Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 932 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 547,并在 伊朗 地区排名第 15 577 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 932 名订阅者。
根据 02 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 505,过去 24 小时变化为 -16,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.02%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.18% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 879 次浏览,首日通常累积 477 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 12。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 03 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 932
订阅者
-1624 小时
-527 天
+50530 天
帖子存档
21 932
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سوم
باید عجله میکردم. وقت رسیدگی کمتر از دو ماه دیگر بود .باید میرفتم زندان تا از متهمی که در بازداشت موقت بود وکالت بگیرم. دو روز بعد در اولین ساعت اداری در بزرگ و آهنین زندان برویم گشوده شد.
هیچوقت زندان را دوست نداشتم، شاید چون ارجمندترین عنصر حیات معنوی یک انسان را از او سلب میکند؛ آزادی را. سربازان جوان اوراق هویتیام را کنترل کرده و قاضی مستقر اجازه ملاقات را صادر نمود. در اتاقی که وکلا برای دیدار با موکلین خود آمده بودند، به انتظار نشسته بودم. یکی از آنها را میشناختم و سر و دستی برای هم تکان دادیم. موکلم را نمیشناختم.
زندانی جوانی وارد شد، به دنبال یک چهره آشنا میگشت. جلو آمد: "شما رامین اسدی هستید؟". لبخند که زد یعنی خودش بود. خوب در چهرهاش نگریستم. بیست و چند ساله مینمود. خوشقیافه و میانه بالا بود، یکی از آن چهرههای شرقی، با آن موهای سیاه و پرپشت و چشمهای سیاه. نقاش ازل نقشی زیبا بر رخسارهاش زده بود. دست دادیم.
دستی را فشردم که خونی ریخته بود؛ باورم نمیشد که آن دست، دست جان ستانی است. از مسعود پرسید. صدایش متناسب با چهرهاش بود. خوشطنین. گفتم که حالش خوب نیست و دفاع از او دیگر بر عهده من است. از وضعیت زندان پرسیدم، جواب داد که: "عادت کردهام. اولش سخت بود، باورتان میشود که شب اول و دوم گریه میکردم ولی آدم به همه چیز عادت میکند، من هم زود عادت کردم. فقط نگرانی از دادگاه و حکم قاضی دارم. این اذیتم میکند.
چطور میشود؟ آیا راه خلاصی برای من میبینید؟. "نمیخواستم بیهوده امیدواری دهم و قصد آن هم نداشتم که جوانی را مایوس سازم و یا بر اندوه و نگرانیاش بیافزایم: "باید تلاش کنیم ؛ هردو نفرمان. تو هم باید به من کمک کنی. کارمان آسان نیست ولی راهمان یکی است". خودکار و چند ورق سفید از کیفم در آوردم.
تا کاغذها را دید گفت: "ولی من همه داستان را با جزئیات برای بازپرس و آقای وکیل توضیح دادم". شاید آن قدر یک داستان را به کرات گفته بود که تکرار آن برایش ملال آور شده بود. خندیدم که: "حالا برای من هم بگو. از زبان تو که بشنوم گرم است ولی خواندن از روی کاغذ بیجان، سرد و بیحس. کاری هم نداری؛ گپی هم زدهایم و با هم بیشتر آشنا میشویم". تبسم که کرد یعنی قبول است.
شکلاتی از جیب در آوردم و تعارف کردم. نگاهی به آن کرد و گفت: "این جا دروبین دارد، اگر ببینند ایراد میگیرند. برای مواد مخدر است. خیلی سخت میگیرند ولی فایدهای ندارد و آخرش مواد وارد میشود و میرسد به دست آدمش". راست می گفت، چند لحظه بعد ماموری آمد و شکلات را از من گرفت و وارسی کرد و ان را باخود برد.
