Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 886 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 553,并在 伊朗 地区排名第 15 591 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 886 名订阅者。
根据 01 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 532,过去 24 小时变化为 -25,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.06%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.16% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 889 次浏览,首日通常累积 473 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 02 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 886
订阅者
-2524 小时
+477 天
+53230 天
帖子存档
21 876
.
عمیقترین بلوغ، لحظهای است که بفهمی ؛ نه تو ناجی دیگرانی و نه دیگران ناجی تو.
آنجاست که در مییابی نجات سفری درونیست؛ راهی که از دل ترسها و زخمهایت میگذرد و به آغوش آرام خودت ختم میشود.
@book_tips 🐞
21 876
مردم میگفتند«سرنوشت». حالشان از این کلمه به هم میخورد، چون سرنوشت ملموس نیست. آنها احتیاج به یک آدم داشتند؛ یک مجرم که تقصیرها را بیندازند گردن او، وگرنه همهی تقصیرها میافتاد گردن خودشان. خیلی خودخواه بودند، خودشان هم میدانند، اما وقتی کسی را پیدا نکردند که مجازاتش کنند آن وقت تنها آسمان ماند که سرش داد بکشند، و بعد خشمشان عمیقتر از آن بود که بنی بشری تاب آن را داشته باشد. آنها یک دشمن میخواستند. حالا یکی دارند اما نمیدانند باید کنار دخترشان بنشینند یا برخیزند و به شکار او بروند؛ زندگی دخترشان را نجات دهند یا مرگ این دشمن را به چشم ببینند. مگر فرقی هم میکند؟ تنفر خیلی ساده تر از عشق است.
📗#شهر_خرس
✍# فردریک_بکمن
ترجمه: الهام رعایی
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
یاران، در این زمانه نماندهست بوی مِهر
پیدا کنید بر فلکِ دیگر آفتاب
#بیدل_دهلوی
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
موها دوباره بلند میشن.
خاطرههای غمگین کمرنگ میشن.
آدمها درست همانجایی که شکستند، دوباره جوانه میزنند.
زندگی همیشه ادامه دارد…
حتی وقتی فکر میکنی دیگر هیچ راهی نمانده.
بهار برمیگرده، حتی بعد از سختترین زمستانها
نور از دل تاریکی رد میشه.
آب راه خودش رو پیدا میکنه.
و دل… دل دوباره قوی میشه،
حتی اگر هزار بار شکسته باشه.
به زندگی نگاه کن
همهچیز در حرکت است، همهچیز در حال ترمیم، در حال رشد.
مثل موهایت، مثل نورت، مثل امیدی که شاید کمرنگ شده باشد
اما هنوز زنده است، جایی در عمق قلبت…
منتظر لحظهای که دوباره بدرخشد❤️
#مهرسا_شرع_الاسلام
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت هفدهم
پدر که سردرگمی من را دید، بلند شد که برود. اخلاقش اینگونه بود. نظرش را تحمیل نمیکرد و دوست نداشت روی حرفش پافشاری کند. دم در که رسیده بود حرف آخر را زدم: "من اگر مجبور بشم از اینجا میرم. میزنم برای کار به هرجایی که شد، زمین خدا بزرگه. شاید برم تهرون. اونجا از دوره سربازی دوستایی دارم".
بابام نگاهم کرد و گفت؛ "یعنی نگین ارزش این دربدری رو داره؟ حالا که زمونه قدیم نیس که مجنون میزد به کوه و دشت؛ با حرف و نقل مردم چیکار می کنی؟ باد عشق افتاده به کَلت و هوایی شدی؟ خدا کنه که پشیمون نشی. اون وقت هم از اینجا روندهای و هم از اونجا مونده. نمیدونم والله، من حالت رو میفهمم ولی خیر و صلاحت رو میخوام".
بابام بیرون رفت، دیدم که تو جیب کتش دنبال پاکت سیگارش میگشت. آدم کله شقی بودم. رو حرف و تصمیمی که میگرفتم میایستادم. خودم رو آماده کرده بدم تا برای به دست اوردن نگین هزینه بدم؛ هرچه میخواست باشد. نامادریم سعی کرد مرا نصیحت کند و از راهی که میرفتم بازم دارد.
میدانستم که او با ازدواج من و خواهرش مخالف نیست و تحت تأثیر عقیده و عمل بابام اقدام میکند. یک جنگ نرم در خانه ما آغاز شد. بیاعتنایی من به حرفهای پدرم باعث شد تا نگین را بیشتر از من دور کنند؛ به عذر آن که مادرش بیمار است و باید از او تیمار کند. سفر نگین طولانی شد.
