Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 684 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 563,并在 伊朗 地区排名第 15 474 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 684 名订阅者。
根据 12 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 372,过去 24 小时变化为 137,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.97%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.20% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 862 次浏览,首日通常累积 478 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 15。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 13 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 684
订阅者
+13724 小时
+2067 天
+37230 天
帖子存档
21 699
اندوهگین نباش سرزمین من! در شکاف زخم های تو بذر گل کاشتهام. تو روزی، سراسر گلستان خواهی شد...
#علیرضا_روشن
@book_tips 🐞
21 699
تو روانشناسی یه اثری هست به نام اثر «#بن_فرانکلین »
اینطوره که اگه شما به یه نفر ظلم و بدی کنی
مغز شما از اون شخص یه آدم بد و نفرت انگیز میسازه تا کار بد خودتون رو توجیه کنین...
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#بالای_شهر (بیستم )
نمیگویم که فرشته بود، او هم ضعفهایی داشت. کی است که نداشته باشد ولی او همان زوجی بود که میشد یک زندگی بیدردسر را کنارش داشته باشم. کامران که به دنیا آمد، روابطم با مادرش بهتر شد. من و کودکم را پذیرفت.
گاهی دلم برایش میسوخت. زنجیرهای قطور ولی نامرئی ازجنس تفکر پوسیده اشرافیگری منحط او را مقید کرده بود ولی او حاضر به پذیرش اسارت خود نبود. بیچاره پیره زن اصرار کرد که همراه او در آن خانه زندگی کنیم، ولی من که میدانستم خصلتهای اخلاقی او ماندگار و غیرقابلتغییر است، نپذیرفتم. او سراغ شرافت را در طبقه اجتماعی میگرفت و من عمداً قالبهای رایج آنگونه زندگی را میشکستم. من از پدرم و بیشتر، کتابهایی که میخواندم به ارزشهای ذاتی انسانی توجه داشتم. من یک زندگی متوسط اما راضیکننده را تجربه میکردم و این همان چیزی بود که به دنبالش بودم.
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر(بیستم)
مادرش یک اشراف زاده کامل بود. برخورد خوبی با من نکرد. سوالهایی از محل سکونت و شغل و داراییهای پدرم پرسید . مثل بازجوها رفتار میکرد. خوشم نیامد. با اکراه پاسخ دادم. شروع کرد به تعریف از ریشههای قجری شوهرش. بهش میگفت شازده. شازده اینطور، شازده آنطور. پیدا بود که من را همشان پسرش نمیداند. پرسیدم خانم جون: شما کتاب شازده کوچولو را خوانده اید؟ چشمهایش گرد شد. فکر کرد دارم شوهرش را تخفیف میکنم. بدش آمد. گفتم در آن کتاب شازده کوچولو که از سیاره دیگری آمده راه و رسم درست زندگیکردن را به خواننده یاد داده است. خواندنش بد نیست. مهندس میان مادر اعیان زاده سنتی و دختر مورد علاقهاش با اندیشههای مدرن گیرافتاده بود. اگر بیشتر می.ماندم بگومگوی ما قطعی بود. با اوقات تلخی بیرون آمدم. مهندس تا در خانهامان مرتب عذرخواهی کرد و سعی در توجیه رفتار مادرش داشت. موقعی که پیاده میشدم با جدیت و عصبانیت گفتم که مشکل ما این است که مادرش من را یک دختر زبان دراز رعیت سابق یا حداکثر نخود و لوبیا فروش بازار می.