اشتباه کرده بودم، عذر خواستم؛ وکیل هم که باشی و مقررات زندان را ندانی تفاوتی با دیگران نخواهی داشت. باز از مسعود پرسید، گفتم که حالش خوب نیست و برای همین از من خواسته تا کار نیمه تمام او را دنبال کنم؛ ادامه دادم: "من مانند وکیل اول تو نیستم، او بر پروندههای جنایی متمر کز است و تجارب زیادی داره، ولی من را هم دست کم نگیر؛ مثل یک کرگدن پوست کلفتم و زود میدان را خالی نمیکنم.
".به این حرف اخرم خندید:" خوب؛ بگو، آمادهی شنیدنم. تو متهم به قتل حامد هستی؛ آن هم قتل عمد؛ هرچه لازمه بگو، هرچه میتواند به من در دفاع از تو کمک کند". چشمانش به روبرو خیره شد و بر پیشانیاش چروک افتاد، این یعنی که اماده واگویی بود، گفتن از آن چه تلخ بود و یادآوری از آن چه برایش هیچ حلاوتی نداشت.
لبانش که باز شد، چراغ قصهی پر غصه او روشن شد؛ روغن آن چراغ ماجرایی بود که بر او رفته بود....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 932
زندگی با تمام دردهایش هنوز هم زیباست..
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
امید هر صبح در زیر پوست سردِ زمین به جریان میافتد.
که امید زیباست.
عشق زیباست. طلوع زیباست. شکفتن زیباست.
و زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست.
@book_tips 🐞
21 932
🌍✨ جهانآگاهی ✨🌍
سفری به درون خود، جایی برای آرامش و روشنایی 💫
اینجا میآموزیم:
💛 ذهنمان را آرام کنیم
💛 احساساتمان را پاکسازی کنیم
💛 انرژیمان را بالا ببریم
💛 و آرامش واقعی را لمس کنیم
هر دل روشن، چراغی برای جهان است 🌟
به کانال جدیدِ جهان آگاهی خوش آمدید
با حضور گرم شما، فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️
@jahan_999_agahi
21 932
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دوم
یکی دو روز بعد دنبال کاری رفتم که مسعود بر عهدهام گذاشته بود. با بیمیلی رفتم به دادگاه. اول صبح رفتم تا به وقت محاکمه شعبه برخورد نکنم. میترسیدم بخورم به یکی از محاکمات طولانی مدت دادگاه و مجبور شوم ساعت یا ساعاتی را با اعصابی فرسوده پشت در به انتظار بمانم. زیاد عجله کرده بودم ،کارمندان دفتری امده بودند ولی وقتی از مدیر دفتر سوال کردم:
"حضرات هستند؟ "با بیاعتنایی و بیآنکه به من نگاه کند، سرش را به علامت منفی به سمت بالا تکان داد. باید صبر میکردم و برای خود مشغولیت درست میکردم .خیلی زود یافتم ؛ متهمانی که با دستبند و پابند از سوی ماموران به این طرف و آن طرف برده میشدند. بیشتر جوان بودند و آماج نگاههای مراجعین. سابق بر این، پای متهم که به زندان باز میشد، موهای خود را به همراه آزادیش از دست میداد. سر تراشیده نشانی بود از مُهری بر پیشانی یک زندانی و حالا....زلفهای زندانیان بی آن که جان شیفته و والهای را بر باد دهد بر باد حوادث روزگار تکان میخورد. ذهنم درگیر بود و دیدگانم در مردان دربند؛ "بیش از آن که دست یا پایشان به بند شود، روح و روانشان در زنجیر شده است؛زنجیرهای بلند و آهنینِ جبر خانواده، محیط و جامعه بر قامت یک زندگی. زنجیرهایی ناگسستنی، ناشکستنی....".
اولین قاضی وارد شد و پشت سرش من. ایستادم تا مستقر شود و داخل شدم. لایحه را دادم تا اجازه مطالعه دهد. نگاهی به من کرد و گفت: "اول صبح شارژ شده از حق الوکاله کلان همزمان با طباخها زدهای بیرون".
