Achcan
前往频道在 Telegram
لطفا با #اچكان كپی كنيد. کتابِ کفشدوزکِ آبیِ مریخی (تمام شد.) سفارش تبليغات: https://t.me/+zyFa07j4iGc2N2U8
显示更多伊朗33 963未指定类别
9 131
订阅者
无数据24 小时
-237 天
-9530 天
帖子存档
9 131
مهمترین چیز توی دوستی برای من اینه که طرف واقعا خودش باشه. یعنی هی از خودش ایراد نگیره، با خودش ور نره و بتونه سبک خودش رو داشته باشه. همونی باشه که نشون میده و تعریف میکنه. نه اونی که تنها کارش تمیز و زیبا نگه داشتن ظاهرشه ولی هنوز بلد نیست خونهش رو تمیز نگه داره. نه اونی که به ظاهر اعتماد به نفس داره ولی وقتی باهاش حرف میزنی میفهمی هنوز نه خودش رو کامل دوست داره و نه بدنش رو. نه اونی که ببینه آدمهای حسابی چی میپوشن و چیکار میکنن و همون رو تکرار کنه. آدم حسابی بودن به پوشش نیست، به خیلی چیزهاست؛ شاید بشه ظاهر رو با تُفمالی درست کرد اما شخصیت و درون رو نمیشه!
#اچکان
9 131
نور خورشید رو میبینم که افتاده روی زمین، بهش نگاه که میکنم چشمم رو میزنه ولی باعث شده پارکتهای چوبی خونهمون خوشرنگتر بهنظر بیان. سیگارم رو رُل میکنم و میذارم گوشهی لبم. دوباره چشمهام رو میگردونم توی خونه. چقدر خوشحالم که به هر طرف نگاه میکنم یه گلدون میبینم، کوچیک و بزرگ! هرکدومشون یه شخصیت متفاوت دارن، درست مثل ما! بعضیهاشون زودتر از انتظار رشد میکنن و بعضیهاشون زمان بیشتری میخوان. بعضیهاشون حساسترن و نیاز به محبت و توجهی زیادتری دارن. مثلا نمیشه گیاهی که تمایل شدیدی به نور داره رو بذاری توی راهرویی که هیچ نوری نداره و توقع داشته باشی که رشد کنه و سالم باشه! باید بشناسیشون و طبق اون باهاشون رفتار کنی، دقیقا مثل آدمها! نمیشه اون دوستت که درونگراست رو هرشب ببری بیرون و با ده تا آدم جدید آشنا کنی و توقع داشته باشی با همهشون سر صحبت رو باز کنه! شاید توی اون لحظه فکر کردی طرف ساکته، بیادبه یا دوست خوبی برات نیست ولی خب حقیقت اینه که تو اون آدم رو درست نشناختی و نتونستی نیازهاش رو بفهمی. شاید اصلا ازش نپرسیدی چون فکر کردی تموم آدمها شبیه خودتن و یا شاید هم نیازهای خودت رو هنوز نشناختی و آدم اشتباهی رو برای دوستی انتخاب کردی. اما همونطور که همهی گیاهها نیازهای متفاوتی دارن، انسانها هم نیازهاشون متفاوته، همونطور که علایق و سلایقشون متفاوته.
کف پام رو از روی مبل میذارم روی زمین، حس کردنِ گرمای پارکتها حس خوبی بهم میده و همونطور که سیگارم رو خاموش میکنم یه دور دیگه چشمم رو میچرخونم توی خونه. این دفعه میبینم یکی از گیاههام که پنج دقیقهی پیش سرحال بود، گردنش خم شده و یکم پژمرده بهنظر میآد؛ حواسم نبود چقدر حساسه، فکر کنم از مقایسهشون با انسانها خوشش نیومده!
