4 436
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-3630 天
帖子存档
4 436
توی مسیر از کنار یه شهری عبور میکردیم هکتارها گوجه کنار جاده پهن کرده بودند تا خشک بشه .
از اعماق قلبم امیدوارم اونها جزئی از پول بیبر ترکیه ای که مامانم همیشه خدا تومن پول میده میگیره می ریزه تو غذا نباشه😅
نوت:پول بیبر یه ادویه ادایی جدیده که میگن از ترکیه میاد😄
4 436
Repost from "زنی کهگم کردم "
از زمانی که نسبت به سرنوشتم صبور و حتی بیتفاوت شده بودم، زندگانی هم با من سازش بیشتری نشان میداد. انسان با همه کشش و کوششها، به چیزهایی که بیشتر در پی آنهاست، کمتر میرسد.
📗گرترود
✍🏻 هرمان هسه
@adelehz
4 436
دوست عزیزی که هرچی میبینی ری اکت خنده میزنی من میدونم تو این کارو ادامه میدی تا وقتی که آپدیت جدید تلگرام به من امکان دیدن اکانتت و ریمو کردن تو بده
ولی اینم بدون منو یاد معلم تاریخ راهنمایی ام میندازی به امثال تو میگفت دختر دیونه ها !
مثلا میگفت توراهرو عین دختر دیونه ها ندوین:)
البته تو شاید پسر باشی فرقی نداره
خواستم بدونی همچین تصوری ازت داریم😎
ولی تو همچنان ادامه بده😏
4 436
زنمتکدی دستش را بسمت مرد دارز کرد،مرد با بیحوصلگی دستش را پس زد و با فریاد بر سرش وی را راند .
و من به آن اندیشیدم که هرچه را با تمنا و التماس بخواهی ،بی ارزش ست .تحقیر کننده و پست است .
خواه اندکی پول باشد خواه ذره ای عشق
#عادله_زمانی
@adelehz
4 436
در مترو مردی دیشب کنارم نشسته بود که اشک می ریخت
پفکی به سمتم دراز کرد و گفت این پفک مورد علاقه ی پسرم ست امشب از دستش دادم...
مادرش حضانتش را گرفت ...
همین لحظه باید این شعر را میدیدم💔
4 436
دیشب ساعت ۲ شب داشتم از یه مسیری برمیگشتم و توی راه آهنگهای هایده رو میشنیدم
و همون لحظه واقعا از ته دل از خدا خواستم بهشت و نصیبش کنه
این زن و صداش یه معجزه بود❤️
4 436
کاش این واقعیت بود
و تمام آن کسانی که رها شدند از آن حجم دلتنگی آگاه میشوند اما هرگز برنمیگشتند ...
4 436
همه یک روز
به گذشته برمیگردیم
برای کسانی که دوستمان داشتند
و ما
رهایشان کردیم
سخت خواهیم گریست...
@adelehz
4 436
تنها صداست که میماند
و امان از صدای او
که ابدی شد در گوش من..!
- فروغ فرخزاد
اشعارکوتاه🌱
@adelehz
4 436
به قول محمود درویش :
پاییز اما
چیزی نیست جز خلوتی برای تعمق
در آنچه از عمرمان فرود افتاد .. 🍁🍂
4 436
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
@adelehz
4 436
خدا وکیلی تو مغز اون پنج تایی که خنده زدن چی میگذره ؟
دیشب نزدیک ساعتای پنج، من از خواب پریدم و از شدت ترس احساس تهوع بهم دست داد .
توی خواب و بیداری میخاستم از در بدوم بیرون که خانوادم مانعم شدند .
دوستان جنگ ترسناکه
جنگ نابودگره، جنگ آواره کنندس
اینو منی داره بهتون میگه که فرزند کسانی ست که روزی بخاطر جنگ قشنگ ترین چیزهای زندگی شون و از دست دادند .
و یادتون باشه جنگ اتیشیه که فقط مردم معمولی رو میسوزونه ...
دعا کنید هیچوقت شروع نشه که بخوایم برای پایانش دست به دعا بشیم.
@adelehz
4 436
عاشقانه تر از یک روز پاییزی
یک ایستگاه اتوبوس ست وقتی کسی درونش منتظرت باشد ..
یک خیابان ست غرق برگ های زرد و خش خش برگها زیرِ پایت و زیر پایش...
یک صبح ست که دوباره آغاز میشود و امیدی که ته دل شکسته ات هنوز مجالی برای درخشیدن دارد...
#عادله_زمانی
#دلبرانه های_خزان
اسما درتاج
@adelehz
