Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 886 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 553,并在 伊朗 地区排名第 15 591 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 886 名订阅者。
根据 01 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 532,过去 24 小时变化为 -25,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.06%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.16% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 889 次浏览,首日通常累积 473 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 02 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 886
订阅者
-2524 小时
+477 天
+53230 天
帖子存档
21 876
بگذار هر جور میخواهند قضاوت کنند. غیر از آنهایی که دوستشان دارم به عقیدهی هیچکس اهمیتی نمیدهم.
📘#جنگ_و_صلح
✍#تولستوی
📚@Top_books7
21 876
🦋🌎🦋🌍🦋🌎🦋
🌍✨ جهانآگاهی ✨🌍
جاییست برای سفر به درون...
برای آرام کردن ذهن، پاکسازی احساسات، بالا بردن سطح انرژی و لمس آرامش واقعی
ما باور داریم:هر دل روشن، چراغی برای جهان است 💫
کانال جهان آگاهی به تازگی افتتاح شده و به حمایت و حضور گرم شما نیاز دارد❤️
@jahan_999_agahi
@jahan_999_agahi
🪐🦋🪐🦋🪐🦋
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیستم
صبحها تکلیف من بود که ظرف بزرگ غدا را از خانه به محل کار کارگران برسانم. در این سفر کوتاه نگین مرا همراهی میکرد. غذا دست پخت او بود، وقتی آخرین چاشنیها را اضافه میکرد، ظروف غذاخوری را در سبد بزرگی قرار میداد و پشت سر من راه میافتاد. در بین راه فرصتی بود تا با نگین بگویم و از او بشنوم.
میگفتیم و میخندیدیم و شاد و خرامان از کنار هم بودن راه طی میکردیم. مسیر سبز بود از گیاهان خودرویی که دو طرف جاده را احاطه کرده بودند.در بعضی جاها تراکم و بلندی علفهاچنان بود که جز جاده خاکی روبرو چیزی دیده نمیشد. آن روز هم شاد و خرم از هم صحبتی با محبوب دیگچه بزرگی را بر سر حمل می کردم. می دانستم که هیچکس در آن حوالی نیست، برای همین با صدای بلند میگفتم و میخندیدم.
بیپروا هر آن چه را در دل داشتم به نگین میگفتم. هوا همچنان گرم بود اما دل عاشق من گرمتر از هوا در هوای یار میتپید. ناگهان علفهای بلند سمت چپ من تکانی خورد و مردی بلند قامت، لاغر اندام و خاک آلود راه را بر ما بست. نگین جيغ کوتاهی کشید و پشت سر من پنهان شد. نگین از ترس میلرزید، انگار گرگ صحرادیده بود. با صدایی مرتعش گفت حا...حامد.
درست بود؛ حامد جلوی من ایستاده بود و با نفرت مرا مینگریست. از چشمانش خشم میبارید. چکار داشت؟ آمده بود فحشی بدهد؟ یا بیشتر؟؛ نگین را جلوی چشمان من تحقیر کند یا حتی او را بکوبد و زیر پایش بیاندازد. او را چند سال پیش دیده بودم، اما در این مدت شکل و شمایل او تغییر زیادی کرده بود. رفاقت طولانی با دود و دم و ماندن طولانی پشت میلههای زندان قیافه اورا عوض کرده بود.
چند سال قبل زمانی که با نگین به خانه ما امدند اینطور نزار و فرو ریخته نبود. .از جان من یا ما چه میخواست؟ چکار داشت؟ هیچکس آن دور و بر نبود. تقریبا ظهر شده بود. خورشید مستقیم به فرق سرم میتابید. از گرمای کلافه کننده بود یا روبرو شدن با این مرد دیلاق که تمام بدنم عرق کرده بود. با نیشخند گفت: "خوب خنده و کرکر راه انداختید. کبکتون خروس میخونه. چرا نخونه نگین خانوم؟. پسر جوون و مایهدار تور کردی و بهش حال میدی ما رو یادت رفت".
بد حرف میزد و تحریک کننده. نمیخواستم باهاش در گیر بشوم. حریف آن مفنگی بودم. کار زیاد بدن مرا ساخته بود، برای همین بدن ورزیدهای دارم. ولی میدانستم که درگیرشدن با حامد یعنی شر و من اینرا نمیخواستم. گفتم: "چیکار داری؟ چرا سر راه رو گرفتی؟ برو کنار". حامد با عصبانیتی که از کلامش معلوم بود جواب داد: "ببین بچه خوشگل! پول داری، تیپ داری، جوونم هستی، برو دنبال یکی دیگه، ناموس دزدی کار درستی نیس".
