Light Workers🔆
前往频道在 Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
显示更多411
订阅者
-124 小时
+37 天
+830 天
帖子存档
ﺧﻮارم اﮔﺮ از ﺧﻮاری
ﺧﺎرم ﺗـﻮ مپنداری
داﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺑﺎ ﮔﻞ
ﻳﻜﺠﺎ ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪاری
ﮔﻞ را ﺗﻮ ﺑﻪ آن ﮔﻮﻳـی
ﻛـﺰ ﻋـﺸﻖ ﻣـﻌـﻄﺮ ﺷﺪ
آن ﮔﻞ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﮔﻞ ﺑﻮد
در ﺣﺎدﺛـﻪ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪ
ﺳـﻮدای ﺗـﻮ را دارم
ﻣﻦ از دل و از ﺟﺎﻧﻢ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﺷﻮ
دﻳﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﻢ
ﮔﻔـﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﻦ
ﺧﻮد را و ﺗﻮ را ﺑﺎ ﻫﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﻫﺴﺖ
در ﻫﺮ ﻧـﻔـﺲ آدم
پیداﺳﺖ و ﻣﻦ ﭘﻨﻬﺎن
ﻣﻦ در ﺗﻦ و او در ﺟﺎن
یک آن ﻧﻈﺮی ﻛﺮدم
در ﺧﻮد ﮔﺬری ﻛﺮدم
دﻳﺪم ﻛﻪ ﻧﻪ در دوری
ﻧﺰدیک ﺗﺮ از ﻧﻮری
در راه ﻋﺒﻮر از ﺗﻮ
ﻣﻦ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ دور از ﺗﻮ
یک ﻋﻤﺮ ﻧﻴﺎﻧﺪﻳﺸﻢ
ﻫﻴﻬﺎت، ﺗﻮ در ﭘﻴﺸﻢ
ﭼﺸﻢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑـﻴﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ
در ﻋﺸﻖ ﻛﻪ اﻳﻦﻫﺎ ﻧﻴﺴﺖ...
@lightworkers
در هنگام خشم به خودت نگاه کن
ببین که کدام من حقیر در تو بیدار است
با خودت صادقانه موشکافی کن
خشم، خشم نیست...
خشم، شهوت سرکوب شده است...
خشم، حقارت است...
خشم، عدم ارضاء ذهن است....
خشم، حسادت است...
خشم، خود کوچک بینیست...
خشم، خود بزرگ بینیست....
خشم خود را ببین...
خشم تو چیست؟!!!!
در هنگام خشم نفسهای عمیق بکش ببین خشم به کجا میرود....
#تمرین
@lightworkers
وقتی خانه تکانی می کنی
چیزهایی پیدا می شوند که
مدتی برای پیدا کردنشان زمین و زمان را بهم ریخته ای و از نبودنشان اعصابت خط خطی بود...
امروز که آن گمشده ها را میبینی،
میبینی که زندگی بدون آنها هم جریان خود را داشته
دنیا هم همینطور است...
امروز هستیم، فردا نه!
در نبودمان جایگزینهایی هستند که دنیا از حرکت نایستد...
خانه تکانی این مزیت را دارد که به ما یاد می دهد که هیچ تقدیری فاجعه نیست باور کنید!
@lightworkers
یک صبح زیبا و دلانگیز،
بودا وارد دهکدهاى شد.
شخصى از او پرسید: «آیا خدا وجود دارد؟» و بودا گفت: «نه! خدایی وجود ندارد.»
نیمههاى روز شخص دیگرى نزد او آمد و گفت: «فکر میکنم خدایی وجود ندارد، عقیده شما چیست؟» و بودا پاسخ داد: «خدا وجود دارد.»
هنگام غروب شخص سومی نزد او آمد و به او گفت: «نمیدانم خداوند وجود دارد یا نه، شما چه میگویید؟»
بودا به او گفت:«بهتر است ساکت باشى، خداوند هم وجود دارد و هم وجود ندارد.»
