Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 876 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 553,并在 伊朗 地区排名第 15 591 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 876 名订阅者。
根据 01 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 532,过去 24 小时变化为 -25,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.06%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.16% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 889 次浏览,首日通常累积 473 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 02 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 876
订阅者
-2524 小时
+477 天
+53230 天
帖子存档
21 876
نگریستن چیست؟
نور چشمهاست که به صرافت طبع میدرخشند .
چشمها که فقط به درون و نه بیرون تماشا میکنند.
بیرون را نگاه نکردن؛ باری- هوشیار بودن- معنای تماشای درون است.
در واقع چیزی که بتوان تماشای درون نامش نهاد در کار نیست
#رازگل_زرین
@book_tips 🐞
21 876
🔴🔴🔴🔴
اگر دلت یک گوشهی امن میخواد،
جایی که از دغدغههای روزمره رها بشی...
🌿 به این کانال سری بزن 🌿
یکی از معدود کانالهایی که فقط چند پست کافیه تا حس آرامش بهت بده.
اگه نگرفتی، راحت ترک کن 🤷♀
اما اگه گرفتی، به جمع ما خوش اومدی🥰
@jahan_999_agahi
@jahan_999_agahi
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت چهاردهم
بعد از آن روز مقداری از نگین فاصله گرفتم. او رفتارش تغییر نکرد و مرا با سخنان و دلبریهایش به هیجان میآورد ولی من ترسیده بودم. هراسم آن بود که کار عشق من و خواهر نامادریم به رسوایی بکشد. در شهر کوچک ما همه زیر ذره بین نگاههای دیگران هستند، مثل این که هر کس با چند پاسبان زندگی میکند.
یک داستان از نوعی که من و نگین درگیر آن بودیم برای نابودی اعتبار یک خانواده کافی بود. بالاخره روز کنکور رسید و امتحان دادم؛ چندان شوق و رغبتی نداشتم، برایم موفقیت یا شکست تفاوت چندانی نداشت. بعد از آن به جد مشغول کار در مزرعه شدم. رفتم سراغ دامها؛ دوست داشتم با موجوداتی روز را به سر آورم که در جنب و جوش هستند. این کار را دوست داشتم و دل به آن میدادم.
صبحهای زود بر میخاستم و تا وقتی هوا روشن بود به چرانیدن حیوانات در دامنه کوه مشغول بودم. تعداد گوسفندهایمان زیاد شده بود و مراقبت از آنها کار آسانی نبود.
نتایج اعلام شد، قبول شدم ولی نتیجه برایم مایوس کننده بود و مرا دلزده ساخت. نه رشتهای را که قبول شده بودم دوست داشتم و نه شهری را که می بایست چند سال از عمرم را در آن سپری می کردم؛ شهری دور با هوایی گرم و شرجی و مردمی که زبان و فرهنگی متفاوت داشتند. نگین تشویقم کرد که از خیر درس خواندن بگذرم و خودم نیز چنین نظری داشتم؛ نمیخواست از کنارش دور شوم. نه دلم با رشتهایی بود که آخر و عاقبت درس خواندن در آن برایم نامعلوم بود و نه مکان تحصیل که مرا از شهر و دیار و مهمتر از آن یاری که دیگر چون جان شیرینش میداشتم، دور میساخت.
در یک عصر پایان تابستان زمانی که باد خنکی شروع به وزیدن کرده و شاخههای درختان را به جنبش در آورده بود، پدرم را سرحال یافتم. نشسته بود و به زمینی که محصولش درو شده و گوسفندانمان به آرامی در حال چرا در آن بودند، نگاه میکرد. مثل همیشه سیگار ارزان قیمت و پر دودش را در میان انگشتانش میفشرد:
"مطلب مهمیه که باید به شما بگم". چشم از زمین و حیوانات برداشت و با محبت به من نگاه کرد: "نمیخوام دنبال درس و دانشگاه برم. میخوام همینجا باشم؛ رو زمین کار کنم. دوست ندارم آواره یه شهر دور بشم، من آخرش باید نونم رو از همین زمین و روی این صحرا در بیارم". ابروهای بابام تو هم رفت و گفت: "روزگارعوض شده، دیگه مثل سابق نیس، دوست دارم تو هم براخودت کسی بشی" و پک محکمی به سیگار زد.
گفتم: "چرا من رو به چیزی که علاقه ندارم مجبور میکنید. چرامن باید چوب از روزگار بخورم؟ چون عوض شده؟ وقتی دلم با کاری نیست، از موفقیت در آن کار هم خبری نیست". پدرم لجباز و خود رای نبود، حرفش را تحمیل نمیکرد و چون من تنها یادگار زن اول و مورد علاقهاش بودم بیشتر از فرزندان دیگرش به من محبت داشت.