نگین که تا آن موقع ساکت بود داد زد: "من ناموس تو نیستم. من و تو دیگه غریبهایم. دست از سرم وردار و الا میرم شکایت ازت میکنم، اون وقت باز میافتی تو هلفدونی". حامد جلو آمد، حالت هجومی داشت. چیزی مصرف کرده بود؟پاش روی زمین بود، اما معلوم بود که سرش در آسمانها دور میزد.
با تندی نگاهی به نگین کرد و داد زد که: "خوب دک و پوز به هم زدی لکاته خانوم. خونه من که بودی نه قیافه درست و حسابی داشتی نه زبون دراز، چی شد؟ پول این یارو بت ساخته یا چیز دیگهاش. داخل آدم شدی". جلوتر رفت و با مشت ضربهای به صورت نگین زد. چکار باید میکردم.
به این گفتگوی حال به هم زن ادامه میدادم؟ میگذاشتم هر کاری خواست با نگین بکند و یا هر چه خواست به من بگوید. نگین روی زمین افتاده بود و از کنار لبش خون میامد. حامد جلو رفت و روسری نگین رو کشید و مثل یک طناب کوتاه تو دست گرفت .حس کردم که اگر ساکت بمانم هم خیانت به نگین است و هم مردانگی خودم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
در دنیای امروز سه نوع آدم وجود دارد:
مسمومکنندهها
یعنی کسانی که دلسردتان میکنند و خلاقیتتان را زیر پا میگذارند و میگویند که نمیتوانید کاری بکنید ...
سربهراهها
یعنی کسانی که خوشقلبند اما سرشان به کار خودشان است. آنها به فکر نیازهای خودشان هستند. کار خودشان را میکنند و هرگز برای کمک به دیگران پا پیش نمیگذارند ...
الهامبخشها
یعنی کسانی که پیشقدم میشوند تا زندگی دیگران را غنی کنند، روحیه آنها را بالا ببرند و به آنها الهام ببخشند. ما باید الهامبخش باشیم و خودمان را با افراد الهامبخش احاطه کنیم و با آنها معاشرت بیشتری داشته باشیم ...
#والت_دیزنی
@book_tips 🐞
21 876
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: یکم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۷ تا ۲۵
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
21 876
Repost from Vip
🗂️ ◀️پوشه «VIP» علمی، فلسفی و هنری
👆 شامل: pdf کتابهای مرجع ،پادکست و ویدئوهای؛ فلسفی، سیاسی، تاریخی، ادبی و هنری
21 876
Repost from Vip
📥 مجموعهای منتخب از کانالها و گروه های «علمی، فلسفی، تاریخی، سیاسی، هنری و Pdf کتابهای کمیاب».
{ تمامی منابع، شخصاً توسط نگارنده تأیید شده و اعتبار آنها تضمین شده است }
✨ برای ورود متن رو لمس کنید، یا کلید مربوطه را کلیک نمایید.✨
21 876
هنگام سقوط به قعر چاه خشم و نااامیدی آنچه بیشتر از همه نیاز داریم، شواهدی است که نشان دهد تنها نیستیم و هستند کس یا کسانی که در کنارمان باشند و دستمان را بگیرند.
#آلن_دوباتن
@book_tips 🐞
21 876
📕📗📘
🔴درود بر همراهان عزیز مطالعه گروهی
✅ برای مطالعه ی آبان ماه: کتاب #روان_درمانی_اگزیستانسیال از #اروین_د_یالوم را انتخاب کردیم.
کتاب این دوره ماه :
کتاب : #روان_درمانی_اگزیستانسیال
نویسنده: #اروین_د_یالوم
ترجمه : #سپیده_حبیب
تاریخ شروع : 《۱۴۰۴/۰۸/۰۱》
تاریخ پایان : 《۱۴۰۴/۱۰/۳۰》
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
📕📗📘📙📕📗📘📙
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت نوزدهم
موضوع آزاد شدن حامد را جدی نمیگرفتم. به نظر من ترس نگین بیمورد بود تا آن روز که تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس بود و من جواب دادم. پشت خط مردی بیامان فحش میداد و مرا تهدید میکرد. ناسزاهایی رکیک بود که نثار من میشد.
