گلها
前往频道在 Telegram
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
显示更多2 322
订阅者
无数据24 小时
+227 天
+6630 天
帖子存档
2 324
Repost from ⚡️✨تبادلی لیستی فولدری ✨ناب✨⚡️
⛓📌آرام بخش ترین عاشقانه ترین آهنگ ها و متن هایی ک دنبالشی
همین جاست 😉😍کافیه فقط👈 لینک لمس کنی ✅🔰
Link🔰⤵️
https://t.me/addlist/nK2ZpqEBCVQ1MzVk#ناب
2 324
مهمترین درسی که از مادربزرگم آموختم این بود:
اگر میخواهی چیزی را نابود کنی،
اگر میخواهی صدمه و آسیبی به چیزی برسانی،
کافی است آن را محدود کنی،
کافی است آن را محصور کنی.
آن وقت میبینی که خود به خود خشک میشود،
پژمرده میشود و میمیرد!
#ملت_عشق
#اليف_شافاک
2 324
.
از شیخ ابوالحسن خرقانی پرسیدند که:
هر که را هستی خدای بر دل غالب آمده باشد نشانی وی چه باشد؟
شیخ فرمودند :
از فرق تا قدم وی ، همه به هستی خدای اقرار کنند،
دستش و پایش، نشستن و رفتن و دیدن
تا آن بادی که از بینی وی بیرون آید گوید که: «الله»
چنانکه مجنون ، به هر که برسیدی گفتی : «لیلی»
اگر بر زمین رسیدی و اگر به دریا یا به دیوار،
به مردم و کاه و گوسپند،
به جائی که گفتی:
«أنا لیلی و لیلی أنا»
2 324
بهترین راه این است که،
فقط تسلیم جهان هستی باشی،
بگذاری هرکجاکه، میخواهدتورا ببرد؛
کائنات هرگزکسی را، به جایی خطانبرده است،
همیشه تورابه وطن حقیقی ات خواهدبرد ،
امابه شرط تسلیم بودنت...
اشو
2 324
لطیفهای از مثنوی #مولانا :
گوشوَر یک بار خندد ، کَر ، دو بار ،
چون که لاغ املی ( املا ) کند یاری به یار ،
گوشوَر یعنی کسیکه گوشِ شنوا دارد و در برابر کَر آمده .
لاغ یعنی لطیفه - جوک - شوخی .
املی کند یعنی بازگو کند - یعنی املا کند - یعنی بگوید برای دیگری .
معنی بیت :
میگوید : جمعی را در نظر بگیرید که یک نفر یک جوک یا لطیفه تعریف میکند ، کسانی که میشنوند و شنوا هستند ، میفهمند و میخندند ولی آن کَر که اصلاً جوک را نشنیده است ، وقتی میبیند دیگران میخندند ، کَر نیز میخندد و این فقط یک تقلید است .
" گوشوَر یک بار خندد ، کَر ، دو بار ، "
حالا چرا کَر ، دو بار میخندد؟
بارِ اول از رَهِ تقلید و سَوم ،
که همی بیند که میخندند قوم ،
عدهای در مجلس نشستهاند و میخندند ، و او نیز میخندد از رَهِ تقلید و سَوم .
این کلمهی سَوم یعنی یک تکلیف و یک خودنمائی . نمیخواهد که دیگران متوجه بشوند که او کَر ، است ، ناشنوا است . میبیند همه دارند میخندند او هم به خودش میگوید من هم باید بخندم برای حفظِ ظاهر و هماهنگی با جماعتی که حضور دارند . این خندیدنِ دفعهی اول هست . او این خنده را بر خود تکلیف میداند ، الزامی و ضروری میداند ، این سَوم است .
کَر ، بخندد همچو ایشان ، آن زمان ،
بی خبر ، از حالتِ خندندگان ،
شخصی که کَر ، هست ، ناشنوا هست ، وقتی در جمعی میبیند همه میخندند ، او هم به تقلید از آنها میخندد بدون اینکه بداند این خندندگان چرا دارند میخندند .