قدری به من نگاه کرد و گفت: "آرزوم اینه که تو به جایی برسی، کار تو بیابون خدا وچروندن حیونا بد نیس، خدا راشکر وضعمون هم بد نیس ولی دوست داشتم تو راه دیگهای رو بری ..." بعد سرش را بلند کرد و بیآن که به من نگاه کند ته مانده سیگارش را انداخت کنار و گفت: "من نمیخوام اجبارت کنم، میفهمم که با جبر و زور هیچی به دست نمیآد، اگه هم بیاد زود از دست میره، هر جور که خودت میدونی".
این حرف آخرش یعنی رها شدن از قفس دودلی، تردید و سرگردانی. گویی از زنجیری نامریی که به دور دست و پایم بسته شده است ازاد شدهام؛بدرود فرمولهای خشک و نچسب و آزار دهنده؛سلام زمین، آب، گندم، شالیزار، بزهای تیز پا ،گاوهای فربه تنبل......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
همه میتونن از روزهای خوب لذت ببرن اما این نحوهی تاب آوری روزهای سخته که آدمارو متمایز میکنه...
@book_tips 🐞
21 876
یک لحظه میلرزاندت یک لحظه میخنداندت
یک لحظه مستت میکند یک لحظه جامت میکند
چون مهرهای در دستِ او، گه باده و گه مستِ او
این مهرهات را بشکند، والله تمامت میکند
#مولانا
@book_tips 🐞
21 876
Repost from Vip
📥 مجموعهای منتخب از کانالها و گروههای «علمی، فلسفی، تاریخی، سیاسی، هنری و Pdf کتابهای کمیاب».
{ تمامی منابع، شخصاً توسط نگارنده تأیید شده و اعتبار آنها تضمین شده است }
✨ برای ورود متن رو لمس کنید، یا کلید مربوطه را کلیک نمایید.✨
21 876
نظر از تو برنگیرم، همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری...
✍🏻 #سعدی
@book_tips 🐞
21 876
📍بزرگ ترین و فعال ترین گروه درسی تلگرام
📍با حضور رتبه برتر های کنکور امسال و سالهای اخیر🎓
📍تمامی سوالات شما به صورت رایگان پاسخ داده میشود
📍ویدئو و جملات انگیزشی هم روزانه براتون میزارم😍
حتما عضو شو🙏♥️
@bashgah_konkor👈
21 876
بهترین شیوه زندگی آن نیست که نقشههایی بزرگ برای فردایت بکشی،
آن است که وقتی آفتاب غروب میکند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی!
#دونالد_بارتلمی
@book_tips 🐞
21 876
شاید راز زندگی همین باشد...
آمدن برای تجربه، نه تملک.
جنگیدن برای رشد، نه رسیدن.
و رفتن، وقتی دانستی هیچچیز واقعاً از آنِ تو نیست.
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سیزدهم
آمدن شور محبت یک بیگانه اشنا، شری شد برای وظیفهای که باید به آن میپرداختم؛ خواندن و خواندن و خواندن. عشق که امد، عقل رفت، همه چیز برایم رنگ احساس گرفته بود، حس شاعری پیدا کرده بودم، رویا زده بودم و هرچه رنگی از خرد در آن بود را خوار میشمردم.
البته گاهی به خود میآمدم و سعی میکردم که به واقعیتهای دور و برم بیاعتنا نباشم. بیشتر بعد از ناهار ظهر پدرم خسته از کار نیم روز زیر سایه درخت بزرگ و پیر گردو میخوابید، ان وقت فرصتی بود تا من در صورت آفتاب سوخته و دستان زمخت او دقیق شوم.
دستان پر پینه پدر شلاق نهیبی میشد که بر روح و روان من فرود میامد: "چه میکنی پسر؟ میخواهی چه کنی؟ از خدا شرم نداری از دستان آبله گرفته این پدر زحمتکش حیا کن. نان بیمزد و منت او را میخوری و به جای آن چه خواست دل اوست در باتلاق اوهام گرفتار شدهای. به خود بیا ..."
در جدال میان دل و عقل گرفتار بودم که...
یک روز نگین آمد مانند همیشه؛ ولی زودتر. من مشق علم میکردم که معلم عشق آمد. برخلاف همیشه که من به سراغ او میرفتم و باب سخن را میگشودم، او به سر وقت من آمد. در را که باز کرد و پا به درن اتاقم گذاشت دلم تپید. استقبال کردم و نشست.
