ch
Feedback
کانال روستای بوانلو

کانال روستای بوانلو

前往频道在 Telegram

بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44

显示更多
2 085
订阅者
无数据24 小时
-17
-330
帖子存档
با درود خدمت هم ولایتی های بزرگوار به اطلاع میرساند؛ باپیگیرهای مکرر شورای اسلامی و ودهیار محترم در طول این هفته سه بار کارشن
+1
با درود خدمت هم ولایتی های بزرگوار به اطلاع میرساند؛ باپیگیرهای مکرر شورای اسلامی و ودهیار محترم در طول این هفته سه بار کارشناسان ومشاوره جهادکشاورزی برای بازدید و مشاهده وضعیت ومسیر طولانی چشمه تا بند انحرافی بهروستا تشریف آوردند لذا تابیده ساخت آب بند پیش باغ قربانظر  را دریافت وانشالله به زودی شروع  به کار می کنند. با تشکر عقیایی رئیس شورای اسلامی روستای بوانلو @buvanloo

🌑اِنا لِله و اِنا اِلَیهِ راجِعون 🌑 مراسم تشیع پیکر  مرحومه زینب روشن فردا سه شنبه 1402/03/09 ساعت 10 صبح از درب منزل واقع در شهرستان شیروان خیابان معصوم زاده به سمت  بهشت روستای زیات بر گزار میگردد و مراسم سومین روز درگذشت آن مرحومه روز چهارشنبه 1402/03/10 ساعت ۱۱ الی ۱۴ در مسجد امام رضا واقع در میدان دانشگاه خیابان احسان منعقد میباشد. روحش شاد یادش گرامی خانواده نادری و روشن @buvanloo

▪️اِنالِله و اِنا اِلیهِ راجِعون ▪️ ⚫️🌑 در کمال تاسف و ناباوری خبردار شدیم که سرکار خانم " زینب روشن    "(همسر مرحوم جلیل نادری ) به سوی معبودش پر کشید. 🌑🌑 برای بازماندگان صبر و برای آن مرحومه علو درجات از خداوند متعال مسئلت داریم. ”روحش شاد و یادش گرامی باد ” مراسم خاکسپاری فردا (ساعت بصورت دقیق) و مراسم سوم مرحومه  متعاقبا اعلام خواهد شد  🖤🖤🖤 @buvanloo

با سلام طبق اطلاعات دریافتی مدارک مفقودی تحویل خانواده محترم محمدی بوانلو شده .باسپاس ازیابنده مدارک و بقیه عزبزانیکه احساس وظیفه کردند. موفق باشید .👍👍💐💐💐💐

به اطلاع میرساند یک جلد شناسنامه به همراه کارت ملی بنام زهرا محمدی بوانلو در مشهد پیدا شده لطفا جهت اطلاع و دریافت با شماره ه
به اطلاع میرساند یک جلد شناسنامه به همراه کارت ملی بنام زهرا محمدی بوانلو در مشهد پیدا شده لطفا جهت اطلاع و دریافت با شماره همراه آقای علی برزگر به شماره 09158142096 تماس بگیرید . @buvanloo