شاگرد بودا که او را در این سفر همراهی میکرد، کاملاً گیج و مبهوت شده بود که چگونه بودا در یک روز، به یک سؤال ساده، پاسخهاى مختلفى داده است. بنابراین شب هنگام، قبل از خواب، به بودا گفت: «امروز از پاسخهاى شما به قدرى گیج شده بودم کـه نزدیک بود دیوانه شوم. پاسخ شما به این سؤال که آیا خدا وجود دارد یا نه در صبح و ظهر و شب با یکدیگر متفاوت بود. بودا به او گفـت : «هـیچ کدام از پاسخها براى تو نبود.مخاطبین من همان کسانى بودند که از من سؤال کردند.تو چرا به آنها گـوش دادى؟ وقتى که تو از من سؤالى نکردى چگونه میتوانستم پاسخى به تو داده باشم؟
روزى که تو سؤالت را مطرح کنى، پاسخش را دریافت خـواهی کرد.»
شاگرد گفت: «ولى با این وجود من پاسخش را شنیدم.»
بودا به او گفت: «پاسخهایی که شنیدى مخصوص آنها و بر اساس نیازشان بود. کسى که صبح به ملاقات من آمد انسان به ظاهر مؤمن و خداپرستى بود و می خواست که من هم ایمان او را تأیید کنم .او نمیخواست بداند که خدا وجود دارد یا نه، فقط می خواست من هم او را تأیید نمایم تا نفسش را راضى کند. به همین دلیـل، بـا این پاسخ که خدا وجود ندارد، او را از ریشه تکان دادم.
اگر او واقعاً از وجود خدا آگاهی داشت چنین سؤالى از من نمیکرد.
کسى که واقعاً به چنین شناخت و آگاهی رسیده باشد، نیازى به تأیید آن از جانب دیگران ندارد.اگـر تمام دنیا خدا را انکار کنند،کوچکترین تزلزلى در اعتقادش به وجود نمیآید و اصولاً سؤالى نیز در این زمینه مطرح نمیکند.ولى این شخص هنوز در مرحله جستجو و تحقیق بود و خودش چیزى نمیدانست.
به همین دلیل من ناچار بودم با پاسخ منفى خود، او را طورى تکان دهم کـه دوباره به جستجویش ادامه دهد و در این مرحله متوقف نشود.شخصى که هنگام نیمروز نزد من آمده بـود، انسـانى بیاعتقـاد ومنکر خدا بود.به او گفتم خدا وجود دارد.زیرا او جستجویش را متوقف ساخته بود و میخواست من هم بی اعتقادیش را نسبت به خدا تأیید کنم. اینگونه او را نیز تکانش دادم و وادار به جستجوی مجدد کردم.ولى کسى که غروب به دیدن من آمد، نه مؤمن بود و نه بیاعتقاد،بنابراین صحیح نبود کـه با ملزم کردن او بـه داشتن اعتقادى بخصوص، مانع از حرکت و جستجویش شوم زیرا پاسخ بله و نه، پاسخى بازدارنده است. بنابراین بـه او گفتم اگـر جواب واقعى را میخواهد بهتر است نه رد کند و نه تأیید، و فقط سکوت نماید.
اما تا جایی که به تو مربوط میشود هنوز برایت سؤالى پیش نیامده است وگرنه آن را مطرح میکردى.»
@lightworkers
💢کمپین #قرنطینه_باکتاب
🔶در روزهای درخانه ماندن و قرنطینه شدن وقت و زمان را غنیمت بشماریم. کتابخوانی در خانه بهترین استفاده از زمان است.
⚠️فراموش نکنیم ویروش جهل و نادانی خطرناکتر از ویروس کرونا است.
📕در این راستا با هشتگ #قرنطینه_باکتاب در شبکههای اجتماعی دیگران را به کتابخوانی دعوت کنیم.
@lightworkers
«بینش و دانش»
مولانا يكى از موضوعاتى را كه به صورت دَوَرانى مورد تأكيد قرار مىدهد، برترى بينش بر دانش است.
