3 361
订阅者
-424 小时
-207 天
-3130 天
帖子存档
3 361
ممنون از اینکه با نگاهت
به دلم من انگیزه میدی
دل من آروم شد از اینکه
درد دلهامو شنیدی...
@gitmit
3 361
.
مثلاً بغلم کنی و کنار گوشم آهسته بگویی:
بیخیالِ تقویم ها نازخاتونم!
دامن گلدارت را که بپوشی، بهار می شود
روسریِ آبیت را که سر کنی، بهارتر!
مثلاً سر روی شانه ات بگذارم و با ناز بگویم:
فروردین و مهر و اسفندش چه فرقی دارد،
وقتی بهار آغوش شماست آقا،
اصلاً به رفت و آمدِ این فصل ها
اعتباری نیست،
بهار خودِ خودِ شمایی حضرت دلبر!
مثلاً یک عمر بهارم باشی...
مثلاً چهارفصل بهارت باشم...!
@gitmit
3 361
بهار تویی که میآیی و دست هایم،
شکوفه میدهند ناغافل...!
تویی که با تمامِ خستگی،
باز هم آرامشی!
باز هزار ستارهی بیافول،
هزار پروانهی بیقرار،
هزار شوق بیدلیل را،
در خلوتِ آغوشِ من میریزی
انگار بهار تویی...
@gitmit
3 361
.
اما من که اینقدر با احتیاط زندگی کردهام،
من از زندگی چه میدانستم؟
من که در زندگی نه بردهام و نه باخته،
بلکه زندگی را از سر گذراندهام؟
من که بلند پروازیهای زیادی نداشتهام،
و پیش از آنکه آرزویی تحقق یابد فوری عقب نشستهام؟
من که از رنج کشیدن فرار کردهام و اسمش را قابلیت بقا گذاشتهام؟
من که صورتحسابهایم را به موقع پرداختهام،
و با همه کس تا حد امکان دوست و موافق ماندهام؟
آدمی که خیلی زود جذبه و یأس برایش کلماتی شد،
که روزگاری در رمانها خوانده بود؟
آدمی که سرزنشهایش به خود هیچگاه به راستی دردش نیاورد؟
آری، باید به همهی اینها میاندیشیدم،
و نوعی خاص از پشیمانی را تحمل میکردم:
سرانجام بلایی بر سر کسی آمده که،
همیشه فکر میکرد میداند چگونه از بلا برهد
و درست به همین دلیل بلا بر سرش آمد....
@gitmit
3 361
در جیبهایت یک مُشت امید بریز،
از چوب لباس چند رویا بردار،
روی گلدان زندگیات آبی بپاش،
و کفش همت بپوش!
باقی درست خواهد شد؛
خدا هست، خورشید هست،
امید هست...
@gitmit