داند که لیاقت پسرش را ندارم. من همه چیز را تمام شده میدانستم و مهندس، نه. نمیخواهم بگویم که به او بیعلاقه بودم، او هم چیزهایی داشت که میشد جذب او شد و مهمترین آنها سلامت نفسی بود که من در او دیدم. خواستم پدر و مادرم هم او را ببینند. آمد منزل ما. پدرم او را پسندید. به نظر بابا عقاید مادرش به خودش مربوط است و میشد پسر را جدا از مادر ارزیابی کرد. مهندس از شخصیت و منش بابا خوشش آمد. تقریبا همه چیز مهیا بود. فردای روزی که به خانهامان آمد در جلوی کتابخانه دانشگاه بله گفتم؛ قبولی مشروط. اول اینکه از او خواستم که حتما کار کند و متکی به میراث پدرش نباشد و دوم آنکه برای زندگی خانه مستقلی اختیار کند. هر دو را پذیرفت. مهندس نتوانست رضایت مادرش را بهدست آورد و ما عقد محضری کردیم؛ با یک مراسم مختصر. مادرم اشک میریخت که دوست داشته مرا در لباس سفید ببیند و من به سرنوشت سفید بیش از جامهای بدان رنگ باور داشتم. مهندس یک ترم زودتر از من فراغت از تحصیل پیدا کرد، چون من به تیمارداری پدر بیمارم سرگرم بودم. بیماری بابا شدت یافت و پزشکان مرض او را سرطان تشخیص دادند. پدر جلوی چشمان ما آب شد و در هفتههای آخر جز پوستی بر استخوان از او برجای نماند. عجیب آن بود که تا روزهای آخر با رنج فراوان دست از ترجمه برنداشت. هنوز صورت تکیده و بدن بیرمق او را بهخاطر دارم که چگونه پتویی را بردوش خود انداخته بود و به سرعت خودنویس او بر روی کاغذ سفید میدوید و جلو میرفت. ساعات آخر همه دور بسترش در خانه جمع شده بودیم. مهندس هم آمده بود. چندبار گفت که نپرس. فکر کردم به غزل معروف حافظ اشاره میکند. پرسیدم و با حرکت پلکان چشم پاسخ مثبت داد. دیوان حافظ را آوردم. غزل را یافتم و خواندم:
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنجهایی کشیدهام که مپرس
نگاه کردم. از گوشه چشم پدر اشک میریخت. همه گریه میکردیم جز مهندس که مغموم گوشهای نشسته بود. پدر ساعتی بعد دنیا و ما را ترک کرد.
از یک جهت مرگ او برایم غمی جانکاه بهبار آورد و ازسوی دیگر چون شاهد جدال سخت و دردآور او با بیماری لاعلاج و آلام فراوان روزهای پایانی زندگیش بودم، به آنچه قلم سرنوشت برایم امضاء کرده بود، تن دادم.
مجددا راهی کلاس شدم و درس را به اتمام رساندم . مهندس کاری پیدا کرده بود و من هم توانستم در یک شرکت تولید کننده رینگ پیستون مشغول به کار شوم. محیط کار را دوست نداشتم، راضیم نمیکرد؛ سرد بود و مردانه. احساس خوبی نداشتم. فهمیدم راه را درست نیامدهام . نمرههای خوب دبیرستان و ریاضیات و فیزیک عالی مرا مغرور و شاید گمراه ساخته بود. فهمیدم که دل و دماغ آن کار را ندارم. تا آنموقع به شدت از تساوی زن و مرد طرفداری میکردم، اما چند ماه کار در آن کارخانه به من آموخت که نمی توان از پاره ای تفاوتهای روحی میان دو جنس مرد و زن به آسانی گذشت. دنبال یک کار گرم بودم، شغلی که وصلم کند به موجوداتی زنده و حساس. دیگر از ماشین و موتور و کمپرس و هرچه فلز بیروح بود خسته شده بودم. مدتی در یک دبیرستان دخترانه فیزیک تدریس کردم. به مرور با بچهها و محیط اُنس گرفتم. خود را موثر یافتم. مدرسه اقناعم می.کرد. مهندس مخالفتی نداشت. او تا آخر عمر یک دموکرات کامل بود. هیچوقت زور نگفت و عقایدش را به من تحمیل نکرد. گاهی به شوخی میگفتم :اجداد گرامی که یک دستشان به داغ بود و یکی به درفش، چطور مویی از خود را در تو به جا نگذاشتند و او فقط میخندید.
ادامه🔻🔻
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
شکایت کردن از زندگی، وقت تلف کردن است و ترحم نسبت به خود از دو جهت غیر مفید است.
اول اینکه هیچ کاری برای غلبه بر حال ناخوشِتان انجام نمیدهید.
دوم اینکه با این کارتان، استیصال ناشی از این رفتار مخرب را هم به ناخوشی اولیهتان اضافه میکنید ...
#هنرخوبزندگیکردن
#رولف_دوبلی
@book_tips 🐞
21 699
آستانهی تحملها چنان پایین خواهد آمد که دانایان را از اندیشیدن باز خواهند داشت که مبادا به احمقهای نادان توهین شود.
