رادیو ایرانمهر
前往频道在 Telegram
3 393
订阅者
无数据24 小时
-27 天
无数据30 天
正在加载数据
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+17
在1个频道中
九月 '26
+30
在0个频道中
Get PRO
八月 '26
+35
在0个频道中
Get PRO
七月 '26
+34
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+54
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+29
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+33
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+15
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+118
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+74
在4个频道中
Get PRO
十月 '25
+105
在4个频道中
Get PRO
九月 '25
+56
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+32
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+33
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+24
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+112
在4个频道中
Get PRO
四月 '25
+27
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+22
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+36
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+35
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+22
在1个频道中
Get PRO
十月 '24
+12
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+10
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+8
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+8
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+7
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+7
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+15
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+14
在0个频道中
Get PRO
二月 '240
在3个频道中
Get PRO
一月 '240
在0个频道中
Get PRO
十二月 '230
在0个频道中
Get PRO
十一月 '230
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+23
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+38
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+54
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+8
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+23
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+16
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+24
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+16
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+18
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+19
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+6
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+16
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+47
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+40
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+12
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+22
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+26
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+18
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+24
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+9 889
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 16 十月 | +1 | |||
| 15 十月 | +3 | |||
| 14 十月 | 0 | |||
| 13 十月 | 0 | |||
| 12 十月 | 0 | |||
| 11 十月 | +1 | |||
| 10 十月 | 0 | |||
| 09 十月 | 0 | |||
| 08 十月 | 0 | |||
| 07 十月 | 0 | |||
| 06 十月 | +1 | |||
| 05 十月 | +2 | |||
| 04 十月 | +4 | |||
| 03 十月 | +3 | |||
| 02 十月 | +2 | |||
| 01 十月 | 0 |
频道帖子
+8
آن دلدار و معشوق حافظ در جهان مدرن چه شکلی خواهد داشت؟
رمانی که میتوانی از هر جای آن شروع به خواندن کنی.
@hafezkk
| 2 | تابستان سال شصت و هشت که اولین داستانم منتشر شد شیراز زندگی میکردیم. با دوچرخه تا حافظیه رکاب زدم و کمی دورتر از آرامگاه کنار تودهای گلدان کوچک سفالی خالی که روی هم چیده بودند نشستم. دوباره فکری که چند روز بود در سرم میچرخید به سراغم آمد: "داستانی درباره حافظ بنویس علیرضا!"
تصوری گنگ و بیمعنا بود، چیزی چون آرزوی خلبان هواپیمایی جنگنده شدن، هیجان نوجوانانهی خامی که مرا به شیرینی از پی خود میکشی بیآن که هیچ مسیر واقعی و روشنی برایش بیابم.
این تصویر تا سی و خوردهای سالگی همچون رویایی همیشه بیفرجام در خیالم بود. هیچ تصوری نداشتم که داستانی دربارهی حافظ چه شکلی میتواند داشته باشد. بیشتر شدن تجربهام در نوشتن نیز بر حیرت این تصویر بیمعنا میافزود و نیز ضرورت ناگزیری که در خود داشت، مثل حرفی نگفتنی و تلخ که همیشه از بیانش فرار میکنی درحالی که میدانی بالاخره روزی باید آن را بگویی.
حوالی سی سالگی چند ضربهی پی در پی نظام ذهنیام را در هم ریخت، مقاومتم فروشکست و ناگاه دیدم خود را در نوشتنی ناگزیر فروافکندهام، همچون پریدن با کفش و لباس درون آبهایی عمیق که میدانی تو را به شنا کردنی ناگزیر واخواهد داشت.
نگارش رمان پرحجم "حافظ خوانی خصوصی" چنین در خود پیچان آغاز شد و تا پانزده سال پس از آن ادامه داشت.
در این مسیر و سلوک نوشتن بود که معنای بسیاری از ضرورتها برایم آشکار شدند: فهمیدم آتشی مرموز در قلب حافظ روشن است که همچنان میسوزد و از شور زندگی بیتاب است.
فهمیدم هر نوآوری تازهای نیاز به سنتی عمیق و شانههایی محکم دارد که بتوانی بر روی آن بایستی و حافظ چون صخرهای بلند در میان اقیانوس، استوار ایستاده است.
