ch
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

前往频道在 Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

显示更多
379
订阅者
无数据24 小时
+37
+830
帖子存档
حسن بصری راپرسيدند که:تو را هرگز وقت خوش بوده؟ گفت: روزي بر بام بودم،زن همسايه با شوهر مي گفت که قريب پنجاه سال است که درخانه توام . اگر بود و اگر نبود، صبر کردم در گرما و سرما، و زيادتي نطلبيدم، و نام و ننگ تو نگاه داشتم، و از تو به کسی گله نکردم. اما بدين يک چيز تن در ندهم که بر سر من ديگري گزيني. اين همه براي آن کردم تاتو را بينم همه، نه آن که تو ديگري را بيني، امروز به ديگري التفات مي کني. اينک به تشنيع، دامن امام مسلمانان گيرم . حسن گفت: مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد. طلب کردم تا آن را در قرآن نظير يابم، اين آيت يافتم: «ان الله لايغفر ان يشرک به و يغفرما دون ذلک لمن يشاء» همه گناهت عفو کردم ،اما اگر بگوشه خاطر به ديگري ميل کني و به خداي - عز و جل - شرک آوري، هرگزت نيامرزم. #تذکرة_الاولیاء @lightworkers

ای درویش! خدا به غایت نزدیك است، كما قال تعالی:‌ (و ما از رگ گردن به او نزدیكتریم. «ق، آیه 16») و در قرآن و احادیث مانند این بسیار است، اما چه فایده كه مردم دور دور دور افتاده‌اند و از معرفت قرب خدای بی‌بهره و بی‌نصیب‌اند. همه روز فریاد می‌كنند و می‌گویند كه خدای می‌طلبیم و نمی‌دانند كه خدای حاضر است و حاجت به طلب كردن نیست. ای درویش! خدای از بعضی دور و از بعضی نزدیك نیست، خدای تعالی با همه است. جمله موجودات در قرب، او را برابرند. اَعلی علیین و اَسفَلُ السافِلین در قرب او یكسان است. قرب و بعد نسبت به علم و جهل ما گفته‌اند، یعنی هر كه عالم‌‌تر است نزدیك‌تر است و اگر نه هیچ ذره‌ای از ذرات موجودات نیست كه خدای به ذات با آن نیست و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست… #عزیزالدین_نسفی @lightworkers

هرچه بیش تر می گریزم، به تو نزدیک تر می شوم هر چه رو برمی گردانم! تو را بیش تر می بینم... جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدودم... هزار و یک آینه، تصویرت را می چرخانند... از توووو، آغــــــــاز می شوم... در توووو، پایـــــان می گیرم ... #عمران_صلاحی @lightworkers

#بریده_کتاب برای ابراز عشق به مردم، مجبور نیستید، هر فردی را که می‌بینید ببوسید. برای عشق ورزیدن به دیگران، لازم نیست یک کاسه برنج به آن‌ها بدهید. عشق ورزیدن یعنی: درباره‌ی دیگران کمتر قضاوت کردن، و دادن این اجازه به آن‌ها که آنطور که دوست دارند زندگی کنند، و بدون انتقادِ ما "آن کسی باشند که هستند." #اندرو_متیوس آخرین راز شاد زیستن @lightworkers

عشق چون بر جانِ من روی آورد همچو دریا جانِ من شور آورد هرکه شورِ من بدید، از دست شد گر چه بس هوشیار آمد، مست شد منطق الطیر #ع
عشق چون بر جانِ من روی آورد همچو دریا جانِ من شور آورد هرکه شورِ من بدید، از دست شد گر چه بس هوشیار آمد، مست شد منطق الطیر #عطار @lightworkers

حقیقتی که زندگی را از گرما بیندازد، چه لطفی دارد؟ حقیقتی که به کار زندگی نیاید، از تبار مرگ است. مثل مرگ، تلخ و مثل مرگ، شایسته‌ی گریز. شمس تبریز می‌گفت: «هر اعتقاد که تو را گرم کرد، نگهش دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد از آن دوری کن» تقریر حقیقت از آن‌رو ارزشمند است که به تقلیل مرارت بینجامد. اصل، زندگی است، حقیقت، خادم است. اما اگر بپذیریم که حقیقت، تنها تا آنجا که در خدمت زندگی است و به بهروزی آدمی یاری می‌کند، ارزشمند است، آیا چراغ سبز و جواز عام به انواع خرافات نداده‌ایم؟ @lightworkers