#اچکان
9 131
هرچی ذهن پُرتر از تصاویر، ایده کمتر و در نتیجه تقلید بیشتر!!! کار از الهام گرفتن میگذره، تا جایی که دیگه چیزی برای ارائه نداری و دست به دزدی میزنی. یعنی حرفهای دیگرون میشه حرفهای تو؛ رفتار دیگرون میشه رفتار تو، شخصیت این و اون میشه شخصیت تو. بدون این که عکس و فیلم ببینی نمیتونی ستِ لباست رو مشخص کنی، بدون این که توی فضای مجازی بچرخی و ببینی دیگرون چیکار دارن کنن، نمیتونی تولید محتوا کنی! فکر میکنی خلاقی! اما فقط فکر میکنی، در حقیقت تنها کاری که داری میکنی تکرار و تکرار و تکراره! میگی سبک خودم رو دارم ولی روزی از چند نفر میدزدی، هرتیکه رو از یکی! صبح تا شب زندگی و فیلمِ بیش از صدتا آدم متفاوت رو در جاهای مختلفِ دنیا میبینی و در کنارش حرفهای اطرافیانت رو هم میشنوی، شب که میشه ذهنت پر میشه از زندگی بقیه و یادت میره خودت چی بودی و چی دوست داشتی! هر صبحی که بیدار میشی درصد کمتری از خود واقعیت و دنیای درونت برات باقی میمونه! هر صبحی که بیدار میشی با خودت میگی خب چطوری امروز شبیه فلانی خفن باشم و دوباره دستبرد میزنی به شخصیت دیگرون و به خودت ایول میگی که چقدر تمیز دزدی کردی!
#اچکان
9 131
هرچی ذهن پُرتر از تصاویر
ایده کمتر
و در نتیجه تقلید بیشتر!!!
کار از الهام گرفتن میگذره، تا جایی که دیگه چیزی برای ارائه نداری و دست به دزدی میزنی.
یعنی حرفهای دیگرون میشه حرفهای تو؛
رفتار دیگرون میشه رفتار تو،
شخصیت این و اون میشه شخصیت تو.
بدون این که عکس و فیلم ببینی نمیتونی ستِ لباست رو مشخص کنی، بدون این که توی فضای مجازی بچرخی و ببینی دیگرون چیکار دارن کنن، نمیتونی تولید محتوا تولید کنی! فکر میکنی خلاقی! اما فقط فکر میکنی، در حقیقت تنها کاری که داری میکنی تکرار و تکرار و تکراره!
میگی سبک خودم رو دارم ولی روزی از چند نفر میدزدی، هرتیکه رو از یکی! صبح تا شب زندگی و فیلمِ بیش از صدتا آدم متفاوت رو در جاهای مختلفِ دنیا میبینی و در کنارش حرفهای اطرافیانت رو هم میشنوی، شب که میشه ذهنت پر میشه از زندگی بقیه و یادت میره خودت چی بودی و چی دوست داشتی! هر صبحی که بیدار میشی درصد کمتری از خود واقعیت و دنیای درونت برات باقی میمونه! هر صبحی که بیدار میشی با خودت میگی خب چطوری امروز شبیه فلانی خفن باشم و دوباره دستبرد میزنی به شخصیت دیگرون و به خودت ایول میگی که چقدر تمیز دزدی کردی!
#اچکان
9 131
Repost from Achcan
قوی بودن به حجم عضلههای بدن نیست. از نظر من کسی قویه که یه اتفاقِ ساده نتونه آرامشش رو ازش بگیره و خیلی راحت اون رو عصبی یا آشفته نکنه. یا حتی اگه چیزی هم تونست اون رو عصبی کنه، بتونه خودش رو کنترل کنه. همه میتونن برن باشگاه و بدنشون رو پر از عضله کنن. ولی اگه بعد از باشگاه توی خیابون، ماشینِ جلوییشون آروم حرکت کنه یا به هر دلیلی یه نفر توی خیابون بهشون فحش بده؛ اونقدر ضعیف میشن که به حد وحشتناکی وجودشون پر از حس بد و خشم میشه و به سرعت میخوان واکنش نشون بدن. به نظر من آدمی قویه که با وجود کلی محرکِ بیرونی، بتونه در صورت پدید اومدنِ ایگو؛ اون ایگو رو فقط مشاهده کنه، بپذیره، ازش درس بگیره و بگذره.