باز ، واپرسد که ، خنده بر چه بود؟ ،
پس ، دومکَرَّت بخندد چون شنود ،
#دومکَرَّت = بارِ دوم
کرّت بهمعنی بار ، مثلاً یک بار ، دو بار . بعد از خندهی همگان ، یواشکی از بغلدستیش میپرسد که این خنده برای چی بود؟ . بغلدستی بلند در گوشِ او جوک را تعریف میکند و میگوید برای این جوک همه خندیدند . آنوقت کَر که جوک را شنید و فهمید ، شروع میکند بلند بلند خندیدن که میشود دفعهی دومِ خندیدنِ کَر .
امّا بین خندهی اول و خندهی دوم خیلی اختلاف هست . بطور کلی مولانا میگوید بجای اینکه مقلّد باشیم ، محقّق باشیم در بیت فوق گوشوَر را محقق و کَر را مقلّد برمیشمارد و بین این دو تا خیلی تفاوت وجود دارد .
2 324
طُرفه میدارند یاران ، صبرِ من بر داغ و دَرد ،
داغ و دَردی کز تو باشد ، خوشتر است از باغِ وَرد ،
دوستانت را ، که داغِ مهربانی ، دل بسوخت ،
گر ، به دوزخ بگذرانی ،،، آتشی بینند ، سرد ،
حاکمی ،،، گر عدل خواهی کرد با ما یا ستم ،
بندهایم ،،، ار صلح خواهی جُست با ما یا نَبَرد ،
عقل را با عشقِ خوبان ، طاقتِ سرپنجه نیست ،
با قضای آسمانی ، برنتابد جَهدِ مرد ،
عافیت میبایدت ، چشم از نکورویان بدوز ،
عشق میورزی ، بساطِ نیکنامی درنَوَرد ،
هر که را ، دردی چو سعدی میگدازد ، گو مَنال ،
چون دلارامش طبیبی میکند ،،، داروست ، دَرد ،
#سعدی
2 324
استاد شجریان
غوغای عشقبازان
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نگویند رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
2 324
سودای عشق از زیرکی جهان، بهتر ارزد و دیوانگیِ عشق بر همه ی عقل ها افزون آید.هر که عشق ندارد مجنون و بی حاصل است.هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بوَد.عاشقی، بی خودی و بیراهی باشد. دریغا همه ی جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی.
📒 تمهیدات عین القضات همدانی
2 324
پس جهان زاید جهانی دیگری
این حشر را وا نماید محشری
بنابر این، جهان که از حقیقت انسان کامل، فیض می گیرد، یک جهانِ پر معنا و تابان دیگر پدید می آورد. و حقیقت حشر و قیامت برای مردم آشکار شود. حشر و رستاخیز در کُلّ جهان و در دل همه پدیده ها بوقوع می پیوندد و هر لحظه قیامتی برپاست.
تا قیامت گر بگویم بشمرم
من ز شرح این قیامت قاصرم
اگر تا قیامت بخواهم از این قیامت ها و حشرها سُخن بگویم، باز از عهده آن بر نخواهم آمد.
این سخنها خود بمعنی یا ربیست
حرفها دام دم شیرینلبیست
در اینجا از حضرت مولانا می پرسند که تو می فرمایی ما نمی توانیم از عهده شرح و بیان قیامت بر آییم پس چرا در این باره سخنانی بر زبان نمی آوری؟ و امّا جواب: این سخنان که ما می گوییم در واقع به منزله "یا ربّ گفتن"و تضرّع کردن است. زیرا این سخنان همانند دامی است که نَفَس های معشوق شیرین لب را صید می کند.
دم شیرین لب: کنایه از لبیک گفتن معشوق است.
چون کند تقصیر پس چون تن زند
چونک لبیکش به یارب میرسد
پس چرا شخص در مناجات کردن و یارب گفتن سستی و اهمال می کند؟ و از این کار امتناع می ورزد؟ در حالی که "لبّیک" خدا به "یارب" بنده می رسد.
هست لبیکی که نتوانی شنید
لیک سر تا پای بتوانی چشید
لیکن که حق تعالی می گوید، لبیکی نیست که بنده به وسیله حروف و الفاظ بشنود، بلکه لبیکی است که می توانی آن را با همه وجود خود بچشی و آن را دریابی.
