Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 385 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 585,并在 伊朗 地区排名第 15 681 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 385 名订阅者。
根据 24 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -44,过去 24 小时变化为 -11,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.47%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.16% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 957 次浏览,首日通常累积 461 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 25 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 385
订阅者
-1124 小时
+727 天
-4430 天
帖子存档
21 385
🍃🌺🍃
حُسنِ فانی میدهند و عشقِ فانی میخَرند
زین دو جویِ خُشک بُگْذر، جویبارِ خویش باش
نه چشم به خوبی ها و زیبایی های گذرا و فانی خود داشته باش و نه دلخوش به عشقها و محبت هایی که به سبب این خوبی ها نثارت می شود . این دو ( خوبی های عاریه نزد تو و عشق های ناپایدار ناشی از آنها ) دو جوی آبی هستند که از خود آبی ندارند، از این رو دیر یا زود خشک خواهند شد. ثروت و شهرت و زیبایی و توانایی ذهن و اندیشه ... همگی فروگذاردنی و از دست دادنی اند، لذا شایسته دلبستن نیستند. به آنِ خودِ اَصیلت چشم بدوز و خوبی های ذاتی و عاشقانِ حقیقی خود را بیاب.
عاشقِ آن عاشقانِ غَیْب باش
عاشقانِ پنج روزه کَم تَراش
#مثنوی_مولانا
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
#زندگی_نامه قسمت ۴
نابترین شکل و شیوه هستی، در کودکی آشکار میشود. دریغا که در آن هنگام، آدمی درکی از زندگی ندارد و هنوز داناییِ دیدن و شنیدن و چشیدنِ جلوههای زندگانی را کسب نکرده است. هستی، وجودی بیواسطه است که با احساسِ انسان به گونهای مستقیم روبرو میشود. با شادمانی و لذت، احاطه شدهایم و نمیدانیم زندگی راستین همین است که اکنون داریم.
کودکی، تماسِ درست با «وجود» است. وجودی که هیچ محتوا و ماهیتی نپذیرفته است. کاش میتوانستیم همهی زندگی خود را به همانگونه میزیستیم. در میانِ امواجبودن، گواراییِ ویژهای دارد؛ گرچه ندانیم نامِ این شوری که ما را در برگرفته، موج است. از روزی وجود را رها میکنیم که نامها را میآموزیم. نامها، مفاهیم و ماهیتِ وجود هستند نه خودِ هستی.
کمی دورتر از خانهی روبروییِ ما، شخصی به نام «حاج حسینآقا» خانه دارد که اسمِ زنش «فرهنگ» است، اما «فرنگخانم» صدایش میکنند. حاج حسنآقا قدبلند و کمی چاق و همیشه اخموست. اما مهربانی ذاتی دارد و اگر به او سلام بدهی، با سپاس و لطافت، پاسخ میدهد. گاهی در زیرزمین خانه او بازی میکنیم که پُر از شیشههای داروست. «فرنگخانم» گویا نِقرس و همیشه پا درد دارد. پدرم گاهی در خانه حاجحسینآقا روضه میخوانَد. من هم گاهی میروم. حاجحسین، در خانهاش دیگر اخمو نیست. با مهربانی پذیرایی میکند. من از همان کودکی با دیدنِ ظاهر و درکِ کودکانهی باطنِ آدمها آموختم که هرگز دیگران را با ظاهرشان داوری نکنم. چه بسیار ظرافتها و لطافتهای جان در پسِ نقابِ گرفته و کدورتِ صورت دیدم. مردمانی دیدم که سرشار از رأفت و رفاقت بودند و در ظاهر نشان نمیدادند. اکنون گویا همهچیز برعکس شده است.