عطر پرتقال میگیرد نفسم از تو که میگویم نارنجی میشود دنیایم تو را که میبینم و تو بکر ترین منظره ای مثل درخت پرتقالی که در پاییز به بار نشسته باشد! پر از بوسه... پر از دوستت دارم! #حامد_نیازی @lightworkers

محبوب من! در مدرسه به ما الفبا را یاد نداده اند که با آن دکتر و مهندس و مانند اینها شویم. الفبا را یاد داده اند تا ما با هم حرف بزنیم و با حرف زدن با هم زلفی گره بزنیم و قربان صدقه ی هم برویم. ما در قطاری هستیم که نمی دانیم کجا می رود،کدام ایستگاه پیاده می شویم. به جای غصه خوردن بهتر است با هم برویم در بوفه ی قطار بنشینیم و با کسی که دوست داریم حرف بزنیم. محمد صالح علاء @lightworkers

بسیاری از عبارات مصطلح و گاهی ساختار خود زبان این حقیقت را آشکار می‌کنند که مردم نمی‌دانند چه کسی هستند. مثلاً شما میگویید: «فلانی زندگی‌اش را از دست داد» یا «زندگی من» گویا زندگی چیزی است که شما می‌توانید صاحبش باشید یا از دستش بدهید. حقیقت این است که: شما یک زندگی ندارید، شما زندگی هستید. یک زندگی یگانه، یک آگاهی یگانه که تمام جهان را فراگرفته است و فرمی موقت گرفته تا خودش را به‌عنوان یک سنگ یا چمن یا به‌عنوان یک حیوان، یک شخص، یک ستاره یا کهکشان تجربه کند. آیا می‌توانید در عمق درون احساس کنید که هم‌اکنون از آن آگاهید؟ آیا می‌توانید احساس کنید که شما هم‌اکنون «آن» هستید؟ #اکهارت_تله @lightworkers