نمیتوانستم جنگ را ببازم، باید کاری میکردم. با اندک پساندازی که داشتم و بی آنکه خداحافظی کنم، تنها یادداشتی گذاشتم که من رفتم؛ و رفتم.
مقصد تهران بود، جایی که بعضی دوستان دوره خدمت را در آنجا میشناختم. بهروز از میان همه دوستانم با من رفیقتر بود. پدرش مُرده بود و میراث پدر شده بود راه درآمد بهروز؛ مغازه آپارتی لاستیک خودروی سنگین.
ماجرا را که شنید، مرام و معرفت خودش را نشان داد. دلداریم داد و پیشنهاد کار. شغل آسانی نبود، ولی من با کار سخت بیگانه نبودم. شدم وردست؛ واقعا کاری که انجام میدادم طاقت فرسا بود. بلند کردن و ترمیم ان تایرهای سنگین کار شاقی بود.
شبها در همان مغازه میخوابیدم و امیدم به عقب نشینی پدر بود. روزها از پی هم میآمد و میرفت. با نگین در تماس بودم، نمیتوانستم او را از خاطرم محو کنم. با یاد او چشم از خواب باز میکردم و فرو میبستم.
تهران را دوست نداشتم؛ شهر بی در و دروازهای بود. مردم از صبحگاه که بیرون میزدند، مثل این که آمدهاند به مسابقه؛ همه میدویدند؛ از زن و مرد. شاید میخواستند عقب نمانند، شهر شلوغ بود، شور نبود. کار بود ولی نان هرسال بیشتر از دسترس دور میشد.
باید برای یافتن و به چنگ اوردنش بر سرعت خود اضافه میکردند. تو این شهر دل عاشق غریبه است. بهروز برای آنکه غم غربت اسیر و ناتوانم نسازد، جمعهها مرا با خود به تماشای فوتبال میبرد. علاقه عجیبی به یکی از تیمهای مشهور پایتخت داشت و اخبار آن تیم را با علاقه تعقیب میکرد.
بیشتر تظاهر میکردم که مجذوب داستانهای حاشیهای بازیکنان آن تیم هستم، با خندهها و طرح سوالات توخالی به او دروغ میگفتم. من خودم شده بودم توپ فوتبال که هی از این طرف به ان طرف زندگی شوت میشدم، دیگر جایی برای توپ چرمی تو زندگیم نداشتم.
آن سال زمستان برای من سردتر گذشت؛ دوری از یار و دیار، اقامت اجباری در شهر عجایب و غرایب؛ شهر گرفته و غمگین با ساختمانهای بلند و نتراشیده، شهری که شب نداشت؛ دود داشت و ماشین. آن سال سخت گذشت و در حالی که امید چون پرندهای از قفس آزاد شده از من میگریخت، به یکباره بر روی شانهام نشست.....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن
زیرا هیچکس به غیر از تو،
بهای سکونتشان را نخواهد پرداخت...
#جبران_خلیل_جبران
@book_tips 🐞
21 876
Repost from کانال تبادلات علمی فرهنگیان
♦️🔔دسترسی ویژه به خبرهای داغ 🔔♦️
♟💎برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🗣🌖
جهت هماهنگی در لیست 🫶
@HHo_bb
21 876
تعریف هیچ لغتی در دنیا سختتر از «وفاداری» نیست. وفاداری همیشه بهعنوان یک ویژگی مثبت شناخته میشود، چون مردم اکثراً معتقدند که بسیاری از کارهای خوبی که در حق هم میکنند بهخاطر وفاداری است. مشکل فقط اینجاست که خیلی از کارهای بدی هم که در حق هم میکنیم دقیقاً به همین دلیل است
📗#شهر_خرس
✍#فردریک_بکمن
ترجمه: الهام رعایی
@book_tips 🐞
21 876
می گفت: یه مرحله ای تو زندگی هست که؛ یهو سر میز صبحونه،
پشت چراغ قرمز، زیر دوش، تو اتاقت آخر شب موقعی که زل زدی به سقف،
یا هر موقعیت ساده ی دیگه ای، جهان چند لحظه از حرکت می ایسته
و تو حس می کنی تمام رنج هایی که کشیدی،
همه ی زمین خوردنا و همه ی کسایی که اذیتت کردن اگرچه در اون برهه زمانی دهنتو صاف کردن،
ولی درست و لازم و بجا بودن تا تو تبدیل بشی به آدمی که الان هستی.
آدمی که دیگه مثل سابق نیست....
#پرنده_آبی
#چارلز_بوکوفسکی
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
🌸سلام دوستان و همراهان خوب کانال 🌸
بعد از یه وقفهی طولانی، دوباره برمیگردیم به دنیای کتابها 🥰
این بار با یکی از عمیقترین آثار روانشناسی:
"رواندرمانی اگزیستانسیال"از اروین د یالوم
اگر دوست دارید همراه باشید، تا اول آبانماه کتاب رو تهیه کنید تا با هم شروع کنیم 🦋
قراره دربارهی دلواپسی های غایی :پوچی، تنهایی، مرگ و آزادی" حرف بزنیم...