#اچکان
9 131
Repost from Achcan
خیلی وقته که دیگه نمیتونم با آدمهای گذشتهی زندگیم صحبت کنم. نه اینکه ازشون بدم بیاد یا حس بدی بهشون داشته باشم، یعنی دیگه نمیتونم ازشون مشورت بگیرم یا چیزی بهشون یاد بدم. نمیتونم دیگه باهاشون صحبتهای عمیق بکنم یا هروز باهاشون برم بیرون، چون حرفی نیست برای زدن. خیلی وقته که نمیتونم گوشم رو پر کنم از زندگی این و اون چون واقعا به من ربطی نداره. همونطور که باید مراقب دهنم باشم که کِی و برای چی باز می شه، باید حواسم به گوش هامم باشه که چه چیزی رو توش فرو میکنم. برای همین سالهاست که دیگه نمیتونم با آدمهایی مدام در ارتباط باشم که فقط منتظر شنیدن اخبار راجع به زندگی دیگرون از دهن من هستن یا فقط میخوان گوشهای من رو پر از اسمهای مختف با القابِ عجیب و غریب بکنن. یادمه از وقتی که تصمیم گرفتم بدون بقیه رشد کنم، آدمهای اطرافم هم تغییر کردن. اطرافم شدن پر از کسایی که به رشد و پیشرفت خودشون اهمیت میدادن نه زندگی این و اون. بعدش کسایی که به دیگرون کمک میکردن رو بیشتر از کسایی که بقیه رو نردبون خودشون میکردن دیدم. کسایی که رو پیدا کردم که به «ما» اهمیت میدادن نه فقط به «من»؛ کسایی که روحشون مهمتر از هر چیزی بود. بعدشم فهمیدم دنیای اطرافم رو خودم میسازم چون من تصمیم میگیرم چه چیزی توی دنیای من بمونه یا چه چیزی به پایان برسه. من تصمیم میگیرم که وقت و انرژیم رو با چه کسایی و در چه راستایی به اشتراک بذارم. البته که من تموم خاطرات و آدمهای گذشتهی زندگیم رو دوست دارم و از چیزی پشیمون نیستم. چون در اون زمان و مکان، بهترینها برای من بودن و من از همهی اونها، کلی چیزی یاد گرفتم و تمومِ اتفاقات گذشتهم لازم بودن. ولی الان دیگه اگه از یه جایی به بعد حس کنم که انرژیم در اون مکان و پیش اون آدمها در راستای نور و عشق پیش نمیره، این وظیفهی منه که از روحم محافظت کنم و اتصال انرژیم رو قطع کنم؛ نه تنها فقط برای خودم، برای این که نیروی تاریکِ دنیا رو تغذیه نکنم. شاید از نظر خیلیها من بیمعرفت به نظر بیام، ولی من نمیتونم توی گذشتهم بمونم، چون سنگینه و مانعِ این میشه که در زمان حال زندگی کنم. اگه از ارتعاش گذشتهم کنده نشم، با چیزهای جدید هم آشنا نمیشم و همیشه باید در یک مکان و با یه سری آدم مشخص کارهای تکراری رو انجام بدم. من مشکلات تکراری رو دوست ندارم و ترجیح می دم با مشکلات جدیدتری روبهرو بشم؛ چون میدونم از طریق اونها درسهای جدیدی قراره به روحم اضافه بشه. راستش من از هیچچیز بیشتر از درسهای جدیدی که به روح اضافه میشه خوش حال نمیشم چون دلم میخواد هرروز، هرجایی که هستم فقط رشد کنم و حاضرم برای پاک شدن روحم و بالا رفتن ارتعاشم، هر بهایی رو با جون و دل بپردازم.
.