دیوار به دیوارِ آنجا، یک آقای خوشلباس و خانوادهاش اقامت داشتند که اسمش یادم نیست. آنها یک رادیوی بزرگ و تلویزیون دارند. هیچوقت ندیدم تلویزیون آنان روشن باشد. مرد کارمند است و بسیار مؤدب و با شخصیت. خانمش دامن میپوشید و جوراب به پا نمیکرد. خیلی ظریف رفتار میکرد. همیشه آرایشی نادیدنی داشت. زیبایی در ظاهر و باطنش آشکار بود. فرزندی هم نداشتند.
همبازی من، پسرخالهام «غلامحسین»(محمدعلی) است. شوهر خالهام در شرکت نفت قم کار میکند و محل خدمتش در روستای «سراجه» است. گاهی کاغذهای بَرّاق از آنجا میآورد و من و غلامحسین با آنها چیزی شبیه ترقه میساختیم. کاغذ را چند تا میزدیم و بعد از یک گوشهاش میگرفتیم و محکم باز میکردیم. صدایی شدید ایجاد میکرد و ما را به هیجان میآورد. خالهام درخانهاش دو گاو دارد. همیشه از شیرِ تازه مینوشیم و گاه از کره و ماست و پنیر آن بهره میبریم. از «آغوز» خیلی خوشم میآمد. آغوز، نخستین شیرِ غلیظ گاو بود که میدوشیدند و گرم و تازه میخوردند. روزگارِ فراوانی ماست. چیزی کم نداریم. در خانههای نیمه کاره اطراف بازی میکنیم. با آجرهای تازه، برجِ مُشَبّک میسازیم. روی بامهای گنبدی، میدویم و کاغذ باد هوا میکنیم. پدرم روضه میخوانَد و به کودکان (دختر و پسر) قرآن میآموزد. من هم غیرمستقیم چیزهایی یاد میگیرم و برخی از سورههای کوچک را حفظ میکنم.
زمان، میگذرد و هستی ادامه دارد. کمکم میتوانم چهره زندگی را ببینم که برای من چندان خوشایند نیست. پدرم با کوششی وَصفناپذیر، زمینی به مساحت 130متر خرید و اتاقکی ساخت و به آنجا کوچیدیم. چه خاطراتی از این خانه دارم! دو برادر بزرگتر از خودم«نقی» و «جعفر» کار میکردند و خواهرانم «گلندام» و «خدیجه» با قالیبافی، دستگیرِ خانواده بودند.
ادامه دارد....
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
خانه ام ميگويد : ترکم مکن که گذشتهات در من نهفته است
راه نيز ميگويد : در پی من بيا که آينده ات منم
اما من به خانه و راه ميگويم : مرا گذشته و آينده ای نيست،
اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگربروم، در رفتنم ماندن، که تنها محبت و مرگ، همه چيز را دگرگون توانند کرد ...!
#ماسه_و_کف
#جبران_خلیل_جبران
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
خانه ام ميگويد : ترکم مکن که گذشتهات در من نهفته است
راه نيز ميگويد : در پی من بيا که آينده ات منم
اما من به خانه و راه ميگويم : مرا گذشته و آينده ای نيست،
اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگربروم، در رفتنم ماندن، که تنها محبت و مرگ، همه چيز را دگرگون توانند کرد ...!
#ماسه_و_کف
#جبران_خلیل_جبران
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
سوره الدخان آیه 38 :
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ
ترجمه :
ما آسمانها و زمین و آنچه را که در میان این دو است به بازی (و بیهدف) نیافریدیم!
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 385
Repost from کانال تبادلات ژرف
🌟🎯🌟🎯🌟🎯🌟🎯
لیستی از بهترین کانال های VIP
⏳⏳⬇️⬇️فرصتی برای رشد و پیشرفت
https://t.me/addlist/NghX3fPcFtVhNmRk
🔴🟠🟡🟢🔵🔴⚪️
🎯انتخاب ویژه امشب بزن رو لینک✌️
1.مدیریت استرس به روش علمی
2.بانک فیلم ومحتوای آموزشی ورزشی
21 385
فیلمی از جاذبه های گردشگری ایران که از شبکه ژئوگرافیک آمریکا پخش شد ...