🕯️ خوشحال میشم دوباره کنار هم بخوا نیم و با همرشد کنیم 🤍🦋
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت شانزدهم
نگین مدتی رفت به شهر و دیارش؛ به تقدیر بازی روزگار. مادرش ناخوش احوال بود و بیماریش شدت گرفته بود. در جایی و به دور از چشم دیگران گفت که سخت مرا دوست میدارد ونمیخواهد روزی را بی من طی کند؛ میدانستم راست میگوید.
حال من بهتر از او نبود. بی او همه چیز برایم حال و هوایی سرد و گرفته داشت. در تنهایی اهنگ ایریلیق رشید بهبودف را گوش میدادم و گاهی گریه میکردم. گفتم که ما تُرکیم و زبان رایج میان ما ترکی است. پدرم میگوید که مادرم نیز تا حدی زبان ترکی یاد گرفته بود تا با زنان خانواده شوهرش راحتتر سخن بگوید.
شبها کارم شده بود گوشدادن به اهنگی که از حال دل من خبر میداد:
"گجه لر فکرینن آتا بیلیمیرم. بو فکری باشیمنان آتا بیلمیرم.....
چه خوب از شبهای من میگفت؛ خواب از چشممم ربوده شده بود و ستاره شمار آسمان بیانتها شده بودم ....اوزون دور هجرینن قارا گجلر...من گدیم هارا گجلر".
دوری یار برایم تحمل ناپذیر شده بود وچاره ای جز انتظار نداشتم.
پدرم سواد زیادی نداشت ولی سرد و گرم چشیده روزگار بود و در کلاس زندگی درس تجربه را خوب یاد گرفته بود. نمی دانم نگار چیزی به او گفته بود یا خودش به غریزه از تعلق خاطر من به نگین آگاه شده بود. شبی سرزده به اتاقم آمد. کمتر او را در این اتاق میدیدم، شاید دوست نداشت که پا به اتاقی گذارد که همسر جوانش در آنجا مُرده بود. وقتی تنها بودیم ترکی حرف میزد:
"بابا جان! من آرزوها برات دارم. نمیخوام آیندهات خراب بشه". از چی حرف میزد؟ نگاه استفهامآمیز من را که دید گفت: "تو دیگه بزرگ شدهای. من با یک مرد حرف میزنم. این دختره نگین رو ول کن؛ بذار بره دنبال زندگیش. اون تیکه تو نیس. مطلقه است. شوهرش راضی به طلاق نبوده، آدم شریه، الان زندانه ولی تا قیامت که تو هلفدونی نمیمونه.
خودش دختر بدی نیس ولی آدم که فقط با یک نفر ازدواج نمیکنه، با گذشته و ایل و تبار طرف هم وصل میشه. من برا تو فقط بابا نبودم، مادری هم کردم. دوست ندارم فردا ناراحتیات را ببینم... از حرفهایش حالت اندوه بر من مستولی شد. چطور میتوانستم به راحتی با کسی که برای زندگی من از هیچ کاری فروگذاری نکرده بود مخالفت کنم. اما.....با نگین چه میکردم؟ آیا می توانستم این قلبی را که به تسخیر عشق او درامده بود از سینه بیرون بیاورم و دور بیاندازم؟
پدرم منتظر پاسخ من بود و من ساکت در خود فرو رفته بودم. دو احساس متضاد در درونم در حال جدال بودند. پدرم که سکوت مرا دید، نگاهی به عکس من و مادرم کرد و در آن خیره شد:
"من مطمئنم که مادرتم نگران سرنوشت توس.
هر وقت به این عکس نگاه میکنم حالم عوض میشه. ببین چطور تو را به خودش فشار داده، به جای این که حواسش به عکاس باشه به توس..." من هم به عکس نگاه کردم، برای هزارمین بار. راست میگفت. حرفهای پدر و عکس مادر طاقتم را بُرد. نزدیک به گریه بودم؛برای مادر، نگین و دوراهی بدی که دچارش شده بودم.....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
یک لحظه میلرزاندت یک لحظه میخنداندت
یک لحظه مستت میکند یک لحظه جامت میکند
چون مهرهای در دستِ او، گه باده و گه مستِ او
این مهرهات را بشکند، والله تمامت میکند
#مولانا
@book_tips 🐞
21 876
Repost from کانال تبادلات ژرف
آدمها میخوان یک شبه پولدار شن 🤑😬💰💵
ما میخواهیم
🫶🎁یک شبه یک فولدری عالی از کانالهای تلگرام
رو رایگان در اختیار بزاریم
که شما به معنای واقعی موفق و ثروتمند بشی 🏅
میگی نه 😱
پس عضو شو
👇👇👇👇👇
https://t.me/addlist/S67gHAk2UzQzYWVk
آدمهای موفق چه سبک غذایی دارن؟
@organicketo👈
21 876
زنی که در مسیر سختیها پابرجا میماند و برای رسیدن به هدفهایش تلاش میکند، خود یک قصهی زنده از استقامت و شکوه است.
