ch
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

前往频道在 Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

显示更多
376
订阅者
无数据24 小时
-17
+330
帖子存档
در کتاب پیامبر از خلیل جبران، زنی از المصطفی میخواهد که در مورد درد سخن بگوید. آیا ممکن است در مورد این گزیده نظر بدهید؟ و زنی سخن آغازید و گفت: "از درد برایمان بگو." و المصطفی گفت: درد تو شکستن آن پوسته‌ای است که ادراک تو را در خود محصور کرده است. همانگونه که هسته‌ی میوه باید شکسته شود، تا که قلب درونش در نور آفتاب بایستد، تو نیز باید درد را بشناسی. و اگر بتوانی قلبت را در شگفتی از معجزات زندگی روزانه‌ات نگه داری درد تو نیز کمتر از شادی‌ات شگفت آور نخواهد بود؛ و تو فصلهای قلبت را خواهی پذیرفت، درست همانگونه که همیشه فصلهایی را بر مزارع میگذرند پذیرفته‌ای. و با آرامش از میان زمستانهای اندوه خود تماشا خواهی کرد. بیشتر دردهای تو انتخاب خودت هستند. این داروی تلخی است که آن طبیب درون،خویشتن بیمارت را با آن شفا میدهد. بنابراین به آن طبیب اعتماد کن، و این داروی او را در سکوت و آرامش بنوش. زیرا که دست او، بااینکه سخت و سنگین است، توسط دست لطیف غیب هدایت میشود، و آن سبو که او می‌آورد، با اینکه لب‌هایت را می‌سوزاند، از همان گِلی شکل گرفته که آن سفالگر،با اشکهای مقدس خویش آن را خیس کرده است.... @lightworkers

و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworker
و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworkers

و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworker
و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworkers

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی‌تو خوش نباشد ر
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن  #مولانای_جان @lightworkers

درباره‌ی تنهایی، هیچ کلامی زیباتر از آن‌چه میکل‌آنژ گفته نیست: "من با چیزی زنده‌ام،که دیگران از آن می‌میرند..." @lightworkers
درباره‌ی تنهایی، هیچ کلامی زیباتر از آن‌چه میکل‌آنژ گفته نیست: "من با چیزی زنده‌ام،که دیگران از آن می‌میرند..." @lightworkers

س- چرا در ابتدای سوره های قرآنی بسم «الله» آمده و مثلا رب، حق و نور نیامده. ج- این از اسرار خداوند است... اما «الله» ویژگی هایی دارد که شاید سایر اسامی دارای آن نباشند. مثلا، هر اسمی از اسماء الهی دارای معنی تقریبا معینی است. مهربان، بخشنده، نزدیک، روزی دهنده و مانند این. اما معنی الله بر انسان پوشیده است. به عبارتی در لفظ «الله» وجودی ناشناختنی، تصور نشدنی، وجودی در ورای هر فکر و تصویر و بر فراز هر وصف و تفسیر، پنهان است. بنابراین وقتی می گویی «بسم الله» از یک نظر به این معناست که می گویی بنام کسی که او را نمی شناسم و نمی توانم بشناسم، زیرا ناشناختنی و درک ناشدنی است. می گویی بنام کسی که هیچ فکر و برداشتی درباره ی او حقیقت ندارد و او برتر از هر اندیشه ای است. بنام او که فارغ از هر صفتی است (...) به این ترتیب با گفتن «بسم الله» در واقع به اصل توحید، آنهم توحید ناب و حقیقی، اشاره می کنی. یعنی در کلمه ی اول، کلمه ی آخر را نیز گفته ای، بشرط آنکه، واقعا بگویی. با گفتن کامل و درست «بسم الله» گام اول را برمی داری در حالیکه گام آخر را نیز برداشته ای... با گفتن واقعی «بسم الله» می بایست ذهن و باطن انسان ساکت و خاموش شود. زیرا تو به وجودی که ناشناختنی و کاملا مجهول است اشاره میکنی، پس دیگر نباید واژه، تصور، فکر و برداشتی در ذهن تو باشد، چون متوجه شده ای که هر اندیشه ای درباره ی او وهم است، بنابراین درون تو ساکت می شود. این خاموشی و سکوت درونی، شرایط مناسبی است تا روح الهی القاء کند معانی را و محیط مساعدی است تا نور الهی جریان یابد. تو از سخن گفتن با خودت دست می کشی، پس نجوای قلبت را می شنوی و به این ترتیب راه فهمِ معانیِ سایر آیاتی که بعد از آن می آید، گشوده خواهد شد. این تنها یک جنبه است.... @lightworkers