✅چشمه ای که نفس های آخرش را می کشد...! ✅( گراو-گرآب) یکی از جاذبه ها و مناطق زیبای زادگاهم بوانلو است که در کنارمناطق و همسایگانی همچون ( کوری مەرخێ_ پوزی  نیشانگێ ,اُلەنگ ,کانیێ شەمێ و کانی پیچان ) فکر و ذکر هر مسافر و رهگذری که پا به روستا میگزارد را به خودش جلب و برای خیلی از ماها خاطرات کودکی در اذهان تداعی میگردد. حتما صبح یا عصری از این موهبتهای الهی بهره برده ایم... امروز عصر که خواستم از کانی ( چشمه )شمێ یا پیچان چُلُقم را پر آب کنم نهیب و ممانعت یکی از اهالی مرا از برداشتن آب بازداشت! خطاب به من گفت: از این آب استفاده نکن، این آب مریضی و بیماری میآورد و قابل شرب نیست! وقتی به رنگ پریده و غیر طبیعی آب چشمه با دقت بیشتری خیره شدم نگاهی غریبانه به این کانی انداختم، دیدم این کانی که روزگاری همراه و همدم ما بود چه شور و حالی داشت،چقدر خوب و زلال جاری و ساری بودچقدر شفافیت و  سردی و خنکی اش قلب و روح و روان را جلا میبخشید ، چقدر بلق بلق کنان از دل زمین میجوشید و  میخروشید... وقتی پدر و مادری با فرزند یا فرزندانش زیر سایه درختان بید کنار کانی ، روی چمن های اُلنگ که شیره جانش برگرفته از خنکی و سردی آب بود و در کنار نسیم خنکی موج بر سر و روی اِنسان و کانی میانداخت . با غرور و تکبر پنجه در پنجه آب کانی میگذاشت آب با خنکی و سرد بودنش پنجه هر اِنسانی را با خنکایش نوازش می داد، چقدر رهگذران خسته دل و تشنه , زراعتکاران داس به دست و داس بر شانه با خرمن های روی هم انباشته و چوپانان کوله بر پشت با گله ها و رمه های ریز و درشت و باغداران بیل و کلنگ به دست در تابستان گرم و داغ به اُمید تو در کنارت جمع میشدند تا با نوشیدن جرعه ای و مشتی پر از آب از خوان بیکرانت قلب و روح و روانشان را خنک و جلا بخشند... ای چشمه زدلال و همیشه جاری ،دور تا دور این جوش و خروش  و آب زلال و روانت زیر سایه درختان بید کنار جویبارت با آن  سردی و خنکی وجودت نفسی تازه می‌کردند و رمق می گرفتند تا سایه سارشان را نثار رهگذران و مهمانان کنند تاشکرانه خدا را بجای آورند. چقدر باوفا بودید ،چقدر بی منت سردی و خنکی وجودتان را به همه هدیه میدادید و به همه جان و زندگی میبخشیدید . شاید طفلی, کودکی, بخشندگی و روان و جاری شدن را از تو یاد گرفته، شاید جوشیدن و خروشیدن غرور و تکبر را از تو به اِرث برده و شاید و شاید های دیگر .... اما امروز اینگونه درموردت  قضاوت میکنند و خیلی راحت اَنگِ بیماری بی منفعتی به تو میزنند ، به راستی کدامین نابخردانی به خاطر منفعت طلبی تو را به این شکل و رنگ در آورده اند؟ مغز و اُستخوانم میسوزد قلب در صندوقچه سینه به تب و تاب میافتد، بغض گلویم را میفشارد ،بی اختیار اشک که برگرفته از روشنایی و زلالی تو بود بر گونه هایم، می غلطد ،همانند یک کودک دور افتاده از مادر ، خود را در آغوش سرچشمه رحمت میاندازد شاید وجودش  را زنده و ساری و جاری کند و با زبان بی زبانی سوال در ذهنش تداعی میشود که چه شد چرا اینگونه مریض و بیمار شدید . اینگونه از جوشیدن و خروشیدن افتادید و چگونه سر زنده بودن و زندگی ساری و جاری وروان را از دست دادید . چگونه تبدیل به یک گودال بی تحرک و جلبک گرفته شدید که حتی آن نسیم خنک هم به تو رحم نمیکند . همراه خود بجای سردی و خنکی خار و خاشاک و گرد و خاک نثار روح و روانت میکند آن بلق بلق ها و رقص عشق کردن‌ها و در انتظار رهگذران  و جاری شدن هایت ، آن درخت بید و چمن هایت ، آن پنجه در پنجه انداختن هایت ، آن چوپان و گله ها و آن داس به دست ها و رهگذران  هیچ کدام امروز همراه و کنار تو نیستند چرا؟ چه غریبانه و مظلومانه در گوشه ای از تاریخ دور از اصل خویش افتاده اید ، چه ناجوانمردانه گرفتار خشم روزگار شده ای ! خدا یا ، انگار این مادر رحمت ،یک بیمار کم جان و مریض و تب دار نفس های آخر را میکشد! شاید این حال زرد رنگ و این جسم نَحیف بخاطر جاماندن و تنها گذاشتن مردانِ مرد و اِنسان های شریف و قدر شناسی است که ارزش و اعتبار وجودت را توطیای چشمانشان میکردند و شاید هم نتیجه ی افکار ناکثین و مارقین های است که دست از آستین طمع, بُخل و حسادت بیرون آورده و با تخریب و محدود کردن آن چشمه سار بزرگ رحمت , اینگونه ناجوانمردانه ضربه بر پیکر و روح و روان این چشمه ها ( کانی ها ) زده و می زنند و خواهند زند! به کدامین گناه امروز نبض و شاهرگت را بریدند و نفس گرمت را گرفتند و تو رد از بلق بلق  و تکاپو و جنب و جوش انداختند و تبدیل به یک گودال راکد و جلبک گرفته کردند و شاید هم خود مالکِ نور و رحمت از رفتار و کردار ما رنجیده و ما را از برکت وجود این خوان بیکران و مهربان محروم ساخته! اگر این گونه باشد وای بحالمان که چه بد کردیم با این مادر مهربان... به قلم یعقوب اصلی @buvanloo