اگر شوخی میگفت یا جدی ، خوب نگفت. روز را با نیش و کنایه بر اجرت کاری که پرداخت نشده بود، شروع کرده بودم. نمیتوانستم جواب ندهم، میخواست از سخنم برنجد یا نه: "اگر آن حقالوکاله را شما دیده اید، من هم مانند شما". قاضی خوشش نیامد. نمی توانستم برای آن که در کارم خللی پیش آید یا سنگی جلوی پایم افتد، لبخند کاذب بزنم یا تملقی چندشآور بگویم. روی کاغذ چیزی نوشت و کار راه افتاد. بایگان که پرونده را اورد، قطور مینمود؛ حق هم همین بود، خونی بر زمین ریخته و جانی تباه شده بود.
از صفحه اول شروع کردم؛ گزارش مامورین از یک نزاع و قتل. این اولین خون نبود و آخرین؛هم. رامین خون حامد را ریخته بود در حضور یک زن. جان نیز از تن مقتول گریخته بود بر سر همان زن .علت قتل تصاحب یک زن بود. قتل در یک روستای کوهستانی اتفاق افتاده بود، زیر نگاه پرندگان زیبا و بر فرشی سبز از گلها و ریاحین سبز و شاید قرمز. عشق زنی جنبیده بود تا نفسی را از جنبیدن بازدارد . عشقی که اولش شیرین و آخرش تلخ تمام شده بود. دو ساعتی به خواندن پرونده گذشت. برخاستم در حالی که ذهنم آکنده از شور مهر و شر قهر و تیرگی روان آدمی و خون و مرگ بود. باید میرفتم زندان و رامین را میدیدم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 932
🍃🌺🍃
انسان کسی را میتواند نجات دهد که خود اصرار به سقوط نداشته باشد؛ ولی وقتی سرشت کسی چنان فاسد شد که سقوط در نظرش نجات جلوه کرد چه میشود کرد؟
#آناکارنینا
#لئو_تولستوی
@book_tips 🐞
21 932
از کجا میفهمید که کسی را بخشیدهاید یا نه؟
اگر بخشیده باشید، به جای احساس خشم، در مورد آن رویداد احساس تأسف میکنید. بجای اینکه از دست آن فرد عصبانی باشید برایش متأسف میشوید. معمولا دیگر چیزی از آن واقعه در ذهنتان نمیماند که راجع به آن صحبت کنید. رنجی را که منجر به انجام شدن آن تعدی شده درک میکنید. ترجیح میدهید خارج از دایرهی آن فرد یا گروه بمانید. منتظر هیچ چیز نیستید. هیچ چیز نمیخواهید.
#کلاریسا_پینکولا_استس
# زنانی_که_با_گرگها_میدوند
@book_tips 🐞
21 932
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشینترین کانالهای تلگرام لذت ببریم
🌺 45000 هزار کتاب pdf
@KetabZahra1369
🧿 خلاصه کتابهای روانشناسی
@booklove_blog
🌳 گلچین کتابهای صوتیPDF
@ketabegoia
🌻 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🍎 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🌳 زبانشناسی همگانی
@linguiran
🌻 کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
@Zardoshti_book
🍎 استخدامی آموزگاری و دبیری
@svcnhit
🌳 کتابها مثل ریشههای یک درختاند
@nevisandbdonya
🌻 از خودم تا عشق ♥️
@eshg_servat
🍎 زیباییهای آفرینش
@stiiiiicker
🌳 شعر بهانهای برای عاشقی ))
@kolbeh_sher_delaviz
🌻 آداب معاشرت 𝘼𝘿𝘼𝘽
@Adab_moasheratt
🍎 برترینهای موسیقی کلاسیک
@Classical_Music_World
🌳 مدینه فاضله
@Madineh_Fazeleh
🌻 عربی به زبان ساده و جذاب
@atranslation90
🍎 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🌳 مدار رشد
@buissness_womann
🌻 کانال خشت و خیال
@kheshtbekhesht
🍎 دانستنی های زنان موفق
@successfulwomen1
🌳 دل واژههای تنهایی
@gandomzaran
🌻 زیباترین کلیپها و آموزش رقص
@sonatimahalli
🍎 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🌳 دروازه ی دانایی𝝗𝝤𝝤𝝟𝝛
@Audio_Books_24
