3 384
订阅者
+124 小时
+27 天
-2730 天
帖子存档
3 384
گفتم ببین من
آنقدر آدمایی که دوسشون داشتم رو تو زندگیم بخشیدم
و سعی کردم کاراشونو نبینم که یه دفعه از یه جایی به بعد
دیگه نتونستم این کارو بکنم!
میدونی خیلی دوسشون داشتما ولی خب
یه وقتایی رفتن رو به بخشیدن باید ترجیح بدی و بری...!
از یه جایی به بعد
دیگه حتی اگه بهترین آدمایی زندگیتم باشن
ارزش و آرامشتو ترجیح میدی به داشتنشون!
@gitmit
3 384
حذف شدن آدمها رو
به غریبه شدنشون ترجیح میدم،
واقعاً ترجیح میدم بدونم
که فلان آدم از زندگیم رفته و دیگه هیچ نسبتی باهام نداره
تا اینکه بدونم همچنان هست
ولی بود و نبودش فرق چندانی نداره،
دوست دارم از آدمها خاطره به جا بمونه،
نه صرفاً یه چهره و اسم آشنا...
@gitmit
3 384
اون رفتارهایی که برای ما
مبنای اصالت و آدمحسابی بودنه رو
تازه به دورانرسیدهها بهش میگن: سادگی!
میفهمید که چی میگم؟!✌️
@gitmit
3 384
مهم نیست چقدر دوست دارم،
تو هیچوقت حق نداری باعث رنجش من بشی
و بعدش فکر کنی میتونی همچنان منو داشته باشی.
من برای منی که الان ساخته شده تا دلت بخواد سختی کشیدم،
از دست دادم، و در نهایت اونقدری بزرگ شدم
که خودمو اولویت قرار بدم...
من هرچقدرم تو رو دوست داشته باشم خودمو یدونه هم نه صدتا بیشتر از تو دوست دارم.
@gitmit
3 384
شما که غریبه نیستین،
من هر شب دارم مچ خودمو،
در حال غصه خوردن برای چیزی که،
هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم...
@gitmit
3 384
ولی من همیشه و همه جا صد بودم برا بقیه
يعنی حتی ٩٩ هم نه... فقط صد...
هرجا که حس میکردم ممکنه کاری ازم واسه کسي بر نیاد
تمام وجودمو عذاب وجدان میگرفت انگار
رسالتم کم نزاشتنه
اما هیچوقت تو سختیا تو حال بدیا و ناراحتیا
اونجا که از قوی بودنای الكی و تظاهری خسته میشدم
نتونستم دستمو دراز کنم که کسی بگیره تا غرق نشم
چون ندیدم کسی دوتا گوش واسه شنیدن
یا یه شونه محکم و مطمعن واسه تکیه زدن داشته باشه
پس مجبور بودم هی خودم دستو پا بزنم تا روی آب بمونم...
میخوام بگم حواستون به آدمای دورتون
باشه
مخصوصا اونا که از دور خيلی قوی به نظر میان
ماها از قوی بودن خسته ایم،
دلمون میخواد یکی بگه از دور داشتم نگات میکردم
خیلی خسته ای، يكمم بسپار به من..
@gitmit
3 384
رفیق جان، من خوب نیستم...
درد دارد هستهی سلولهایم را از هم میشکافد
و اندوه دارد از تار و پود خستهی من فرش میبافد...
من خوب نیستم رفیق جان،
آنقدر غمگینم که خورشید را نمیبینم و در دل آفتاب،
احساس سوز و تاریکی شبهای زمستان میکنم...
دردهای مداوم، بدترین نوع دردند،
تو را میکشند و تو حتی نای اعتراض هم نداری.
انگار عادت کردهباشی
و انگار که هیچکس هم اعتراض تو را باور ندارد
آنقدر که پیش از این اعتراض کردهای...
کاش میشد با تو حرف زد و آرام شد رفیق،
ولی افسوس که آدمها آنقدر خستهاند
که حوصلهی دردهای تازه ندارند...
دردهای من بماند برای خودم، من خوب میشوم...
@gitmit