✅چشمه ای که نفس های آخرش را می کشد...! ✅( گراو-گرآب) یکی از جاذبه ها و مناطق زیبای زادگاهم بوانلو است که در کنارمناطق و همسایگانی همچون ( کوری مەرخێ_ پوزی  نیشانگێ ,اُلەنگ ,کانیێ شەمێ و کانی پیچان ) فکر و ذکر هر مسافر و رهگذری که پا به روستا میگزارد را به خودش جلب و برای خیلی از ماها خاطرات کودکی در اذهان تداعی میگردد. حتما صبح یا عصری از این موهبتهای الهی بهره برده ایم... امروز عصر که خواستم از کانی ( چشمه )شمێ یا پیچان چُلُقم را پر آب کنم نهیب و ممانعت یکی از اهالی مرا از برداشتن آب بازداشت! خطاب به من گفت: از این آب استفاده نکن، این آب مریضی و بیماری میآورد و قابل شرب نیست! وقتی به رنگ پریده و غیر طبیعی آب چشمه با دقت بیشتری خیره شدم نگاهی غریبانه به این کانی انداختم، دیدم این کانی که روزگاری همراه و همدم ما بود چه شور و حالی داشت،چقدر خوب و زلال جاری و ساری بودچقدر شفافیت و  سردی و خنکی اش قلب و روح و روان را جلا میبخشید ، چقدر بلق بلق کنان از دل زمین میجوشید و  میخروشید... وقتی پدر و مادری با فرزند یا فرزندانش زیر سایه درختان بید کنار کانی ، روی چمن های اُلنگ که شیره جانش برگرفته از خنکی و سردی آب بود و در کنار نسیم خنکی موج بر سر و روی اِنسان و کانی میانداخت . با غرور و تکبر پنجه در پنجه آب کانی میگذاشت آب با خنکی و سرد بودنش پنجه هر اِنسانی را با خنکایش نوازش می داد، چقدر رهگذران خسته دل و تشنه , زراعتکاران داس به دست و داس بر شانه با خرمن های روی هم انباشته و چوپانان کوله بر پشت با گله ها و رمه های ریز و درشت و باغداران بیل و کلنگ به دست در تابستان گرم و داغ به اُمید تو در کنارت جمع میشدند تا با نوشیدن جرعه ای و مشتی پر از آب از خوان بیکرانت قلب و روح و روانشان را خنک و جلا بخشند... ای چشمه زدلال و همیشه جاری ،دور تا دور این جوش و خروش  و آب زلال و روانت زیر سایه درختان بید کنار جویبارت با آن  سردی و خنکی وجودت نفسی تازه می‌کردند و رمق می گرفتند تا سایه سارشان را نثار رهگذران و مهمانان کنند تاشکرانه خدا را بجای آورند. چقدر باوفا بودید ،چقدر بی منت سردی و خنکی وجودتان را به همه هدیه میدادید و به همه جان و زندگی میبخشیدید . شاید طفلی, کودکی, بخشندگی و روان و جاری شدن را از تو یاد گرفته، شاید جوشیدن و خروشیدن غرور و تکبر را از تو به اِرث برده و شاید و شاید های دیگر .... اما امروز اینگونه درموردت  قضاوت میکنند و خیلی راحت اَنگِ بیماری بی منفعتی به تو میزنند ، به راستی کدامین نابخردانی به خاطر منفعت طلبی تو را به این شکل و رنگ در آورده اند؟ مغز و اُستخوانم میسوزد قلب در صندوقچه سینه به تب و تاب میافتد، بغض گلویم را میفشارد ،بی اختیار اشک که برگرفته از روشنایی و زلالی تو بود بر گونه هایم، می غلطد ،همانند یک کودک دور افتاده از مادر ، خود را در آغوش سرچشمه رحمت میاندازد شاید وجودش  را زنده و ساری و جاری کند و با زبان بی زبانی سوال در ذهنش تداعی میشود که چه شد چرا اینگونه مریض و بیمار شدید . اینگونه از جوشیدن و خروشیدن افتادید و چگونه سر زنده بودن و زندگی ساری و جاری وروان را از دست دادید . چگونه تبدیل به یک گودال بی تحرک و جلبک گرفته شدید که حتی آن نسیم خنک هم به تو رحم نمیکند . همراه خود بجای سردی و خنکی خار و خاشاک و گرد و خاک نثار روح و روانت میکند آن بلق بلق ها و رقص عشق کردن‌ها و در انتظار رهگذران  و جاری شدن هایت ، آن درخت بید و چمن هایت ، آن پنجه در پنجه انداختن هایت ، آن چوپان و گله ها و آن داس به دست ها و رهگذران  هیچ کدام امروز همراه و کنار تو نیستند چرا؟ چه غریبانه و مظلومانه در گوشه ای از تاریخ دور از اصل خویش افتاده اید ، چه ناجوانمردانه گرفتار خشم روزگار شده ای ! خدا یا ، انگار این مادر رحمت ،یک بیمار کم جان و مریض و تب دار نفس های آخر را میکشد! شاید این حال زرد رنگ و این جسم نَحیف بخاطر جاماندن و تنها گذاشتن مردانِ مرد و اِنسان های شریف و قدر شناسی است که ارزش و اعتبار وجودت را توطیای چشمانشان میکردند و شاید هم نتیجه ی افکار ناکثین و مارقین های است که دست از آستین طمع, بُخل و حسادت بیرون آورده و با تخریب و محدود کردن آن چشمه سار بزرگ رحمت , اینگونه ناجوانمردانه ضربه بر پیکر و روح و روان این چشمه ها ( کانی ها ) زده و می زنند و خواهند زند! به کدامین گناه امروز نبض و شاهرگت را بریدند و نفس گرمت را گرفتند و تو رد از بلق بلق  و تکاپو و جنب و جوش انداختند و تبدیل به یک گودال راکد و جلبک گرفته کردند و شاید هم خود مالکِ نور و رحمت از رفتار و کردار ما رنجیده و ما را از برکت وجود این خوان بیکران و مهربان محروم ساخته! اگر این گونه باشد وای بحالمان که چه بد کردیم با این مادر مهربان... به قلم یعقوب اصلی @buvanloo

