ch
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

前往频道在 Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

显示更多
551
订阅者
+124 小时
+37
+730
帖子存档
‌ ترک سر و برگِ جهد، تدبیرِ من است بربستنِ لب، ادای تقریرِ من است کیفیَّتِ عبرتی به عرض‌آمده‌ام از هرچه کِشَند دست، تصویرِ من است ( بیدل دهلوی) ـ @berkeye_kohan ـ ‌

همیشه بار ویرانی کشیده چه سختی‌ها به آسانی کشیده به سامان آمدم در سرزمینی که رنج نابه‌سامانی کشیده محمداکرام بسیم @ikrsim

زیر و بمِ هر ساز تماشا کردیم در معنیِ نازک آن‌قدَر شهرت نیست بیدل دهلوی @ikrsim

گفتم: از سکوت تو سرودها شنیده‌ام پلک‌هاش، چون دو مرغ عشق روی چشمه‌‌ها، هبوط کرد؛ باز هم سکوت کرد. محمداکرام بسیم @ikrsim

دستی اگر، به لطف، نداری به شانه‌ام لطفی کن و نخواه که باری به شانه‌ام... دستِ مرا نگیر، در افتادگی خوشم من قانعم که پا نگذاری به شانه‌ام تو نیستی ملایکِ کاتب، ولی چرا؟ یک عمر می‌شود که سواری به شانه‌ام از چینِ آستین و گریبان گذشته‌ای پیچیده‌ای به هیکلِ ماری به شانه‌ام از دست رفته‌است حساب‌ِ زمانِ من ای بوده تا همیشه‌ی جاری به شانه‌ام مُردم در این امید، که غیر از دو دستِ من باری نداشت کاش‌که کاری به شانه‌ام محمداکرام بسیم @ikrsim

غرّید شیر و جانبِ آهو بلند شد در بیشه دود و داد و هیاهو بلند شد دهقان پیر آن طرفِ آب‌ها جهید ناخن‌دراز و چرک‌تن و موبلند شد زنبورهای گشنه خزیدند زیرِ خاک با دستِ باد دامنِ کندو بلند شد بلعید ترس، از همه رٶیای رود را موجی سیاه پشتِ سر قو بلند شد مُردند هرچه عاشق و گندید عشق شان تا سقف آسمان خدا بو بلند شد ابرِ عبوس، تیرِ خلاصی به خال زد آواز زنگ معبدِ هندو بلند شد () وقتی که دستِ حادثه پای مرا شکست القصّه در ادامه سرِ "او" بلند شد محمداکرام بسیم از مجموعه‌ی "صلحِ تن‌به‌تن" @ikrsim

می شود عکس تو در قطره اشکم قابی مثل روییدن یک شاخه گل مردابی بعد تو شادی و غم در نظرم فرق نداشت ماهی مرده چه در رود چه بر قلابی خط افتاده به پیشانی ام از دوری توست لب دریاچه ترک میخورد از بی آبی پیش من بودی و غیر از تو نمی دیدم هیچ آسمان گور ستاره ست شب مهتابی فکر تو برده قرار از من و سرگردانم پر کاهی شده ام در وسط گردابی ⚡مرتضی رستمی⚡ @morirosi

به من، به غیرِ وصال‌ات روا نداشته باش مرا به دوریِ خود مبتلا نداشته باش تو آفتابی و من سایه‌ام، مرا از خویش.. به قدرِ ثانیه‌ای هم جدا نداشته باش برای آمدن‌ات بال در بیاور و لیک برای رفتن‌ات ای عشق! پا نداشته باش به جایِ حسِ ترحم که من نمی‌خواهم به حالِ من نظری عاشقانه داشته باش مگر که می‌شود؟ این رسمِ آشنایی نیست که گفته است هوایِ مرا نداشته باش؟ مباد پا بگذارد کسی؛ به غیر از او- برایِ هیچکس، آغوش! جا نداشته باش شبیهِ کوه و غروب، از تو باز می‌خواهم همیشه دست مرا روی شانه داشته باش تو را به من نرساند قیام خواهم کرد که گفته کار به کار خدا نداشته باش؟ #هارون_بهیار #شاعر_افغانستانی @saghfe_aseman2

هر چیز را نشانِ شکستن، صدا بوَد هر جا شکست شیشه‌ی دل را صدا نشد صوفی احمدعلی هرچیز در شکستن آواز می‌برآرد اما شکستِ دل را هرگز صدا نباشد صوفی عشقری @ikrsim

آهسته‌رَوی ساز کن ای قافله‌ی آه طفلانِ سرشک‌است به ما همسفر اینک ... از ناز با کسی متکلم نگشته‌ای لیکن ز هر دهن چه خوش آید صدای تو (صوفی احمدعلی قندهاری، متوفی ۱۳۱۱ ه.ق) @ikrsim

ابراهیم امینی: ببین رسیده سرانجامِ بی‌مقدمه‌ام ببین نمانده کنارم کسی؛ خودم همه‌ام به سمتِ دیوارش دست برده‌است شکست در آن اتاق که پیچیده‌است زمزمه‌ام همیشه مثل بیابان غریب خواهم ماند همیشه مثل بیابان، دچار واهمه‌ام ولی گلی که نبستم به تاب موهایت چه برگ و بار گرفته‌ست بینِ جمجمه‌ام صدای پای تو می‌آید از (مزار) و چنان- سکوت کرده‌ام، انگار یک مجسمه‌ام روزِ بد، برادرِ من/صفحه‌ی ۱۴ @ikrsim

دوستان گرامی، صفتِ [زیبا] برای رباعی‌های پُستِ ریپلای شده نظرِ محبت‌ٱمیزِ مدیرِ کانالِ رباعیات فارسی‌ست که من مطلب را از ٱن کانال، اینجا فوروارد کردم. انشاالله که حملِ بر خودصفتی بنده نشود.

