ch
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

前往频道在 Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

显示更多
4 465
订阅者
-224 小时
+1107
+7430
帖子存档
جهان به گونه ای که می‌خواهی پیش نخواهد رفت. آدمهای مهربان همیشه سر و کله شان پیدا نخواهد شد. همه چیز با تو مهربان نخواهد بود
جهان به گونه ای که می‌خواهی پیش نخواهد رفت. آدمهای مهربان همیشه سر و کله شان پیدا نخواهد شد. همه چیز با تو مهربان نخواهد بود . آه عزیز کوچکم! این ها واقعیاتی ست که باید بدانی و بدانی و بعد از دانستن،تک تک‌شان را به خاطر بسپاری.. جهان همیشه با تو مهربان نخواهد بود اما این به ان‌معنا نیست که بعضی شبها سرش گرم باده نباشد و بیشتر با تو گرم‌ نگیرد.. جهان گاهی وقتها بی آنکه بداند به تو لبخند خواهد زد .و تورا سالها بعد به امید همان لبخند مستانه اش منتظر خواهد گذاشت... که این خاصیت جهان،این جادوگر کوچک ست‌. #عادله_زمانی @adelehz

همین شب خوش

. در مغازه خواربار فروشی عمده زنی مو سرخ جلوم ایستاده بود که جای یک کیسه خرما و یک کیسه بادام چندین کیسه کوچک بادام و چندین کیسه کوچک خرما داشت. در ذهن محیط‌زیست پرستم قضاوتش کردم بابت مصرف کیسه زیاد و الکی. حتی فکر کردم جای اینکه بره یک جعبه کیسه فریزر بخره لابد اومده نیم کیلو بادومش رو ده‌تا کیسه کرده که کیسه‌هاش رو استفاده کنه برای گوشت و مرغ. صندوقدار هم راضی نبود از این وضع. پرسید همه یک جور بادومه؟ و با اینکه زن گفت بله و همه رو باهم وزن کن، کماکان گوش نکرد و دانه دانه می گذاشت روی ترازو . زن از در مغازه اومد بیرون و به چند زن و مرد بی خانمان و معتادی که سرچهارراه نشسته بودند نفری یک کیسه کوچک خرما و یک کیسه کوچک بادوم داد. بعد برگشت و کنار من ایستاد. کیسه‌های خرید من در جیب بزرگ پالتوم بود. زن هیچ کیسه‌ای نداشت. ایستاد زیر سقف ایستگاه اتوبوس و با شرمندگی انگار که کار بدی کرده باشه و مجبوره برام توضیح بده گفت همه براشون غذاهای آماده یا سرخ شده و فست فود، می‌خرن فکر کردم اینا سالمتره. و من که کنار امیرالمومنین مو سرخ خیابان ایستاده بودم. ناشناس @adelehz

امسال دلم پیش پیش هوای ماه رمضون کرده انگار دوباره ده ساله شدم ،غروب از مدرسه توی برف و سرما اومدم خونه مامانم آش رشته پخته تا لباسمو عوض میکنم و کنار بخاری خودمو گرم میکنم صدای ربنای شجریان و بعدش اذان میپیچه توی خونه .. لذت چایی گرم و بامیه توی دهنم بعد یک روز تشنگی آرومم میکنه .. بعد افطار کنار مادرم دراز میکشم و سریال‌های عطاران و میبینم و یه دل سیر می‌خندم... ما مگه چی از دنیا می‌خواستیم که دلخوشی هامون اینقدر سریع از دست رفت ...ما که به کوچکترین چیزها راضی بودیم. #عادله_زمانی

سفر کوتاه مان❤️

AnimatedSticker.tgs0.36 KB

امید را از قلبت بیرون نکش ،مثل کودکی که آخرین شکلات را ته جیبش نگه می دارد تا همیشه دلخوش به داشتنش باشد . شکلات های بیشتری د
امید را از قلبت بیرون نکش ،مثل کودکی که آخرین شکلات را ته جیبش نگه می دارد تا همیشه دلخوش به داشتنش باشد . شکلات های بیشتری در راهند ... #عادله_زمانی @adelehz