✅چشمه ای که نفس های آخرش را می کشد...! ✅( گراو-گرآب) یکی از جاذبه ها و مناطق زیبای زادگاهم بوانلو است که در کنارمناطق و همسایگانی همچون ( کوری مەرخێ_ پوزی  نیشانگێ ,اُلەنگ ,کانیێ شەمێ و کانی پیچان ) فکر و ذکر هر مسافر و رهگذری که پا به روستا میگزارد را به خودش جلب و برای خیلی از ماها خاطرات کودکی در اذهان تداعی میگردد. حتما صبح یا عصری از این موهبتهای الهی بهره برده ایم... امروز عصر که خواستم از کانی ( چشمه )شمێ یا پیچان چُلُقم را پر آب کنم نهیب و ممانعت یکی از اهالی مرا از برداشتن آب بازداشت! خطاب به من گفت: از این آب استفاده نکن، این آب مریضی و بیماری میآورد و قابل شرب نیست! وقتی به رنگ پریده و غیر طبیعی آب چشمه با دقت بیشتری خیره شدم نگاهی غریبانه به این کانی انداختم، دیدم این کانی که روزگاری همراه و همدم ما بود چه شور و حالی داشت،چقدر خوب و زلال جاری و ساری بودچقدر شفافیت و  سردی و خنکی اش قلب و روح و روان را جلا میبخشید ، چقدر بلق بلق کنان از دل زمین میجوشید و  میخروشید... وقتی پدر و مادری با فرزند یا فرزندانش زیر سایه درختان بید کنار کانی ، روی چمن های اُلنگ که شیره جانش برگرفته از خنکی و سردی آب بود و در کنار نسیم خنکی موج بر سر و روی اِنسان و کانی میانداخت . با غرور و تکبر پنجه در پنجه آب کانی میگذاشت آب با خنکی و سرد بودنش پنجه هر اِنسانی را با خنکایش نوازش می داد، چقدر رهگذران خسته دل و تشنه , زراعتکاران داس به دست و داس بر شانه با خرمن های روی هم انباشته و چوپانان کوله بر پشت با گله ها و رمه های ریز و درشت و باغداران بیل و کلنگ به دست در تابستان گرم و داغ به اُمید تو در کنارت جمع میشدند تا با نوشیدن جرعه ای و مشتی پر از آب از خوان بیکرانت قلب و روح و روانشان را خنک و جلا بخشند... ای چشمه زدلال و همیشه جاری ،دور تا دور این جوش و خروش  و آب زلال و روانت زیر سایه درختان بید کنار جویبارت با آن  سردی و خنکی وجودت نفسی تازه می‌کردند و رمق می گرفتند تا سایه سارشان را نثار رهگذران و مهمانان کنند تاشکرانه خدا را بجای آورند. چقدر باوفا بودید ،چقدر بی منت سردی و خنکی وجودتان را به همه هدیه میدادید و به همه جان و زندگی میبخشیدید . شاید طفلی, کودکی, بخشندگی و روان و جاری شدن را از تو یاد گرفته، شاید جوشیدن و خروشیدن غرور و تکبر را از تو به اِرث برده و شاید و شاید های دیگر .... اما امروز اینگونه درموردت  قضاوت میکنند و خیلی راحت اَنگِ بیماری بی منفعتی به تو میزنند ، به راستی کدامین نابخردانی به خاطر منفعت طلبی تو را به این شکل و رنگ در آورده اند؟ مغز و اُستخوانم میسوزد قلب در صندوقچه سینه به تب و تاب میافتد، بغض گلویم را میفشارد ،بی اختیار اشک که برگرفته از روشنایی و زلالی تو بود بر گونه هایم، می غلطد ،همانند یک کودک دور افتاده از مادر ، خود را در آغوش سرچشمه رحمت میاندازد شاید وجودش  را زنده و ساری و جاری کند و با زبان بی زبانی سوال در ذهنش تداعی میشود که چه شد چرا اینگونه مریض و بیمار شدید . اینگونه از جوشیدن و خروشیدن افتادید و چگونه سر زنده بودن و زندگی ساری و جاری وروان را از دست دادید . چگونه تبدیل به یک گودال بی تحرک و جلبک گرفته شدید که حتی آن نسیم خنک هم به تو رحم نمیکند . همراه خود بجای سردی و خنکی خار و خاشاک و گرد و خاک نثار روح و روانت میکند آن بلق بلق ها و رقص عشق کردن‌ها و در انتظار رهگذران  و جاری شدن هایت ، آن درخت بید و چمن هایت ، آن پنجه در پنجه انداختن هایت ، آن چوپان و گله ها و آن داس به دست ها و رهگذران  هیچ کدام امروز همراه و کنار تو نیستند چرا؟ چه غریبانه و مظلومانه در گوشه ای از تاریخ دور از اصل خویش افتاده اید ، چه ناجوانمردانه گرفتار خشم روزگار شده ای ! خدا یا ، انگار این مادر رحمت ،یک بیمار کم جان و مریض و تب دار نفس های آخر را میکشد! شاید این حال زرد رنگ و این جسم نَحیف بخاطر جاماندن و تنها گذاشتن مردانِ مرد و اِنسان های شریف و قدر شناسی است که ارزش و اعتبار وجودت را توطیای چشمانشان میکردند و شاید هم نتیجه ی افکار ناکثین و مارقین های است که دست از آستین طمع, بُخل و حسادت بیرون آورده و با تخریب و محدود کردن آن چشمه سار بزرگ رحمت , اینگونه ناجوانمردانه ضربه بر پیکر و روح و روان این چشمه ها ( کانی ها ) زده و می زنند و خواهند زند! به کدامین گناه امروز نبض و شاهرگت را بریدند و نفس گرمت را گرفتند و تو رد از بلق بلق  و تکاپو و جنب و جوش انداختند و تبدیل به یک گودال راکد و جلبک گرفته کردند و شاید هم خود مالکِ نور و رحمت از رفتار و کردار ما رنجیده و ما را از برکت وجود این خوان بیکران و مهربان محروم ساخته! اگر این گونه باشد وای بحالمان که چه بد کردیم با این مادر مهربان... به قلم یعقوب اصلی

