گلها
الذهاب إلى القناة على Telegram
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
إظهار المزيد2 301
المشتركون
-524 ساعات
-127 أيام
-1530 أيام
أرشيف المشاركات
2 300
Repost from تبادلات شمس تبریزی
🙏🙏پاکسازی با رویکرد قرآنی 🙏🙏
اگه به شمع و روش های شمع تراپی علاقه دارید🥰
اگه شمع احساسی عشق ،وصال،جذب توجه و بازگشت عشقت میخوای😍
اگه مدام شکست میخوری🥺
اگه روابط خانوادگی و عاطفی برات سخت شدن😢
https://t.me/+rXC3ZFk7SA0yNzA0
https://t.me/+rXC3ZFk7SA0yNzA0
من میتونم کمکت کنم کافیه کلیک کنی👆👆 ویا به ایدی من پیام بدی👇👇
💎 @sameterap
2 300
"بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند؟
گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند؟
اگر از بهرِ دلِ زاهدِ خودبین بستند
دل قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند
به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحیزدگان
بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند
نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید
تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند
گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب
تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند"
#حضرت_حافظ
2 300
خاکی بودم خموش و ساکن
مستم کردی به هست کردن
هستی بگذارم و شوم خاک
تا هست کنی مرا دگر فن
#مولانای_جان
2 300
جام شراب عشق، قلب عاشق است نه عقل او!
و نه حس او!
چرا که قلب، بی وقفه در تپش است و از حالی به حال دیگر می افتد.
محی_الدین_ابن_عربی_
2 300
یاری خـــواهی ز یار با یار بساز
سودت سوداست با خریدار بساز
از بهـر وصال ماه از شب مگریز
وز بهـر گل و گلاب با خار بساز
مولانــــــــــا
2 300
آواز شب
روز، بارِ سنگینِ خویش را بست
و هیاهوی جهان، در گلوگاهِ غروب، یخ زد.
حالا نوبتِ «شب» است؛
ساعتی که زمان، بند کفشهایش را باز میکند
و بر تختِ پادشاهیِ سکوت مینشیند.
آسمان، قبایِ مخملینِ سیاهش را بر دوشِ زمین انداخت
و ستارگان، چون بذرهایِ نور،
در مزرعهی تاریکِ بیکرانگی، پاشیده شدند.
پنجرهها، چشمهایِ خستهی خانههایند
که بیصدا، به رازهایِ نهفته در سایهها مینگرند.
در این ساعت، که شهر نفسهایش را شمرده میکشد،
فکرها، سبکتر از قاصدکها
در میانِ اتاقها پرسه میزنند.
شب، تنها یک فاصله میانِ امروز و فردا نیست؛
آینهای است که در آن،
آدمی با خویشتنِ خویش، بی نقاب، روبهرو میشود.
بگذار سیاهی، آغوش بگشاید؛
که شب، مهربانترینِ لحظههاست
برایِ شنیدنِ صدایِ آرامِ روح.
#مینوش
2 300
دهه شصت؛ نسل سوخته، با دلهایی روشن...
نمیدانم از کجای غبارِ سالیان آغاز کنم...
از خندههایی که از تهِ دل برمیخاست، از رفاقتهایی که عطر صداقت داشتند، یا از روزهایی که هنوز بلد بودیم بیحسابوکتاب، پناهِ یکدیگر باشیم.
چند روز پیش، در جمعی، کسی گفت: «دهه شصتیها نسل سوختهاند.»
در دلم گفتم: شاید راست میگوید...
ما در میان کمبودها بزرگ شدیم؛ آرزوهایی را پشت درهای بسته جا گذاشتیم و چشم به فرداهایی دوختیم که گاهی هرگز از راه نرسیدند. اما چیزهایی داشتیم که امروز، با تمام پیشرفت دنیا، کمتر به چشم میآیند؛ سادگی، صداقت و مهر.
دلهایمان بیغلوغش بود. برای محبت کردن دلیل نمیخواستیم، حرمت بزرگترها را میدانستیم و عشق برایمان فقط یک واژه نبود؛ وفاداری داشت، تعهد داشت و حرمتِ ماندن.