این فیلم موجب شگفتی جهانیان شده
و ایران را به زیباترین کشور دنیا تشبیه کرده است.
📚@Top_books7
21 385
دوستان گرامی و فرهیخته
🌺🌺🌺
انتخاب شما برای مطالعه گروهی مرداد ماه، کدام کتاب است؟
21 385
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۳
چهارسال داشتم که پدرم خانهای دیگر در کوچهای نزدیک به خیابانِ اصلی شهر کرایه کرد. بیشتر خانهها کاهگِلی بودند و بوی خاک و نم، عطرِ کودکیِ ما بود.نزدیکِ ما، مالکِ خانهی ما «شاهحسین» نام دارد و آدمِ خوبی است. دیوار به دیوارِ خانهی خالهام سکونت داریم. در سمتِ راست خانه نیز برادرشوهرِ خالهام «حاج سمندعلی» خانه دارد. او و همسرش خیلی نازنین هستند. همسرش همیشه به من نان و کره میدهد. گاهی هم میوه، مثل انگور و خربزه و طالبی؛ گاهی نیز جیبم را از نخودچی و کشمش پُر میکند.
تَهِ کوچه به سمتِ غرب، دکانِ کوچکی بود که صاحبش«مَمدلی» (محمدعلی) نام داشت. کوتاه و خُپله و چاق، با ابروهای سیاهِ ضخیم و به هم پیوسته که در درون مهربان اما به ظاهر اخمو و همیشه عصبانی بود. شکلاتهای باریک و بلندش که خطوطی راهراه داشت، همیشه میچسبید. بستنی هم درست میکرد و لای نانِ حصیری میپیچید و دستِ ما میداد. کنار مغازه، خانهای بود که پسر خانواده، اکبر، همبازی من بود. مادر اکبر«سلطان» نام داشت و خیلی نازنین و مهربان بود.
من و اکبر بازیهای گوناگون داشتیم. «لِیلِیبازی» و «الکدولک» از بازیهای همیشگی ما بود. سفید کردنِ سکههای دهشاهی (نیمریالی) که وقتی تمیز بود مانند یک سکهی طلا بود، از دیگر سرگرمیهای من و اکبر بود.
یک روز دهشاهی را با پودرِ آجر سفید میکردیم. سکهای که من تمیز کرده بودم، براقتر شده بود. اکبر خواست از من بگیرد. نگذاشتم. هرطور بود از دست من قاپید و به خانهشان گریخت. من هم دنبالش دویدم. وارد خانه شد و در فلزی را محکم بست. من دستم را لای در گرفتم که بسته نشود. انگشتانم لای در ماند و فریادم به آسمان رسید. بخت با من یار بود که انگشتانم نشکسته بود. اما چند روزی درد کشیدم. با اکبر قهر کردم.
روبروی خانهی ما، یک کوچهی باریک و بُنبست هست. در تهِ کوچه، خانهای قرار دارد که مال شخصی به نام «بابعلی» است. بابعلی دو دختر دارد که یکی از آنها بسیار ظریف و زیباست. لوندیهایش را دوست دارم. اندامی موزون و صورتی کشیده و موهای بلندِ سیاه داشت. وقتی میخندید، انگار موجی از شادی و شیدایی به اطرافش میپراکند. بیشتر دوست داشت با لیلی کردن، مسافتِ سرکوچه تا خانهشان را طی کند. گاهی که بیرون میآمد، جوانها منتظرش بودند. با چند دخترِ دیگر «گرگم به هوا» بازی میکرد و چون میدوید، سینههایش به طرزی دلربا بالا و پایین میرفت. بعضی جوانها روی بام خانه خود مینشستند تا این صحنهی دلانگیز را خوب ببینند.