✅چشمه ای که نفس های آخرش را می کشد...! ✅( گراو-گرآب) یکی از جاذبه ها و مناطق زیبای زادگاهم بوانلو است که در کنارمناطق و همسایگانی همچون ( کوری مەرخێ_ پوزی  نیشانگێ ,اُلەنگ ,کانیێ شەمێ و کانی پیچان ) فکر و ذکر هر مسافر و رهگذری که پا به روستا میگزارد را به خودش جلب و برای خیلی از ماها خاطرات کودکی در اذهان تداعی میگردد. حتما صبح یا عصری از این موهبتهای الهی بهره برده ایم... امروز عصر که خواستم از کانی ( چشمه )شمێ یا پیچان چُلُقم را پر آب کنم نهیب و ممانعت یکی از اهالی مرا از برداشتن آب بازداشت! خطاب به من گفت: از این آب استفاده نکن، این آب مریضی و بیماری میآورد و قابل شرب نیست! وقتی به رنگ پریده و غیر طبیعی آب چشمه با دقت بیشتری خیره شدم نگاهی غریبانه به این کانی انداختم، دیدم این کانی که روزگاری همراه و همدم ما بود چه شور و حالی داشت،چقدر خوب و زلال جاری و ساری بودچقدر شفافیت و  سردی و خنکی اش قلب و روح و روان را جلا میبخشید ، چقدر بلق بلق کنان از دل زمین میجوشید و  میخروشید... وقتی پدر و مادری با فرزند یا فرزندانش زیر سایه درختان بید کنار کانی ، روی چمن های اُلنگ که شیره جانش برگرفته از خنکی و سردی آب بود و در کنار نسیم خنکی موج بر سر و روی اِنسان و کانی میانداخت . با غرور و تکبر پنجه در پنجه آب کانی میگذاشت آب با خنکی و سرد بودنش پنجه هر اِنسانی را با خنکایش نوازش می داد، چقدر رهگذران خسته دل و تشنه , زراعتکاران داس به دست و داس بر شانه با خرمن های روی هم انباشته و چوپانان کوله بر پشت با گله ها و رمه های ریز و درشت و باغداران بیل و کلنگ به دست در تابستان گرم و داغ به اُمید تو در کنارت جمع میشدند تا با نوشیدن جرعه ای و مشتی پر از آب از خوان بیکرانت قلب و روح و روانشان را خنک و جلا بخشند... ای چشمه زدلال و همیشه جاری ،دور تا دور این جوش و خروش  و آب زلال و روانت زیر سایه درختان بید کنار جویبارت با آن  سردی و خنکی وجودت نفسی تازه می‌کردند و رمق می گرفتند تا سایه سارشان را نثار رهگذران و مهمانان کنند تاشکرانه خدا را بجای آورند. چقدر باوفا بودید ،چقدر بی منت سردی و خنکی وجودتان را به همه هدیه میدادید و به همه جان و زندگی میبخشیدید . شاید طفلی, کودکی, بخشندگی و روان و جاری شدن را از تو یاد گرفته، شاید جوشیدن و خروشیدن غرور و تکبر را از تو به اِرث برده و شاید و شاید های دیگر .... اما امروز اینگونه درموردت  قضاوت میکنند و خیلی راحت اَنگِ بیماری بی منفعتی به تو میزنند ، به راستی کدامین نابخردانی به خاطر منفعت طلبی تو را به این شکل و رنگ در آورده اند؟ مغز و اُستخوانم میسوزد قلب در صندوقچه سینه به تب و تاب میافتد، بغض گلویم را میفشارد ،بی اختیار اشک که برگرفته از روشنایی و زلالی تو بود بر گونه هایم، می غلطد ،همانند یک کودک دور افتاده از مادر ، خود را در آغوش سرچشمه رحمت میاندازد شاید وجودش  را زنده و ساری و جاری کند و با زبان بی زبانی سوال در ذهنش تداعی میشود که چه شد چرا اینگونه مریض و بیمار شدید . اینگونه از جوشیدن و خروشیدن افتادید و چگونه سر زنده بودن و زندگی ساری و جاری وروان را از دست دادید . چگونه تبدیل به یک گودال بی تحرک و جلبک گرفته شدید که حتی آن نسیم خنک هم به تو رحم نمیکند . همراه خود بجای سردی و خنکی خار و خاشاک و گرد و خاک نثار روح و روانت میکند آن بلق بلق ها و رقص عشق کردن‌ها و در انتظار رهگذران  و جاری شدن هایت ، آن درخت بید و چمن هایت ، آن پنجه در پنجه انداختن هایت ، آن چوپان و گله ها و آن داس به دست ها و رهگذران  هیچ کدام امروز همراه و کنار تو نیستند چرا؟ چه غریبانه و مظلومانه در گوشه ای از تاریخ دور از اصل خویش افتاده اید ، چه ناجوانمردانه گرفتار خشم روزگار شده ای ! خدا یا ، انگار این مادر رحمت ،یک بیمار کم جان و مریض و تب دار نفس های آخر را میکشد! شاید این حال زرد رنگ و این جسم نَحیف بخاطر جاماندن و تنها گذاشتن مردانِ مرد و اِنسان های شریف و قدر شناسی است که ارزش و اعتبار وجودت را توطیای چشمانشان میکردند و شاید هم نتیجه ی افکار ناکثین و مارقین های است که دست از آستین طمع, بُخل و حسادت بیرون آورده و با تخریب و محدود کردن آن چشمه سار بزرگ رحمت , اینگونه ناجوانمردانه ضربه بر پیکر و روح و روان این چشمه ها ( کانی ها ) زده و می زنند و خواهند زند! به کدامین گناه امروز نبض و شاهرگت را بریدند و نفس گرمت را گرفتند و تو رد از بلق بلق  و تکاپو و جنب و جوش انداختند و تبدیل به یک گودال راکد و جلبک گرفته کردند و شاید هم خود مالکِ نور و رحمت از رفتار و کردار ما رنجیده و ما را از برکت وجود این خوان بیکران و مهربان محروم ساخته! اگر این گونه باشد وای بحالمان که چه بد کردیم با این مادر مهربان... به قلم یعقوب اصلی