دانش ، اندوخته است ، و بينش ، مصرف كردن بهينهی آن اندوخته.
دانش،تفسير مى كند، و بينش ، آدمى را تغيير مىدهد، البته تغييرى رو به سوى كمال.
دانشى كه رفتار و كردارمان را همرنگ خودش نكند مثلِ غذايى است كه هضم نمىشود.
چنين غذايى ما را رنجور و بدحال مى كند. كسانى كه دانش و محفوظات دارند و بينش ندارند نوعاً دچار بيمارىهاى اخلاقى و شخصيتى مىشوند.
اما غذايى كه هضم شود نيرو و سلامتى مىآورد، ولو اندک باشد. همينطور هر معرفتى كه به بينش تبديل شود سلامتى روانى و اخلاقى در پى میآورد...
دانشى مىتواند نجات بخشى كند كه با رفتار و هويّت ما در آميزد...
مولانا مىفرمايد:
هركه در خلوت به بينش يافت راه
او ز دانشها نجويد دستگاه
علم چون بر دل زَنَد يارى شود
علم چون بر تن زَنَد بارى شود...
@lightworkers
مراقبهی چاکرا ی ریشه
مراقبهای آغاز کن
با توجه به مسیر نخست انرژی،
و حس کردن آن،
چاکرای ریشه،ترسهایت را در خود نگاه داشته است
و این گونه اتصالت را با زمین از دست دادهای...
زمین ریشه و پای- جای توست
و جز با ریشه دواندن در آن،
نخواهی شکفت...
ترسهای انباشته در ریشهی ناگستردهات،
تو را از برداشتن گام نخست،
بازداشته است و بدون سنگینی و استحکام ریشه، کجا پا بر زمین می توانی نهاد،تا گامی نیز برداری
عشق در تو چگونه میتواند شکفت،
آنجا که ترس تو را خشکانیده است...
اکنون بگستر ریشههایت را
با دمیدن عشق در آنها
تا جان بگیرند
و ترس با عشق جایگزین گردد
که جای خالی عشق
ترس شده است
دمی بر آور از میان مسیر قلب
و بازدم را با عشق
به میان مسیر ریشه روانه گردان
تا از در هم فشردگی ترس رها گردد
و به گسترش عشق بگسترد...
چاکرای ریشه را هم چون ریشهی درخت احساس کن...
و بگذار با بازدم عشق
ریشهات هزار ریشه دهد
و در همهی زمین و هستی گسترش یابد
همچنان نفس قلب را
به میان بیشمار ریشه بفرست
و تصور کن عشق،
گرفتگی ریشههایت را باز میکند
و ریشههایت به میان هر چیزی میرود،
که تو از آن میترسی:
حیوان،تاریکی،انسان،ناهوشیاری
و ناشناختگی...
به بازدمت،از ریشهها بگستر
و همهی ترسهایت را،
به عشق بدل ساز
هر چه را از آن میترسی،
با تزریق عشق به میانش،
از ترسانندگی رها کن
و به شفا ی عشق زنده ساز
دم از میان چاکرا ی قلب،
و بازدم بر چاکرای ریشه
و در هر بازدم،
گسترش، رهایی
و جایگزینی ترس با عشق
و یگانگی با کل
اکنون به آسانی بر زمین پهناور شدهای
و از هر آنچه تو را میتواند بخشید،
برخوردار...
زیرا ریشههایت را باز کردهای،
گستردهای
و شفای عشق را از میان خویش،
جاری ساختهای....
#مراقبه
@lightworkers
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر
ماننده آن دلبر بنما که کجا داری
#حضرت_مولانا
@lightworkers
هر حجابی عضوی است از اعضای طهارت که میباید شست
و هر مقامی رکعتی است از رکعات نماز که میباید گزارد؛
اول طهارت است آنگاه نماز،
اول تصقیل است آنگاه تنویر،
اول فصل است آنگاه وصل؛
آدمی تا از یک چیز نميرد به یک چیز دیگر زنده نتواند شد،
پس اگر فراغت میخواهی از شغل بمير
و اگر خدای میخواهی از خود بمير....