بعد از ظهر یک روز شهریور ماه بود. صدای موسیقی مرا از خانه بیرون کشید. کوچه از مردم پُر شده بود. دو نوازنده مینواختند؛ یکی ساز میزد و دیگری دُهل. بیشتر مردم داشتند میرقصیدند. خانهی خالهام شلوغتر بود. فهمیدم عروسی دخترخالهام است. خودم را به درونِ خانه رساندم. پسرخالهام «محمدعلی» که ما او را «غلامحسین» صدا میکردیم، مرا دید و گفت:
ـ بیا از عمویم پول بگیریم.
گفتم:
ـ چطور؟
گفت:
ـ نگذاریم خواهرم را از خانه ببرند.
با هم لباس عروسی دخترخاله را گرفتیم و به سوی عقب کشیدیم. عموی غلامحسین، با کلاهِشاپو، دست به جیبش بُرد و دو تومان به پسرخالهام و یک تومان به من داد تا گذاشتیم عروس را ببرند.
درآن روزها، شبی زلزلهای ویرانگر هجوم آورد و همه نیمهشب به صحرا گریختند. پدر و مادرم یادشان میافتد که من در خانه، جا ماندهام. وقتی زلزله آرام میشود و خشمش را فرو میخورَد، مردمی که به صحرا گریخته بودند، به خانهها برمیگردند. خانواده من درحالی که تشویشی سخت آزارشان میداد و مرگِ مرا پیشِ چشم داشتند، به خانه باز میگردند و مرا زنده مییابند، درحالی که هنوز خواب بودم. آن را معجزه میشمارند.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۲
روزگار به خانوادهام سخت میگیرد. پدرم نانآورِ کوشایی نیست. جز مکتبداری کاری نمیداند و در روستا، مگر چند طفلِ نوآموز هست؟ گَردآلودِ فقریم و فقر، گناهِ کوچکی نیست. نه ارجمندت میشمارند و نه دستی به یاری برمیخیزد. باید کوچید. باید به جایی رفت که گرمای نان را از تو دریغ نمیکنند. پس پدر بر آن میشود که رخت به زیرِ آسمانِ دیگری ببرد تا ببیند آسمانِ هرکجا آیا همین رنگ است؟
پدر پولی برای سفر ندارد. پیشِ برادر میرود که میراثداری میکند و زن سومش را گرفتهاست. برادرِ بزرگ، تسبیح در دست، صلوات میفرستد، دست در جیب میکند و یک تومان به پدرم میدهد. پدرم، غمگین و مغبون و زیاندیده، به راهی ناشناخته گام مینهد. با الاغی همراهِ پسرِ بزرگ که هیجدهسال دارد، به سوی قم روانه میشود و خود را به این شهرِ غمگرفته میرساند. از همدان تا قُم، کم راهی نیست.
قم آن روزها شهر کوچکی بود که مردمش در خرافات و تعصّباتِ پوچ، غرق بودند و پدرِ من هم چنین حالتی داشت. قُم را مساعد میبیند و اتاقی در یکی از محلاتِ دورافتاده قم کرایه میکند و بازمیگردد که ما را هم به قم بیاورد. در آن موقع من حدود دو سال داشتم. ما از سوی دِهِ غم گرفته، به سوی شهر هجرت میکنیم و این هجرت، سرنوشتِ مرا عوض میکند. پدرم که صدای نسبتاً خوبی داشت، در قم به روضهخوانی مشغول میشود. مکتبخانهای هم تأسیس میکند و به شاگردان قرآن میآموزد. آن روزها مکتبخانه رواج زیادی داشت.
زمستان بود که از روستا به شهر رانده شدیم. اتاقی که در آن زندگی میکنیم، بالاتر از سطح زمین است و چند پله میخورَد تا به آن برسیم. مهمان داریم. من در ایوانِ خانه خودم را خیس کردهام. مادرم سرزنشم میکند و برای تمیز کردنِ من میآید. هنوز بخاری را که از کنارم برمیخیزد میبینم.