بسم الله الرحمن الرحیم ( گراو^ ) یکی از جاذبه ها و مناطق مختلف بوانلو است که با شاخ و برگهای مختلفش ( کورریی مرخه_ بوزی  نیشانگه ,اُلنگ ,کانیه شمه و پیچان ) فکر و ذکر هر مسافری که پا به روستا میگزارد را به خودش جذب و تداعی میکرد که حتما عصری یا صبح زودی از این موهبتهای الهی بهره ببرد اما امروز عصر که خواستم از کانی ( چشمه )شمه یا پیچان چُلُقم را پر آب کنم که نهیب و ممانعت یکی از اهالی مرا از برداشت آب بازداشت که این آب مریضی و بیماری میآورد و قابل شرب نیست . آخه نگاهی غریبانه به این کانی انداختم بله دیدم این کانی که روزگاری همراه و همدم ما بود چه شور و حالی داشت . چقدر خوب و زلال جاری و ساری بود . چقدر شفافیت و سردی و خنکی اش قلب و روح و روان را جلا میبخشید . چقدر بلق بلق میجوشید و میخروشید . وقتی پدر و مادری با فرزندانش ، زیر سایه درختان بید ، کنار کانی ، روی چمن های اُلنگ که شیره جانش برگرفته از خنکی و سردی آب بود و در کنار نسیم ,خنکی موج بر سر و روی اِنسان و کانی میانداخت . با غرور و تکبر پنجه در پنجه آب کانی میگذاشت این آب با خنکی و سرد بودنش پنجه هر اِنسانی را مغلوب به یخ زدن میکرد . چقدر رهگذران خسته دل و تشنه , زراعتکاران داس بر شانه با خرمن های روی هم انباشته و چوپانان کوله بر پشت با گله ها و رمه های ریز و درشت و باغداران بیل در دست در تابستان گرم و داغ به اُمید تو در کنار تو  جمع میشده اند تا با مشتی پر از آب از خوان بیکرانت قلب و روح و روانشان را سرد و خنک و جلا بخشند و  دور تا دور این جوش و خروش زلال روانت زیر سایه درختان بید کنارت با سردی و خنکی وجودت رمقی تازه کنند و شکرانه خدا را بجای آورند . چقدر وفادار بودید . چقدر بی منت سردی و خنکی وجودت را به همه هدیه میدادید و به همه جان و زندگی میبخشیدید . شاید طفلی, کودکی, بخشندگی و روان و جاری شدن را از تو یاد گرفته . شاید جوشیدن و خروشیدن غرور و تکبر را از تو به اِرث برده و شاید و شاید های دیگر . اما امروز اینگونه بی فکر و جاهلانه درموردت به ناحق قضاوت میکنند و خیلی راحت اَنگِ بیماری بی منفعتی به تو میزنند . مغز و اُستخوانم میسوزد قلب در صندوقچه سینه به تب و تاب میافتد . بغض گلویم را میفشارد . ناخدا گاه اشک که برگرفته از روشنایی و زلالی تو بود بر گونه هایم غلطید ،همانند یک کودک دور افتاده از مادر ، خود را در آغوش سر چشمه رحمت میاندازد شاید وجودش را زنده و ساری و جاری کند و با زبان بی زبانی سوال در ذهنش تداعی میشود که چه شد چرا اینگونه مریض و بیمار شدید . اینگونه از جوشیدن و خروشیدن افتادید و چگونه سر زنده بودن و زندگی ساری و جاری وروان را از دست دادید . چگونه تبدیل به یک گودال بی تحرک و جلبک گرفته شدید که حتی آن نسیم خنک هم به تو رحم نمیکند . همراه خود بجای سردی و خنکی خار و خاشاک و گرد و خاک نثار روح و روانت میکند . دیگه آن بلق بلق زدن ها و جاری شدن هایت ، آن درخت بید و چمن هایت ، آن پنجه در پنجه انداختن هایت ، آن چوپان و گله ها و آن داس به دست ها و رهگذران هیچ کدام همراه و کنار تو نیستند . چه غریبانه و مظلومانه در گوشه ای از تاریخ دور از اصل خویش افتاده اید ، چه ناجوانمردانه گرفتار خشم روزگار شدی ! خدا یا ، انگار این مادر رحمت ،یک بیمار کم جان و مریض و تب دار نفس های آخر را میکشد . شاید این حال زرد رنگ و این جسم نَحیف بخاطر جاماندن و تنها گذاشتن مردانِ مرد و اِنسان های شریف و قدر شناسی است که ارزش و اعتبار وجودت را توطیای چشمانشان میکردند و شاید هم نتیجه ی افکار ناکثین و مارقین های است که دست از آستین طمع, بُخل و حسادت بیرون آورده و با تخریب و محدود کردن آن چشمه سار بزرگ رحمت , اینگونه ناجوان مردانه ضربه بر پیکر و روح و روان این چشمه ها ( کانی ها ) زدند. نبض و نفس آن را بریدند و از بلق بلق زدن انداختند و تبدیل به یک گودال راکد و جلبک گرفته کردند و شاید هم خود مالکِ نور و رحمت از رفتار و کردار ما رنجیده و ما را از برکت وجود این خوان بیکران و مهربان محروم ساخته . اگر این گونه باشد وای بحالمان که چه بد کردیم با این مادر مهربان 😢😢😢😢😢😔😔 @buvanloo