"بسم الله الرّحمن الرّحیم"، به نام " الله" ای است که عاشق است و معشوق است و خود، حقیقت عشق است. عاشق، می‌فهمد که عاشق چه می‌گوید و اگر انسان عاشق نباشد، معنای کلام خداوند پر محبت را درک نمی‌کند ... قرآن را با وضو باید گشود. ظاهر این وضو کار همگان است، اما باطن آن، کار نوادر زمان است. برای ورود به قرآن، باید با "بسم الله الرّحمن الرّحیم" وضو کرد و الاّ ورود به قرآن ممکن نیست. وضوی ظاهری با آب است و وضوی باطنی با عشق است. باید روح را با عشق شست تا بتوان به درون قرآن راه یافت و عمق قرآن را یافت. باید به صفت رحمن و رحیم موصوف شد تا به ادراک وصفی که قرآن از خدا و حقیقت و زندگی دارد،نائل شد. شستن دست و صورت کافی نیست، شستن روح، ضروریست و برای طهارت روح، آن را باید با عشق شست، با محبت. و محبت حقیقی نیست مگر آنکه ناشی از پرستیدن خدای محبت باشد ... روحی که آلوده است، روحی که انباشته از کینه و نفرت و بدخواهی است، امکان راه یافتن به قرآن و عمق اسلام را ندارد. چون قدم آغازین را که "بسم الله الرّحمن الرّحیم" است، واقعاً برنداشته. پس مسلمانی حقیقی را باید با تخلیه و طهارت روح آغاز کنید. باید از نفرت‌ها خالی شوید و از نور مهربانی برخوردار گردید. آنگاه اسلام و قرآن در معرض فهم شماست و مسلمانی حقیقی،تجربه شدنی است. وقتی نور بیاید، تاریکی بیرون می‌رود ... در مثال، در آن کوه غاری هست که همۀ گنج‌های عالم در آن گنجانده شده، درون غار پر است از مسیرها و دالان ها و دهلـیزها. در هر نقطه‌ی این غاری که انتهایش نامعلوم است، قسمتی از این گنج بی‌پایان قرار داده شده. برای ورود به غار، باید سنگی که جلوی آن است کنار برود. "بسم الله الرّحمن الرّحیم"، اگر به درستی و به راستی به کار برده شود، اگر خالصانه بیان شود، باعث ورود به این غار پر نور و پر گنج می شود. اما اگر صرفاً قیل و قال باشد، سنگی که ورودی غار است تکان نمی‌خورد و غار باز نمی‌شود. اکثریت مسلمانان و اغلب مردم، تا در غار رفته‌اند و اما هرگز به درون این غار نورانی، که در آن هزاران خورشید هست، وارد نشده‌اند. آنان قرآن را از پشت دیوارهای صخره آسا دیده‌اند. پس آنچه از آن دارند، تصوراتی از آن است، نه قدرت نهفته در آن، نه نور عظیمی که در آن جریان دارد، نه شعور فراگیر و کاملی که در آن موج می‌زند ... هر کسی که از قرآن گفت، الزاماً از قرآن نیاموخته. هر کسی که قرآن را می‌خواند، قرآن را نمی‌خورد. قرآن را باید به روح خوراند. آیات آن را باید خورد و هضم کرد و جذب کرد. روح را باید با آن تغذیه کرد. روحی که اسماءالله در آن نهـفته است. اگر قرآن به روح خورانده شود، دانه های اسماء که اسرار زمین و آسمان‌هاست، در روح انسان می‌روید. برای این که چیزی را بخوری، باید ابتدا آن را از راه دهانت به درون بدنت برسانی. گشودن دهان روح برای فهم قرآن، مانند باز شدن در ِ آن غار است که با "بسم الله الرّحمن الرّحیم" میسر می‌گردد. کلید اولین قفل قرآن، "بسم الله الرّحمن الرّحیم" است. حرف زدن در باره‌ی کلید، به معنای داشتن کلید و امکان گشودن قفل نیست. باید این کلید را داشته باشی تا قفل گشایی عملی شود. باید کلید را به کار ببری تا قفل باز شود. داشتن کافی نیست، بکار بستن لازم است. محبتی که شامل حال دیگران نشود، بخششی که آشکارا عمل نکند، نه محبت است نه بخشش. پس گفتن "بسم الله الرّحمن الرّحیم" وقتی راه گشاست که در زندگی تو آشکار شود. خیر و خوبی تو به همگان برسد. بخشش تو شامل حال نیازمندان به آن شود. این همان بکار بستن کلید است. مهربانی تو وقتی واقعی است که تو عملاً به خدا محبت داشته باشی، عمل تو این را نشان دهد و واقعاً به مخلوق خدا محبت کنی.... @lightworkers