گرفتم‌ات که بگیرم عنان مرکبِ تازی کجا روم که فرس بر منِ شکسته نتازی تو شاه‌بازی و دانم که تیهوان نتوانند که در نشیمن عنقا کنند دعویِ بازی شبان تیره بسی بُرده‌ام به آخر و روزی شبی چو زلف سیاه‌ات ندیده‌ام به درازی ضرورت‌است که پیش‌ات چو شمع سوزم و سازم گرم چو شمع بسوزی وگر چو عود بسازی مرا به ضرب تو چون چنگ سرخوش‌است وَ لیکن تو دانی ار بزنی حاکمی و گر بنوازی به‌ دوستی که چو دل قلب و نادرست نیایم گرم در آتش سوزنده همچو زر بگدازی به خون بشوی مرا، چون قتیل تیغ تو گشتم که در شریعت عشق‌ات شهید باشم و غازی چو روشن‌است که دور بقا ثبات ندارد به ناز خویش و نیاز من شکسته چه نازی؟ فدای جان تو خواجو اگر قتیل تو گردد ولی به قتل وی آن به بود که دست نیازی خواجوی کرمانی @ikrsim

#سه_گانی بر روی زخم‌های دلم راه می‌رود تا ٱه می‌کشم، ناگاه می‌رود #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

رونمایی پنج مجموعه شعر، به شمول [صلح تن‌به‌تن] تشکر از بانو سمیه رامش بابت هزینه‌ی این کتاب‌ها و احمد بهراد عزیز بابت زحمات ز
رونمایی پنج مجموعه شعر، به شمول [صلح تن‌به‌تن] تشکر از بانو سمیه رامش بابت هزینه‌ی این کتاب‌ها و احمد بهراد عزیز بابت زحمات زیادش.

photo content

کوله‌پشتی‌ام را برمی‌دارم، به خیابان می‌زنم و مخالفِ جهت باد راهپیمایی می‌کنم. قسمت کوچکی از شکلاتِ مانده از آخرین پیاله‌ی چایم را با زبانم به این طرف و آن طرف مانور می‌دهم، مزه‌ی شیرین‌اش کم کم، کم می‌شود و او آخرین سُرهایش را می‌خورد. یادِ کودکی‌هایم می‌افتم؛ همان زمانی که مغزم اندازه‌ی همین شکلات بود و بزهای پدر بزرگ را به چرا می‌بردم. بزها با آن که شاخ‌های بلندی داشتند، موجوداتِ مهربانی بودند، سرِ شان به نشانه‌ی احترام به چوپان کوچک، پایین بود و راه خود را می‌رفتند. به چراگاه می‌رسیدیم، بزها می‌چریدند و من از روی تپه‌ی شنی سُر می‌خوردم، مثل یک شکلات سُر می‌خوردم. شکلات محو می‌شود و من همچنان با باد می‌جنگم. موهایم را با ژلِ موی پاکستانی آرایش کرده‌ام. باد که به آن می‌خورد درد می‌کند. خیابان هم گیج است، مثلا یکی درمیان قدم‌هایم را روی پوست پرتقال می‌گذارم و درود می‌فرستم بر روانِ -شاید- پاکِ شهردارِ هرات. پرتقال‌های پاکستانی طعمِ شیرینی ندارند. اندک اندک باران شروع می‌کند به باریدن، آفتاب با قایم باشک بازی‌اش، نظرم را جلب می‌کند، پایم این بار روی پوستِ موز می‌رود و به زمین نمی‌خورم. موزِ پاکستانی. ماشین‌ها مرا عبور می‌کنند، آبی که ماشین‌ها رویم می‌پاشند، با باران یکجا فرود می‌آیند و من فرض می‌کنم باران دارد شدیدتر می‌بارد. ماشین‌ها باید در رفت و آمد باشند، ماشین‌های دستِ پاکستان. به دفتر می‌رسم، تصویرِ شهیدی را روی دیوار دفتر چسپانده‌اند. او لبخند می‌زند و همه گریه می‌کنند. پدرش بیمار بوده و او را خارج کشور برده اند، به پاکستان. او در جریان مرگِ فرزند بیست ساله اش قرار ندارد. پشت میز کارم می نشینم، انگشت‌هایم روی کیبورد می‌لرزد، وارد اینترنت می‌شوم و در سرخطِ اخبار می‌خوانم: روابطِ افغانستان از هر زمانی دارد بهتر می‌شود، با کشور همسایه؛ پاکستان @ikrsim

حق‌است، اگر بگویم او جانِ من‌است ٱرامشِ خاطرِ پریشانِ من‌است می‌سوزم و رویِ صندلی می‌چرخد خورشیدم و ٱفتاب‌گردانِ من‌است محمداکرام بسیم @ikrsim

روی غزل بالا آهنگی بداهه ساختم، با گیتار ناشیانه اجرا کردم و خواستم این جا بگذارم. کم ما و کرم دوستان😊🌷

اگرچه نازکنان می‌دمی به ساز خودت نشسته‌ام که بسازم همان به ناز خودت تو مثل قله‌ ای و این دچار دامنه‌ات حساب می‌برد از سایه‌ی دراز خودت تو مثل آبی و در جنگ گرم یک هیجان فرار می‌کنی آهسته از فراز خودت تو مثل سرو... ولی بی‌خیال قمری‌ها به لطف باد سحر، گرم اهتزاز خودت اگرچه پای من از خانه‌ی تو کوتاه است ولی به خویش بیا، پی ببر به راز خودت برای بردنم از خویش صحبدم کافی‌ست نسیم بگذرد از لای موی باز خودت محمداکرام بسیم @ikrsim