فهمیدم داستانهای ضروری خود راه نوشتنشان را پیدا میکنند و خصوصی خواندن حافظ همان کاری ست که مردم ایران قرنهاست انجام میدهند.
امروز به بهانه نوشتن رمان "حافظ خوانی خصوصی" به شیراز باز میگردم، همان شهری که روزگار پرشور نوجوانیم در آن سپری شد. قرار است دربارهی حافظ و شیوهی خصوصی خواندن آن حرف بزنم. عزیزان برگزار کننده این آیین گفتهاند حضور برای عموم آزاد است.
مشتاق دیدارتان هستم.
■
رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی
@hafezkk | 271 |
| 3 | 没有文字... | 225 |
| 4 | صبح به خیر پریسا
آن شبی که با اسب و قبا دم خانه آمدند تا من و تو را به ضیافتی خصوصی ببرند.
صبحی در کشور دو نفره و شبی در بارگاه حافظ
به مناسبت روز حافظ برشهایی از رمان «حافظ خوانی خصوصی»
در این جا یافت میشود.
○
رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی
@hafezkk | 304 |
| 5 | شخصیتهای واقعی در شاهنامه. | 304 |
| 6 | دژ زنان
آن زنان سرخپوش چه از زندگی ما میدانند که خود از آن بیخبریم؟!
فصلی از بیچهرگان
بیچهرگان قصهگویان دورهگرد و گمنامی هستند که بزرگترین داستانها و اسطورههای ملی ایرانباستان را روایت میکردند. | 1 489 |
| 7 | بیتی از فردوسی بزرگ | 460 |
| 8 | سنگ آسیا
○
رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی
@hafezkk | 535 |
| 9 | کشور دو نفرهی آدم و هوا
دوستداشتنیترین زن جهان که در شبهای مهتابی به آغوش او میلغزید!
چونان رازی که حافظ آن را آشکار میسازد.
برشی از رمان: حافظ خوانی خصوصی
○
رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی
@hafezkk | 1 545 |
| 10 | سلام دوستان امروز آخرین زمان ثبتنام کارگاه لذت ساختار است.🪐 | 630 |
| 11 | بیقصه بر سر زندگی چه میآمد؟ | 701 |
| 12 | رازی درون هر داستان هست.
برای شرکت در لذت ساختار پیام دهید | 2 095 |
| 13 | نوشتن و صدای قطار و بیدار شدن از خواب زندگی. | 636 |
| 14 | ۱۴ ساله بودم که رمان بلندیهای بادگیر را از کتابخانه شهرداری که چسبیده به مدرسهمان بود به امانت گرفتم. پولی که برای اشتراک کتابخانه دادم را به سختی جمع کرده بودم. جنگ زده بودیم و پدرم با هفت سر عائله در شهری غریب به سختی روزگار سپری میکرد. تمام چیزهایی که سالها با امید و تلاش ساخته بود با یک بمب دود شد و به هوا رفت. او با تمام غمهایی که از چشمانش میبارید،خستگی و پا درد و کمر درد، شبهای سرد زمستان کنار علاءالدین ما را مینشاند کنار خودش و برایمان جوامع الحکایات میخواند. آخر او سال ۴۲ دیپلم گرفته بود چیزی که من وقتی لیسانس ادبیات فارسی را گرفتم هم، توان برابری با او را نداشتم. از آن شبهای تاریک وقتی به دنیای روشن داستانها میرفتم و برای دقایقی فراموش میکردم روزهای تاریک جنگ زدگی را، به دنیای ادبیات علاقهمند شدم و خواندن بلندیهای بادگیر هم مهر تاییدی بر این علاقه شد. دیگر لحظه شماری میکردم تا شب فرا برسد و چشمهایم را ببندم و دریچه خیال را باز کنم. از آن موقع فقط نوشتم تا خودم را جای دیگری تصور کنم. در شهری دیگر، دنیای دیگر، حتی در پیکری دیگر. تا امروز که اینجا هستم و از آموزشهای بیدریغ استاد ایران مهر آموختم که نوشتن هم یک تخصص است و برای هر تخصصی آموزش لازم است.من امروز و این لحظه دیدگاهی دیگر به نوشتن دارم و کاملا بدون تملق انرا مدیون صفا و سادگی گفتار استادم هستم. اما هنوز بعد از گذشت سالیان دراز دلتنگ شبهایی هستم که کنار پدر مینشستم و او اولین بار دنیای ادبیات را به رویم گشود.