کانیه شمه ارسالی از طرف آقای یعقوب اصلی @buvanloo
کانیه شمه ارسالی از طرف آقای یعقوب اصلی @buvanloo

بسم الله الرحمن الرحیم ( گراو^ ) یکی از جاذبه ها و مناطق مختلف بوانلو است که با شاخ و برگهای مختلفش ( کورریی  مرخه_ بوزی  نیشانگه ,اُلنگ ,کانیه شمه و پیچان ) فکر و ذکر هر مسافری که پا به روستا میگزارد را به خودش جذب و تداعی میکرد که حتما عصری یا صبح زودی از این موهبتهای الهی بهره ببرد اما امروز عصر که خواستم از کانی ( چشمه )شمه یا پیچان چُلُقم را پر آب کنم که نهیب و ممانعت یکی از اهالی مرا از برداشت آب بازداشت که  این آب مریضی و بیماری میآورد و قابل شرب نیست . آخه نگاهی غریبانه به این کانی انداختم بله دیدم این کانی که روزگاری همراه و همدم ما بود چه شور و حالی داشت . چقدر خوب و زلال جاری و ساری بود . چقدر شفافیت و  سردی و خنکی اش قلب و روح و روان را جلا میبخشید . چقدر بلق بلق میجوشید و  میخروشید . وقتی پدر و مادری با فرزندانش ، زیر سایه درختان بید ، کنار کانی ، روی چمن های اُلنگ که شیره جانش برگرفته از خنکی و سردی آب بود و در کنار نسیم ,خنکی موج بر سر و روی اِنسان و کانی میانداخت . با غرور و تکبر پنجه در پنجه آب کانی میگذاشت این آب با خنکی و سرد بودنش پنجه هر اِنسانی را مغلوب به یخ زدن میکرد . چقدر رهگذران خسته دل و تشنه , زراعتکاران داس بر شانه با خرمن های روی هم انباشته و چوپانان کوله بر پشت با گله ها و رمه های ریز و درشت و باغداران بیل در دست در تابستان گرم و داغ به اُمید تو در کنار تو  جمع میشده اند تا با مشتی پر از آب از خوان بیکرانت قلب و روح و روانشان را سرد و خنک و جلا بخشند و  دور تا دور این جوش و خروش زلال روانت زیر سایه درختان بید کنارت با سردی و خنکی وجودت رمقی تازه کنند و شکرانه خدا را بجای آورند . چقدر وفادار بودید . چقدر بی منت سردی و خنکی وجودت را به همه هدیه میدادید و به همه جان و زندگی میبخشیدید . شاید طفلی, کودکی, بخشندگی و روان و جاری شدن را از تو یاد گرفته . شاید جوشیدن و خروشیدن غرور و تکبر را از تو به اِرث برده و شاید و شاید های دیگر . اما امروز اینگونه بی فکر و جاهلانه درموردت به ناحق قضاوت میکنند و خیلی راحت اَنگِ بیماری بی منفعتی به تو میزنند . مغز و اُستخوانم میسوزد قلب در صندوقچه سینه به تب و تاب میافتد . بغض گلویم را میفشارد . ناخدا گاه اشک که برگرفته از روشنایی و زلالی تو بود بر گونه هایم غلطید ،همانند یک کودک دور افتاده از مادر ، خود را در آغوش سر چشمه رحمت میاندازد شاید وجودش  را زنده و ساری و جاری کند و با زبان بی زبانی سوال در ذهنش تداعی میشود که چه شد چرا اینگونه مریض و بیمار شدید . اینگونه از جوشیدن و خروشیدن افتادید و چگونه سر زنده بودن و زندگی ساری و جاری وروان را از دست دادید . چگونه تبدیل به یک گودال بی تحرک و جلبک گرفته شدید که حتی آن نسیم خنک هم به تو رحم نمیکند . همراه خود بجای سردی و خنکی خار و خاشاک و گرد و خاک نثار روح و روانت میکند . دیگه آن بلق بلق زدن ها و جاری شدن هایت ، آن درخت بید و چمن هایت ، آن پنجه در پنجه انداختن هایت ، آن چوپان و گله ها و آن داس به دست ها و رهگذران  هیچ کدام همراه و کنار تو نیستند . چه غریبانه و مظلومانه در گوشه ای از تاریخ دور از اصل خویش افتاده اید ، چه ناجوانمردانه گرفتار خشم روزگار شدی ! خدا یا ، انگار این مادر رحمت ،یک بیمار کم جان و مریض و تب دار نفس های آخر را میکشد . شاید این حال زرد رنگ و این جسم نَحیف بخاطر جاماندن و تنها گذاشتن مردانِ مرد و اِنسان های شریف و قدر شناسی است که ارزش و اعتبار وجودت را توطیای چشمانشان میکردند و شاید هم نتیجه ی افکار ناکثین و مارقین های است که دست از آستین طمع, بُخل و حسادت بیرون آورده و با تخریب و محدود کردن آن چشمه سار بزرگ رحمت , اینگونه ناجوان مردانه ضربه بر پیکر و روح و روان این چشمه ها ( کانی ها ) زدند. نبض و نفس آن را بریدند و از بلق بلق زدن انداختند و تبدیل به یک گودال راکد و جلبک گرفته کردند و شاید هم خود مالکِ نور و رحمت از رفتار و کردار ما رنجیده و ما را از برکت وجود این خوان بیکران و مهربان محروم ساخته . اگر این گونه باشد وای بحالمان که چه بد کردیم با این مادر مهربان 😢😢😢😢😢😔😔

