ch
Feedback
Book_tips

Book_tips

前往频道在 Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

显示更多

📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览

频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 385 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 585,并在 伊朗 地区排名第 15 681

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 385 名订阅者。

根据 24 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -44,过去 24 小时变化为 -11,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.47%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.16% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 957 次浏览,首日通常累积 461 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13
  • 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

凭借高频更新(最新数据采集于 25 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

21 385
订阅者
-1124 小时
+727
-4430
帖子存档
Book_tips
21 385
+1
بی تو به سامان‌نرسم ای سر و سامان همه تو @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۷ در بهار سال 1346 پدرم دو اتاق و یک آشپزخانه به خانه افزود که با آجر بنا شدند. به این ترتیب، خانه دو بخش پیدا کرد: یکی به سوی کوچه که خشت و گِلی بود و دیگر در انتهای زمین که گونه‌ای اندرونی و بیرونی به شمار می‌رفت. در وسط، حوضی مربّع  بود که یک متر عمق و دو متر در دو متر پهنا و درازا داشت. تلمبه، آبِ آب‌انبار را به حوض می‌ریخت. کنارِ حوض، باغچه‌ کوچکی درآورد که پنج متر در دو متر بود. در آن، درختِ انجیر، گُلِ آفتابگردان، گُلِ محمدی و انار کاشت. یادم هست هنگامِ ساختنِ خانه، استاد محمودِبنّا(اوس محمود) ترانه و آواز می‌خواند و من و خواهرانم می‌نشستیم و گوش می‌دادیم. اونیز با دیدنِ اشتیاقِ ما، پیچشی به صدایش می‌داد و ترانه‌های ایرج را می‌خواند. نخستین آشناییِ من با موسیقی ایرانی، با صدای استاد محمود شکل گرفت. یک شاگردی هم داشت که همیشه سیگاری گوشه‌ لبش بود و با یک چشم کار می‌کرد. یک چشم را می‌بست که دودِ سیگار در آن نرود. گاهی«اوس محمود» به او می‌گفت: ـ کور به کور شده، کمتر سیگار بکش! ما می‌خندیدم. زیرا می‌فهمیدیم که این اصطلاح را از روی اصطلاح «گور به گور شده» ساخته‌بود. در تابستان، ما سه اتاق و دوآشپزخانه داشتیم. زیر زمینِ اتاقِ خشت و گِلی نیز به جای آشپزخانه به کار می‌رفت. درِ ورودی خانه، از چوب ساخته شده بود و رنگِ سبز داشت. پدرم کم‌کم برای خودش مکتبی باز کرد که دختر و پسر در آن حضور داشتند و قرآن می‌آموختند. دخترها و پسرها از دَه تا پانزده‌سال داشتند و در دو ردیفِ روبروی هم می‌نشستند؛ دخترها در سمتِ باغچه و پسرها در سمتِ روبرو بودند. با دیدنِ چشمک و غمزه‌ دخترها و اطوارهای ناشیانه پسرها، کم‌کم چشم و گوشِ من باز می‌شد. من همیشه در ردیفِ دخترها می‌نشستم. در زنگِ تفریح آب و چای برای همه می‌بردم. خود بچه‌ها نیز همیشه چیزی برای خوردن داشتند. دختری به نام«معصومه» بود که حدود پانزده‌سال داشت. لوند و طناز و عشوه‌گر بود. زیبا بود. صورتش خواستنی بود. گاهی کنار او می‌نشستم و در بعد از ظهرها که خوابم می‌گرفت، می‌گذاشت سر به رانش بگذارم و او چادرش را روی صورتم می‌کشید که مگس‌ها آزارم ندهند. خواب بهانه بود. بوی خوشِ یک تمنّای نارس، مشامِ احساسم را نوازش می‌کرد. دستم رها بود. هرگز مانعم نشد. من تا هفت‌ سالگی شیر مادر می‌خوردم و حمامِ عمومی زنانه می‌رفتم. پس با جغرافیای تَن آشنا بودم. همین آشنایی‌ها به بلوغِ خیلی زودرسِ من انجامید. از این بابت، همیشه شادمان بودم. یک‌ روز پدرم مهمانِ عزیزی داشت که فامیلشان «الله‌بخشی» بود. آقای الله‌بخشی، استوارِ ژاندارمری بود و شخصیتِ متین، نجیب، بافرهنگ و دلخواهی داشت. پدرم و او در اتاقِ گِلی نشسته بودند و از پنجره به بیرون و باغچه نگاه می‌کردند. من لبِ حوض بازی می‌کردم. پایم لغزید و درون حوضِ پُرآب افتادم. ترسیده و شتابناک، دست و پا می‌زدم و هر بار مقداری آب به دهانم سرازیر می‌شد. با التماس به پدرم نگاه می‌کردم. از جایش حرکتی نکرد تا مرا نجات دهد. مادرم دوید و دستم را گرفت و بیرون آورد. با سرزنش به پدرم نگاهی کرد. پدرم گفت: ـ خواستم یاد بگیره که باید خودش خودش را نجات دهد. این حرف، تا همیشه در گوشِ من ماند. نخستین درسِ بزرگِ زندگی‌ام بود. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
می خواهم در این صبح مهربانی، درآسمان عشقت، هنگام تجلی روشنایی، نور باشم، طلوع باشم، پر از ستایش و امید ... امروز میخواهم به ت
می خواهم در این صبح مهربانی، درآسمان عشقت، هنگام تجلی روشنایی،  نور باشم، طلوع باشم، پر از ستایش و امید ... امروز میخواهم به تو  قول بدهم حتی اگر بدانم فردا دنیا تکه تکه خواهد شد، باز هم درخت امیدم را عاشقانه میکارم، نه برای برداشت میوه اش، برای آنکه افسوس "نکاشتن" را با خود حمل نکنم ...! @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 سوره فاطر آیه 3 : يَا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ۚ هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ ۚ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَ ترجمه : ای مردم! به یاد آورید نعمت خدا را بر شما؛ آیا آفریننده‌ای جز خدا هست که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟! هیچ معبودی جز او نیست؛ با این حال چگونه به سوی باطل منحرف می‌شوید؟! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
sticker.webp0.24 KB