#فئودور_داستایوفسکی
@book_tips 🐞
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دوازدهمین روز مطالعه
📕 #قدرت_بی_قدرتان
✍ #واتسلاف_هاول
🔄 #احسان_کیانی_خواه
# تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۹/۱
پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰
🗓 امروز دوازدهم آذر ماه
🗒 صفحات کتاب صفحات ۸۸ تا ۹۶
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊
21 699
🍃🌺🍃
سوره الممتحنة آیه 8 :
لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ
ترجمه :
خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در راه دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمیکند؛ چرا که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد.
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 699
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟧]
≣ چگونه از کائنات درخواست کنیم ❂ رهایی از گذشته ❂ شفای روح👇👇
🟠 https://t.me/+R8IP1h2Zg5AtblB3 ⩥⩥
چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ
❒@Cheshm3kaenat
چگونه ذهنیت ☆ثروتمند☆ داشته باشیم؟!
❒@JadouyeFekrM
عطر و معنا
❒@motaeeal
مثبت اندیشان
❒@MossbatAndishann
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
❒@book_tips
روح پس از * مرگ * چه میشود!!
❒@PasAz_Marg
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
❒@gashtogozardarjahan
زنهای "قوی" و با انگیزه !
❒@zanan_khoshbakhti
شعر و • شراب و • اندیشه
❒@shabhaye_niloofari
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡
❒@payamibarayesolh
حقوق برای همه
❒@jenab_vakill
متن هایی که بشدّت آرومت میکنه !
❒@zendegi_ziibaaaast
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
❒@ghaz2020
دکتر جو دیسپنزا * قدرت ذهن *
❒@joe_diispenza
به نام دوست...
❒@namedoost
قدرت درون توست ☆لوییز هی☆
❒@Louise_Haychanel
کانال ترفند (جورواجور)
❒@Tarfandsani
خدا با 《من》است!!
❒@kh0daShEnaSi
رویای پاییز
❒@royayemehr
معجزه شکرگزاری و پاکسازی
❒@RohShokrgozari
جملاتی که افکار شما را《تغییر میدهد》
❒@ghalbeziba
حضرت مولانا و عاشقانه های شمس
❒@baghesabzeshgh
اناالحق
❒@Analhaghhoo
کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه
❒@asrarkontoroLzehn
حکایتهای جذاب و خواندنی
❒@kafeh_sher
پاتوق نویسندگان برتر دنیا
❒@nevisandbdonya
تمرکز روی خودم!!!
❒@shine41
گلچین اشعار 《سعدی》
❒@Sadii_jaan
عشق و خودشناسي با رويكرد عرفاني
❒@vasledoost
سلسله ی موی دوست
❒@selmooyedoost
کلبه ی •°• دوبیتی •°•
❒@D2beytichanel
تنهایی ؛ تنهایی ؛ تنهایی
❒@Tannhaaiii
راز تربیتی فرزند دلبندت
❒@ghasemi8484
خاص ترین ترفند و شگفتی ها
❒@jazeb_ajib
زبان ترکی رو قورت بده
❒@ArazTurkishAcademy
هزار قانون کائنات
❒@hezarghanoon
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
❒@vasLe7
••• انگلیسی دوسوته فول شو •••
❒@Araz_English
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
❒@aramesh_ba_meditation
شعرمتن دکلمه بیکلام
❒@fazelenazari
حضرتِ شعر...!
❒@SHaBaNeHaYe_Bi_To
درمانگر خود شوید
❒@shafa4444
جایی حوالی رویا
❒@FazeMosbatFM
انگلیسی با تصاویر یاد بگیر
❒@EnglishPictorial
خاص ترین پروفایل های لاکچری
❒@gol_manzare
آموزش مهارتهای زوجین در ازدواج
❒@rabeteye_zanashOi
گلچینی از بهترینها
❒@karhicx
زن،،،زندگی،،،آزادی.
❒@banoyeariaye1
انگلیسی با ویدیو TED .BBC
❒@EnglishFilesVideos
کلام صوفی ، کلام انسان کامل
❒@eshghnirooyebidariii
دنیای درون / شناخت روح برتر
❒@dunyaye_daroon
سرزمین •• موسیقی ••
❒@musiicLand_ir
زیباییهای حیرتانگیز
❒@JournalTourism
چله جذب عشق
❒@chgonjazabbashem
مناظر خاص از ایران سربلند..