#عزیزالدین_نسفی
@lightworkers
ما همه منتظر گودو هستیم
در جاده ای دور افتاده،دو رفیق آس و پاس و به انتهای خط رسیده (ولادیمیر و استرگون) چشم به راه گودو هستند.گودو به آنها وعده ی رستگاری داده ولی هیچگاه نمی آید. کمدی/تراژدی"در انتظار گودو" از سوی صاحبنظران به عنوان برترین نمایشنامه ی سده ی بیستم برگزیده شد.بسیاری این اثر را فلسفی ترین درام تاریخ خوانده اند. باور به ظهور منجی در اسطوره ها، مذاهب و اعتقادات اقوام و ملل مختلف از دیرباز تا کنون به اشکال گوناگون بازنمایی شده.برخی باتوجه به شکل نوشتاری واژه ی گودو(God+ot=Godot ) نام او را اشاره ای مستقیم به خدا دانستند.گودو به عنوان شخصیت اصلی نمایش هرگز حضوری فیزیکی در صحنه ندارد وما فقط درباره اش می شنویم.اما برای خالق در انتظار گودو یعنی "ساموئل بکت" گودو و مفهم انتظار فراتر ازخدا و یا مسئله ی ظهورمنجی بود.هر چند نشانه های مذهبی در متن نمایش وجود دارد،ولی بکت در پاسخی زیرکانه به بازیگری که از او پرسیده بود آیا گودو همان خداست،گفته بود اگر منظورش خدا بود حتما می گفت خدا(god)ونه گودو... پس گودو واقعا کیست؟سوالی که هزاران بار از بکت پرسیده شد و او همواره پاسخ می داد اگر می دانستم در نمایشنامه گفته بودم...
گودو می تواند تصور ما از وضعیت ایده آل باشد،آرزوی ما برای رسیدن به آرمانشهر یا انتظار یافتن رستگاری و آرامش.انتظار کشیدن بخش مهمی از زندگی آدم هاست، بیماران در انتظار سلامتی اند، زندانیان منتظر پایان دوران محکومیت خویش هستند،کارمندان منتظر رسیدن آخر هفته و دانش آموزان منتظر رسیدن تابستان...گودو شاید تجسم خواسته ها و آرزوهای کوچک و بزرگ و حتی مبهم ما باشد.همه ی ما به اشکال گوناگون منتظر گودوی خویش هستیم.انتظار بشر هرگز پایانی ندارد،انتظاری که ناشی از شکاف بین ذهن ما(سوژه)وعالم(ابژه)است؛خلاء وشکافی که پر نمی شود.رخدادهای جهان هیچگاه مطابق میل ما نیست و انتظارمان برای دستیابی به سعادت مطلق برآورده نمی شود،چون وحدت بین سوژه وابژه ممکن نیست.در هر دو پرده ی نمایش به جای گودو زوج دیگری( اربابی به نام پوتزو و برده اش لاکی) به صحنه می آیند و با ولادیمیر و استراگون برخورد می کنند. رابطه این دو در نگاه اول نمایانگر سلطه جویی و سلطه پذیری بشر است.برخی از ناقدان پوتزو را به مثابه ذهن(سوژه) و لاکی را جسم(ابژه) قلمداد کرده اند که نقدی است برمفهوم سانتورهای دکارتی1 (وحدت ذهن با جسم)لاکی هیچ سخنی نمی گوید، فقط ابزاری است برای اجرای دستورات اربابش پوتزو؛ به جز صحنه ای که پوتزو بنا به در خواست ولادیمیر و استراگون به او فرمان میدهد با صدای بلند فکر کند که نتیجه نطقی است چند صفحه ای و بی معنا که بکت ازطریق آن کلیشه های رایج زبان و مفاهیم متاقیزیک ، فلسفه و منطق را به سخره می گیرد.مفاهیمی که هرگز بشر را به آرامش و سعادت معهود نرساندند.برای همین است که در پایان نمایش گودو نمی آید و بسیاری بکت را متهم به بدبینی کردند. بکت اما در مقابل این اتهام با فروتنی پاسخ داد:
"اگر بدبینی یعنی حکم دادن به اینکه بدی برخوبی پیروز می شود،پس من با توجه به بی میلی وعدم صلاحیتم نسبت به صدور حکم بدبین نیستم.من تنها برحسب تصادف به بدی بیشتر از خوبی برخوردم."2
برای بکت که حسب تصادف در قرن فجایع بزرگ انسانی زیست و دو جنگ جهانی، انفجارهای هسته ای،جنگ کره، جنگ سرد،جنگ ویتنام و...قربانی شدن میلیون ها انسان بیگناه را به چشم دید،حکم مطلق صادر کردن یعنی آغاز راهی که به فاجعه ختم می شود، به همین دلیل مسئله اصلی برای وی، صرفا آمدن یا نیامدن گودو، و وجود داشتن یا نداشتنش نیست. بکت مشکل را شایدآنجا می بیند که آنچه به انتظارش ایستاده ایم برایمان چنان مقدس می شود که حاضریم بخاطرش دیگران را به خاک و خون بکشیم،آنگاه که در مقابل همه ی ایدئولوژی هایی که وعده سعادت دنیوی و اخروی می دهند،حقوق و آزادی خود و دیگری را فراموش می کنیم.در یکی از مهمترین فرازهای نمایش در انتظار گودو ،استرگون می پرسد: ما حقوقمان را از دست دادیم؟ ولادیمیر جواب می دهد: ما ازآنها طرفنظر کردیم...
نطفه ی فاجعه از همین جا بسته می شود.
علی حاتم
1سانتورها در اسطوره های کهن موجوداتی هستند با سر انسان و بدن جانداران چارپا مثل اسب بالدار یا شیر(ابوالهل) نمادی از آرزوی های بشر برای وحدت ذهن با جسم و پوشاندن ضعف های جسمانی و حرکتی خود.برای دکارت انسان سوار بر دوچرخه نماد چنین وحدتی است و امروزه ماشین،هواپیما و... از نظر بکت با وجو همه این پیشرفت ها بشرهمچنان با غرایز اولیه خود مشکل دارد و ازابزار پیشرفته برای کشتار جمعی و تخریب بهره میبرد.بنابراین وحدت مورد نظر به شکل ایده آل عملا غیرممکن بی معنا میشود.
2 مک دونالد،رونان-روایت ذلت(در آمدی به اندیشه ها وآثار بکت)-علی اکبر پیش دستی-ققنوس،1390-ص83
@lightworkers
سلام دوستان
اگه موافق باشید امشب مراقبهی دسته جمعی داشته باشیم..
هدف مراقبه ارسال عشق به زمین و البته تمام موجودات روی زمین و همینطور کائنات هستش..
ساعت مراقبه،۱۲ شب،و مدت زمان مراقبه حداقل ۲۰ دقیقه هستش
(اگر دوستان علاقمند بودند این زمان رو تا یک ساعت هم میتونن افزایش بدن)..
با هر مراقبهای که راحتید شروع کنید..
فقط ابتدای مراقبه بعد از اینکه ذهن تا حدودی آروم شد،نور آبی رو در نظر بگیرید که از کائنات وارد چاکرای ۷ میشه و به تدریج تمام بدن رو فرا میگیره...
این انرژی از طریق پاها وارد زمین میشه و ابتدا محل سکونت،و به ترتیب شهری که ساکن هستید،و در ادامه تمام ایران و در آخر تمام زمین رو فرا میگیره....
لطفا این تصویرسازی ذهنی رو با آرامش و بدون دستپاچگی انجام بدید(صبور باشید)...
خوشحال میشیم که در این مراقبه مارو همراهی کنید...