کله را باد کردن راه نیست.... قسمت دوم (آخر) ناآگاهی فرد نسبت به مکانیزم واکنشی و خودکار ذهن در وی دو رویکرد عمده را نسبت به زندگی نهادینه می‌کند: حرص‌ و آز از یکسو و نفرت‌ و بیزاری از سوی دیگر. بودا می‌گوید رنجِ بشری ریشه در این دو دارد. ما حرص می‌زنیم که این و آنرا داشته باشیم حتی اگر برای سلامتی ما مضر باشند و از بسیاری چیزها اجتناب می‌کنیم حتی اگر برای‌مان مفید باشند، فقط به این خاطر که سیستم اتوماتیک پاداش و تنبیه مغزمان را تحریک می‌کنند. و مشخص است که این رویه موجب آسیب و آزار ما خواهد بود. از طرف دیگر نمی‌توانیم همواره هرچه را طلب می‌کنیم داشته باشیم و هرچه را به‌آن بی‌میل هستیم دور کنیم، پس رنج می‌بریم. حتی اگر آن‌چه را می‌خواهیم داشته باشیم بازهم نمی‌توانیم تا ابد حفظش کنیم، پس وقتی دوباره از دستش می‌دهیم رنج میبریم. حتی اگر بتوانیم حفظش کنیم برای اینکه خاصیت تحریک‌کنندگی‌اش را حفظ کند باید بر آن بیافزاییم، درست همانطور که معتادین دوز مواد مصرفی‌شان را بالاتر می‌برند تا اثر نشئه‌کننده‌ی اولش را حفظ کند. به همین‌خاطر در مَثَل حرص را به چاهِ ویل تشبیه می‌کنند که هرچه در آن بریزی را می‌بلعد بی‌آنکه هرگز پر شود. وقتی از ترسی با موفقیت اجتناب می‌کنیم هم باز رنج می‌بریم! مثل وقتی که فرد در موقعیت مصاحبه تحصیلی یا شغلی ظاهر نمی‌شود و اضطرابش فروکش می‌کند اما در عوض از پیشرفت بازمی‌ماند و حال به این‌ترتیب رنج می‌برد. پس بودا می‌گوید به لذت معتاد بودن و از رنج اجتناب‌کردن الگوی اصلی و زیربنایی ذهنی‌ای‌ست که به‌واسطه‌ی آن افراد برای خود و دیگران رنج می‌آفرینند. بودا حالتی آرمانی از وارستگی را در نظر می‌گیرد که در آن فرد دیگر با حرص و ترس پاسخ نمی‌دهد و در نتیجه در یک آرامشِ ژرفِ درونی به‌سر می‌برد، او این حالت را نیروانا می‌نامد و مراقبه را راهی به‌سوی آن. اما سریعا هشدار می‌دهد که اگر سالک بخواهد به نیروانا دست‌یابد و مراقبه را شاه‌کلید رسیدن به آرامش قرار دهد، باز هم رنج خواهد آفرید! زیرا هنوز با الگوی قدیمی حرص نسبت به‌چیزی یا وضعیتی که لذت‌بخش و پاداش‌دهنده و اجتناب از وضعیتی ناخوشایند و تنبیه‌کننده عمل می‌کند. به این‌ترتیب آن‌چه فرانسیس بیکن در مورد دانش می‌گوید هم در نهایت نمی‌تواند فرد را از رنج براهند زیرا وقتی دانش‌اندوزی به نیتِ اجتناب از رنج انجام شود، خودْ چرخه‌ی معیوب حرص و اجتناب و بازآفرینی رنج را به‌کار می‌اندازد. بماند که دانستگی‌ِ انباشته‌شده وقتی بی‌ثمر می‌شود، یعنی از حکمت عملی زندگی که همانا یاری‌رساندن به فرد برای شادزیستن است دور و دورتر می‌شود، نخوت و غروری پدید می‌آورد که یکی از نشانه‌هایش همان خوارشماری دیگرانی‌ست که از لذات حسی و عاطفی معمول زندگی بهره می‌برند. چنین روشنفکرنمایی بر برجِ عاجِ عقلش ملول می‌نشیند و عوام را خس‌وخاشاک برچسب زده و علت وجود رنج در این عالم می‌داند. پس چگونه قادر است که موهبتی را که تصور می‌کند در اندیشه دارد با ایشان سهیم شود؟ او که هرچه بیشتر در حال اجتناب‌کردن از ایشان است! این یک سوءفهم بزرگ است که راه‌حل بودا برای شادبودن کنار کشیدن از زندگی و انکار لذت است. اگر این دکترین را بی‌تعصب بررسی کنید در می‌یابد که شاد بودن حاصل درآمیختن با زندگی بدون وابستگی به آن است. چراکه مسئله اساسا نفسِ لذت نیست که نیاز باشد از آن دوری کنیم، مسئله واکنش شرطی حرص نسبت به آن و هم‌چنین نفرت در صورت عدم وجود آن است. #وحید_شاهرضا @lightworkers