وقتی گفت که حامد است از آن گیجی و حیرانی در آمدم. مرتب مرا دزد ناموس میخواند و برایم خط و نشان میکشید. شهر کوچک این هنر یا عیب را دارد که هیچ چیزی از چشم مردم پنهان نمیماند. ماجرای قهر چند ماهه و رفتن من به تهران چیزی نبود که از دید بستگانم دور مانده باشد و همین کافی بود که قصه دلدادگی من توام با شاخ و برگ دادن به آن و راست و دروغ بر آن افزودن، شده بود نُقل مجالس و حکایت سر هر کوی و برزن شهر.
پدرم سرشناس بود و از کار بسیار و اقبال فراوان مالی گرد آورده بود و آنان که گذشته او را دیده بودند، بیشتر از سر حسادت چشم دیدن آن زندگی خودساخته و آراسته را نداشتند. این بود که هر ضعف و کاستی در زندگی او را بزرگ میکردند.
در مقابل آن همه دشنام ساکت نماندم و با فریاد تهدیدهای حامد را به تمسخر و استهزا گرفتم. او سلاحی جز تهدید نداشت و من با دست انداختن او و پهلوان پنبه نامیدنش ناخواسته بر آتش خشم او دامن زدم. از ماجرای تلفن حامد چیزی به نگین نگفتم چون میدانستم که هراس او بیشتر خواهد شد.
یکی از بستگانمان در خدمت پلیس بود؛ درجهداری که پس از سالها خدمت در شهرهای دور به شهرمان بازگشته بود. سراغ او رفتم و داستان را گفتم. نگاهی جدی به من کرد و گفت: "اینا آدمای سابقهداری هستند. دو تا برادراش هم پرونده سرقت و شرارت دارند. کلا یه پاشون پاسگاس، یه پاشون دادگاه. به نظرم برو دادسرا شکایت کن.
طرف بهش عفو خورده و الا حالا حالاها تو زندون جا خوش کرده بود. تو هم حواست رو جمع کن. با اینا دهن به دهن نشو، مثل عقرب میمونند، یه جایی نیش خودشون رو به آدم میزنند". من ترسی از حامد نداشتم، کار روی زمین جسمی نیرومند و جوانی، سر پر شوری به من داده بود. بیشتر از این میترسیدم که حامد مشکلی برای نگین درست کند.
پیش خودم گفتم که باید هرچه زودتر عقدش کنم تا از این هیجانات بر کنار بمانم. با پدرم صحبت کردم. خیلی خونسرد و تاحدی بیاعتنا گفت: "حالا عشق و عاشقی را از سرت بیرون کن و بچسب به کار که خیلی گرفتاریم. دارم زمین حاجی خلیل رو میخرم. بگذار این معامله را تموم کنم بعد بریم سر معامله تو " و خندید..
خوشحال بودم که مخالف نیست و یا اگر هست چیزی بروز نمیدهد. منتظر بودم تا با وزیدن باد خنک آخر تابستان و چیدن توشه کار و عرق ریختن روی زمین فرصتی برای نفس کشیدن پیدا میکنم. همه فکر و ذکرم پیش نگین بود. گاهی از کار خودم خندهام میگرفت.
من اسب وحشی خانواده بودم، آزاد و رها. افسارم را دست هیچکس نداده بودم ولی حالا نگین مرا را رام خودش کرده بود. بی آنکه افسار این اسب چموش را گرفته باشد مرا رام و آرام ساخته بود. داستان عشق، داستان آدم مست است؛ آدم از خود بیخود است، سرخوش؛ پایش روی زمین نیست........
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
حقیقت، آیینهای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هرکس تکهای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود.
@book_tips 🐞
21 876
همه لبخند میزنن ولی چند نفر
واقعا همیشه حالشون خوبه؟؟
چه کسانی بیشتر در معرض ابتلای افسردگی قرار دارن؟؟
@book_tips 🐞
21 876
آدمها ذره ذره میرنجند و
ذره ذره کوتاهیها آزارشان میدهد!
ذره ذره باورشان فرو میریزد،
اما؛
ناگهان ظرفِ تحملشان پُر میشود و
ناگهان سرریز میشوند و ناگهان از
همه چیز و همه کَس دست میکِشند و
ناگهان تغییر میکنند.
