رشد کرد؛ همان شهری که کلیددار اعظمش حتی تیم ملی مملکت را به ورزشگاه راه نمیدهد، اما هفتهها همه امکانات را در اختیار باشگاه افغانستانی میگذارد تا نمک بخورند و اینطور نمکدان بشکنند. آخ که با این دو چشم، چه چیزهایی دیدیم. روزی شاید دوباره نان به سفرهها، رونق به کلبهها، آب به رودها و امید به دلها برگردد، اما التیام زخمهای عمیق عزت نفسمان، هرگز به این سادگی نخواهد بود...
@simar50
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