صاحبخانه، مردی تکیده و آرام و مهربان بود که«درویش» صدایش میکردند. چهره و اندامِ دخترش خوب به یادم ماندهاست. کمی چاق و بلندقد بود و لوندی و طنازی از سر و رویش میبارید. راهرفتنش به رقصی آرام و موزون میماند و حرکتِ باسنش، دل و دین میبُرد. انگار قِر میداد.
در سالهای بعد نیز گاهی او را میدیدم که همچنان با هر خندهاش، شرارهای شهوتناک به پیرامونش میپراکند. دوست داشتنی بود. شروری بدسابقه به نامِ «زاغی» از او دل ربوده بود. نزدیک خانه، مسجدی بود که لُژ هم داشت و زنها در مراسم محرّم در بالا مینشستند یا میایستادند. «زاغی» نوحه نیز میخواند و آنگاه که میدید دخترِ درویش در میان زنان هست، سوزی و اوجی به صدایش میداد و دستش را به صورت آهنگین به رانش میکوبید. دیدهبودم که دختر درویش برایش لب غنچه میکرد و بوسه میفرستاد.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 385
يك زندگی شاد زنجيرهای از لحظات شاد است ولی بيشتر مردم وقتی برای لحظات شاد ندارند چون حسابی مشغولاند تا زندگی شاد را به دست بياورند!
#استر_آبراهام_هيكس
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
سوره الحجر آیه ۴۹
نَبِّئْ عِبادِي أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
ترجمه:
(اى پيامبر!) به بندگانم خبر ده كه بسيار بخشنده و مهربانم.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 385
Repost from N/a
☕️🥧 انتخاب کن، تکیه بده و لذت ببر
🌺 ۱۰۰۱ فیلمی که قبل مرگ باید دید
@honar7modiran
🌼یه مرد امیدوار
@happy_private_life
🍀 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍀 کتابخانه صوتی و پیدیاف تاپ بوک
@Top_books7
🍀 انگلیسی بینظیر مخصوص کودکان
@easyfunnyEnglishforkids
🍀 زیباترین متنهای جهان
@BeautyText1
🍀 زبانشناسی
@linguiran
🍀 کافه صادق هدایت
@Sadegh_Hedayat
🍀 تفسیر آسان و نکات ناب قرآنی
@Pious114
🍀 عجایب دنیای نویسندگان
@nevisandbdonya
🍀 ارائه بهترین اطلاعات حقوقی برای همه
@LAW_SEVDA
🍀 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🍀 آموزش حرفه ای زبان عربی
@amuzesharabi
🍀 نگارش دهم تا دوازدهم
@negareshe10
🍀 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍀 مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
🍀 دانستنیهای ناب (دکتر خود باشیم)
@kalemnab
🍀 ماورا|کندالینی|برونفکنی
@beyondmeta666
🍀 آموزش حرفهای آشپزی
@telefoodgram
🍀 مدرسه نویسندگی آناهل
@anahelanjoman
🍀 زبانشناسی و علوم شناختی
@Cognitive_Linguistics_Institute
🍀 صفر تا 100 انگلیسیت با ما!
@EN_Listenings
🍀 ایران سرزمین تمدن
@iran_sarzamin_tamadon
🍀 متن دلنشین
@aram380
🍀 طبیعت زیبا و حس خوب آرامش
@afarinshokoh
🍀 ویدئو های آموزشی انگلیسی|مهاجرت
@EN_Videos
🍀 آموزش دکوراسیون منزل🏡
@ZibaManzel
🍀 روانشـنـاسِ خودت بـاش
@sh351b
🍀 آفرينش؛ جستجو در ادبیات و فلسفه
@afarineshdastan
🍀 خودشناسی
@khodshnasi
🍀 کهکشان کانالی برای فرهیختگان علمی ادبی هنری
@kah1331
🍀 دل شدگان
@Ashoftehalan
🍀 استوری مناسبتی و انگیزشی
@yefenjanaramsh
🍀 ترفندهای گیاهان آپارتمانی
@Maryamgarden
🍀 محفل شاعرانه
@Mahfelshaeraneh
🍀 کانون سیاستپژوهان جوان
@Political_Scholars
🍀 کلیپهای انگیزشی
@kelephayeangizeshi
🍀 خوشگلترین شعرهای ادبی و دلنوشتهها
@negahshear
🍀 خانهی دوست
@khanehy_doost
🍀 شعر لری
@skeyani
🍀 اشعار و کتابهای ممنوعه!!!