Book_tips
21 385
👑👑👑👑👑👑👑👑 💎فولدری از بهترین کانال  ViP  تلگرام این‌کانال ها سرشار از محتوای VIPپولی هستن که برای شما عزیزان رایگان شده پس فرصت رو از دست ندین و عضو شین 🔽🔽🔽 https://t.me/addlist/wH-mR8nnQrwyYzRk 🔰 پیشنهاد متفاوت👇👇 1.آموزش جذب شخص خاص 2.بانک فیلم و محتوای آموزشی و ورزشی 👑👑👑👑👑👑👑👑👑

Book_tips
21 385
«پیپ» شخصیت اصلی کدام رمان چارلز دیکنز میباشد؟
Anonymous voting

Book_tips
21 385
Repost from N/a
♦️ آیا شما با برترین کانال‌های تلگرام آشنایی دارید؟ ۱- بله ۲- خیر 🔺 لطفا همه شرکت کنید 🔺 🔮پیشنهاد ویژه امشب: 1.‌‏ راز اعداد تکرار شونده11:11 ‌‏‌≣ کد کیهانی 2. کانال کتاب(pdf)،مستند،معرفی کتاب

Book_tips
21 385
«اگر کودکی بتواند ریاضیات پیشرفته انجام دهد، به چندین زبان صحبت کند و نمرات عالی را در مدرسه کسب کند، اما نتواند احساسات خود
«اگر کودکی بتواند ریاضیات پیشرفته انجام دهد، به چندین زبان صحبت کند و نمرات عالی را در مدرسه کسب کند، اما نتواند احساسات خود را مدیریت کند، حل تعارض را تمرین کند، استرس را کنترل کند، دیگر هیچ یک از این چیزها، واقعاً مهم نیستند.» ریچارد فاینمن، برنده‌ی نوبل فیزیک @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت۶ خانه‌ تازه‌ ما در گذرگاه بخشِ روستایی قم به سوی بخش اصلیِ شهر بود. یعنی کسانی که در حاشیه‌ شهر به نامِ امام‌زاده ابراهیم و «شاه‌جعفر» و «سیدمعصوم» و «زندآباد» می‌زیستند، از راهِ هشت‌متری لوله، کالاهای کشاورزی و دست‌سازهای خود را به شهر می‌بردند و در میدانِ نو به فروش می‌رساندند. هنوز، بلوار «نیروی هوایی» زندآباد را به میدان «آریامهر» (سعیدی امروز) وصل نکرده بود. هشت متری خاکی بود و هنوز آسفالت نشده بود. وسط هشت‌متری به سوی خطِ راه‌آهن یک فشاری بود که مردم از آن، آبِ آشامیدنی برمی‌داشتند. هشت متری لوله از سوی غرب، به خطِ راه‌آهن و خیابانِ امام‌زاده ابراهیم منتهی می‌شد. از طرف شرق، به خیابانِ «شاه» (امامِ فعلی) از شمال به سوی تهران و از جنوب به بارگاه حضرت معصومه ختم می‌شد. گاهی صبح زود با صدای زنگِ کاروانِ شترانی که بار به میدان نو (مطهری فعلی)شهر می‌بُردند از خواب بیدار می‌شدم. از دلچسب‌ترین صحنه‌های زندگی‌ام، دیدن این‌صحنه بود. بیشتر از دَه یا بیست شتر را به صورت کاروان به هم می‌بستند. در گردنِ شترها زنگوله بود. با حرکتِ آرامِ شترها، صدای زنگوله‌ها موسیقی خاصی پدید می‌آورد که بسیار دلنشین بود. بعدها دیدن چنین صحنه‌هایی در فیلم‌ها، مرا به شوق می‌آورد و خودم را در داستانِ فیلم حاضر می‌دیدم. بچه‌ها می‌گفتند: ـ اگر دستِ زخمی و وَرَم‌کرده را با شاش شتر بشویی، زخمش خوب می‌شود. یکی دوبار این کار را کردم و دستم خوب شد. بعدها گاهی که در دبستان تنبیه می‌شدم و با چوب به دست‌هایم می‌زدند و آن‌ها را زخمی می‌کردند، منتظر می‌ماندم تا بلکه شتری بشاشد. با احتیاط پیش می‌رفتم و دست‌هایم