آدمی هر صبح پرونده ی گریه های شب قبل را می بندد.صفحه ای جدید ره باز می کند و به امید دوباره ادامه می دهد‌. اگر این قدرت شروع
آدمی هر صبح پرونده ی گریه های شب قبل را می بندد.صفحه ای جدید ره باز می کند و به امید دوباره ادامه می دهد‌. اگر این قدرت شروع دوباره ی صبحگاهی نبود ،اگر این میل به دوباره برخاستن ،گم کردن غصه های دیشب لابلای دغدغه های روز نبود ،انسان می توانست دوباره روی پا برخیزد . این نور صبحگاهی ،امید دوباره جوانه زدن بستن پرونده ی گریه های دیشب... #عادله_زمانی صبح بخیر و نور @adelehz

وضعیت قطع شدن فیلترشکن منو آخر به جنون نزدیک میکنه🥺

AnimatedSticker.tgs0.07 KB

هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم  که دیگران چیزی از آن درک نکنند؛ هر کسی سفر خودش را می‌رود ... ✍🏻 جوجو مویز @adelehz

اگر زودتر عاشقت میشدم اگر زودتر پیدایم میکردی مثلا قبل از جنگ یا پیش از آنکه مزه ی همه چیز خراب شود. یا در آن روزهایی که هنوز زمستان‌ها برف می بارید. زندگی زیباتر میشد . بعد من جایی از شهرهایی که بوی زندگی میداد پیدایت میکردم . یا در تهران یا در کابل شاید در هرات یا گوشه ای از شیراز اما حالا... حالا عاشق شدن سخت ست . پیدا کردن آن که می‌توان عاشقش بود سخت تر ... حالا که نه برف می بارد نه زمستان ،زمستان ست نه هیچ چیز بوی زندگی می دهد. #عادله_زمانی @delehz

نشد عشق آن طور که باید رخنه نکرد در زندگی مان اگر رخنه کرد ماندگار نماند . تن و بدنمان با دیدن یک نفر نلرزید اگر لرزید، گم شد . خانه آراممان نکرد اگر کرد رهایش کردیم و رفتیم. نشد که بشود بعضی شبها باید قبول کنی نشد . حتی اگر تمام روز خودت را گول زده باشی که می شود . #عادله_زمانی @adelehz

‍@zhuanchannel میگویند در ۱۰۰ سال پیش در بازار تهران واقعه عجیبی اتفاق افتاد و آن این بود که یکی از دکانداران به نام حاج شعبا
@zhuanchannel میگویند در ۱۰۰ سال پیش در بازار تهران واقعه عجیبی اتفاق افتاد و آن این بود که یکی از دکانداران به نام حاج شعبانعلی عزم سفر کربلا نموده و دکان را به دو پسرش سپرده و روانه میشود. بعد از چند ماه که مراجعت میکند میبیند که پسرانش دکان را از وسط تیغه کشیده اند و هر نیمی را یکی برداشته و به کسب و کار مشغول است. چون خواست داخل شود راهش ندادند و در سوال و جواب و گفت و گو که این چه کاری است که شما کردید پسرانش میگویند: حوصله نداشتیم تا مردن تو صبر بکنیم سهممان را جلو جلو برداشتیم. از قضای روزگار به سالی نمیکشد که در بلوای مشروطیت یکی از پسران جلوی میدان بهارستان تیر خورده و دیگری چندی بعد به مرض وبا که آن موقع در تهران مسری شده بود از دنیا رفته و دو مرتبه دکان دست حاجی میافتد و تیغه را از وسط برداشته و کسب خود را از سر میگیرد.... تهران در قرن سیزدهم - جعفر شهری

انگار مثلا سه متر برف اومده😒

Afshin Moghadam Zemestoon.mp32.47 MB

به شب موسم دوباره جوانه زدن سلام آنگاه که از میان بالش خیس اشکت رویایی دوباره جوانه می زند . و از لابلای سیاهی که احاطه کرده تورا نور بیرون می دود .. به شب گاهِ دوباره عاشق شدن سلام #عادله_زمانی