@mahtitill
🍀 جملات تاکیدی، مراقبه، یوگا، تغذیه
@lifemanage
🍀 ترنم احساس
@EHSAS_TRANNOM
🍀 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ...
@Navazesh_e_rooh
🍀 اسپانیایی فوووول صحبت کن
@SpanishLg
🍀 دریچهای به سمت نور
@Daricheheebenour
🍀 جامعه شناسی/ هنر/ ادبیات
@R_Kordbacheh
🍀 انگلیسی رایگان با ما!!
@Englishity
🍀 انگلیسی کاربردی و اصولی
@Englishcollege98
🍀 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری
@ganonjjazb
🍀 کلام عشق
@Kalameshg402
🍀 بزم هنر و اندیشه, تذهیب و نگارگری
@honar_andishan
🍀 کهن سرا
@faghatghadimiha
🍀 کتاب گویای ژیگ
@zhig_story
🍀 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
@GaleryeTasavireAdabi
🍀 دنیای کتابهای جان افزا
@Audio_Books_24
🍀 کاملترین کتابخانه مجازی
@Mabadbook
🍀 در مدار شادی و ثروت
@ghanonebawar
🍀 شگفتیهای مطالعه در توسعه
@Alefbaietousee
🍀 ترکیاستانبولی صفر تا صد
@Turkish_Nazli
🍀 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🍀 انگلیسی ویژه مهاجرت|مقدماتی تا پیشرفته
@BR_PODCAST
🍀 کانال طب ایرانی
@iranian_teb
🍀 دانش سیاسی
@Baharestan_MAG
🍀 زیرخاکی (اهل دلها)
@nuostalzhi
🍀 آموزش مدیتیشن" تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🍀 رمان علمی تخیلی نظم آنارشی
@yek_roman
🍀 دلواژههای تنهایی
@gandomzaran
🍀 رایگان کتابهای ارزشمند تاریخی دانلود کنید
@FA_TI_MI
🍀 طب سینوی، درمانهای خانگی
@teb_sinawi
🍀موسسه وکالت و مشاوره حقوقی
@mehdihemmati59
🍀 رمانسرای مجازی
@Salam_Roman
🍀 کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
🍀 مولانا حافظ شهریار موزیک و شعر
@onlyshear
🍀 شبکه علوم سیاسی
@Political_Science95
🍀 مولانا و عاشقانه شمس (زهراغریبیان لواسانی )
@baghesabzeshgh
🍀 زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی
@Linguistics_TEFL
🍀 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🍀 حقوق برای همه
@jenab_vakill
🍀 پزشکی، طبی و درمان خانگی
@internationalmedicaluseful
🍀 کتابخانه علوم سیاسی ایران
@politicalLibrary
🌼 اسرار زنان موفق
@successfulwomen1
🌺 هنر شراب زندگیست♡
@Geraf_art
🧿🎋هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
21 385
🍃🌺🍃
یک شمش آهن را در نظر بگیرید که ارزش آن 5 دلار است.
اگر از این شمش آهن در کوره آهنگری، نعل اسب بسازید ارزش آن 10 دلار خواهد شد.
چنانچه همین شمش را به یک کارگاه سوزن سازی بدهیم، بهای سوزن های ساخته شده به3285 دلار بالغ می شود.