🌻 داستان کوتاه
@zhig_story
🍎 پرسش و پاسخ رایگان با روانشناس
@huzurtel
🌳 نیلوفر درون🪷
@nilofaredaroon
🌻 آموزش کف بینی
@kafbini12
🍎 کتابفروشی ارزان کتاب
@KotobeArzan
🌳 تاریخ و ادبیات جهان
@Historyliteratureworld
🌻 کتاب صوتی دزیـره مـتـن ناب📝
@dessEre
🍎 آموزش نویسندگی
@daldastan
🧿 باغ بهشت و سایه ی طوبی
@Bagebeheshtosaiietooba
🌳 ده دقیقه رمان و روانشناسی🎙
@peyke_pouyesh
🌻 معنای زندگی چیست؟
@manaye_zendegi_chist
🌳 آوای شب_دانـلود خاطره
@AVAYESHAB2024
🌻 آموزش جامع زبان انگلیسی ⬇️
@Englishity
🍎 کندالینی و چشم سوم
@kundini369
🌳 محفل شعر و آوا
@mahfelshearvaava
🧿 گزین بیتهای فارسی
@Takbeitfarsi
🌻 مَسـیــرِ آرامِـش🩵
@ravanshenasivaerfan
🍎 حافظ صوتی جدید
@hafez_soty
🌳 حال خووب بایک فنجان" قهوه☕️"
@Ghahvee_Ghajar
🌻 انگلیسی لغات 3500 GRE
@gre3500book
🍎 حضـرتعـشقمـولانایجان
@molaanayJaan
🧿 آینههای خیال
@ayenehayekhiyal
🌳 شاهنامه صوتی
@shahname_soti
🌻 آسترولوژی و هوروسکوپ روزانه
@monastro1
🍎 فیلم و مستندهای آگاهی
@sinamaagahi
🌳 خوشگلترین شعرهای ادبی و دلنوشتهها
@negahshear
🌻 کلیپهای انگیزشی
@kelephayeangizeshi
🍎 مدیریت زندگی
@LifeManage
🌳 زیباترین اشعار دوبیتی و متن کوتاه»
@aftabmahtabi
🌻 شعر و ادب معاصر
@sheradabemoaser
🍎 آموزش عربى
@Arabicconversation20
🌳 جمـــلات *نااااب* انــگیـزشـی
@jomalatnab_angizeshi
🌻 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🍎 استوری مناسبتی انگیزشی
@yefenjanaramsh
🌳 جملات اثرگذار
@Andishe_parvaz
🌻 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🍎 حکومتهای اساطیری ایران
@iran_sarzamin_tamadon
🌳 فراماسونری.ایلومیناتی.ماتریکس
@matrixxx369
🌻 جهانگردی و طبیعت زیبا
@afarinshokoh
🍎 ترکی استانبولی، آموزش، تمرین
@Turkish_Nazli
🧿 جعلیات ادبی
@jaliateadabi
🌳 نوستالژی زیرخاکیهای خاطره انگیز
@nuostalzhi
🌻 انگلیسی بدون کلاس و معلم ★
@Learn_4_english
🍎 حس خوب آرامش🌱
@ravanshenasipluse
🌳 خونـه قدیمـی و طبیعت 𝙉𝙖𝙩𝙪𝙧𝙚
@Khonehghadimi
🌻 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری
@ganonjjazb
🍎 بانوان هنرمند و کارآفرین
@banovanehonarmandvakarafarin
🌳 تمرکز روی خودم
@shine41
🌻 متن دلنشین
@aram380
🍎 انگلیسی حرفه ای کودک و بزرگسال
@MusicOwallpaper
🌳 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🌻 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🍎 جامعهشناسی کاربردی|نظریهها و مفاهیم
@A_Quick_look_at_Sociology
🌳 آموزش هنر و دکوراسیون🏡
@TazeineManzel
🌻 آموزش ماساژ و یوگا
@yougasozok
🍎 دانلود 5000کتاب برتر تاریخ
@book_and_roman_library
🌳 مجلهی زندگی"جذب"موفقیت"
@Pareparvaz63
🌻 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی
@moshavereh_shoma
🍎 اشعار،مولانا،حافظ،سعدی،خیام
@Ashaarmolana
🌳 حقوق برای همه
@jenab_vakill
🌻 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🧿 دل تراپی
@Del_Therapy
🍏شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال
@andishkadehiqbal
🧿🌺 هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
21 932
سوگ رنگ احساسات را عوض میکند…
شادی کمرنگ، غم سنگین و هیجان بیرمق میشود. اما با پذیرش و بازسازی، میتوان دوباره رنگها را روشنتر دید.