شرح مثنوی شریف
2 324
ای سرافیل قیامتگاه عشق
ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
من میان گفت و گریه می تنم
یا بگریم یا بگویم چون کنم
شهر هم همرنگ او شد اشک ریز
مرد و زن در هم شده چون رستخیز
آسمان می گفت آن دم با زمین
گر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشق است و چه حال
تا فراق او عجب تر یا وصال
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش...
مولانا_جلال_الدین
مثنوی_معنوی
دفتر سوم
2 324
دید موسی یک شبانی را براه
کو همیگفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامهات شویم شپش هایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هی هی و هیهای من
این نمط بیهوده میگفت آن شبان
گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
مثنوی_مولانا
2 324
💠غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری
(زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ در نیشابور - درگذشتهٔ ۱۲ آذر ۵۱۰ در نیشابور)
که خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النّیسابوری هم نامیده شدهاست.
فیلسوف، ریاضیدان، ستارهشناس و رباعیسرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و لقبش «حجّةالحق» بوده است، ولی آوازهٔ وی بیشتر به واسطهٔ نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آنکه رباعیات خیام را به اغلب زبانهای زنده ترجمه نمودهاند، ادوارد فیتزجرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است که مایهٔ شهرت بیشتر وی در مغرب زمین گردیده است.
یکی از برجستهترین کارهای وی را میتوان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظامالملک، که در دورهٔ سلطنت ملکشاه سلجوقی (۴۲۶–۴۹۰ هجری قمری) بود، دانست.
وی در ریاضیات، نجوم، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود.
نقش خیام در حل معادلات درجه سوم و مطالعاتاش دربارهٔ اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضیدانی برجسته در تاریخ علم ثبت کردهاست.
ابداع نظریهای دربارهٔ نسبتهای همارز با نظریهٔ اقلیدس نیز از مهمترین کارهای اوست.
شماری از تذکرهنویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و شماری نیز وی را شاگرد امام موفق نیشابوری خواندهاند. صحت این فرضیه که خیام شاگرد ابن سینا بودهاست، بسیار بعید مینماید، زیرا از لحاظ زمانی با هم تفاوت زیادی داشتهاند. خیام در جایی ابن سینا را استاد خود میداند اما این استادی ابن سینا، جنبهٔ معنوی دارد.
💠مرگ خیام را میان سالهای ۵۱۷–۵۲۰ هجری قمری میدانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکرهنویسان نیز وفات او را سال ۵۱۶ نوشتهاند، اما پس از بررسیهای لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال ۵۱۷ هجری قمری بوده است. مقبرهٔ وی هم اکنون در شهر نیشابور، در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع میباشد، قرار گرفته است.
حکیم_عمر_خیام_نیشابوری
2 324
حکایت به دار آویختن منصور حلاج
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند... درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است.
پس در راه که میرفت میخرامید، دست اندازان و عیار وار میرفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه میروم.
چون به زیر دارش بردند بوسهای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است.
پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت میجنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع.
هر کس سنگی میانداخت؛ شبلی را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمیدانند، معذورند؛ از او سختیم میآید که او میداند که نمیباید انداخت.
پس دستش را جدا کردند خندهای بزد، گفتند: خنده چیست؟
گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد، قطع کند.
پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید.
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است.
گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم.
گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ میانداختند، پس گوش و بینی بریدند و... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.
تذکرة_الاولیاء
عطار_نیشابوری
بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازهی بر دار آویختهاش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه میپرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم. تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد
2 324
اندک اندک جمع مستان میرسند
اندک اندک می پرستان میرسند
دلنوازان نازنازان در رهاند
گلعذاران از گلستان میرسند
2 324
ز خارزار تعلّق کشیده دامان باش
به هر چه میکشدت دل، ازآن گریزان باش
قد نهال، خم از بار منّت ثمرست
ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش
درین دو هفته که چون گل درین گلستانی
گشادهرویتر از راز میپرستان باش
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشمِ آینه در خوب و زشت حیران باش
کدام جامه بِه از پردهپوشی خلق است؟
بپوش چشم خود از عیبِ خلق و عریان باش
درون خانهٔ خود، هر گدا شهنشاهی است
قدم برون منه از حدّ خویش، سلطان باش
ز بلبلان خوشالحان این چمن صائب
مرید زمزمهٔ حافظ خوشالحان باش
صائب تبریزی