نگاهی به کتابهای دور و برم کرد:
"خسته نمیشی؟ خوب حوصلهای داری به خدا. خودت را حبس کردهای، مثل زندانیها؛ کی آزاد میشی از این قفس؟" و خندید و من هم. نگاهش کردم؛ پروا رفته بود، جسارت آمده بود. نگاهها به هم خیره ماند. دستش را که بر روی دستم گذاشت، قلبم چون قلب گنجشکی اسیر به تپش افتاد، آن چنان میزد که صدایش را به وضوح میشنیدم.
دستها در هم حلقه شد و صورتها نزدیک .تا آن موقع هیچگاه به این حد زنی را در کنار خود نیافته بودم. حیا از میانه برخاست و التهابی جنون آمیز برجایش نشست. میل وصال بود که گلوی شرم را می فشرد و در حال کشتن او بود. از خود بیخود شده بودم، دیگر زمان و مکان برایم بیمعنی شده بود. تا به حال مستی را تجربه نکرده بودم ولی میفهمیدم که جرعه جرعه از بادهای مینوشم که در آخر مخمور و خراب بر جای خواهم ماند.
بوس و کنار بود و در هم غلطیدن ، نام بود که ازپی ننگ میرفت، حس غریبی داشتم، چیزی داشت از وجودم جدا میشد؛ پسری. در میانه آن غوغا وشور، آن حرارت همهمه و همنفسی، به یکباره همه چیز پایان یافت.......
من تنها نبودم.....آن اتاق صاحب دیگری هم داشت....آن که من سالها با او زندگی کرده بودم، شادی و غم را تجربه کرده بودم، خندیده و گریسته بودم و او در همه حال با من بود......مادرم . عکس او، خود او بود؛ عکس نبود، سایه ظهور بود.
نمیدانم که چه شد که لحظهای نگاهم به عکس افتاد، حس کردم مادرم سختتر از قبل مرا در آغوش خود میفشارد. ایا کسی یا چیزی میخواست طفل دلبند او را برباید؟ مادرم ترسیده بود؛ از چه؟ از که؟ چرا چشمانش به نگین خیره شده بود؟ چرا صورتش درهم شده بود؟ زن زیبای گیلک چه دیده بود که این چنین طفلش را در خود می فشرد؟
دستهایش را بر دور سینهام حلقه کرده بود؟ نمیتوانستم نفس بکشم، حس کردم دارم خفه میشوم: "رهایم کن مادر؛ چقدر میخواهی چشمانت را بر من بدوزی؛ هرکجا میروم چشمان تو همراه من است.آسودهام بگذار؛ مرا زادهای، از تو بیرون شدهام دیگر؛ زنجیر محبتم را از گردنت باز کن؛ برو؛در بیکرانه ارامش دنیای دیگر دور شو؛در منتهای کهکشان سکون ناپدید شو؛
در ابدیت تنهاییت فراموشم کن؛ رهایم کن ای جوان مرده مادر...." آن عکس و آن نگاه آبی شد بر آتش شهوت. درمانده و اشفته از نگین جدا شدم، چون صیدی بودم که صیاد او را از بند رها کرده بود؛ مبهوت بودم و سر درگم. بیشتر از من نگین بود که حال مرا در نمییافت. از اتاق بیرون آمدم، هوای تازه، حال تازه؛ چشم به آسمان دوختم، حال خوشی را در خود می یافتم، سبک شده بودم چون کاه مواج در حرکت بادی سبک ،چون پر جدا شده کبوتر .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشینترین کانالهای تلگرام لذت ببریم
🍋 تعالی بخشی، لمس دیگر سو
@taalibakhshi
🍏یه مرد امیدوار
@happy_private_life
🍊 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍎 گلچین کتابهای صوتیPDF
@ketabegoia
🍁 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🍊 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی
@moshavereh_shoma
🍎 کتابها مثل ریشههای یک درختاند
@nevisandbdonya
🍁 زبان ترکی رو قورت بده
@ArazTurkish
🍊 جامعهشناسی کاربردی|نظریهها و مفاهیم
@A_Quick_look_at_Sociology
🍎 آیلتس رو فول شو •••
@ArazIELTS
🍁 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🍊 جملات نویسندگان برتر
@anahelanjoman
🍎 متن دلنشین
@aram380
🍁 اگر احساس گم گشتگی داری...