@book_tips 🐞
21 932
🦋🌎🦋🌍🦋🌎🦋
🌍✨ جهانآگاهی ✨🌍
اینجا جاییست برای سفر به درون...برای شناخت کودک درون، آرام کردن ذهن، پاکسازی احساسات، بالا بردن سطح انرژی و لمس آرامش واقعی.ما باور داریم:هر دل روشن، چراغی برای جهان است 💫کانال جهان آگاهی به تازگی افتتاح شده و به حمایت و حضور گرم شما نیاز دارد.بیایید با هم فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️
@jahan_999_agahi
🪐🦋🪐🦋🪐🦋
21 932
#شهرام_ناظری
ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
انــدیــشه تــو هــر دم در بنـده اثر کرده
#با_هم_بشنویم
@book_tips 🐞🎶
21 932
🍃🌺🍃
تنها به سه منظور جرأت کنید کلامتان را به کار ببرید.
برای طلب شفا و برکت و سعادت.
هر آنچه آدمی درباره دیگران بگوید، درباره خود او خواهند گفت و هرآنچه برای دیگری آرزو کند، همانا برای خود آرزو کرده.
#چهار_اثر
#فلورانس_اسکاول_شین
@book_tips 🐞
21 932
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت اول
عاشقم خواهد و رسوای جهانی چه کنم
عاشقانند به هم عاشقی و رسوایی......شهریار
✍ داستان من از یک تلفن شروع شد؛ تلفن یک دوست قدیمی، یک همکلاسی سابق و یک همکار.
سالها بود که او را میشناختم و حتی در بعضی پروندهها همراه با او بودم. مسعود فقط یک همکار خوب نبود؛ خاطرات مشترک بسیاری من و او را به هم گره زده بود. طبیعت نرم و خوی آرامش چراغ مهر او را در دلم روشن کرده بود:
"سلام. من باید حتما آمروز ببینمت "و من به شوخی گفتم: "به منشی سفارش میکنم که در این هفته وقتی برایت بگذارد" و اوسرد و شتابزده گفت: "شوخی را بگذار برای اوقات بهتر. امشب میآیم دفتر" و آمد. مثل همیشه سرحال و بشاش نبود. رنگ پریده نشان میداد و به نظر میرسید که وزن کم کرده است:
"دیگه چرا رژیم گرفتهای خوشتیپ؟ "خواستم سربه سرش بگذارم؛ اجازه نداد، با صدایی که تلخی از آن میبارید گفت: "گوش کن! حالم خوب نیست، یعنی بد است، خیلی بد". از چه حرف میزد؟ پروندهای مهم را باخته بود؟ اتش جنگ و مصیبتی در خانهاش روشن شده بود؟ نگاه پرسشگر مرا که دید چشم در چشمم دوخت:
"مبتلا به سرطان شدهام از نوع بدش؛ خیلی وقته که از همه پنهان میکنم، حتی زنم درست نمیداند که چه بر سرم آمده؛ ولی دیروز دکتر آب پاکی را ریخت روی دستم. باید شیمی درمانی را زود شروع کنم. تاثیر بکند یا نه خدا عالم است.