AUD-20220604-WA0042.mp37.72 MB

چهار بازرگان در مسجدی خالی نماز می‌خواندند.همان موقع مؤذن وارد می‌شود.بازرگان اول نمازش را نیمه کاره رها می‌کند و فورا می‌پرسد:«جناب مؤذن!اذان گفته‌اند؟یا هنوز وقت داریم؟» بازرگان دوم نمازش را رها می‌کند و به دوستش می‌گوید:«ای بابا،نمازت را نیمه‌کاره رها کردی،چرا حرف زدی؟نمازت باطل شد.یالا،زود باش از اول بخوان ببینم!» بازرگان سوم تا این راشنید،دخالت کرد و گفت:«ای وای،احمق،چرا او را سرزنش می‌کنی،تو باید نماز خودت را تمام می‌کردی.ببین،الان نماز تو هم باطل شد.» بازرگان چهارم طاقت نیاورد،زیر لب زمزمه‌کنان گفت:«این بی‌عقل‌ها را ببین!هر سه نمازشان را هدر دادند.خدایا،تو را شکر می‌گویم که نگذاشتی گول بخورم و مثل آنها نمازم نیمه کاره بماند.» شمس،پس از تعریف کردن این حکایت،به شاگردها رو کرد و پرسید:«خوب،شما چه فکر می‌کنید؟به نظر شما کسی از این چهار بازرگان نمازش باطل شد؟اگر شد،کدامشان؟» توی اتاق درس انگار موجی به راه افتاد.بعضی شاگردها به فکر فرو رفتند،بعضی دیگر هم دور هم جمع شدند و درباره‌ی جواب شروع به بحث کردند.آخر سر یکی از ته اتاق فریاد زد:«نماز دومین و سومین و چهارمین بازرگان قبول نمی‌شود.همه‌شان باید از اول بخوانند.فقط تاجر اول است که تقصیری ندارد،چون او فقط خواسته که با مؤذن مشورت کند.» ارشاد طاقت نیاورد،پرید وسط حرف:«بله،اما او هم نباید نمازش را نیمه‌کاره می‌گذاشت.به نظر من بجز چهارمی،بقیه‌ی بازرگان‌ها اشتباه کرده‌اند.بازرگان چهارم فقط با خودش حرف می‌زد.» نگاهم را دزدیدم.هیچ یک از این دو جواب را درست نمی‌دانستم،اما تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم.اگر نظرم را می‌گفتم،احتمالا هیچ‌کس خوشش نمی‌آمد.اما همین که این فکرها از ذهنم گذشت،شمس تبریزی یکدفعه ایستاد،به من اشاره کرد و پرسید: «خوب،تو پسرجان!تو چه فکری می‌کنی؟» آب دهانم را قورت دادم.گفتم:«این بازرگانها اگر تقصیری هم داشته باشند،این نیست که نماز را نیمه‌کاره گذاشته‌اند و حرف زده‌اند.گناه اصلیشان این است که به جای آنکه بر حقیقت نماز و دعایی که می‌خوانند متمرکز شوند،فکرشان جای دیگری است و حواسشان به اتفاقات دور و برشان.اما اگر الان ما درباره‌ی آنها قضاوت کنیم،آن‌وقت همان خطا را ما هم مرتکب شده‌ایم.» شیخ یاسین بی‌حوصله حرفم را قطع کرد.« چه می‌خواهی بگویی؟» «می‌گویم هر چهار بازرگان به دلایل مشابه خطاکارند.از طرف دیگر نمی‌توانم به هیچ کدامشان بگویم خطاکار.چون حکم کردن درباره‌ی آنها وظیفه‌ی من نیست.من از کجا بدانم نماز کدامشان قبول بوده و نماز کدامشان قبول نبوده.من فقط به کار خودم می‌پردازم؛ذوب کردن نفسم و پروردن دلم.» در آن هنگام شمس به سایر شاگردها رو کرد و گفت: «دوستتان حسام دل صوفیان دارد.شاید این را هنوز خودش هم نمی‌داند،اما مایه‌ی این ترکیب مایه‌ی رندان است!» «صوفی میگوید به جای آنکه درباره‌ی دیگران داوری کنم و حکم بدهم،درون خودم را می‌نگرم.نادان می‌گوید همه‌ی نقص‌های دیگران را پیدا می‌کنم.اما فراموش نکنید کسانی که در دیگران دنبال خطا می‌گردند اکثر اوقات خودشان خطاکارند.می‌گویند وارد جزئیات شویم،آنگاه کل را فراموش می‌کنند...» #الیف_شافاک @lightworkers