ولی اگر این شمش را به یک کارخانه ساعت سازی بدهیم. قیمت فنرهای ساعتی که نهایتا از آن ساخته می شود 250000 دلار خواهد شد.
در واقع، تفاوت ارزش ایجاد شده بین 5 دلار و 250000 دلار است. شما با خودتان چه می کنید؟ از خودتان چه می سازید؟ چه قدر به ارزش تان اضافه میشود؟
#صفر_تا_یک
#پیتر_تی_یل
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت اول
درست نمیدانم در چه ماه و چه سالی زاده شدم. مادرم و برادر بزرگم میگفتند گویا در سیزدهم فروردین 1340. درشناسنامهام، دهم شهریور 1340 نوشته شده است. به احتمال قوی، این تاریخ درست نیست. چون برای من در سال 1346 شناسنامه گرفتند.
یک روزِ بهاری که ابرهای تیره و خاکستری، از هر سو افق را پوشانده بود و آسمان هوای گریه داشت، در روستایی به نام «کاج» نزدیک قُروه همدان، از زِهدانِ مادر جدا شدم و روی علفهای نرم و پخش شده در اتاقکی گِلی افتادم. باید روزی سرد بوده باشد؛ زیرا سرما به تنم رخنه کرد و هرگز رهایم نمیکند. از درون دچارِ چاییدن شدم و با هر تازشِ بادی سرد، احساس لرزش و چندش میکنم.
من خشمناک وعصبانی، با چهرهی هراسانِ دنیا که زنی روستایی (مادرم) بود، آشنا شدم. درخانه جز مادرم که از دردِ زایش زَجر میکشید و فریاد میکرد و تنهایی که حضورش را به رُخ میکشید، کسی نبود. من در تنهایی متولد شدم. مادرم میگفت:
ـ فقط در سه روزِ اول زیاد گریه میکردی، اما بعد، ساکت بودی.
از همان روزهای نخستِ هستیام، در خود فرو رفتن را آموختم و سالیان بعد، پی بُردم که تنهایی، ویژگیِ راستینِ درجهان بودن است. مادرم خودش نافم را بریده بود. کسی در روستا نبوده و همه برای جشن سیزده به در، به صحرا رفته بودهاند.
کهنترین خاطرهای را که به یاد دارم، به حدود دو سالگیام برمیگردد. به گونهای مُبهم به یاد میآورم که در روستای «کاج»، خواهر بزرگم «گلندام» مرا با چادر به پشتش بسته و به آسیای دِه رفته بود تا کمی آرد بگیرد که درخانه مادرم با آن نان بپزد. فضای نیمه تاریک آسیای روستا و مرد آسیابان با چهرهای پوشیده از آرد، هنوز در ذهنم زنده است. گردشِ سنگِ آسیا را میبینم. گونیِ کوچکِ پُر از آرد در دستهای خواهرم قرار دارد. برمیگردد و دیگر چیزی یادم نیست.
کتاب خواندن را از شش سالگی آغازکردم. پدرم پیش از آن که به دبستان بروم، قرآن یادم داده بود. درهفت سالگی (1347) به دبستان «رشدیه» در هشت متری لوله، رفتم؛ اما چون سواد خواندن و نوشتن داشتم، اسمم را در کلاس دوم نوشتند. وقتی آموزگارمان آقای «هوشنگ اَسراری» نخستین املا را گفت و دفترها را جمع کرد تا تصحیح کند، املای من از اولین دفترها بود که او تصحیح کرد. سپس مرا که در ردیف دوم نشسته بودم صدا زد و چند تا از دفترهای بچهها را به من داد تا نمره بدهم. گویا از همان روز معلوم بود که درآینده معلم ادبیات و املا خواهم شد!
(ادامه دارد)
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 385
🍃🌺🍃
همه ما فرصتهای شگفتانگیزی برای زندگی کردن، لذت بردن و عشق ورزیدن داریم. عظمت دنیای درون به همان عظمت و پهناوری جهان برون است.
#وین_دایر
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