دلمان برای همان سلامهای بیبهانه، استکانهای چای، دیدوبازدیدها و خندههای واقعی تنگ شده است؛ روزهایی که شادی را زندگی میکردیم، نه اینکه به نمایش بگذاریم.
امروز به نسل تازه نگاه میکنم؛ باهوش، آگاه و دنیادیدهاند، اما گاهی آنقدر زود بزرگ میشوند که فرصت کودکی کردن را از دست میدهند.
شاید هر نسلی سهم خودش را از رنج و شادی داشته باشد، اما کاش در این شتابِ زندگی، سادگی و انسانیت گم نشود؛ کاش هنوز صداقت ارزش داشته باشد و مهربانی به خاطرهای دور تبدیل نشود.
<<عطرِ رفاقت، از میانِ غبار میگذرد
آرزویِ ما، پشتِ درهایِ تار میگذرد
چای و سلام و آن خندههایِ بیبهانه...
یادِ آن روزها، از میانِ قلبِ ما میگذرد
میگویند ما سوختهایم، با بغضی در گلو
آری، که عمرِ ما، در میانِ حصار میگذرد
اما نماند شعلهای از آن مهربانیها؟
در هر شبِ تاریک، نوری از آن مهر میگذرد>>
ما سوختیم، اما چراغ مهربانی را خاموش نکردیم؛
روزگار از ما گذشت، اما مهرِ آن روزها هنوز از دلهایمان نگذشته است...
#سیمین
2 300
من موی خویش را نه از آن میکنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامهها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
رودکی
2 300
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیراز من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
وحشی بافقی
🌹
2 300
یاری خـــواهی ز یار با یار بساز
سودت سوداست با خریدار بساز
از بهـر وصال ماه از شب مگریز
وز بهـر گل و گلاب با خار بساز
مولانــــــــــا
2 300
مهم نیست اگر انسان برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد.
اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور، کسی را که دوست دارد از دست بدهد
شکسپیر
2 300
خم زلف اگر گشائی دو جهان بهم برآید
دو جهان بهم برآید خم زلف اگر گشائی
چه شود اگر درآئی بدل شکستهٔ من
بدل شکستهٔ من چه شود اگر درآئی
فیض_کاشانی
2 300
زين دو هزاران من و ما،
اے عجبا "من چه منم؟"
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم!
چونڪ «من از دست شدم»،
در ره من شيشه منه
ور بنهى ، پا بنهم، هر چه بيابم شڪنم
مولوی
2 300
پیوسته باید که از اندامِ مومن یکی به خداوند مشغول باشد؛ یا به دل او را یاد کند، یا به زبان، ذکر او هَمی گوید یا به چشم، دیدارِ وی می بیند، یا به دست، سخاوت می کند یا به قدم، زیارت مردان همی رَود و یا به تَن، خدمت مؤمنان همی کند و یا از ایمان، یقینی همی وَرزد و یا از خِرد، معرفت همی دارد و یا از کار، اخلاص هَمی ورزد و یا از قیامت حَذر می کند. این چنین کس، من
کفیلم که چون سر از گور بَرکند، کَفن کِشان می رود تا به بهشت.»
نوشته بر دریا
از میراث عرفانی..شیخ ابوالحسن خرقانی
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
2 300
خلل از این است
که خدا را به نظرِ محبت نمی نگرند،
به نظرِ علم می نگرند
و به نظرِ معرفت
و به نظرِ فلسفه!
نظرِ محبّت کارِ دیگر است.
"شمس تبریزی، مقالات
2 300
انسان از بُعد دنیوی و بُعد اُخروی آفریده شده است. پس هر گاه خداوند، این دو را باهم جمع کند، زندگی انسان در زمین آغاز می شود- زیرا از بُعد آسمانی به دنیا فرود آمده است- و هر گاه خداوند، آن دو را ازهم جدا سازد، با این جدایی، مرگ رُخ می دهد و بُعد اُخروی به آسمان باز گردانده می شود.
تُحَفُ العُقُول ص ۳۵۵
2 300
"آنکه دنیا بگذارد زاهد است
آنکه عقبی بگذارد مجاهد است
و این هر دو صفت آب و خاک است
و درویش از این هر دو پاک است
نه آنکه درویش بی کیش است
درویش بی خویش است"
خواجه عبدالله انصاری