@shine41
🍊 بانوان هنرمند و کارآفرین
@banovanehonarmandvakarafarin
🍎 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری
@ganonjjazb
🍁 دل واژههای تنهایی
@gandomzaran
🍊 خونــه مــادربزرگــه 🟣
@Khonehghadimi
🍎 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🍁 دروازه دانایی 𝝗𝝤𝝤𝝟𝝛
@Audio_Books_24
🍊 نیلوفر درون🪷
@nilofaredaroon
🍎 روانشناسی موفقیت
@ravanshenasi_movafagh
🍁 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🍊 استوری مناسبتی انگیزشی
@yefenjanaramsh
🍎 روانشناسی برای زندگی بهتر
@Ravanshenasilifestyle
🍁 ده دقیقه رمان و روانشناسی🎙
@peyke_pouyesh
🍊 تیکههایی از بهترین کتابها
@beautifulminds4
🍎 شاعرانهای با شمس و مولانا
@Mahfelshaeraneh
🍁 کلیپهای انگیزشی
@kelephayeangizeshi
🍊 اطلاعات پزشکی و سلامتی
@Drsalam2025
🍎 خوشگلترین شعرهای ادبی و دلنوشتهها
@negahshear
🍁 هنر آشپزی خوشمزه
@Foodbankn
🍊 مجله روزهای زندگی
@Roozhayezendegi2024
🍎 عربی پایه نهم
@amoozesharabi9
🍁 حافظ صوتی جدید
@hafez_soty
🍊 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🍎 فارسی پایه نهم
@farsi9m
🍁 حال خووب با یک فنجان قهوه☕️"
@Ghahvee_Ghajar
🍊 آرایــــه، ضربالمثــــل، شعر فارســــی
@Azsefr_beyek_farsi
🍎 بیا اينجا آیلتست ده میشه! :))
@talk2_talk
🍁 ســوالات ادبیــات
@Azsefr_beyek_text
🍊 حضـرتعـشقمـولانایجان
@molaanayJaan
🍎 فارسی پایه هفتم
@farsii7m
🍁 شاهنامه صوتی
@shahname_soti
🍊 آسترولوژی و هوروسکوپ
@Astrologyfars
🍎 محفل شعر و آوا
@mahfelshearvaava
🍁 انگلیسی آسان با 🎬 و 🎵
@Englishtub
🍊 کتاب و سعدی به زبان ساده
@kidsbook7
🍎 کتاب صوتی| تیکه کتاب|پیدیاف
@Ketabkhooneydenj
🍁 آوای شب_دانـلود خاطره
@AVAYESHAB2024
🍊 مدیریت زندگی
@LifeManage
🍎 حسِ خوبِ زندگی
@FullAndrewP4K
🍁 آموزش عربى
@Arabicconversation20
🍊 کتاب صـوتی ناپلئون ومعشوقهاش
@dessEre
🍎 دوره و رازهای پولسازی
@Maya_Mind
🍁 آموزش کف بینی
@kafbini12
🍊 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🍎 فراماسونری.ایلومیناتی.ماتریکس
@matrixxx369
🍁 جهانگردی و طبیعت زیبا
@afarinshokoh
🍊 ترکی استانبولی رو قورت بده!
@Turkish_Nazli
🍎 زیباترین کلیپها و آموزش رقص
@sonatimahalli
🍁 نوستالژی زیرخاکیهای خاطرهانگیز
@nuostalzhi
🍊 یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
@english_ielts_garden
🍎 مدار رشد
@buissness_womann
🍁 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍊 عربی به زبان ساده
@atranslation90
🍎 مدینه فاضله
@Madineh_Fazeleh
🍁 انگلیسی مثل آب خوردن
@MyMindsetForEnglish
🍊 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🍎 حافظخوانی با محمدرضا کاکائی
@hafezaneha1
🍁 آموزش هنر و دکوراسیون🏡
@TazeineManzel
🍊 از خودم تا عشق ♥️
@eshg_servat
🍎 مجلهی زندگی"جذب"موفقیت"
@Pareparvaz63
🍁 گنجینه گرانبهای کتاب صوتی
@GANGINEH
🍊 حقوق برای همه
@jenab_vakill
🍎 کتابخانه صوتی و پیدیاف تاپ بوک
@Top_books7
🍏 خلاصه کتابهای روانشناسی
@booklove_blog
🍋 شفابخش_ایافتی، شفای ذهن و جسم
@shafabakhsh_eft
🧿🌺 هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
21 876
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دوازدهم
روزهایی که نگین برای بردن غذا نمیآمد چون درازگوشی که نعل کهنه و فرسوده و بار بسیار بر پشت دارد تا مزرعه خاموش و خسته راه میسپردم و روزهایی که او همراهیم میکرد، اسب تیز تکی را میمانستم که از شوق رهایی در دشتی فراخ سم بر سر ابرها میکوبیدم.
