4 419
订阅者
无数据24 小时
-117 天
-2630 天
帖子存档
4 419
چن وقت قبل مصاحبه شغلی داشتیم .با یکی از خانمهای جوان صحبت میکردم...پرسیدم: پدر چکار میکنند؟ با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوریست...منزلمان دوره. من هر روز صبح ترک موتور پدر میشینم و یه ساعت طول میکشه تا به محل کارم برسم.
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتون چن تا دختر هستن که هر روز صبح قبل از کار این امکان رو داشته باشن که یک ساعت تمام پدرشون رو بغل کنن؟!
مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:آفرین دخترم. آفرین! خدا پدرت رو حفظ کند.
هفته ی قبلش با آقایی مصاحبه داشتم . خجالت میکشید بگه بابام کشاورزه !!
@adelehz
4 419
Repost from "زنی کهگم کردم "
وقتی پدری می میرد .
مثل این ست که خانه ای فرو می ریزد .
درختی از کمر قطع میشود.
و دریایی دل به طوفان می سپارد .
کاش میشد قانونی وضع کرد که در آن هیچ پدری دست کودکش را رها نکند و نرود...
و یادت نرود که همه ی آدمها برای پدرشان همیشه کودک باقی می مانند...
#عادله_زمانی
تقدیم به پدران خوب آسمانی...
روز پدر مبارک .
@adelehz
4 419
من اصلا بلد نیستم برای تو بنویسم.
من فقط بلدم عاشق بودنت باشم
و عاشق لبخندت وقتی زیر سبیل پرپشتت می درخشد.
من بلد نیستم برایت بنویسم
من فقط بلدم برایت بمیرم
من فقط بلدم قربانت بروم
من فقط بلدم بکوبم روی قفسه ی سینه ام و بگویم الهی دور چشمات بگردم...
من برایت نوشتن بلد نیستم
من فقط بلدم بچه ات باشم
وقتی بزرگترین قسم زندگیت به جون بچه ام است.
روزت مبارک بابای بهتر از جون من
بلا گردون هر نفست باشم .
روزت مبارک ...
#عادله_زمانی
4 419
هر وقت خیلی گمان کرده اید که شکسته اید
راهتان را بکشید وبروید سمت خدا،
چینی های شکسته را گرانتر می خرد
و اشکهای ریخته را گزاف تر خریدار است .
اصلا به قول مولانای جان
سراسر همه عیبم، بدیدی و خریدی....
که چه کسی بهتر از اوست برای فروش شکسته های دل و اشکهای ریخته ؟
#عادله_زمانی
شب زیبا ❤️
@adelehz
4 419
خدایا من بهت نیاز دارم .
خودت از من نگیر قربونت برم
من به حرفهات نیاز دارم
سکوت نکن قربونت برم .
من به بودنت نیازم دارم.
نرو از خونه ام دورت بگردم
بببینمنو...
نمیتونم،بلد نیستم بدون تو چیزی و درست کنم
هیچی هم نمیدونم ...
ولمنکن قربونت برم...🥺
#عادله_زمانی
4 419
ولی این طبیعی نیست که ما این روزها برای اشک ریختن دنبال بهانه نمیگردیم و هر چیز کوچیکی اشکهامون و جاری میکنه ...
4 419
می خواهم در جهانی برخیزم که عشق به قیمت لبخند باشد.
مردان نمیرند،
زنان نگریند،
و همه کودکان، پدر خود را بشناسند.
عدالت باغی باشد،
که مردم در آن سیب های یکسان بخورند،
و یکسان بمیرند.
می خواهم در جهانی برخیزم،
که هیچ انسانی بیش از یکبار نمیرد...
ژاک پره ور
4 419
خسته ام،مثل همان خانه ی قدیمی باقی مانده میان آپارتمانهای نوساز
خانه ای که صاحبش وقت نکرده اورا دوباره بسازد یا شاید هم دلش نخواسته ست ..
شاید صاحبش او را فراموش کرده و یا حتی در میان انبوه املاکی که دارد اورا از یادش برده است .
خسته ام آنچنان که گویی در گذار هزاران عابر ایستاده ام و کسی هر روز از کنارم میگذرد اما مرا نمیبیند..
#عادله_زمانی
@adelehz
4 419
Repost from "زنی کهگم کردم "
خوب رفقا
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
4 419
خداوند و انسان داستان جالبی باهم دارند .
انسان میخواهد طلبکارانه و با بغض دلخوری هایش را بگوید و خدا میخواهد با نشانه های کوچکی به این ناسپاس کوچک بفهماند که بسیار به او فکر میکند. آیا برای پادشاه مطلق عالم فرستادن نشانه های بزرگ کار سختی ست ؟ قطعا نه!
سخن اینجاست که حتی خدا هم میخواهد بنده اش خود ،اورا بشناسد و کشف کند آنچه در نظر دارد .این است که نشانه های کوچکی چون نور صبحگاهی ،بارانی که شب پیش باریده و ریه هایت را تازه می کند کودکی که در راه میبینی و به تو میخندد ،گلی که روی صندلی ات جا مانده است،نوشته ای کوتاه که میخوانی ،میفرستد .
پس بجای گلایه ها بگرد ببین خدا برایت چه فرستاده بگذار این روند عاشقی جاری بماند.
#عادله_زمانی
4 419
تاکسی خط سیدخندان که راه افتاد، راننده ضبط را روشن کرد و خانم گوگوش گفت: «من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم. میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم». خانم مرادی گفت: «من میخواستم بهترین بالرین دنیا بشم» و در پاسخ به نگاه پرسشگر بقیه سرنشینان ون گفت: «خورد به انقلاب، تعطیل شد».
آقای صالحی گفت: «من دوست داشتم جراح قلب بشم». آقای مصطفوی پرسید: «چی شد که نشدی؟». آقای صالحی گفت: «اولین باری که خون دیدم غش کردم». آقای نظری خندید و گفت: «انگار ترس از ارتفاع داشته باشی و بخوای خلبان بشی». قیافه آقای ظفرمند رفت در هم و زیر لب گفت: «خب دست خود آدم نیست که».
آقای مصطفوی هم آهی کشید و گفت: «منم میخواستم بهترین عاشق دنیا باشم. ولی، هی... دیر رسیدم فرودگاه تا بهش بگم. رفت. و شدم تنهاترین عاشق دنیا». آقای صالحی گفت: «نگو که هنوز مجردی». آقای مصطفوی سری به نشانه تأیید تکان داد و بغضش را قورت داد. راننده زیرلب گفت: «یه سری حسرت متحرک رو سوار کردم» و صدای ضبط را بلند کرد. خانم گوگوش گفت: «حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون. یه طرف میرم به خاک، یه طرف به آسمون». اشکهای آقای مصطفوی آرام روی صورتش سُر خوردند.
لطفا اگر اسمنویسنده رو میدونید برام بفرستید .
4 419
من به خودمنیاز دارمتا گاهی مرا در اوج خستگی در آغوش بکشد.
و مرا تبدیل به دخترکی کوچک کند که هنوز با دیدن آنه شرلی در گرین گیبلز سرشار از زندگی میشود.
من به خودم برای برگشتن به آرامش و عشق نیاز دارم .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 419
زن زیبایی نیستم
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید وَ
نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتی خیالِ یک خواب آرام...
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر...
وَ چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس...
دست هایم...
دست هایم...
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی برای تو
به عشق تو شعر می نویسند...
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...
نیکی فیروزکوهی