دکترم دو پهلو حرف میزنه؛ یکی به نعل میزنه یکی به میخ. گاهی مثل این که با یک بچه حرف میزَنَه، دلخوشی بیهوده میده. خلاصه که نمیدونم چه بر سرم میخواد بیاید.
عید امسال را میبینم یا نه ؟ "غافلگیرم کرد. انتظار این حرفها را از او که همیشه سرزنده و شاداب بود، نداشتم. از پشت میز بلند شدم و رفتم کنارش نشستم:
"این قدر زود حرف از مرگ نزن! خیلیها این مریضی کوفتی را گرفتند و معالجه شدند". بی آنکه به من نگاه کند یا به حرفی که زدم اشاره نماید گفت: "میخوام یک لطف در حقم بکنی. میدانم که میتونم روی تو حساب کنم. ما با هم رفیقیم از دانشکده تا حالا. من از فردا درگیر بیمارستان و درمان میشم تا خدا چه تقدیر کنه و چی بخواد. پروندهای دارم که مهمه و نمیتونم به امان خدا رهاش کنم. من وکالتی را که از موکل گرفتم به تو تفویض میکنم تا بیماری من باعث اخلال در دفاع اون بیچاره نشه.
"چارهای نداشتم، باید قبول میکردم. اگر وضعیت مسعود عادی بود به هر ترفندی بود حاضر به قبول دفاع از آن پرونده که هیچ شناختی از آن نداشتم، نمیشدم. پرونده را باید وکیل انتخاب کند نه به او تحمیل شود، ولی حالا با آن چه از زبان این دوست قدیمی شنیده بودم ،تمام راههای گریز را بر خود بسته میدیدم:
"خیلی خوب؛ حالا موضوع پرونده چی هست؟". وقتی گوشم کلمات قتل عمد را از زبان مسعود شنید، تا اندازهای نگران شدم. همیشه از پروندههایی که در آن خونی ریخته شده گریخته بودم. به این ضربالمثل عامیانه که هر کسی را بهر کاری ساختند اعتقاد داشتم. پرونده قتل ظرایفی دارد که خود را هیچگاه با آن آشنا نکرده بودم.
نخواستم اعتراضی کنم. چون میدانستم که این دوست بیمار از سر درماندگی به دفتر من آمده و نمیتوانستم دلشکسته روانهاش سازم. چیزی نگفتم. مسعود که درنگ مرا دید گفت: "تو از عهدهاش بر میآیی؛ من مطمئنم ". لبخند زدم چون پاسخ دیگری نداشتم . خواست برود. دست دادیم. دستش گرم بود؛ تب داشت؟ خواستم رویش را ببوسم: "تب که نداری، هان ؟".
پاسخ داد که: "چرا چند روز است که متناوب تب میکنم. دکتر گفته که از عفونته. "بوسیدمش؛صورت و پیشانیش هم گرم بود. به آرامی دفتر را ترک کرد و چشمان من به آخرین قدمهای آن وکیل بیمار مینگریست و حافظهام آن را خوب ضبط میکرد....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 932
🍃🌺🍃
درون توست اگر خلوتی و انجمنیست
برون ز خویش کجا میروی؟
جهان خالیست...
#بیدل_دهلوی
@book_tips 🐞
21 932
آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد و گفت که «تو را چه بوده است و چه افتاده است؟ خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی. لیلی چه باشد و چه خوبی دارد. بیا تا تو را خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم»
چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند، مجنون سر فرو افکنده بود و پیش خود می نگریست.
پادشاه فرمود: «آخر سر را برگیر و نظر کن.»
گفت: «می ترسم. عشقِ لیلی شمیر کشیده است، اگر بردارم سرم را بیندازد.»
غرق عشق لیلی چنان گشته بود. آخر، دیگران را چشم بود و لب و بینی بود. آخر، در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود؟
📗فیه ما فیه
✍مولانا
@book_tips 🐞
21 932
به غیر از عشق، دوستی ؛ زیباییهای هنر،
چیز قابل توجه دیگری نمیبینم که بتواند
به زندگی معنا بدهد ...
#موریل_باربری
@book_tips 🐞