کله را باد کردن راه نیست... قسمت اول آیا لذت عواطف و احساسات از لذت حسی بیشتر نیست و لذت ذهن عالی‌تر از لذات عواطف و احساسات نمی‌باشد؟ آیا لذت طبیعی و حقیقی آن نیست که آن را نهایتی نباشد؟ آیا تنها دانش نیست که همه‌ی اضطراب‌های درونی را از میان می‌برد و ذهن را روشن می‌سازد؟ فرانسیس بیکن بودا راه رهایی از رنج را رهایی از وابستگی به الگوهای عادتی ذهن می‌دانست. در روانشناسی رفتاری یا همان رفتاگرایی به این الگوها شرطی شدن گفته می‌شود. عادت‌ها می‌توانند موثر یا ناموثر و هم‌چنین آسیب‌زا باشند. هر فردی ممکن است شرطی‌شدگی‌های خاص خود را داشته باشد. کسی ممکن است از سوسک بترسد، دیگری از سخن‌گفتن در مقابل جمع، کسی ممکن است به خوردن شیرینی اعتیاد داشته باشد و دیگری برای برانگیختگی جنسی وابسته به روئیت و لمس کفش‌های پاشنه‌بلند باشد! در روانشناسی رفتاری فرایندی تحت عنوان خاموشی را به‌کار می‌گیرند تا فرد شرطی‌شدگی‌ یا همان وابستگی‌ اجباری‌اش به تکرار یک الگوی رفتاری مخرب را از دست بدهد. مکانیزم‌های مختلفی به این منظور به کار گرفته می‌شود ولی خصوصیت مشترک همه‌ی آن‌ها مواجهه است: چه تصور کردنِ قرار گرفتن در اتاقی که از در و دیوارش سوسک بالا می‌رود البته همراه با تلقین‌های درمانگر در حال آرمیدگی، یا کم‌کم در مقابل دو، سه، چهار و افراد بیشتری صحبت کردن باشد. اما تعریف بودا از شرطی‌شدن و خاموشی بسیار بنیادی‌تر است. مسئله یک رفتار به‌خصوص نیست که فرد با میل یا ترسی خارج از کنترل به آن گره خورده است. از منظر بودا مسئله خودِ واکنشی‌بودن فرد نسبت به میل و ترس است. وقتی یک محرک بیرونی مثل رویت آن سوسک و یا کفش به ذهن می‌رسد، ذهن به آن واکنش نشان می‌دهد. از لحاظ هیجانی این محرک، پاداش‌دهنده یا تنبیه‌کننده ادراک می‌شود و یا خنثی. در مورد آخر فرد انگیزه‌ای برای پاسخ‌گویی به محرک ندارد و از لحاظ رفتاری نسبت به آن بی‌طرف است اما در مورد اول میل به کسب لذت انگیزه‌ای میشود تا فرد بخواهد آن موقعیت، شئ یا رفتاری که محرک پاداش‌دهنده را ایجاد میکند تصاحب کند. او می‌خواهد به‌این واسطه و با تکرار تحریک، لذت بیشتری ببرد. اما در ارتباط با محرکی که تنبیه‌کننده ادراک می‌شود میل به اجتناب از رنج باعث می‌شود فرد از آن موقعیت، شئ یا رفتار اجتناب کند. بسیاری از رفتارهای ما به‌این واسطه قابل درک‌اند. مثلا پول یک محرک پاداش‌دهنده‌ است زیرا به‌واسطه آن می‌توان لذت خرید یا از رنج اجتناب کرد، پس آدم‌ها یاد می‌گیرند که رفتارهایی انجام دهند که پول بیشتری به‌واسطه‌ آن بدست می‌آورند. یا تحقیر یک محرک تنبیه‌کننده است و آدم‌ها یاد می‌گیرند از کارهایی که دیگران آن‌ها را سرزنش می‌کنند اجتناب کنند و به همین خاطر مَثَلی چنین شکل می‌گیرد که «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو». #وحید_شاهرضا @lightworkers

توجه‌ات را روی تجربه‌ی بدن بیاور. حالا بلافاصله این برچسب بدن را رها کن. یک نوزادِ تازه‌ متولدشده چیزی درباره بدن داشتن یا بدن بودن نمی‌داند. بلکه یک میدان دریافت احساسات، یک میدان آگاهی یا تجربه‌ی خالص وجود دارد و در میان این میدان، حسی ظاهر می‌شود. حتی اینکه آن را یک حس بنامیم اعتبار بخشیدن به آن با وجودی بسیار شی‌مانند است اما آن فقط یک ارتعاش است (منظور بدن داشتن است) آن شکلی ندارد. اندازه‌ای ندارد. رنگی ندارد.فرمی ندارد.جنسیتی ندارد.سنی ندارد.تراکمی ندارد.وزنی ندارد. مکانی ندارد.اگر قرار بود که نامی بر این مکانی که در آن این ارتعاش اتفاق میفتد بگذاریم آن را "اینجا" می‌نامیدیم.اما "اینجا" مکانی در فضا نیست. نوزادِ تازه متولدشده چیزی درباره فضا نمی‌داند. "اینجا" فقط جایی است که من هستم، جایی است که آگاهی هست جایی است که خدا هست. #روپرت_اسپایرا @lightworkers

‌ صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد دریـاب که از کـوی فلان می‌گذرد برخیــز چه خسبی کـه جهان می‌گذرد بـويی بستـان که کاروان می‌گذ
‌ صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد دریـاب که از کـوی فلان می‌گذرد برخیــز چه خسبی کـه جهان می‌گذرد بـويی بستـان که کاروان می‌گذرد... #حضرت_مولانا @lightworkers