سپاس از همراهی شما عزیزان...
❤️❤️❤️
@lightworkers
ای باد خوش که از چمن عشق میرسی
بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همینمود
دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست
#حضرت_مولانا
@lightworkers
در حوزه روانشناسی همیشه شاهد این موضوع شگفتانگیز در جان انسانها بوده ام که درد و زخم میتواند هوشیاران را هوشیارتر و بیدارتر سازد .
در این میان عدهای هستند که ناآگاهانه از درد افیونی میسازند برای بیهوشتر شدن ! برای چنین افرادی درد فرصتی است برای فرار از خویشتن و برداشتن بار مسئولیت هوشیاری از خود .
آنها بیحاصل و بیوقفه از درون و بیرون بر تاریکی لعنت میفرستند و متاسفانه همانند یک معتاد هر روز از نظر جسمانی و روانی بیشتر تحلیل میروند ولی سرسختانه باور دارند کار درستی میکنند و حاضر به ترک وضعیت بیمارگونه خود نیستند! اما حقیقتا چرا با خود چنین میکنیم؟!
داشتن ترس و اضطراب و نگرانی آسانتر از آگاهی و دیدن حقیقت وجودی خویشتن است !
بسیاری از افرادی که به استرس و ترس معتاد میشوند کسانی هستند که در زندگی واقعی خودشان مشکلات فراوانی دارند و به جای پرداختن به آنها و حل کردن آنها، به دنبال راهی به ظاهر منطقی هستند که ذهن خود را از موضوعات اصلی منحرف سازند و خود را از خویشتن دور سازند!
اما چه چیزی و چه خلائی در درون انسانها وجود دارد که آنها را تشنه فاجعه و معتاد به درد میسازد ؟!
بزرگترین درد انسان امروز درد بی معنایی و ناتوانایی در عشق ورزیدن حقیقی است !
نقطه مقابل ترس شجاعت نیست ، عشق ورزیدن است ! این عشق است که میتواند به زندگی و رنجهای بیپایان ما معنا ببخشد ، آن زمان که هیچ معنا و عشق واقعی را در خود ، دیگر همنوعان ، طبیعت و معنویت نداریم ، این پوچی و خلاء ما را مستعد مکیدنِ دلهره و ترس و فاجعه میکند! ما شیفته وار از افیون درد و غم مدد میجوییم تا پوچی درونمان را با یک چیزی پر کنیم ، هر چه قدرت آن چیز برای پرت کردن حواس ما بیشتر باشد ما را بیشتر نئشه و مدهوش میکند !
متاسفانه در پس ناخودآگاه جمعی ، بسیارانی از ما ، صلح و آرامش درونی جایگاهی ندارد ، با وجود آرزو و تمنای ظاهری آرامش و سلامت ، حقیقتا به دنبال آن نیستیم ! عمق تراژدی اینجاست که واقعا اگر روزی به آرامش و سلامتی و قرار برسیم بعید میدانم که بدانیم با آن باید چگونه رفتار کنیم !
باید از خود بپرسیم اگر این مشکلات تنش زا و پر استرس در زندگی من اصلا نباشد من با چه مسائل واقعی مواجه خواهم بود؟! چه چیزهایی در زندگی من وجود دارند که نیاز به رسیدگی و توجه من دارند ولی تا زمانی که درگیر افیون اضطراب هستم نمیتوانم به آنها بپردازم؟!
مراقب باشیم که معتاد به درد نشویم بلکه آگاهانه هر زخم را تبدیل به چشمی برای دیدن و بیداری کنیم .
توصیه میکنم گاهی در اوج نگرانی از معجزه نوشتن غافل نشوید .گاهی نیاز هست به زبان احساسات با ترسها و نگرانیها برخورد کنیم به طور مثال آنها را به رسمیت بشناسید و درباره آنها بر روی کاغذ بنویسید.