را به جریانِ گرمِ شاشِ شتر می‌سپردم. هراسی لذت بخش داشت. چه روزهایی بود! زندگی در آن‌ سال‌ها رؤیایی بود. بیداریمان رؤیا بود، خوابمان رؤیا بود. تخیلِ آزادِ کودکانه، می‌آفرید و در آفریده‌های خود می‌زیست. فراخنایِ فرحناکِ پیرامونِ خانه‌ ما، که با گندم‌زار و جالیز و صحرا برخوردی بی‌واسطه داشت، ذهن‌ها را نیز می‌گشود و گستردگی را می‌آموخت. نه جنگی بود نه نیرنگی. نه دشمن می‌شناختیم و نه با کسی ستیزه می‌کردیم. هر لبی لبخندی ارمغان داشت و هر دستی، گرمی و گواراییِ هستی را منتقل می‌کرد. از سوی روبروی خانه‌ ما یک منزلِ دو طبقه بود که یک کارمند شرکت نفت در آن اقامت داشت. دو پسرش، سیاوش و سیامک، خوش‌پوش و مؤدّب بودند. سیاوش، ظریف و زیبا هم بود. همیشه در خودش بود. یکی دو سال بعد از کوچه‌ ما رفتند. من بعدها با سیاوش، همکلاس و دوست شدم. تنها دوستش من بودم. پشتِ خانه‌ ما، کوچه‌ای به اسم «فروتن» بود که در یکی از خانه‌هایش زنی زیبا و تو دل‌ برو ساکن بود. دلبر بود. شوهر نداشت. با چادرِ سفیدِ گُلدار، غروب‌ها دمِ در می‌ایستاد و افسونگری می‌کرد. رنگِ سپید دست و گردنش، هنوز در خاطره‌ چشمانم مانده است. پدر سیاوش، از شیفتگانِ او بود. یک همسایه‌ دیگر ما «آقارضا» هم دل به زن سپرده بود. آقا رضا از طایفه‌ شاهسُوَن و پدر سیاوش از قبیله‌ گایینی‌های قم بود. یک غروب، میان آن دو نر برای تصاحبّ ماده‌ خوش‌خط و خال، دعوایی درگرفت که خیلی زود به ستیزی جمعی تبدیل شد و چه چوب‌ها که بر سر و تَنِ خود کوفتند! پنج‌ جیپِ ژاندارمری حاضر شدند تا توانستند به جنگِ عاشقانه پایان دهند. کمی بعد، هم آن زن به جایی دیگر رفت و هم پدر سیاوش از کوچه‌ ما کوچید. دیگر آن زن زیبا را ندیدم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
یافتن خوشبختی در درونمان کار آسانی نیست، اما جز آنجا در هیچ جای دیگری هم امکان‌پذیر نیست... #کارل_گوستاو_یونگ @book_tips 🐞
یافتن خوشبختی در درونمان کار آسانی نیست، اما جز آنجا در هیچ جای دیگری هم امکان‌پذیر نیست... #کارل_گوستاو_یونگ @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 غم به شما عمق می‌دهد و شادی ارتفاع. غم ریشه‌هایتان را گسترده می‌کند و شادی شاخه‌هایتان را. شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود، و غم مانند ریشه‌هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند. هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، هم‌زمان ریشه‌هایش عمیق‌تر می‌شوند. #اوشو @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 سوره زلزال آیه ۸،۷ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ترجمه: پس هركس به مقدار ذرّه‌اى كار نيک كرده باشد همان را ببيند. و هركس هم‌وزن ذره‌اى كار بد كرده باشد آن را ببيند. #کلام_پروردگار        @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
sticker.webp0.26 KB