#اچکان
9 131
Repost from Achcaan team
درونِ وجودم فضای خالیای هست که نمیدونم از کجا میآد و دقیقا چطوری پر میشه. وقتی شب میرسه و تاریکی همه جا رو پر میکنه به این فکر میکنم که من واقعا کیام؟! مطمئنا منِ واقعی به اسمی که دارم خلاصه نمیشه، در هر صورت تمام اسمها رو شخصهای دیگهای بهمون دادن. من نژادمم؟ رنگ پوستمم؟ من گذشتهایم که خانوادهی من به دوش میکشه؟ شاید من جاییام که بهدنیا اومدم، شاید شهرستان کوچیکیام که اکثر آدمها داخلش همدیگه رو میشناسن و شاید من لای همون بهانههاییام که آدمهای شهرای بزرگتر وقتی از راه میرسن میگیرن؛ چون از نظرشون اینجا هیچ جایی نداره. هر چند من نمیدونم از چی حرف میزنن، به چی نیاز داریم که با یه مکان اخت بگیریم؟ مگه آدمهای اطرافمون خونه اصلیای که داریم نیستن؟ نمیدونم شاید من محیطیام که داخلش بزرگ شدم و به کافههای کوچیک و سادهی گوشه شهر عادت کردم، شایدم فقط یکی از همون آدمهاییم که اومدن و رفتن و با دیدگاه کسایی که بیشتر موندن سازگار شدم. شاید من حسرت آدمهای اطرافم هستم یا روزهایی که خوشحالی و امیدی دارن. اما وقتی همه جا تاریک میشه، من مطمئنم که من همون آدم بینامی هستم که شبها داخل من وجود داره، بدون اصل و نسب و گذشتهای و رها از هرچیزی که انسانها بهش اهمیت میدن. من همون کلمات برهنهای هستم که هیچ نقابی ندارن و اون صفحهای از کاغذم که زیر تمام دفترهای کهنه و خاک خورده پنهان و فراموش شده. من سعی میکنم فضای خالیای رو که درونم هست با کلمات پر کنم، پس مینویسم و مینویسم چون منی که لایه این نوشتهها قدم میزنه واقعی ترین ورژنیه که از من وجود داره.
#ملیکا_خدایاری
@Achcaanteam
9 131
Repost from Achcaan team
گاهی وقتها رویاهایی داریم که میتونیم بهش رسیدن رو کاملا تصور کنیم، میتونیم خودمون رو توی اون نقش ببینیم طوری که انگار برای ما ساخته شده و از فکر کردن بهش هیجان زده بشیم. ولی رویاها فقط به چیزهایی که ما رو هیجان زده میکنن یا میخوایم داشته باشیم خلاصه نمیشن. هر رویایی مسیری داره و گاهی با اینکه یه رویا و یا هدف داریم، حاضر نیستیم مسیری که ما رو بهش میرسونه رو طی کنیم. چون نمیخوایم زندگیمون صرف اون مسیر بشه یا میدونیم که حاضر نیستیم داخل اون مسیر و محیط بمونیم تا به اون رویا برسیم. و فکر میکنم گاهی فکر کردن به این موضوع خجالت زدهمون میکنه چون باعث میشه حس کنیم ضعیفیم! ولی واقعا مهمترین چیزی که راجعبه یه رویا وجود داره مسیر رسیدن به اون رویاست. و فکر میکنم زندگیمون اونقدری طولانی نیست که وارد چیزی بشیم که میدونیم مسیرش رو نمیخوایم یا حاضر نیستیم فداکاریای که واسه رسیدن بهش لازمه رو انجام بدیم. هر هدف و رویایی یه فداکاریای داره ولی آدمها برای رسیدن به رویاهای یکسان، قیمتهای یکسانی رو نمیپردازن. گاهی فداکاریهایی که برای بعضیها راحته برای بعضیهای دیگه به از دست دادن کل زندگیشون منجر میشه، میدونی چی میگم؟
#ملیکا_خدایاری
@Achcaanteam
9 131
Repost from Achcaan team
سلااام
لطفا کسانی که برای عضو شدن توی اچکان تیم پیام داده بودن دوباره پیام بدن، پیامهاشون رفته پایین 🥺🌸
این دفعه شرایط عضو شدن رو آسونتر و راحتتر کردیم تا اونایی که واقعا علاقه و استعداد دارن بتونن کنارمون باشن🪴
به اینجا پیام بدید:
@achcn
9 131