کم کم حال روحیم دگرگون شد. میل هم نفسی و هم سخنی با نگین را در درونم احساس میکردم. چه بگویم که دل از دست داده و مفتون شده بودم. من که غزال گریز پای صحرای بینام و نشان بودم، آن زمان به برهای دستآموز بدل شده بودم که قلاده عشق مرا به دنبال محبوب میکشاند.
گاهی خودم را سرزنش میکردم : "تو دیگه بچه نیستی پسر! به خودت بیا. چشمهایت را باز کن نگین یک زن مطلقه اس. مُهر شوهر اول در شناسنامه او خورده و هیچ وقت پاک نمیشود. اینجا تهران بی در و پیکر نیست که دیدی؛ همه با هم غریبه، همه باهم بیگانه و خاموش، انجا همه در حال فرار از هم هستند. اینجا برعکس همه چشمها به هم دوخته و همه زبانها حکایت از حال هم دارند و تمام قلبها اسرار مگوی هم را در خود پنهان کردهاند.
به خودت بیا! نگذار کار به تاسف دوست و ریشخند و زخم زبان دشمن برسد؛ از رسوایی بترس....". این نهیبها تا زمانی مرا به خود مشغول میداشت که آن چشمان جادویی و آن کلمات مسحور کننده را نمیشنیدم. با دیدن دوباره نگین و آن حرفهایی که در میانه راه با هم میزدیم دوباره آتش جذبه او در دلم شعله میکشید و باطل السحر تمام تشويشهایی میشد که از برملا شدن آن شور شیرین در خودم احساس می کردم.
نگین با غریزه زنانگی نفسهایی گرم که از درون شعلهور یک پسر شيدا برمیخاست را بر پشت گردن خود حس میکرد. او کار خود را کرده بود؛ به خوبی و تمام. از یک نفر که قراری جز کتاب و درس نداشت، بیقراری ساخته بود که تمرین درس عشق میکرد.
تقریبا از خواندن بازمانده بودم و شوق علم در دلم جای خود را به شور عشق داده بود. پدرم سرش به کار و سر وسامان دادن به مزارع و کارگران و بالا بردن کیفیت محصول گرم بود و از پسری که هوایی تازه از زندگی را تجربه میکرد غافل مانده بود. نگار تیز بود و هوشیار؛ گرفتاری زیاد باعث نشده بود که از من و خواهرش غفلت کند. گاهی نگاههای خشک و سرد او را به خود حس میکردم؛ به خصوص اوقاتی که در نگین و حرکات او خیره می ماندم.
نگاه های نگار بر من و نگین سنگینتر می شد. نه تشویش از چشمهایی داشتم که مرا میپایید و نه دلهره از زبانی که شاید به ملالتم گشوده میشد، آنچه به قلب من راه یافته و آن را به تسخیر خود در آورده بود شماتت هر ملالتگری را به هیچ میگرفت...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 876
انسانها
به ميزان حقارتشان توهين میکنند،
به ميزان فرهنگشان عشق میورزند،
و به ميزان كمبودهايشان آزارت میدهند ...
هرچه حقيرتر باشند،
بيشتر توهين میکنند تا حقارتشان را جبران كنند!
هر چه فرهنگشان غنیتر باشد،
بيشتر به ديگران عشق هدیه میدهند ...
و هرچه هويّتشان عمیقتر باشد
محترمانه تر رفتار میکنند؛
به اندازه دركشان میفهمند
و به اندازه شعورشان به باورها و حرف هايشان عمل میکنند.
@book_tips 🐞
21 876
🍃🌺🍃
من در رویای خود
دنیایی را میبینم ...
که در آن هیچ انسانی ..
انسان دیگر را خوار نمیشمارد ...
زمین
از عشق و دوستی سرشار است ..
و #صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید...
من در رویای خود دنیایی را میبینم ..
که در آن همهگان راه گرامی ِ آزادی را
میشناسند ...
حسد جان را نمیگزد ..
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند ..!
من در رویای خود ..
دنیایی را میبینم که در آن ..
سیاه یا سفید " از هر نژادی که هستی "
از نعمتهای گسترهی زمین سهم میبرد ..
هر انسانی آزاد است ..!
شوربختی از شرم ..
سر به زیر میافکند ...
و شادی همچون مرواریدی گرانقیمت ..
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمیآورد ...
چنین است دنیای رویای من ...
#لنگستون_هیوز
@book_tips 🐞