چهار بازرگان در مسجدی خالی نماز می‌خواندند.همان موقع مؤذن وارد می‌شود.بازرگان اول نمازش را نیمه کاره رها می‌کند و فورا می‌پرسد:«جناب مؤذن!اذان گفته‌اند؟یا هنوز وقت داریم؟» بازرگان دوم نمازش را رها می‌کند و به دوستش می‌گوید:«ای بابا،نمازت را نیمه‌کاره رها کردی،چرا حرف زدی؟نمازت باطل شد.یالا،زود باش از اول بخوان ببینم!» بازرگان سوم تا این راشنید،دخالت کرد و گفت:«ای وای،احمق،چرا او را سرزنش می‌کنی،تو باید نماز خودت را تمام می‌کردی.ببین،الان نماز تو هم باطل شد.» بازرگان چهارم طاقت نیاورد،زیر لب زمزمه‌کنان گفت:«این بی‌عقل‌ها را ببین!هر سه نمازشان را هدر دادند.خدایا،تو را شکر می‌گویم که نگذاشتی گول بخورم و مثل آنها نمازم نیمه کاره بماند.» شمس،پس از تعریف کردن این حکایت،به شاگردها رو کرد و پرسید:«خوب،شما چه فکر می‌کنید؟به نظر شما کسی از این چهار بازرگان نمازش باطل شد؟اگر شد،کدامشان؟» توی اتاق درس انگار موجی به راه افتاد.بعضی شاگردها به فکر فرو رفتند،بعضی دیگر هم دور هم جمع شدند و درباره‌ی جواب شروع به بحث کردند.آخر سر یکی از ته اتاق فریاد زد:«نماز دومین و سومین و چهارمین بازرگان قبول نمی‌شود.همه‌شان باید از اول بخوانند.فقط تاجر اول است که تقصیری ندارد،چون او فقط خواسته که با مؤذن مشورت کند.» ارشاد طاقت نیاورد،پرید وسط حرف:«بله،اما او هم نباید نمازش را نیمه‌کاره می‌گذاشت.به نظر من بجز چهارمی،بقیه‌ی بازرگان‌ها اشتباه کرده‌اند.بازرگان چهارم فقط با خودش حرف می‌زد.» نگاهم را دزدیدم.هیچ یک از این دو جواب را درست نمی‌دانستم،اما تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم.اگر نظرم را می‌گفتم،احتمالا هیچ‌کس خوشش نمی‌آمد.اما همین که این فکرها از ذهنم گذشت،شمس تبریزی یکدفعه ایستاد،به من اشاره کرد و پرسید: «خوب،تو پسرجان!تو چه فکری می‌کنی؟» آب دهانم را قورت دادم.گفتم:«این بازرگانها اگر تقصیری هم داشته باشند،این نیست که نماز را نیمه‌کاره گذاشته‌اند و حرف زده‌اند.گناه اصلیشان این است که به جای آنکه بر حقیقت نماز و دعایی که می‌خوانند متمرکز شوند،فکرشان جای دیگری است و حواسشان به اتفاقات دور و برشان.اما اگر الان ما درباره‌ی آنها قضاوت کنیم،آن‌وقت همان خطا را ما هم مرتکب شده‌ایم.» شیخ یاسین بی‌حوصله حرفم را قطع کرد.« چه می‌خواهی بگویی؟» «می‌گویم هر چهار بازرگان به دلایل مشابه خطاکارند.از طرف دیگر نمی‌توانم به هیچ کدامشان بگویم خطاکار.چون حکم کردن درباره‌ی آنها وظیفه‌ی من نیست.من از کجا بدانم نماز کدامشان قبول بوده و نماز کدامشان قبول نبوده.من فقط به کار خودم می‌پردازم؛ذوب کردن نفسم و پروردن دلم.» در آن هنگام شمس به سایر شاگردها رو کرد و گفت: «دوستتان حسام دل صوفیان دارد.شاید این را هنوز خودش هم نمی‌داند،اما مایه‌ی این ترکیب مایه‌ی رندان است!» «صوفی میگوید به جای آنکه درباره‌ی دیگران داوری کنم و حکم بدهم،درون خودم را می‌نگرم.نادان می‌گوید همه‌ی نقص‌های دیگران را پیدا می‌کنم.اما فراموش نکنید کسانی که در دیگران دنبال خطا می‌گردند اکثر اوقات خودشان خطاکارند.می‌گویند وارد جزئیات شویم،آنگاه کل را فراموش می‌کنند...» #الیف_شافاک @lightworkers