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت پانزدهم
بوسهای بر پیشانی دانشگاه و کلاس و کتاب، یعنی خلاصی از ان چه نمیخواستم و دلم با آن نبود؛ این راهی بود که خودم انتخاب کردم. نگین خوشحال بود و من نیز. پدرم دیگر از ارزوهای خود در مورد من سخنی به میان نیاورد و من شدم آن چه خودم میخواستم.
زندگیم شد کار بر روی زمین و جستن تصویر نگین در آسمان. کار آینده مرا و عشق دلم را گرم میساخت. نگین را دوست داشتم چون دوست داشتنی بود؛ زیبا، خوشبیان، کم توقع و یک زن واقعی. بعد از آن ماجرای اتاق و غلیان شور و جنون سعی کردم میان خودم و او حریمی قرار دهم. گرچه گاه چنان از رفتار و گفتارش مست و بیخود میشدم که فقط دربرگرفتنش میتوانست آبی بر آتش التهاب درونی من باشد.
دوست نداشتم که رنگ محبت من به نگین آلوده به پلیدی شود. مشکل من مطلقه بودن او بود. از این که باب سخن را با پدرم در رابطه با ازدواج با نگین باز کنم، نگران بودم. او به حکم دادگاه طلاق داده شده بود و شوهر سابقش که راضی به این کار نبوده به جبر قلم قاضی زنش را از دست داده بود.
روزی که بار غذای روزانه کارگران را بر سر و دست حمل میکردم و نگار با فاصله کمی از پشت سرم میآمد بدون مقدمه گفت: "بین تو نگین سَر و سِری هس؟". این سوال ناگهانی میخکوبم کرد. برگشتم و به او نگاه کردم: "گوش کن پسرجان!نگین مناسب تو نیس. یعنی بابات هیچوقت راضی به ازدواج شماها نمیشه. این را خوب بفهم".
ایستادم تا به من رسید: "بله من خاطرش را میخوام، ایرادی داره؟". نگاه عجیبی به من کرد. مثل این که به پسر بچهای نگاه میکند: "حرف همان بود که گفتم. بابات برات خیالات داره. تازه اگه اون هم قبول کنه، با حرف مردم چیکار میکنی؟ همین الانش هم بعضیا هِر و کِر شما را با هم دیدند و پشت سرتان حرف در اومده. اون پسره عوضی هم که تو زندونه دست از سرتون ور نمیداره. اون یک حیون احمق و زبون نفهمه. به این راحتی چشم از نگین ور نمیداره.
گوشات را باز کن. با زندگی خودت و نگین بازی نکن. اون لقمه دهن تو نیس". از حرفهایش ناراحت شدم ولی جوابی ندادم. شاید درست میگفت، او بدخواه من یا خواهرش نبود. هیچ وقت از او بدجنسی ندیده بودم. تمام طول راه به آن چه شنیده بودم فکر میکردم. این طور که معلوم بود برای رسیدن به نگین راه طولانی و پر خطری را پیش رو داشتم. میدانید! من آدم مقاومی هستم. شاید مرگ زودهنگام مادرم باعث شد که زود روی پای خودم بایستم و برای همین در مقابل مشکلات و حوادث زود میدان را خالی نکنم.بعد از کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که به جنگ هرچه سد راه وصل من به نگین بشود، بروم.
نمی توانستم به این راحتی نگین را از دست بدهم، اوجزیی از وجود من شده بود، من با حس بودن او زنده بودم، نبود او یعنی مرگ من....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
هیچ انسانی نمیتواند کاملاً تنها باشد. حتی وقتی تنها هستیم ردپای کسانی که دوستشان داشته ایم همیشه با ماست.
#اروین_یالوم
@book_tips 🐞
21 876
نگریستن چیست؟
نور چشمهاست که به صرافت طبع میدرخشند .
چشمها که فقط به درون و نه بیرون تماشا میکنند.
بیرون را نگاه نکردن؛ باری- هوشیار بودن- معنای تماشای درون است.
در واقع چیزی که بتوان تماشای درون نامش نهاد در کار نیست
#رازگل_زرین
@book_tips 🐞