❒@manazer_iran
خودشناسی خداشناسی باافکارعرفانی
❒@pluosafkar
کتابخوانی و ا𝐏𝐃𝐅ا
❒@aramesh13577
••• آیلتس رو فول شو •••
❒@ArazIELTS
چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟
❒@zehnearam
انسانیت،شرافت و روانشناسی..
❒@jazbe_zehne_mosbat
حالتو خوووب کن !
❒@Zenndegiiii
مولانای جااان * مولانای جان
❒@MouLanayjan
رمز عزت نفس
❒@ramzkodbavre
"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
❒@mehdihemmati59
انرژی درمانی ( ریکی )
❒@enerjhidarmani
سواد رابطه / ازدواج موفق
❒@ghasemi8483
عاشقان ِ《کتاب》
❒@B00kLifeMe
راز کوانتومی یونیورس
❒@Universiit
اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان
❒@meta_ajna
دانستنی های جالب و شگفت انگیز
❒@shogo_jaleb
اموزش قانون جذب ((کائنات))
❒@razjazbe
دنیای کتاب صوتی وpdf
❒@Doneaekatad2
آهنگ شاد عاشقانه
❒@ahangeeshghh
کافه روانشناسی
❒@ravanshenasi_movafaqiat
ترکی را با ما بیاموز
❒@turkce_ogretmenimiz
پاکسازی روح، پاکسازی درون
❒@gognus_kimiagar
مردان جذب این زنان می شوند (مشاور ازدواج)
❒@moshavereh_shoma
نا امیدی 《ممنوع》 !
❒@OMidBeZendgiii
خودشناسی《عرفانی انگیزشی》
❒@Roohe_bartar
هزار پند مولانا با معانی اشعار
❒@Ashaarkotaa
سخنان زیبا و ماندگار
❒@goftarniek
ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب کمیاب
❒@book_noor
••• راههای اتّصال به کائنات •••
❒@movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 699
🍃🌺🍃
#بالای_شهر (نوزدهم)
دهه چهل تعداد دختران دانشکده فنی زیاد نبود. مهندس همکلاس من بود. از سر و ریخت و لباسهایش پیدا بود که اوضاع مالی خوبی دارد. آن موقع که من دنبال اتوبوس ایستگاه دانشگاه تا پل چوبی میدویدم، اتومبیل داشت؛ یکی از این فوردهای بزرگ تختهای را. دانشجوها اسمش را گذاشته بودند بچه بورژوا. منظم بود و با ادب و درسخوان. من توجهی به او نداشتم، اما او داشت. نمی دانم از کی، ولی مرتب میدیدم که با آن چشمهای پشت عینکش بر من خیره مانده است.
چند بار بهانه گرفت تا با من باب گفتگو باز کند، راه ندادم. سمج بود؛ مثل چسبیدنش به درس و کلاس. هیچوقت غیبت نداشت. بالاخره نتوانست طاقت بیاورد و ابراز علاقه کرد؛ با دو سه خطی که روی یک کاغذ کوچک نوشته بود. پاسخ تندی نوشتم و کاغذ را برگرداندم بهش. مهندس آن کاغذ را نگهداشته بود، بعضی وقتها میآورد و میخواند و دوتایی میخندیدیم ".