Book_tips
21 385
لیست برترین کانال های تلگرام 🔺 موافق رفع فیلترینگ تلگرام هستید؟ ۱-بله  ۲-خیر 🔺 لطفا همه شرکت کنید🔺

Book_tips
21 385
این کتاب داستان دانشجویی به نام  «راسکولنیکوف»  را روایت می‌کند که زن رباخوار یهودی را به همراه خواهرش به قتل می‌رساند اشاره به کدام رمان زیر دارد؟
Anonymous voting

Book_tips
21 385
پاسخ خردمندانه‌ی یک نوجوان به این پرسش که: #کتاب چه سودی دارد؟ @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۵ وقتی از «اسماعیل‌آباد» و کوچه‌ خاله‌ام به هشت‌متری لوله، نزدیک خیابان شاه (امام‌خمینی فعلی) رخت بُردیم، اسفندماه سال 1345بود. هرچه داشتیم، خودمان با دست و پیاده به خانه‌ تازه بُردیم. بعدازظهر یک روز جمعه تا غروب، مادر و خواهرانم و من هرچه می‌توانستیم برمی‌داشتیم و به خانه‌ای که اکنون مال خودمان بود می‌بُردیم. این‌کار، بارها تکرار شد. یادم هست سردم بود. خاله‌ام کُت پسرش غلامعباس را به من پوشاند تا سردم نشود و جیب‌هایش را از تنقلّات پُر کرد. در تابستان همین‌سال، پدرم با دو نفر دیگر، اتاقی با سقفِ گنبدی ساخت که درش به کوچه باز می‌شد. گاهی برای آن‌ها نان و ماست و ارده و شیره می‌خریدم. وقتی تنها اتاق خانه آماده شد، نخستین چیزی را که بُردیم، یک چراغِ گِردسوز بود و من آن را پیشاپیش بُردم. اطرافِ خانه‌ ما از هر سو خالی بود. کمی دورتر، گندم‌زارها و جالیزها دیده می‌شد. هرگاه نسیمی به گندم‌زارها می‌وزید، انگار دریایی سبز به موج می‌افتاد. بعدها چه روزهای بسیار که در لابلای  خوشه‌های گندم می‌خزیدم و در عطر طبیعی آن‌ها شناور می‌شدم. جیرجیرک‌های سبز و کفشدوزک‌های زیبا تنها دوستان من بودند. رها و راحت، دراز می‌کشیدم و می‌گذاشتم از سر و کولم بالا بروند. زندگی راستینِ من، با طبیعت می‌گذشت. پابرهنه در جالیز و گندم‌زار قدم بر می‌داشتم و حواسم بود که شاخه یا خوشه‌ای از گندم را لگد نکنم. از لای گندم‌زار به آسمان نگاه می‌کردم و ابرهای تکه و پاره را می‌شمردم و برایشان شکل درست می‌کردم. آسمان، آبیِ دلخواهی داشت. خانه‌ ما البته برق و آبِ لوله کشی نداشت. درحیاط، حوضی ساخته‌ بودیم که تلمبه‌ای به آن وصل بود. تلمبه، آب را از آب‌انبارِ زیر زمین، بالا می‌کشید. پدرم درآبِ آب‌انبار، آهک می‌ریخت تا رنگِ آن روشن و زلال و طعمش قابل تحمّل شود. یادم هست یک‌بار برادر بزرگم «آقانقی» درِ آب‌انبار را برداشت و برای ترساندن من و خواهرم «خدیجه» خود را درآن انداخت و زیرِ آب رفت و از چشم ما ناپدید شد. چه شیون و ناله‌ و فریادی راه انداختیم! یک‌دقیقه بعد، که برای ما همچون سالی طولانی بود، پیدا شد و از پله‌های فلزی آب‌انبار بالا آمد و قهقهه سر داد. هنوز هراس آن صحنه در ذهنم زنده‌است. پُرکردنِ آب‌انبار هم برای خود حکایتی داشت. هر دوهفته یک‌بار، نیمه‌شب، با صدای «میرآب» از خواب بیدار می‌شدیم. درآن شب‌ها کوچه شلوغ می‌شد. هرکس، درِ ورودی لوله‌ی سیمانی آب‌انبارش را باز می‌کرد تا آبِ جوی، یکی دو ساعت وارد آب‌انبار شود و آن را پُر کند. تا زمانی که آب به انبار کسی می‌رفت، تخته‌ای مربع شکل را که به آن«پَتِه» می‌گفتند، جلوی لوله می‌گذاشتند تا آب به سوی خانه‌ دیگری نرود. بعضی که چشمِ «میراب» را دور می‌دیدند، پته را برمی‌داشتند و در برابر خانه‌ی خودشان می‌گذاشتند که آب کم کم وارد آب‌انبار آن‌ها نیز بشود. گاهی خودشان هم پی کاری می‌رفتند و فشار آب، پته را روی آب می‌انداخت. میراب یا کسی دیگر که متوجه آن می‌شد با خشم یا شوخی می‌گفت: ـ «پته‌ی فلانی روی آب افتاد.» البته آن شخص، شرمنده و بدنام می‌شد. در شب‌های آب، به ما بچه‌ها خیلی خوش می‌گذشت. درخنکای نیمه شب، بازی می‌کردیم و به خانه که برمی‌گشتیم، چیزی می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خودِ تو باشی... @book_tips 🐞
اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خودِ تو باشی... @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 سوره التوبة آیه 105 : وَ سَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ ترجمه: و بزودى شما به‌سوى داناى غيب و شهود بازگردانده مى‌شويد و سرانجام خداوند از آنچه مى‌كرديد آگاهتان مى‌سازد. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