آنها را تماشا کنید و از خود بپرسید معنای این اتفاقات برای من چیست؟ این ترسها چه درسهایی برای من داشتهاند؟
اگر ناگهان همه این مشکلات بیرونی حل شود چه چیزهایی را باید در زندگی خودم ویرایش کنم و یا بازسازی کنم؟
بی شک این روزها نیز میگذرد، اگر بخواهم برای خودم نامهای بنویسم که در روزهای آرامش و سلامت بخواهم آن نامه را مرور کنم برای خودم چه مینویسم و چه توصیههایی برای ویرایش سبک زندگی برای خودم خواهم داشت؟
به تعبیر دانا می «نوشتن، درگاهی است که در آن روح و معنا یکدیگر را ملاقات می کنند. به نوشتن ادامه داده و اجازه بدهید داستانها از عمق درون بیایند»
حتی اگر نمیدانید ترسهای فعلیِ شما چه درسهایی برایتان دارند به قلم خودتان اعتماد کنید اجازه بدهید همه تنشها بر کاغذ تخلیه شوند، آرامتر که شدید باز هم بنویسید ، آنگاه خواهید دید که شعور و آگاهیِ درخشانی همچون بارقههای اشراقی درونی ، در پس هر کدام از کلمات ما پنهان است، که بسیار مشتاق جسارت و اکتشاف ما هستند !
درسها و نکات را یادداشت کنید چون به عنوان یک جامعه بیدارتر و آگاهتر در آیندهای نزدیک با آنها کار خواهید داشت!
#عاطفه_عبدی
@lightworkers
یاوهران مهسم
شعر ترانهٔ یاوهران مهسم از حیران علیشاه است که به شعلهٔ آتش عشق یا Flame of Love نیز معروف است؛ ناظری برای این ترانه چند بیت از این شعر را برگزیده و تغییراتی نیز در آن ایجاد کردهاست.
متن اصلی شعر در دیوان حیران علیشاه با عنوان کنزالعرفان آمده است.
یاوهران مهسم
(یاوران، من مستم)
یاوهران مهسم
(یاوران، من مستم)
من مهس مهخموور بادهێ ئهلهسم
(من مست مخمور بادهٔ الستام)
لوتف دووس ئاما مۆحکهم گرت دهسم
(لطف دوست آمد، محکم گرفت دستم)
لوتف دووس ئاما مۆحکهم گرت دهسم
(لطف دوست آمد، محکم گرفت دستم)
فهرما وه ساقی باوهر مینای مهٔ
(فرمان دهید به ساقی بیاورد مینای می)
سهرشار کهر ساغهر بدهر پهیاپهٔ
(سرشار کند ساغر و بدهد پیاپی)
پهیاپهٔ پر کرد ههیاههٔ نووشام
(پیاپی پر کرد و هی نوشیدم)
تا که دیدهێ دڵ غهیر ژه دووس پووشام
(تا که دیدهٔ دل از غیر از دوست پوشیدم)
تا که دیدهێ دڵ غهیر ژه دووس پووشام
(تا که دیدهٔ دل از غیر از دوست پوشیدم)
شۆعلهێ نار عشق بهر چی ژه پووسم
(شعلهٔ آتش عشق برجهید از پوستم)
شۆعلهێ نار عشق بهر چی ژه پووسم
(شعلهٔ آتش عشق برجهید از پوستم)
خالی ژه خودی مهملو ژه دووسم
(خالی از خود و مملو از دوستام)
یاوهران مهسم
(یاوران، من مستم)
یاوهران مهسم
(یاوران، من مستم)
من مهس مهخموور بادهێ ئهلهسم
(من مست مخمور بادهٔ الستام)
لوتف دووس ئاما مۆحکهم گرت دهسم
(لطف دوست آمد، محکم گرفت دستم)
لوتف دووس ئاما مۆحکهم گرت دهسم
(لطف دوست آمد، محکم گرفت دستمت)
ئهٔ دڵ تا کهسی چۊ خۆم ناێ وه جووش
(ای دل تا کسی چو خُم نیاید به جوش)
ئهٔ دڵ تا کهسی چۊ خۆم ناێ وه جووش
(ای دل تا کسی چو خُم نیاید به جوش)
حهڵقهێ بهندهگی عشق نهکهێ وه گووش
(حلقه بندگی عشق نکند به گوش)
مهحرهمِ نمهووو ههرگێز وه ئهسرار
(محرم نگردد هرگز به اسرار)
نهخل ئۆمیدش دووسی نادێ بار
(نخل امیدش دوستی نیارد به بار)
نهخل ئۆمیدش دووسی نادێ بار
(نخل امیدش دوستی نیارد به بار)
#Flame_of_Love
#حیران_علیشاه
#شهرام_ناظری
@lightworkers
یاوهران مهسم
(یاوران، من مستم)
#Flame_of_Love
#حیران_علیشاه
#شهرام_ناظری
@lightworkers
ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
خورشید او را ذرهام این رقص از او آموختم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جانها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد...