صورت خانم بازشد. نگاهم افتاد به عکس مهندس. گفتم : " مگه پولدار بودن گناه بود یا عاشقی ". خانم خندید: " نه! ولی آن سالها را تو ندیدی. جو دانشگاه چپی بود و ما هم تحت تاثیر روزگار خود بودیم. جواب رد من مهندس را مایوس نکرد. نمیدانم در من چی دیده بود که ولکن من نبود. بعدها ازش پرسیدم. گفت که ترکیبی از شور و سرزندگی با وقار در هر رفتار مرا مجذوب او کرده بود. بالاخره که گلوش بدجوری گیر کرده بود. یکبار زمستان برف زیادی آمده بود و اتوبوسها کم بودند. نیم ساعتی تو سرما در ایستگاه ایستاده و لرزیده بودم و مهندس با فوردش رسید. بوق زد. نمیخواستم سوار بشم اما پیش خودم گفتم که لولوخورخوره که نیست و سوار شدم. بعدا فهمیدم که زاغ سیاه من را چوب میزده. من را رساند خانه. دیگر نمیتوانستم به او روترش کنم. جواب سلامهایش را می دادم و ازش فرار نمیکردم. دیگر ازش بدم نمیآمد. یک روز دعوتم کرد به یک تریا کنار دانشگاه. رفتم. موقع حرفزدن صورتش رنگ به رنگ میشد. گفت که تک فرزند است، پدرش مرده و با مادرش در یک خانه ویلایی زندگی میکند. بالاخره حرف آخر را زد و تقاضای ازدواج کرد. غافلگیر نشده بودم ولی ادا درآوردم. گفتم که باید فکر کنم و مشورت. یک مشکل مهم، تفاوت زندگی ما بود. او از یک خانواده مرفه بود و من هیچ وقت مانند او زندگی نکرده بودم. با پدرم مشورت کردم؛ هم عطوفت پدری داشت و هم پختگی اجتماعی. بابا وقتی تردید مرا دید با انگشتش اشاره به سرمن کرد و گفت :ببین تو اینجاش چی می گذره! مادرم موافق بود؛ فکر میکرد که زندگی با یک بچه پولدار آینده مرا تضمین میکند. اصرار کرد که بروم مادرش را ببینم. گفت که مادرش دوست دارد با من ملاقاتی داشته باشد. رفتم. خانه همین خانه بود. انگار همین دیروز بود. خانه یک نمای خاص داشت؛ ترکیبی از معماری ایرانی آخر قاجاریه و مدرن اروپایی. آشکار بود که مرفه هستند و دغدغه معاش ندارند. مادرش را دیدم. خدا رحمتش کند. دوست ندارم پشت سر آدم مرده حرف بزنم، خاک براش خبر نبرد ولی زن مغرور و پر از افادههای متعفن اشرافی بود.......
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان (استاد دانشگاه اصفهان )
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (نوزدهم)
برگهای زیادی در حیاط روی هم تلنبار شده بود؛ همگی زرد. آب استخر مثل همیشه زلال نبود. روی صنوبرهای بلند تعداد زیادی کلاغ نشسته و گاهی به جهتی نامعلوم با هم نزاع میکردند و سروصدا راه میانداختند. وضع درون خانه هم مانند سابق نبود؛ با خود فکر کردم که دارد چه بر سر آن خانه می آید؟ مستخدمه نبود. پرسیدم. خانم همینطور که در تدارک تهیه چای بود گفت:
"گفتم برود. با این وضعیت که میبینی خودمم در این خانه زیادی هستم" و خندید. اما زود قیافهای جدی به خود گرفت: "می دانی! هیچوقت اعتقادی به کلفت و نوکر نداشتم. این یکی از شرایط ازدواج من با مهندس بود. این آخری هی کامی اصرار کرد که تو دیگه پیر شدهای و....". حرفش را ادامه نداد. آمد نشست روی کاناپه. گفت :__خیابان صفی علیشاه را بلدی؟