Repost from Achcan
اومدم بگم چند سال پیش، وقتی تصمیم گرفتم یه سری آدم هارو بذارم کنار، فکر میکردم بعدش دیگه همهی آدمها همینطوریان. خسته بودم و بدون این که حتی بخوام آدمهای جدید رو ببینم شروع به قضاوت دسته جمعی کردم! خودم رو حبس کردم توی اتاقم و روزی دوازده تا پونزده ساعت میخوابیدم. بعد از چند وقت از خوابیدن هم خسته شدم، جدی وقتی بیدار میشدم، بدن درد بودم. جلوی آینه که میرفتم، از حالت چشمم و پشت پلکی که داشتم بدم میاومد. حتی حوصله نداشتم غذا درست کنم یا وقتی غذا سفارش میدادم، بعد از جویدن دو لقمه، احساس خستگی میکردم و حوصله نداشتم بقیهی غذا رو بخورم. از ریشه احساس خشکی میکردم. بعد از چند وقت تصمیم گفتم خودم را با این شرایطی که برای خودم ایجاد کردم وفق بدم و از این زمان برای شناخت خودم استفاده کنم. صبحها میرفتم پیادهروی، وقتی برمیگشتم کلی میوه و خوراکی میگرفتم. روزی دو ساعت ورزش میکردم، مینوشتم، عکس میگرفتم، کتاب میخوندم، میرقصیدم، فیلم میدیدم و تموم چیزهایی که روحم رو اذیت میکرد رو مینوشتم. خیلی داشت بهم خوش میگذشت، واقعا میگم. نه دلم مهمونی میخواست، نه رابطه، نه نشون دادن و ثابت کردن خودم به دیگرون. داشتم خودم رو میشناختم، داشتم یاد میگرفتم تنهایی خیلی وقتها مفیدتر از همه چیزه و حتی بیشتر از دنیای بیرون میتونه به رشد من کمک کنه. وقتی میرفتم جلوی آینه، میفهمیدم نگاهم به به خودم عمیقتر شده، حس میکردم حالت چشمهام اونقدرا هم بد نیست، اتفاقا خیلی هم باحاله. میتونستم با نگاه توی آینه، ترمیم شدنِ زخمهایی که روی روحم مونده بود رو ببینم. نمیدونم بعدش دیگه چجوری زمان گذشت ولی دیگه میدونستم چی میخوام توی این زندگی و باید چیکار کنم. میدونستم چجوری با دیگرون روابط بهتر و بدون آسیبی داشته باشم. جایگاه خودم رو توی زندگیم فهمیده بودم و دیگه از تنها موندن نمیترسیدم. خیلی خوب بود، حس خوبی به خودم داشتم. خودم رو دوست داشتم و بعدش کمکم حس کردم میتونم دوباره آدمها و دنیای بیرون رو هم دوست داشته باشم. حس کردم میتونم بذارم دوباره آدمها بهم نزدیک بشن ولی این دفعه این رو هم میدونستم که باید یه سری خط توی ذهنم بذارم که کسی ازش رد نشه. میدونستم چجوری هم تنهاییم رو داشته باشم و هم روابطم رو. کارهای جدیدی رو شروع کردم و بعدش آدمهای جدیدی رو هم دیدم. همهی این ها یه جوری آب دادن به ریشههام بود چون کمکم داشتم جوونههای درون رو حس میکردم.
.
#اچکان
9 131
هنگام عصبانیت چیکار میکنم؟ منتظر میمونم که توی خونه تنها شم، بلافاصله تموم حرفها و فحشهایی که تو ذهنم میآد رو جلوی آینه میزنم. خودم رو میبینم توی آینه ولی کَلهی طرف رو میذارم به جای خودم. فکر میکنم یارو جلوم نشسته، هرچی به ذهنم و دهنم میرسه رو بهش میگم، بعضی وقتها به جای اون جواب هم میدم! بعدش احساس سبکی میکنم و دیگه اون عصبانیت قبل رو نسبت به طرف ندارم، انگار موضوع رو حل کردم توی خودم، با خودم! بعدش که طرف رو میبینم احساس میکنم واقعا اون حرفهارو بهش زدم، یکم احساس شرمندگی میکنم ولی بعدش با طرف خوب میشم! الان دیگه یاد گرفتم، هرموقع عصبانیام لازمه فقط یه سری حرفهارو که توی کَلهم میآد رو بزنم، اما مهم نیست به کی یا کجا! بعدش از توی مکالمههای ساختگیم توی آینه، موضوع برای متن جدیدم میکِشَم بیرون. آره!