اکثر مردم بدون اینکه بدانند یک ویروس ذهنی را تجربه می‌کنند؛ یعنی به این صورت که یک فکر رشد می‌کند، تکثیر می‌شود و منجر به سایر افکارِ مرتبط می‌گردد و درنهایت این مجموعه‌ی افکار، شما را تصاحب می‌کنند. سپس هر چیزی که تجربه می‌کنید تحت تأثیر این افکار شدید قرار خواهند گرفت. اما شما چنان با آن فکرها هم هویت شده‌اید که حتی متوجه آن‌ها نیز نیستید. از دیدگاه معنوی شما به خواب‌رفته‌اید. این روشی افتضاح برای زندگی کردن است که اصلاً هم غیرمعمول نیست. اساساً آن‌ها حتی افکار شما نیز نیستند. شما آن‌ها را از افکار جمعی جذب کرده‌اید. این شرطی شدگیِ ذهن شماست که منجر به ناراحتی‌های زیادی می‌شود. کلید رهایی شما از این سرنوشت هولناک، هشیاری است. بیداریِ آگاهی با این شناخت ساده آغاز می‌شود که شما آن فکرهایی که در ذهنتان می‌گذرند نیستید. #اکهارت_تله @lightworkers

بعد از مدتی که با اکهارت تله آشنا شدم و کتاب‌هایش را خواندم. بیدار شدم و ناگهان متوجه شدم. ناگهان فهمیدم که چطور این افکار فق
بعد از مدتی که با اکهارت تله آشنا شدم و کتاب‌هایش را خواندم. بیدار شدم و ناگهان متوجه شدم. ناگهان فهمیدم که چطور این افکار فقط توهم‌اند و آن‌ها مسئول بیشتر رنجی هستند که ما تجربه می‌کنیم؛ و بعد ناگهان احساس کردم که دارم از منظر دیگری به افکار نگاه می‌کنم و با تعجب از خودم پرسیدم این چه کسی است که از این «من دارم فکر می‌کنم» آگاه است؟ و بعد ناگهان از خودم و از مشکلاتم به آن احساسِ رهاییِ شگفت‌انگیزِ گسترده پرتاب شدم. دیدم که من از بدنم و آنچه انجام می‌دهم وسیع‌ترم. من همه‌چیز و همه کسم. من دیگر فقط یک‌ذره‌ای در جهان نیستم. من خودِ جهانم. جیم کری @lightworkers

#موسیقی_ملل @lightworkers

#بریده_کتاب درست زندگی کن و ایمان داشته باش که نیکی از تو به دیگران جاری خواهد شد حتی اگر خود از آن نیکی‌ها آگاه نباشی. #اروین_د_یالوم @lightworkers

دردها معلم‌اند، معلمانی سخت‌گیر اما هدفمند! هیچ دردی بدون رسالت نیست، هیچ دردی بدون درس نیست، هیچ دردی بدون تکلیف نیست. آدمی
دردها معلم‌اند، معلمانی سخت‌گیر اما هدفمند! هیچ دردی بدون رسالت نیست، هیچ دردی بدون درس نیست، هیچ دردی بدون تکلیف نیست. آدمی از بدو تولد، معلمان زیادی دارد، اما دردها بی‌رحم‌ترینشان‌اند. در سخت‌ترین شرایط، به جای رهایی، زخمی‌ترت می‌کنند تا به شیوه‌ی خودشان قدبکشی و رشد کنی. دردها صبر و طاقت تو را اندازه می‌گیرند و تا جایی که طاقتت هست، تحت فشارت می‌گذارند و تا درسَت را یاد نگرفتی رهایت نمی‌کنند. مکتب درد، مکتبی واقعیت‌گراست و بدون تمایز قائل‌شدن، از شاگردانش آزمون می‌گیرد و بدون ارفاق، نمرات را روی رفتار و گفتار آن‌ها حک‌ می‌کند. درد، آدم‌ها را قدردان داشته‌هایشان می‌کند و بی‌تفاوت‌تر به نداشته‌هایشان. فارغ‌التحصیلان مکتب درد، زندگی را جور دیگری می‌فهمند، جور دیگری نفس‌ می‌کشند و جور دیگری احساس‌ می‌کنند، فارغ‌التحصیلان مکتب درد، دو گونه‌اند؛ یا مهربان‌تر از قبل می‌شوند، یا نامهربان‌تر، خشمگین‌تر، بی‌رحم‌تر... @lightworkers