__بله؛ چطور؟
__می خوام برم آنجا. خانه را میفروشم. یک آپارتمان نُقلی میگیرم و میرم دور و بر بهارستان.
__چرا اونجا. بالای شهر کجا بهارستان کجا.
__من بچه صفی علیشاه هستم. بالا شهری نبودم. سرنوشت من را پرتاب کرد این بالا ".
حالا وقتش رسیده بود که آن سوال مهمی که سالها در دل داشتم را بیان کنم. شاید مدتی بعد اثری از خانواده اعتضادی در این باغ بر جای نبود: "خانم، فضولی میکنم ولی برام از خيلی وقت پیش سوال بود که شما چرا رفتار اشرافی نداشتید؟ میشه گفت رفتارتان تا حدی نامتعارف بود. چرا رفتار شما متناسب با طبقهاتان نیست؟" خانم عمیق به من نگاه کرد، طوریکه نمیدانستم سوال درستی پرسیده ام یا نه. به کاناپه تکیه داد و گفت: " تو غریبه نیستی. یک دوست قدیمی خانواده ما هستی. من راز مگو ندارم. یک داستان دارم، هر کس داستانی دارد. بعضی ها داستانهای جذاب دارند و برخی خنک و بیمزه؛ نمیدانم داستان من از کدام دسته است". چند لحظهای فکر کرد؛ شاید داشت خاطراتش را مرور کرد: "پدرم ثروت اجدادی داشت؛از تبار بنکدارهای بازار تهران ولی رفت دنبال درس و کتاب. حجره نرفت، دکانداری نکرد، به جای دکان رفت پشت میز مدرسه و به جای چرتکه قلم در دست گرفت. پول پدر به کارش آمد و برای ادامه تحصیل رفت اروپا. از بخت نامیمون، جنگ دوم شروع شد و درس را نصفه نیمه ول کرد و برگشت ایران. استخدام اداره دارایی شد و چون علاقهای به کارش نداشت با هزار زحمت خودش را انداخت تو کتابخانه ملی. ماهی به آب رسیده بود. کتابداری را دوست داشت. ترقی هم کرد. چند سال بعد معاون کتابخانه شد، زن گرفت و حاصل ازدواج من شدم و چند خواهر و برادر دیگر. سر پرشور و دل بی قرار کار دستش داد. تو جریان ملی شدن نفت ضد دربار شد، طبع شعر هم داشت، چیزهایی مینوشت و خاطر ملوکانه را آزرده کرد. من بچه بودم که مصدق سرنگون شد. تابستان بود و مدارس تعطیل. توی حیاط بازی می کردیم که تق و توق شروع شد. نمیفهمیدم چه خبر است ولی چند روز بعد که بابا را جلوی ما در منزل دستگیر کردند و بردند جزیره خارک برای تبعید؛ فهمیدم که انگار نتیجه آن سرو صداها در زندگی ما هم راه یافته است.
بابا کارش را از دست داد و هم آزادیش را. دو سال را در جایی دور و گرم به سر برد و ما از گرمای وجودش محروم بودیم. یک شب سرد زمستانی بابا از تبعید آمد؛ زار و نزار و تکیده. از کار اخراج شده بود، ميراث پدری به دادش رسید. نوجوان بودم و غم و اندوه پدر رادرک میکردم ". چین و آژنگ صورت خانم بیشتر شده بود، پیدا بود که از یادآوری آن روزها روح و روانش آزرده شده است. خانم داستان زندگی خود را چون یک نقال زبر دست بازمیگفت و من هم مشتاق شنیدن بودم: "پدر هرطورکه بود چرخ زندگی را چرخاند. عموها اصرار کردند که برود بازار؛ نرفت، دل و دماغ کاسبی نداشت و یا شم آن را. ترجمه کرد و گاهی تدریس زبان انگلیسی و زمانی دیگر ویراستاری؛ خلاصه کشتی شکسته زندگی را چون ناخدایی محکم و ایستاده به جلو برد. من از او سختکوشی آموختم و بیشتر باور به ارزشهای اصیل زندگی را. او فرزند آموختههای خود بود از آنچه میخواند، به فرزندانش نیز همان درس را میآموخت. بزرگ شدم، قد کشیدم، آب و رنگی پیدا کردم، زود مشتری برای ازدواج یافتم، نپذیرفتم، میخواستم دانشگاه بروم. ریاضی را خوب فراگرفته بودم و استعداد غریزی نیز مرا توان دوچندانی داده بود. رشته مکانیک قبول شدم، میدانستم پای در جادهای گذاردهام که آخر آن کارخانه است و ابزار و ماشین .علمی مردانه بود ولی مردانه پای آن ایستادم.
ادامه🔻🔻
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
سوره الاسراء آیه 12 :
وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ ۖ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَلِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ ۚ وَكُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنَاهُ تَفْصِيلًا
ترجمه :
ما شب و روز را دو نشانه توحید و عظمت خود قرار دادیم؛ سپس نشانه شب را محو کرده، و نشانه روز را روشنیبخش ساختیم تا (در پرتو آن،) فضل پروردگارتان را بطلبید (و به تلاش زندگی برخیزید)، و عدد سالها و حساب را بدانید؛ و هر چیزی را بطور مشخّص و آشکار، بیان کردیم.