#حضرت_مولانا
@lightworkers
ما عادت شديدى نسبت به تعبير و تفسير داريم.
هر آنچه را كه مىبينيم و مىشنويم، مى خواهيم تفسيرش كنيم..
در برابر عادتِ فكر كردن و يا تجزيه و تحليل كردن مقاومت كنيد...
چنان به نظاره خود بنشينيد كه گويى يک غريبه جالب توجه هستيد،تا كنون حتماً تجربه كردهايد كه يك فرد برايمان خيلى جذاب بوده و ما به همه نكات رفتارى او توجه مىكنيم تا ببينيم چگونه زندگى مىكند( اين همه كتابهاى مختلف راجع به افراد مشهور و مهم نوشته شده، به دليل همين نياز بوده) خودتان را يک غريبه در نظر بگيريد، كه مىخواهيد مشاهده كنيد كه او چگونه كنش و واكنش دارد....
اينگونه مشاهده و نظارت خويش، خودش يك مراقبه است.
يک جدايى درونى ميان خود ناظر و آنچه كه مشاهده مىكنيد بوجود بياوريد، البته در ابتدا كمى سخت است، اما همان شكافهاى كوتاه و لحظهاى و حتى چند ثانيهاى كفايت مىكند،به مرور زمان اين مشاهدهها بيشتر خواهد شد.
نكته مهم اين هست كه دست از نقادى و انتقاد و قضاوت اتفاقاتى كه مشاهده مى كنيد برداريد...
انتقاد يكى از عواقبش ، تنبيه مىباشد.
و دچار خودآزارى مىشويم،و مكالمات درونى زيادى را بوجود مىآوريم؛ كه چرا اينجورى شد!؟
چرا اينكار را كردم!؟
چرا اين جواب را دادم!؟
خلق اين مشاهدهگر ، شرط اولش اين است كه ، قاضى درون را به مرخصى بفرستيد...
امروز به دقت به مشاهدهی حرکات خود بپردازید چون گربهای که در نظارهی موشی است برای شکار...
بیقضاوت فقط مشاهده کنید.....
#مراقبه
@lightworkers
آدمی تا زمانی که سختی هایش را میفهمد، زنده است...
ولی وقتی سختیهای دیگران را درک میکند،
آنوقت یک انسان است...
#لئو_تولستوی
@lightworkers
هر حرکت کوچک نشانگر است
بدن زبان خودش را دارد..
حرکاتت را تماشا کن...
همه چیز بازتاب می کند...
طوری که راه میروی
طوری که مینشینی
طوری که نگاه میکنی
همهاش زبان است...
تو با دهانت چیزی میگویی و چشمانت کاملا چیز دیگری میگوید...
حرکاتت ، لحنت ، و بدنت صادقتر از کلماتت هستند .
خودت را تماشا کن .
وقتی با دیگران صحبت میکنی چکار می کنی؟
آیا واقعا ارتباط برقرار میکنی؟
کلامت با وجود و بدنت هماهنگ است؟
حرکاتت را با تامل انجام بده
خودت را مشاهده کن...
@lightworkers