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت هیجدهم
یکی دو هفته به عید نوروز مانده بود که پدرم زنگ زد: "خسته نشدی از تهرون؛ چی تو این شهره؟ آدماش کجا را گرفتند که تو بخوای بگیری. بیا؛ اینجا کار زیاد داریم، من دست تنهام. میخوام عصای پیریم باشی نه چماق رو سرم. قهر و تهر کردی بسه، راه بیفت بیا. راجع به اون قضیه هم خدا بزرگه بالأخره یه طوری میشه".
لحنش پدرانه بود و آرام. اخلاقش دستم بود؛وقتی میخواست با چیزی موافقت کند، مستقیم اشاره نمیکرد. خوشحال شدم؛ مثل این که گنج پیدا کردهام سر از پا نمیشناختم. با بهروز خداحافظی کردم. در حق من خوبی کرده بود ولی او در حال و هوای خودش بود؛ محبوب او چمن سبز بود و مردانی که یکی دو ساعت نفس زنان و عرقریزان میخواهند توپ دایرهای شکل را در دروازه مستطیلی روبرو بکارند و شادی زودگذر را هدیه تماشاچیها کنند:
"این جمعه را وا میایستادی؛ دربی این هفتهاس .سولاخشون می کنیم.به روح ناصر خان این دفعه.....". او نمیدانست که دربی من مدتهاست تمام شده و من بازی عشق را به مالک قلبم باختهام. برگشتم؛ همه چیز سرجایش بود. استقبال خوبی از من شد؛ همه بودند و نگین؛که نگین آن جمع بود. پدرم به روی خود نیاورد؛ از نقشههایش گفت.
میخواست اراضی مجاور مزرعه را بخرد و با رها سازی اب رودخانهای که از آن حقابه داشتیم شالیزار جدید درست کند. آن سال عید بوی واقعی شادی و نو شدن داشت. بعد از آن چند ماه دربدری در آن شهر بی در و پیکر که هر روزش غمی نو مبارک بادم میگفت، بوی خاک آماده شیارخوردن و به بار نشستن زندهام میساخت. نگین در کنارم بود و صورت زیبایش درتیر رس نگاهم. نگاهی که آلوده هوس نبود و هر چه بود جستجوی مهر بود.
نگین گه گاهی در خود فرو میرفت و جای آن شادابی در گفتار و رفتار را نوعی اضطراب پنهان پر میکرد. علت را پرسیدم .اول حاشا کرد و خواست طفره برود. گفتم که باید با من یکرو باشد. بالاخره به سخن امد: "حامد از زندان دائم تماس میگیره و تهدیدم میکنه. هنوز قبول نکرده که من طلاق گرفتم و دیگه زن او نیستم.
میگه که از زندان که بیرون بیاد حسابم رو میرسه. آدم خطرناکیه، میترسم ازش، چه اون موقع که زنش بودم و چه حالا. من دارم تقاص نداری و بیچارگی خانوادهم رو پس میدم. من رو مثل یه اسباب بدرد نخور انداختند بیرون و گرفتارم کردند". حرفهای نگین ناراحتم کرد، فهمیدم که جاده زندگی پر از دست اندازهای عجیب و غریب است و باید مدام انتظار ناملایمات آشکار و پنهان را داشت.
به نگین دلداری دادم تا بداند که من در هر شرایطی حاضر به دست کشیدن از او نیستم. چند ماه بعد در اوج گرمای تابستان و کار زیاد بر زمین، نگین با نگرانی بسیار خبر داد که حامد از زندان آزاد و در شهر دیده شده است. سرنوشت زندگی نگین جدا از من نبود، شادی او مرا شاد میساخت و غمش دلم را به درد میآورد. چرا او این قدر از شوهر سابقش میترسید؟....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
🔻هنگامی که مدام به شما دروغ میگویند، نتیجه این نیست که شما این دروغها را باور میکنید؛ بلکه این است که دیگر هیچکسی به هیچچیز باور ندارد.
مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمیتوانند نظری هم داشته باشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محرومند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوری کردن محروم میشوند و با چنین مردمی، شما هرکاری بخواهید میتوانید بکنید.
#هانا_آرنت
#توتالیتاریسم
@book_tips 🐞
21 876
.
عمیقترین بلوغ، لحظهای است که بفهمی ؛ نه تو ناجی دیگرانی و نه دیگران ناجی تو.
آنجاست که در مییابی نجات سفری درونیست؛ راهی که از دل ترسها و زخمهایت میگذرد و به آغوش آرام خودت ختم میشود.
@book_tips 🐞