"بسم اللّه"؛ به نام خدا، یعنی نه به نام هیچ کس جز خداوند زنده و حاضر. یعنی به نام یکی. به اسم "اللّه"ای که احد است، "قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَد". به نام یکی، نه به نام دو و سه و چند. به نام خدا، یعنی به نام "اللّه" نه به نام فرزند و همسر و دوستان؛ نه به نام مقامات و قدرتمندان، نه به نام این و آن، فقط به اسم خدا. چنین "بسم اللّه"ای قادر است جهان را دگرگون کند، تحول بیافریند و کیمیاگری کند. اگر، هم قدرت خدا در نظر تو باشد و هم نیروی زر و هم زور زورمندان، تو دیگر نباید بگویی به نام خدا؛ چه بسا اینطور به پروردگارت توهین کرده باشی.... برگرفته از کتاب #کلید_جهانها @lightworkers

شب و روزم گذشت به هزار آرزو نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او #محمد_معتمدی #عماد_توحیدی @lightworkers

شب و روزم گذشت به هزار آرزو نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او نه سلامم سلام ، نه قیامم قیام نه نمازم نماز، نه وضویم وضو دل اگر نشکند به چه ارزد نماز نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو نه به جانم شرر، نه به حالم نظر نه یکی حسب حال، نه یکی گفتگو نه به خود آمدم، نه ز خود می روم نه شدم سربلند ، نه شدم سرفرو همه جا زمزمه ست، همه جا همهمه ست همه جا "لاشریک..."، همه جا " وحده..." نبرد غیر اشک ، دل ما را به راه نکند غیر آه، دل ما را رفو نشوی تا حزین هله با می نشین هله سر کن غزل، هله تر کن گلو به سر آمد اجل، نسرودم غزل همه اش هوی و های همه اش های و هو هله امشب ببر به حبیبم خبر که غمش مال من ، که دلم مال او هله از جان جان چه نوشتی؟ بخوان ! هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو ! ببریدم به دوش، به کوی می فروش که شرابم شراب، که سبویم سبو #علیرضا_قزوه @lightworkers

از بس که عمری خورده‌ ام‌ بغض گلویم را دریا دلم‌ حالا ببند ای عشق جویم را بی پرده با من باش این مردم نمیدانند تنها حجابت فاش کرده مو به‌ مویم را این چند قطره اشک تو عشق است یا بازی که میبرد این چند قطره آبرویم را من صحبتم با زندگی جز عشق چیزی نیست چون خوانده‌ ام دست حریف رو به‌ رویم را #علی_زندوکیلی @lightworkers

وقتی از میان درد رشد نکنی درد رشد خواهد کرد.... @lightworkers
وقتی از میان درد رشد نکنی درد رشد خواهد کرد.... @lightworkers

ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽﺩﻫﻨﺪ بلکه ﺭﺍهﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ... ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ، ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪﻫﺎ، رو ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺍﯾﺪه‌های ﺟﺪید ﻭ... ﮐﻪ ﻫﻤﻪی این‌ها راه‌های ﻓﺮﺍﺭﯼ‌ﺳﺖ ﺍﺯ آموزش‌هایی ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺗﻌﯿﯿﻦ کرده است. ﺫﻫﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ مشغولیت‌ها ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻭ شاد ﺍﺳﺖ. ﺳﮑﺲ ﻭ یا ﻣﺼﺮﻑ ﻣﻮﺍﺩ‌ﻣﺨﺪﺭ ﻫﻢ ﻧﻮﻋﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻘﻄﻌﯽ‌ﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ... ﺫﻫﻦ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺍﻧﺪﯾﺸﺪ ﮐﻪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﺳﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﺭﺩ است. ﻭﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑرای ﺁﻣﻮﺯش‌های ﺧﻮﺩ سختگیر ﺍﺳﺖ. ﺗﻤﺎﻡ فریب‌ها ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺯﻧﺪ و ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ می‌دهد ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ چالش‌ها و رنج‌هاست... #کریشنا_مورتی @lightworkers

