ch
Feedback
Echoes

Echoes

前往频道在 Telegram

عمیق باش، اگر آهی! اینستاگرام: Instagram.com/e_choes1

显示更多
1 082
订阅者
-124 小时
-27
-1530
帖子存档
Echoes
1 082
چه فکر می‌کنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ایست زندگی؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده راه بسته‌ایست زندگی هوا بد است تو با کدام باد می‌روی؟ چه ابر تیره‌ای گرفته سینه تو را؟ که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی‌شود جهان چو آبگینه شکسته‌ایست که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ که راه بسته، راه بسته می‌نمایدت زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمیست این درنگ درد و رنج بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش ... #هوشنگ_ابتهاج @e_choes

Echoes
1 082
گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون تُرا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای ... مقالات #شمس_تبریزی @e_choes

Echoes
1 082
به قصد پرواز، تجربه کردم سقوط را ... #عباس_کیارستمی @e_choes

Echoes
1 082
چه روزها که لحظه به لحظه التماس کرده‌ام تا شب آغاز شود، و چه شب‌ها که دم‌به‌دم تضرع کرده‌ام تا سپیده بدمد. همیشه آرزو می‌کردم که کاش شب هرگز به پایان نرسد و صبح دیگر فرا نرسد تا مردم از خواب بیدار شوند و بگویند، بجنبید، ما به زودی خواهیم مُرد ... مالون می میرد #ساموئل_بکت @e_choes

Echoes
1 082
کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن میکنند، در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود، خاموش میشوند. بوف کور #صادق_هدایت @e_choes

Echoes
1 082
پاییز را دوست دارم این را به من گفت و از آن روز شروع به ریختن کردم #سنان_انطون @e_choes
پاییز را دوست دارم این را به من گفت و از آن روز شروع به ریختن کردم #سنان_انطون @e_choes

Echoes
1 082
برای تو و خويش چشمانی آرزو می‌كنم، كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلماتمان ببيند. گوشی كه، صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود. برای تو و خويش روحی كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زبانی كه در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بيرون كشد . و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده سخن بگوييم #مارگوت_بيكل برگردان: #احمد_شاملو و #محمد_زرين_بال @e_choes

Echoes
1 082
Béla Bartók Romanian Folk Dances for String Orchestra @e_choes

Echoes
1 082
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ، دیروزها #فروغ_فرخزاد @e_choes

Echoes
1 082
من همواره تنهایی را ستوده ام. اما به راستی،تنهایی قابل ستایش است؟جواب بنده یک کلمه است:"خیر". اگر "خیر"،پس چرا همواره آن را ستوده ام؟ به زعم بنده،هیچ چیز بدتر از "در جمع بودن" نیست. بالاَخص جمعی که به احتمال 95 درصد از مردم عوام تشکیل شده است با بحث های سطحی و آبَکی،شوخی های تهوُع آور،غیبت کردن های مضحِک و ... از این روست که ناچار می شوم تنهایی را به نسبت "در جمع بودن" بستایم. اما سوای مشکلات فلسفی ام،بی خوابی هایم،مرگ اندیشی و سردرد های عصبی ام، "تنهایی" روحیه ام را بدتر کرده و می کند. هر زمان قصد آن می کنم که مقداری از تنهایی خود را کاهش دهم(حداقل به وسیله ی هم صحبتی با یک نفر)،در می یابم که همان تنهایی بهتر از هم صحبتی با فردی جدید است. البته نه هر فردی،بلکه فردی که در دنیایی دیگر،سِیر می کند. با آرزوها و خواست های مضحک و تهوع آور بشری؛با سطح فکری بسیار محدود! در دنیای واقعی،تاکنون با چنین کسانی برخورد داشته ام. به محض آن که چند دقیقه با آنها هم صحبت شوم،تو خالی بودن شخصیت و ذهنشان را درک می کنم و سریعاً ترکِشان می کنم. #فرانتس_کافکا @e_choes

Echoes
1 082

Echoes
1 082
حالا که ما یاد گرفته ایم؛ در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم، و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم، فقط یک چیز باقى میمونه...! یاد بگیریم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم! #جرج_برنارد @e_choes

Echoes
1 082
از دو دل‌تنگی که مثل دو آیینه، روبروی هم قرارگرفته بودند پریشان شده بود. حس زیبای غیرحقیقی بودن را از دست داد و عاقبت به همه آن‌ها سفارش کرد که آنجا را ترک کنند و تمام چیزهایی که درباره جهان و قلب بشری به آن‌ها آموخته بود، از یاد ببرند و در هر جا هستند، همیشه به خاطر داشته باشند که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می‌گذرد دیگر برنمی‌گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده‌ترین عشق‌ها نیز حقیقتی ناپایدار است. صد سال تنهایي #گابریل_گارسیا_مارکز @e_choes

Echoes
1 082
از پنجره غروب را به دیوار کودکی‌ام تماشا می‌کنم بیهوده بود، بیهوده بود این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت زنجیر طلایی بازی‌ها و دریچه روشن قصه‌ها زیر این آوار رفت آن طرف، سیاهی من پیداست: روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده‌ام شبیه غمی و نگاهم را در بخار غروب ریخته‌ام روی این پله ها غمی، تنها، نشست در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد ... #سهراب_سپهری @e_choes

Echoes
1 082

Echoes
1 082

Echoes
1 082
من از هفت سالگی می دانستم که تبعید شده ام، بوها و صوتها، صدای باران روی سقف و ارتعاشات نور، می گذاشتم آنها در طول بدنم بلغزند و در اطرافم به زمین بریزند، می دانستم که متعلق به دیگرانند و من نمی توانستم آنها را به خاطرات خودم تبدیل کنم. مگسها #ژان_پل_سارتر @e_choes

Echoes
1 082
مطمئن نبود کار درستی می‌کند، اما اطمینان داشت که مطابق میلش عمل می‌کند ... بارهستی #میلان_کوندرا @e_choes

Echoes
1 082
به حریم امن سایه‌هایم می‌گریختم، به دامان کسی که نمی‌توانست زندگی کند و نه از دیدن زندگی دیگران رنج می‌برد. میگویم زندگی کردن بی‌آنکه معنا و مفهومش را بدانم. من سعی کردم زندگی کنم، بی‌آنکه بدانم برای چه سعی می‌کنم. در نهایت شاید بی‌آنکه خودم بدانم زندگی نیز کرده باشم. نمیدانم چرا در مورد این مسائل حرف میزنم. آه، بله، برای تسکین ملال و دلزدگی. #ساموئل_بکت مالون می میرد @e_choes

Echoes
1 082
یادگار هم مال من نیست ! یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند. زندگی‌شان مایه داشته. از عشق بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می‌برند، بچگی خودشان را به یاد می‌آرند. اما مهتاب چشم مرا می‌زنه و یا بی‌خوابی به سرم می‌اندازه. یادگار هم از روی دوش‌هام سُر می‌خوره و به زمین می‌افته. یکه و تنها. چه بهتر ... فردا #صادق_هدایت @e_choes