4 545
订阅者
-124 小时
+837 天
+16930 天
帖子存档
4 544
امید درنای تنهای فریدونکنار بعد از دوازده سال با رویا درنای ماده همراه شده است .
امید دوازده سال بعد از شکار جفتش با هیچ درنای ماده ی دیگری جفت نشد و به درنای وفادار مشهور گشت .
حالا بعد از دوازده سال تو گویا نور بر زندگی این درنای تنها تابیده شده ست .در سخنان مدیر حفاظت محیط زیست آن منطقه آمده بود که مردم اسم درنای ماده را رویا گذاشته اند .برای همین کوچکترین خبر تا صدسال میتوان امیدوار شد به زندگی ...
اینکه آدمها دلشان امید میخواهد دلشان رویا میخواهد و وقتی امید و رویا یکی شوند انگار معجزه و نور ارزانی شده است.
#عادله_زمانی
4 544
دایی احمد یک ازدواج نا موفق داشت .بعد از آن هرگز دوباره ازدواج نکرد.حاصل آن ازدواج یک دختر بود .دختری که دایی احمد هرگز او را بزرگنکرد .
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
4 544
روز پدر به پدرهایی که اینجا نیستند اما گرمای وجودشون هنوز تو قلب بقیه است ،به دایی احمد مهربونم پدری که نتونست پدری کنه هم مبارک...
4 544
Repost from "زنی کهگم کردم "
یه لحظه ای هم هست که میری باباتو بغل میکنی میبینی چقدر بزرگ شدی که بابات توی بغلت جا میشه ...به خودت میگی بزرگ شدم ؟
جواب میدی نه ...
من هنوز همون بچه ی کوچیک محتاج پدرمم
که بیاد بغلم کنه دنیا برام روشن بشه
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
4 544
Repost from "زنی کهگم کردم "
نه تو شبیه کسی در دنیا هستی
نه کسی میتواند شبیه تو باشد .
تو یکی هستی تنها یکی
بابا،هرچه مربوط به توست خاص ست
لبخندت،صدايت،غصه هایت،صدا کردن هایت
من اصلا نمیتوانم تورا توصیف کنم.چون تو قابل توصیف نیستی نمیشود تورا با ویژگی های بقیه ی باباها توصیف کرد به نظر من هر پدری آنقدر برای فرزندش خاص ست که نمیتوان او را با بقیه ی باباها مقایسه کرد.
انگار جهان پر از باباهای خاص و بچه هایی ست که در هر شرایطی فقط بابای خودشان را میخواهند و بس
چه خوب که پدرم شدی.این خوش شانسی من بود که خدا بین تمام فرشته های سبیلوی مهربانش تورا برای من کنار گذاشت بابا
بگویم دوستت دارم کم کاری ست.بابا من هیچکس را اندازه ی تو دوست ندارم یعنی مثلا یک گنجشک سرمازده در مسیر باد باشد و تو مثل یک درخت قوی بگویی: هی گنجشک سرما خورده که زیر باران می لرزی بیا زیر برگهایم پناه بگیر و خیالت تخت باشد این درخت قوی از هیچ طوفانی نمی ترسد .
من آن گنجشک سرماخورده ام بابا
برایمان بمان مرد
در خانه را همیشه باز کن
کلید بنداز و سکوت خانه را با آمدنت بشکن .
بوی نان تازه را که مثل خودت برکت ست بیاور به خانه
بابا روزت مبارک.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 544
قربون صدقه ی بابا هاتون خیلی برید این روزا
این روزای سخت که برای آسایش تون خیلی زحمت میکشند...
4 544
چن وقت قبل مصاحبه شغلی داشتیم .با یکی از خانمهای جوان صحبت میکردم...پرسیدم: پدر چکار میکنند؟ با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوریست...منزلمان دوره. من هر روز صبح ترک موتور پدر میشینم و یه ساعت طول میکشه تا به محل کارم برسم.
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتون چن تا دختر هستن که هر روز صبح قبل از کار این امکان رو داشته باشن که یک ساعت تمام پدرشون رو بغل کنن؟!
مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:آفرین دخترم. آفرین! خدا پدرت رو حفظ کند.
هفته ی قبلش با آقایی مصاحبه داشتم . خجالت میکشید بگه بابام کشاورزه !!
@adelehz
4 544
Repost from "زنی کهگم کردم "
وقتی پدری می میرد .
مثل این ست که خانه ای فرو می ریزد .
درختی از کمر قطع میشود.
و دریایی دل به طوفان می سپارد .
کاش میشد قانونی وضع کرد که در آن هیچ پدری دست کودکش را رها نکند و نرود...
و یادت نرود که همه ی آدمها برای پدرشان همیشه کودک باقی می مانند...
#عادله_زمانی
تقدیم به پدران خوب آسمانی...
روز پدر مبارک .
@adelehz
4 544
من اصلا بلد نیستم برای تو بنویسم.
من فقط بلدم عاشق بودنت باشم
و عاشق لبخندت وقتی زیر سبیل پرپشتت می درخشد.
من بلد نیستم برایت بنویسم
من فقط بلدم برایت بمیرم
من فقط بلدم قربانت بروم
من فقط بلدم بکوبم روی قفسه ی سینه ام و بگویم الهی دور چشمات بگردم...
من برایت نوشتن بلد نیستم
من فقط بلدم بچه ات باشم
وقتی بزرگترین قسم زندگیت به جون بچه ام است.
روزت مبارک بابای بهتر از جون من
بلا گردون هر نفست باشم .
روزت مبارک ...
#عادله_زمانی
4 544
هر وقت خیلی گمان کرده اید که شکسته اید
راهتان را بکشید وبروید سمت خدا،
چینی های شکسته را گرانتر می خرد
و اشکهای ریخته را گزاف تر خریدار است .
اصلا به قول مولانای جان
سراسر همه عیبم، بدیدی و خریدی....
که چه کسی بهتر از اوست برای فروش شکسته های دل و اشکهای ریخته ؟
#عادله_زمانی
شب زیبا ❤️
@adelehz
4 544
خدایا من بهت نیاز دارم .
خودت از من نگیر قربونت برم
من به حرفهات نیاز دارم
سکوت نکن قربونت برم .
من به بودنت نیازم دارم.
نرو از خونه ام دورت بگردم
بببینمنو...
نمیتونم،بلد نیستم بدون تو چیزی و درست کنم
هیچی هم نمیدونم ...
ولمنکن قربونت برم...🥺
#عادله_زمانی
4 544
ولی این طبیعی نیست که ما این روزها برای اشک ریختن دنبال بهانه نمیگردیم و هر چیز کوچیکی اشکهامون و جاری میکنه ...