با این ترکیب صدای هوشنگ ابتهاج و علیرضا قربانی روحت زلال میشه✨ قطعا یکی از زیباترین هاست...! Eternity | ابدیت

باسلام و درود بر بزرگواران و بزرگمردان مرز و بوم روستای بوانلو و سلام و درود بر همکاران فرهنگی و هم ولایتان عزیز و گران سنگ که از راه دور و نزدیک با تلفن و پیامک و سایت و کانال های مختلف با خدا قوت و ارادت و خسته نباشید خودشان این حقیر را بدرقه و سنگینی و سختی کار و خستگی چندین ساله را تبدیل به شوق و ذوق و افتخار نمودند . این حقیر نیز برخود لازم دانستم از همین کانال از هم ولایتان و همکاران عزیز من جمله نویسنده و راوی حکایت های کرمانجی علی محمد زاده سخندان و سخنور شیرین کلام روانبخش محمد زاده استاد بزرگ و متفکر جنابان آقای روشن کامبیز و عظیم ایزدی پیشکسوتان بزرگمنش آقای قدرت محمد زاده و هوشنگ جعفر زاده و کارمند زحمتکش و جوان خوشنام جناب ادیب نادری و جناب آقای مرادیان عزیز خوش فکر مهندس با غیرت بوانلویی و استاد حسینپور دوست و یار و غار دیرینه و اعضای محترم شورای روستای بوانلو و آقا مهدی عزیز و کلیه همکاران و بزرگوارانی که حتی زباناً و حضوری این حقیر را بدرقه کردند صمیمانه تشکر و سپاسگزاری میکنم و از اینکه خداوند فرصتی داد تا افتخار خدمت به جامعه فرهنگی و هم ولایتیان و فرزندان آنها داشته باشم به خود می بالم که حداقل رضایت خلق خدا شامل حالم شده و خدا را شاکرم که مسولیت را فدای منفعت نکرده و قلمم مغرضانه و جاهلانه نلرزیده و به داشتن شما هم ولایتیان و دوستان و همکاران عزیزم افتخار میکنم و در پایان از تمامی عزیزان و همکاران فرهنگی که با عناوین مختلف ابراز لطف و خسته نباشید کردند و اسامیشان از قلم افتاده پوزش و تقدیر و تشکر مینمایم 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ارادتمند شما یعقوب اصلی @buvanloo

اطلاعیه گوسفند گم شده به اطلاع می رسانیم یک راس قوچ سفید متعلق به آقای ببرعلی سینائیان از اهالی روستای قلعه حسن با مشخصات ( روی صورت افسار داغی  ، منگنه یا جای منگنه در گوش راست ، نشان برش در گوش راست و در پشت گوش چپ اندازه  یک حلال بریده شده است ) در منطقه چراگاه گم شده است ✅ از یابنده تقاضا داریم در صورت مشاهده با شماره های زیر تماس حاصل نمایید  و مژدگانی دریافت کنید 09115677795 09366832320 05836645384         با تشکر و سپاس فراوان سینائیان @hassanvillage

جناب آقای اصلی هم ولایتی و همکار بزرگوار ؛ خدمت صادقانه جنابعالی قریب به یازده سال در مسؤلیت حساس هسته گزینش آموزش و پرورش شی
جناب آقای اصلی هم ولایتی و همکار بزرگوار ؛ خدمت صادقانه جنابعالی قریب به یازده سال در مسؤلیت حساس هسته گزینش آموزش و پرورش شیروان نشان از درایت و توانمندی و مسؤلیت پذیری تان بود. اینک که فراغت بال از این مسؤلیت حساس خداحافظی نمودید از خداوند سبحان صحت و سلامتی و‌عاقبت بخیری برای تان آرزومندیم . توفیق رفیق راهت . @buvanloo💐💐👌👌

آگهی جذب بهورز در شهرستان شیروان 🔹️با توجه به اطلاعیه دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی استان خراسان شمالی، شهرستان شیروان د
آگهی جذب بهورز در شهرستان شیروان 🔹️با توجه به اطلاعیه دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی استان خراسان شمالی، شهرستان شیروان در روستاهای ملا باقر، دوین، نظرعلی، علی محمد، بیگان، شهرک امام رضا، رزمغان، گلیان، قلجق، قولانلو، بی‌بهره، باغ، نامانلو و میلانلو(مشترک)، کوسه و برزل آباد به ۱۵ نفر بهورز به صورت قراردادی و از طریق آزمون و مصاحبه نیاز دارد. @buvanloo

درود بر سربازان بی ادعای وطن . ازچپ حجت نصیری.رسول شیدایی.محمدحسن حسینی.نشسته پیراهن سفید محمد گلشنی ومیرزاعلی ولیزاده @buvan
درود بر سربازان بی ادعای وطن . ازچپ حجت نصیری.رسول شیدایی.محمدحسن حسینی.نشسته پیراهن سفید محمد گلشنی ومیرزاعلی ولیزاده @buvanloo

عکسی قدیمی از جوانان دهه ۲۰ خورشیدی . از راست :مرحوم باباسفر جهانگیر جناب :بهرام جعفری جناب:یحیی جهانگیر @buvanloo
عکسی قدیمی از جوانان دهه ۲۰ خورشیدی . از راست :مرحوم باباسفر جهانگیر جناب :بهرام جعفری جناب:یحیی جهانگیر @buvanloo