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (هیجدهم)
زن جوری به من نگاه کرد که فکر کردم حرف احمقانهای زدهام. گفت: "این باتلاق را خودش درست کرد. از یک مرداب گندیده که میشد آن را خشک کرد، باتلاق وحشتناکی ساخت. بیحساب چک کشید و هی بر بار بدهیهایش افزود. الان آن باتلاق او را در خود کشیده و کم مانده مرا هم که دستم برای کمک دراز شده به درون بکشد". آب زلال استخر مرا به سوی خودش میخواند. بلند شدم و رفتم کنار استخر نشستم. دستم را داخل آب فرو بردم. سرد و ساکت بود؛ نه صدایی، نه حرکتی. آیا آب مُرده بود؟ پس چطور توانست کودکی را تا پای مرگ بیازارد. با دستم آب را حرکت دادم، آهسته، آهسته و بعد تند و تندتر. باید تلاطم ایجاد میکردم :"اینطور که می گویید تنها دو راه پیش روی شماست. بیچارگی و بدبختی بیشتر کامران را مشاهده کنید و روزهای جمعه و دوشنبه برای دیدنش به زندان بروید و پشت آن دیوارهای بلند برای سرنوشتی که پسرتان به آن گرفتار شده گریه کنید و یا دستی از آستین در آورید". رویم به استخر بود. می ترسیدم به خانم نگاه کنم. شاید حرفهایم بیش از اندازه تلخ بود، شاید نمکی سوزان بر زخم بزرگ و چرکی دل آن زن بود. سرم را گرم کردم به موج درست کردن در آبهای خوابیده. بچه شده بودم، برگشته بودم به سی چهل سال قبل.
با تشکیل سایهای بر روی خودم به عقب برگشتم. خانم بود. آمده بود پشت سر من. برای احترام بلند شدم. اولین باری که خانم را روی تراس دیدم، زنی بلند قامت در نظرم جلوه کرد. قد کشیدهای داشت. از آن دسته زنان که می شد در وصف قامت سروگونه آنان چکامه گفت. نمیدانم چرا دیگر او را بلند نمیدیدم. دستان و پیشانیاش آشکارا پر چروک شده، شانههایش افتاده بود و در حرکتکردن چابکی نداشت. خانم با تانی گفت، : "درست میگویی. من هزار بار راجع به عاقبت کار فکر کردهام. میدانی چرا این خانه را مهندس به من بخشید و سندش را به نامم زد. چون میدانست که سر به هوایی کامران یک روز کار دستش میدهد و نمیخواست که آتشی که پسر به پا میکند به چشم مادر برود. من به این خانه فقط به عنوان یک گنج ارزشمند نگاه نمیکنم. این خانه، آشیانه این پرنده پیر است؛ قصهها و غصهها در این جا داشتهام. نیم قرن زندگی، سرنوشت من و این خانه را یکی کرده. این خانه برود، من هم دوام نخواهم آورد من تصمیم خودم را گرفتهام، خانه را میگذارم برای فروش. تعلقات دل را فدای آسودگی جگرگوشه میکنم ". بعد به من نگاه کرد و گفت: "میفهمی؟ ".
با سر جواب مثبت دادم. با صدایی که حزن فراوان آن مشهود بود گفت: " شعر اخوان راجع به آتش گرفتن خانه را یادت هست؟ "باز بیآن که سخنی بگویم سر را به علامت تایید پایین آوردم. خانم شروع کرد به زمزمه آن شعر:
" خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز...... هر طرف میسوزد این آتش پردهها و فرشها را تارشان با پود.... من به هرسو می دوم گریان در لهیب آتش پردود... میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد". پردهای از اشک جلوی چشمان خانم را گرفته بود. متاثر شده بودم. زن کهنسال دریافت: "من چقدر خودخواه هستم. آمدی این خانه را ببینی. هنر دست پدرت را ببینی، گرفتار يک پیرزن حراف افسرده دل شدی. پیرها همینطورند؛ به خصوص زنهای پیر. مگر نشنیدی که.... هرجا دیدی پیره زن سنگو وردارو بزن" و خندید. من هم سعی کردم بخندم یا ادای خندیدن در آورم. خانم همان زن قبلی بود. جسمش دگرگون شده بود اما تغییری در بلند نظری و همت والای او ندیدم. بیاختیار چشمم افتاد به بالاترین نقطه شاخههای صنوبرهای آزاد؛ جایی که به زمزمه باد در رقص بودند.....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (هیجدهم)