#بریده_کتاب و به راستی در حقیقت من تو را با چشمانم دوست ندارم، زیرا آن‌ها در تو هزاران خطا می‌بینند اما این دلِ من است که چیزی را که چشمانم به تحقیر به آن می‌نگرند دوست می‌دارد، دلی که علیرغم آنچه آن‌ها می‌بینند خوشش می‌آید دیوانه‌وار دوست بدارد. #ویلیام_شکسپیر غزل‌های عاشقانه @lightwirkers

گدایی عشق می‌دانید، بعد از حاکمیت "خود" یا "هویت فکری" - که عین وهم و پندار است - ما همه چیز را از متن "خود"، و بنابراین تحریف‌شده متصور می‌شویم. ما تصور می‌کنیم عشق یک موضع جداگانه دارد و خشم و نفرت نیز موضعی دیگر! در این صورت فکر می‌کنیم عشق می‌تواند بیاید و خشم و نفرت را بشوید. ولی واقعیت اینطور نیست. در این ارگانیسم یک مقدار انرژی هست. خشم و نفرت این انرژی را تیره و چرک‌آلود و خشم‌آلود کرده‌اند. وقتی این خشم‌آلودگی از طریق آگاهی از بین برود، آنچه باقی می‌ماند انرژی شفاف است. (اگر دلتان می‌خواهد این انرژی شفاف را "عشق" بنامید.) تصور ما از "عشق" یک تصور غلط است. از آنجا که انسان و جامعۀ هویت فکری گدامنش است، از آنجا که با یک "هستی" فقیر بسر می‌برد و درون خودش از نعمت حالت‌های عمیق و سرشار از شور و انبساط تهی است، در تمام زمینه‌ها وابسته به دیگران است؛ گدای مثلاً "عشق" است. "هویت فکری" دست گیرنده دارد. همیشه دستش دراز است تا عشق، دانش، توانایی و همه چیز را از بیرون بستاند! من چراغ آگاهی و روشنی را در خود خاموش کرده‌ام و حالا دستم را پیش مولوی و حافظ دراز می‌کنم که "تو را بخدا یک مقدار آگاهی و روشنایی به من بدهید" (و البته طالب آگاهی بمعنای واقعی نیستم؛ از آنها دانش و فضل متظاهرانه طلب می‌کنم.) من از یک مقدار تعبیر لفظی برای خود "هستی"یی ساخته‌ام ("ساخته‌ام" غلط است؛ ذهن چیزی نمی‌سازد، بلکه همه چیز را متصور می‌شود) که محتوایی ندارد؛ متزلزل و پوک است؛ و پر از تضاد است. این "هستی" مرا در ناتوانی شدیدی فرو برده است! حالا فکر می‌کنم ماشین و خانه و منصب می‌تواند آن ناتوانی را جبران کند، ولی نمی‌کند. ما عشق را چیزی تصور می‌کنیم که باید آن را از دیگری دریافت کرد. بنابراین آن را بصورت "عشق‌ورزیدن" تصور می‌کنیم؛ با این هدف باطنی که "تو را به خدا اگر عشق داری مقداری از آن را هم در کاسۀ گدایی من انسان فقیر بریز". همان‌گونه که انرژی خشم در ذهن خود من جریان دارد و نسبت به تو نیست و قابل انتقال از من به تو نیست، انرژی شفاف عشق نیز در من جریان دارد و چیزی نیست که به تو‌ منتقل بشود! همان‌گونه که فقط اثرات خشمی که در من جریان دارد متوجه تو می‌شود و تو را آزار می‌دهد، اثرات انرژی عشقی که در من جریان دارد رابطۀ من و تو را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. ولی به هر حال از آن انرژی چیزی به تو نمی‌رسد. گذشته از اینکه عشق کیفیتی است از "بودن" - نه "ورزیدن" و منتقل کردن - اگر درون تو پر از انرژی عشق باشد نه تنها نیازی به دریافت عشق از دیگری نداری، بلکه جایی هم در وجود تو برای دریافت آن نیست؛ زیرا وجود تو پر است.... #محمدجعفر_مصفا @lightworkers