آنچه تا به امروز به ما گفتند: آخر زمان یعنی پایان زمان ، دجال یعنی یک چشم،مُنجی یعنی نجات دهنده. آما اندیشه نکردیم پایان کدام زمان؛یا اینکه باتوجه به تفاوت زمان عمر ما ،شاید آخرالزمان ما هم تفاوت دارد،یعنی فردی با فردی دیگر متفاوت است،و در کَلانَش جمعی و بشری است. آخرالزمان هر فرد ، یعنی آن زمان که مهلت داشتیم حقیقت را نیافتیم و زمان به آخر رسید.آن‌زمان که مهلت دفاع از حق داشتیم و نکردیم. و اما دجال یک چشم دارد؛ این روزها برای کنترل جامعه جهانی گمان نکنم یک چشم کافی باشد،شاید رازی در آن نهفته است، و این راز آن باشد که یک چشم‌مان را ببندیم بروی حقیقت، و یک چشم‌مان را باز کنیم به روی مادی‌گرایی و منفعت طلبی،آن چشم را به ندیدن تاریکیها و خطر سقوط روحمان ترغیب کنیم و این چشم را به دیدن منافع. پس می‌شود دجال را درون همه ما دید. اما منجی؛! اگر دجال را رازگونه و سمبولیک پذیرفته باشیم،پس در این جهان دوقطبی که هیچ قطبی بدون قطب مخالفش معنا و وجودی ندارد،منجی هم همین‌جاست،آنکه باید نجاتمان دهد.اگر دجال یک چشم دارد که مادی بین است،باتوجه به قانون تعادل و تضاد حیات، منجی هم یک چشم دارد و معنوی بین است.آن یکی در طلب تاریکی است و منافع مادی،این یکی در طلب نور است و منافع حقیقی و معنوی. بی‌شک این سالها بخشی از آخرالزمان است، پس زندگیمان را هوشیارانه بنگریم، که کداممان در آخر زمان خود هستیم ، و شاید دنبال کسانی می‌رویم که زمانشان رو به پایان است و بناچار زمان ما هم در راه آنها به پایان برسد. شاید صبح جمعه با یک چشم دعای ندبه میخوانیم و طلب ظهور میکنیم و صبح شنبه پشت میز دجال نشسته‌ایم. شاید در عاشورا علمدار حسینیم اما چشممان به عنایت یزیدیان. آن روزها آب را بر مردمان حق طلب بستند؛ این روزها غذا را بر مردمان حق‌خواه. ما در کدام سمتیم و با کدام چشم می‌بینیم؟! #رسول_موسوی @lightworkers

کار ندارم جُزین کارگَه و کارم اوست لاف زَنَم لافْ لاف چون که خریدارم اوست طوطیِ گویا شُدم چون شِکَرِسْتانَم اوست بُلبُلِ بویا
کار ندارم جُزین کارگَه و کارم اوست لاف زَنَم لافْ لاف چون که خریدارم اوست طوطیِ گویا شُدم چون شِکَرِسْتانَم اوست بُلبُلِ بویا شُدم چون گُل و گُلْزارم اوست پَر به مَلَک بَرزَنَم چون پَر و بالَم ازوست سَر به فَلَک بَرزَنَم چون سَر و دَسْتارم اوست جان و دِلَم ساکن است زان که دل و جانَم اوست قافله‌اَم ایمِن است قافله سالارم اوست بر مَثَلِ گُلْسِتان رَنگرَزَم خُمِّ اوست بر مَثَلِ آفتابْ تیغِ گُهَردارم اوست خانه جسمَم چرا سجده گَهِ خَلق شد؟ زان که به روز و به شب بر دَر و دیوارم اوست دست به دستِ جُز او می‌نَسِپارَد دِلَم زان که طَبیبِ غمِ این دلِ بیمارم اوست بر رُخِ هر کس که نیست داغِ غُلامیِّ او گَر پدرِ من بُوَد دشمن و اَغْیارم اوست ای کِه تو مُفْلِس شُدی سنگ به دل بَرزَدی صِلّه زِ من خواه زانْک مَخْزن و اَنْبارَم اوست شاهْ مرا خوانده است چون نَرَوَم پیشِ شاه؟ مُنِکِر او چون شَوَم چون همه اِقْرارم اوست؟ گفت خَمُش چند چند لافِ تو و گفتِ تو من چه کُنم ای عزیز؟ گفتنِ بسیارم اوست #حضرت_مولانا @lightworkers

4_5803404456540245198.mp37.70 MB