#اچکان
9 131
میگن چرا انقدر لحن نوشتنت تند شده، قبلا نرمتر بود! میگم نوکِ قلمی که دستمه تیز شده به مرور، چون جنس دنیا و آدمها تغییر کرده! روی سنگ رو که نمیشه با پَر خش انداخت، نیازه که تیز باشه!
#اچکان
9 131
زندگی جالبه، به جاهایی میرسونتت که فکرش رو نمیکردی. تبدیلت میکنه به کسی که حدسش رو هم نمیزدی. ولی خب این انتخاب توئه که بشی شبیه کسایی که همیشه بدت میاومده یا بشی همونی که کل زندگیت رویاش رو داشتی. نمیتونی همیشه دیگرون رو مقصرِ چیزی که الان هستی بدونی، همیشه یه وقتی بوده که تو باید بین دوتا چیز یا چندتا چیزِ مختلف انتخاب میکردی. همین انتخابهای کوچیک و بزرگ بودن که جایگاهِ روزهای بعدی یا سالهای بعدی تو و نزدیکانت رو مشخص میکرد. این که چیزی رو انتخاب نکنی هم بازم خودش یه نوع انتخابه! تو باید تشخیص بدی که چه زمانی وقتِ انتخاب کردنه و چه زمانی وقتِ صبر کردن! گاهی وقتها نیازی به انتخاب نیست، چون گزینهای نیست! برای همینه که میگم بخشِ زیادی از زندگیت رو خودت میسازی، با انتخابهات، با اولویتهات.
#اچکان
9 131
زندگی جالبه، به جاهایی میرسونتت که فکرش رو نمیکردی. تبدیلت میکنه به کسی که حدسش رو هم نمیزدی. ولی خب این انتخاب توئه که بشی شبیه کسایی که همیشه بدت میاومده یا بشی همونی که کل زندگیت رویاش رو داشتی. نمیتونی همیشه دیگرون رو مقصرِ چیزی که الان هستی بدونی، همیشه یه وقتی بوده که تو باید بین دوتا چیز یا چندتا چیز مختلف انتخاب میکردی. همین انتخابهای کوچیک و بزرگ بودن که جایگاهِ روزهای بعدی یا سالهای بعدی تو و نزدیکانت رو مشخص میکرد. این که چیزی رو انتخاب نکنی هم بازم خودش یه نوع انتخابه! تو باید تشخیص که چه زمانی وقتِ انتخاب کردنه و چه زمانی وقتِ صبر کردن! گاهی وقتها نیازی به انتخاب نیست، چون گزینهای نیست! برای همینه که میگم بخشِ زیادی از زندگیت رو خودت میسازی، با انتخابهات، با اولویتهات.
#اچکان
9 131
Repost from Achcan
من برام اهمیتی نداره که چی توی دستهات داری. واقعا واسم هیچ اهمیتی نداره ماشینت چیه یا خونتون چند متره! برای من مهمه که بدونم چقدر خودت هستی، چقدر آگاهی داری، چقدر هدف داری و چقدر برای انسان بودن تلاش میکنی. من وقتی به چشمهات نگاه میکنم، مردمکهاتو نمیبینم. وقتی به چشمهات نگاه میکنم درواقع دارم روحت رو دنبال میکنم تا ببینم من رو کجاها میبره. من دنبال درونتم و اگر کسی مثل من، روزی بهت گفت دوستت دارم؛ بدون که تو و درونت رو دوست داره نه چیزهای مربوط به تو رو.
#اچکان
9 131
Repost from Achcaan team
ما را شکستند؛
چون ما آینهای بودیم که
حقیقتِ آنها را نشان میداد.
#عادل_محاوی
@Achcaanteam
