4 400
订阅者
-424 小时
-97 天
-3730 天
帖子存档
4 399
هر آدمی در وجودش یک مادربزرگ دارد که به وقتِ دلتنگی میتواند به کمکش بیاید.
مادربزرگی که سماور را جوش میکند، چای دارچین و هِل دم میکند
قوری و قندان میبدی اش را میآورد؛ با مرغهای آبی آوازخوانش.
کنار استکان کمر باریک و نعلبکی گل گلی، پولکی اصفهان میگذارد؛ توی پیاله تاجیکی.
میرود نان سنگک میگیرد و نخود و لوبیا و سبزی پاک میکند و آش رشته بار میگذارد.
او بوی نعنا داغ و پیاز داغ را با هیچ عطری عوض نمیکند.
از وانتی، سبزی خوردن تازه میخرد و پاک میکند و تُربچه نقلی و پیازچهها را گلچین میکند و از زرشکیِ تُربچهها و سفیدیِ پیازها شادی و شور میچیند.
زیتونِ سوغات لاهیجان و گردوهای باغ آهار و پنیر خانگی هم در پیشدستی سفالینش میگذارد.
و دل میدهد به صورتیِ گل کوکبی که پیازش را خودش کاشته و آن برگهای سبز و عنابی بوته زرشک که در گلدان شیشهای قدیمیاش گذاشته است.
هر آدمی مادربزرگی دارد که به وقتش برایش قصه میگوید، مَتَل و حکایت و خاطره تعریف میکند؛ شعر و ترانه و لالایی میخواند.
من چنین مادربزرگی ندارم.
مادربزرگ هایم سالهاست که به رحمت خدا رفتهاند؛ برای همین است که خودم مادربزرگ خودم شدهام.
حالا سالهاست که ما، نوه و مادربزرگی هستیم که در یک پیراهن زندگی میکنیم.
صفایی دارد مادربزرگانه زیستن.
تو هم بلند شو
مادربزرگ خودت باش!
👤 عرفان نظرآهاری
@adelehz
4 399
تصور من این ست که میتوان بسیار زیباتر و پر معنی تر بر زندگی دیگران تابید .
میتوان شیشه و یا اینه بود و نور را بی کم و کاست به دیگران رساند و این چنین حاصل زندگی را افزایش داد .
#عادله_زمانی
عکس عادله زمانی
@adelehz
4 399
دوست داشتن از عشق برتر است ،
عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی ؛
اما دوست داشتن پیوندی است
خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد
و هر چه از غریزه سر زند بیارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع میکند
و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ،
دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد ...
علی شریعتی
@adelehz
4 399
انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد، در سی سالگی میان دایره پرسه می زند، در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود، و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند ...
پس از آن، دیگر اهمیتی ندارد؛
امتیاز کودکان و سالمندان،
نامرئی بودن آنهاست.
📕 زن آینده
✍🏻 کریستین بوبن
@adelehz
4 399
کاش میتوانستم با نیما حرف بزنم و بگویم راستش هیچ زمستان و بهاری شبیه زمستان و بهار دیگری نیست .
هیچ چیز شبیه قبل و بعد نیست .
و هیچ حالی به همان کیفیت قبل تکرار نمیشود.
و کاش این را زودتر و با بهای اندک تری فهمیده بودم.
#عادله_زمانی
4 399
روزی که خداوند،مشغول ساخت آدمیزاد بود یحتمل باخودگفت:چه چیز میتواند این کوچک اندوهگین را شادکند؟پس رویا را با چاشنی امید آفرید و از آن روز آدمها در هرشرایط سخت ته دلشان کمی نور،کمی لبخند پس انداز دارند.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 399
وقتی غمگین هستید دنیا شما را به سخره میگیرد،
وقتی شاد هستید دنیا به شما لبخند میزند
اما وقتی دیگران را خوشحال کنید دنیا به شما تعظیم میکند.
چارلز چاپلین
@adelehz
4 399
خدایی این الان اتاق روانکاویه؟ خوب معلومه تو همچین معدن رنگ و طرح و آرامشی هرکس هرچیزی داشته باشه بیان میکنه:))))
اتاق روانکاوی فروید پدر علم روانکاوی
@adelehz
4 399
ولی فروید هم زرنگ بوده،این اتاق روانکاوی؟ خوب تو همچین معدن رنگ و طرح و آرامشی هرکس هرچی باشه میگه و ناگفته باقی نمیذاره😁
4 399
هرگاه باور کنم که جهان حول محور خانه ی کوچکم می چرخد شاید بتوانم آن را بسازم .
بگذارید صادقانه بگویم
دست از افسانه ها بکشید، شما نمیتوانید ابرقهرمان جهان شوید این امکانی در حدود یک درصد ست .اما ابر قدرت خانه ی خودتان میتوانید باشید، از طریق مهربانی و نور پخش کردن حتی در محیطی کوچک
که جهان بزرگ از جهان های کوچک ساخته میشود .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 399
این فیلم و یکی از بچه های گل کانال با توضیح زیر فرستادند اتفاقی که بنظرم یک در میلیون رخ میده😄👻
دیشب که داشتم از برف فیلم میگرفتم دوتا اتفاق جالب افتاد.. پرایدی که داشت سُر میخورد رو برف و روباهی که رد شد.. ساعت یک شب.. گفتم این فیلم جالب رو برای شمام بفرستم.. شب برفی تهران🌷🌷😄
پ.ن این داستان نارنجی و پیاده روی شبانه 🦊
#نارنجی
@adelehz
4 399
دو سال پیش، همین موقعها بود. کار محبوبم را از دست داده بودم، درگیر کارهای دادگاه بودم، داروهای آرامبخش بهظاهر آرامم کرده بودند، اما از درون در آستانه فروپاشی روانی بودم. شبهای زیادی از یوسفآباد تا میدان آزادی را با گریههای طولانی، پیاده گز میکردم.
گریهها آنقدر طولانی و مکرر بودند که گاهی خیال میکردم نکند من از اشک ساخته شدهام که این هقهقکردنها تمامی ندارد. بعد، هر شب، پیادهرویهایم را بهاشتراک میگذاشتم. پیادهرویهایی که درنظر دیگران طولانی و تحسینبرانگیز بودند، اما از نظر خودم چندین کیلومتر گریهکردن بهنظر میرسیدند تا اینکه یک شب دوست نقاشم برایم نوشت «چرا نمیای بریم کوه؟»
دو سال از آن روزها گذشته است. من اولین تجربههای صعودم را در فصل زمستان، در کوران و برف، در سختترین شرایط داشتم. دو سال از آن روزها گذشت تا من فهمیدم کوهنوردی چیزی است که دلم میخواهد آن را تا آخر عمر برای خودم داشته باشم. دو سال از آن روزها گذشته، رفیق نقاشم مثل آن روزهای تلخ من درگیر کارهای دادگاه و جدایی شده، دلش غصهدار است و هر طرحی که میکشد، انگار غمگینترین نقاشی دنیاست. دیشب بعد از مدتها دور بودن از کوه و صعود، برایش نوشتم «چرا نمیای بریم کوه رفیق؟»
آن روزها را دوست دارم؟ بسیار! بسیار! آن روزها اگر نبودند، چطور از زیر آواری که من را بلعیده بود، فاطمهی حالا بیرون میآمد؟!!
فاطمه بهروزفخر
@adelehz