زن جوری به من نگاه کرد که فکر کردم حرف احمقانهای زدهام. گفت: "این باتلاق را خودش درست کرد. از یک مرداب گندیده که میشد آن را خشک کرد، باتلاق وحشتناکی ساخت. بیحساب چک کشید و هی بر بار بدهیهایش افزود. الان آن باتلاق او را در خود کشیده و کم مانده مرا هم که دستم برای کمک دراز شده به درون بکشد". آب زلال استخر مرا به سوی خودش میخواند. بلند شدم و رفتم کنار استخر نشستم. دستم را داخل آب فرو بردم. سرد و ساکت بود؛ نه صدایی، نه حرکتی. آیا آب مُرده بود؟ پس چطور توانست کودکی را تا پای مرگ بیازارد. با دستم آب را حرکت دادم، آهسته، آهسته و بعد تند و تندتر. باید تلاطم ایجاد میکردم :"اینطور که می گویید تنها دو راه پیش روی شماست. بیچارگی و بدبختی بیشتر کامران را مشاهده کنید و روزهای جمعه و دوشنبه برای دیدنش به زندان بروید و پشت آن دیوارهای بلند برای سرنوشتی که پسرتان به آن گرفتار شده گریه کنید و یا دستی از آستین در آورید". رویم به استخر بود. می ترسیدم به خانم نگاه کنم. شاید حرفهایم بیش از اندازه تلخ بود، شاید نمکی سوزان بر زخم بزرگ و چرکی دل آن زن بود. سرم را گرم کردم به موج درست کردن در آبهای خوابیده. بچه شده بودم، برگشته بودم به سی چهل سال قبل.
با تشکیل سایهای بر روی خودم به عقب برگشتم. خانم بود. آمده بود پشت سر من. برای احترام بلند شدم. اولین باری که خانم را روی تراس دیدم، زنی بلند قامت در نظرم جلوه کرد. قد کشیدهای داشت. از آن دسته زنان که می شد در وصف قامت سروگونه آنان چکامه گفت. نمیدانم چرا دیگر او را بلند نمیدیدم. دستان و پیشانیاش آشکارا پر چروک شده، شانههایش افتاده بود و در حرکتکردن چابکی نداشت. خانم با تانی گفت، : "درست میگویی. من هزار بار راجع به عاقبت کار فکر کردهام. میدانی چرا این خانه را مهندس به من بخشید و سندش را به نامم زد. چون میدانست که سر به هوایی کامران یک روز کار دستش میدهد و نمیخواست که آتشی که پسر به پا میکند به چشم مادر برود. من به این خانه فقط به عنوان یک گنج ارزشمند نگاه نمیکنم. این خانه، آشیانه این پرنده پیر است؛ قصهها و غصهها در این جا داشتهام. نیم قرن زندگی، سرنوشت من و این خانه را یکی کرده. این خانه برود، من هم دوام نخواهم آورد من تصمیم خودم را گرفتهام، خانه را میگذارم برای فروش. تعلقات دل را فدای آسودگی جگرگوشه میکنم ". بعد به من نگاه کرد و گفت: "میفهمی؟ ".
با سر جواب مثبت دادم. با صدایی که حزن فراوان آن مشهود بود گفت: " شعر اخوان راجع به آتش گرفتن خانه را یادت هست؟ "باز بیآن که سخنی بگویم سر را به علامت تایید پایین آوردم. خانم شروع کرد به زمزمه آن شعر:
" خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز...... هر طرف میسوزد این آتش پردهها و فرشها را تارشان با پود.... من به هرسو می دوم گریان در لهیب آتش پردود... میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد". پردهای از اشک جلوی چشمان خانم را گرفته بود. متاثر شده بودم. زن کهنسال دریافت: "من چقدر خودخواه هستم. آمدی این خانه را ببینی. هنر دست پدرت را ببینی، گرفتار يک پیرزن حراف افسرده دل شدی. پیرها همینطورند؛ به خصوص زنهای پیر. مگر نشنیدی که.... هرجا دیدی پیره زن سنگو وردارو بزن" و خندید. من هم سعی کردم بخندم یا ادای خندیدن در آورم. خانم همان زن قبلی بود. جسمش دگرگون شده بود اما تغییری در بلند نظری و همت والای او ندیدم. بیاختیار چشمم افتاد به بالاترین نقطه شاخههای صنوبرهای آزاد؛ جایی که به زمزمه باد در رقص بودند.....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