○
نگاه خانم عیوضیان از هنرجویان کارگاه لذت ساختار که با شور و علاقه و اعتماد به نفسی عالی می نویسند | 528 |
| 15 | قبلا که گوشهی اتاقم مینشستم و میخواستم چیزی بنویسم، قلمم زیر سایهی تصویرها و کوه کلماتی که در ذهنم بود، آنقدر تقلا میکرد و در تاریکی دور خودش میچرخید که از پا میافتاد.
کتاب هم که میخواستم بخوانم، تا بازش میکردم، چهار دیوار سفید و بیپنجره دورم بالا میرفت و من خیلی زود همان گوشه خوابم میبرد.
اما حالا میتوانم شخصیتها را از هر طرف ببینم؛ باورها، توجیهها، ترجیحها و درونشان را. میتوانم ردِ ذهن نویسنده را دنبال کنم. برایم پشت هر جمله، دری باز میشود و پشت هر در، معنایی تازه است.
انگار روی کُرهای قدم میزنم که میتوانم هر طرفش که خواستم بروم، راه خودم را پیدا کنم و هر بار با جهانی تازه روبهرو شوم؛ جهانی که کشف کردنش مرا غرق در لذت و اشتیاق میکند.
حالا میتوانم به کلمهها شکل بدهم، کنار هم بنشانمشان و از آنچه در ذهنم میگذرد، تصویری از دنیای خودم خلق کنم.
میدانم راه زیادی در پیش دارم....
دیر وقت است.
از گوشه پنجره نگاه میاندازم.
آن بیرون، هوا تاریک است؛ اما من غرق در دنیایی هستم که روی آن قدم میزنم، میچرخم، میگردم و در هر جملهای که میخوانم، چیزی برای یادداشت و کشف کردن پیدا میکنم.
○
نگاه خانم میرزایی از هنرجویان دقیق و هوشیار کارگاه لذت ساختار که هر ماه می توان دگرگونی و رشد تازه را در ایشان دید. | 359 |
| 16 | دورهی راهنمایی که بودم یک دوست خیلی صمیمی داشتم و دو دفتر دویست برگی 'فرنو'. توی دفتر جلد قرمز شعرهایی را مینوشتم که اینجا و آنجا خوانده بودم و دوستشان داشتم و در دفتر جلد سبز خاطرات و احساسات عاشقانهام را یادداشت میکردم؛ دیدارهای عاشقانهای که جایی شکل نمیگرفت جز در جمعهای خانوادگی و محدوهی نسبتهای فامیلی و فراتر از آن در ذهن من. هر دو دفتر برایم بسیار باارزش بودند و کاملا شخصی و خصوصی.
دفتر قرمز را که چند صفحهی سفید بیشتر از آن نمانده، سالها همراه خود از این خانه به آن خانه و از این کمد به آن کمد کشاندهام اما از دفتر سبزم که احتمالا در گذر عمر چندان هم سبز نمانده، بیخبرم. یادم نیست دقیقا کی آن را به میترا سپردم تا برایم نگهاش دارد. گفتم شاید روزی نویسنده شدم و نوشتههایش بهدردم خورد. چند سال پیش ازش پرسیدم دفترم را هنوز دارد و او با خنده گفت باید از مهتاب( دخترش) پرسید چون چند باری دیده با علاقه مشغول خواندن آن است و بعد اضافه کرد اطمینان دارد در چند اسبابکشی با وسایل خانه جابهجا شدهاند. از آن موقع بهبعد از ترس این که بگوید دفتر را دور انداخته ازش سوال نکردهام. به احتمال زیاد اگر الان بهدستم برسد خودم را چنان دور از آن روزها ببینم که هیچ ارتباطی با آن نوشتهها حس نکنم، اما گاهی دلم برای دفتر سبزم تنگ میشود؛ مسیر ابتدایی نوشتنم که بعدها در جریان زندگی و هیاهوی بزرگسالی از یاد رفت.
شاید در تماس بعدی از میترا دربارهی دفتر سبزم بپرسم. شاید مهتاب جایی مخفیاش کرده تا وقتی دخترک دو سالهاش هم سیزده چهاردهساله شد با علاقه بنشیند به خواندنش.
زنها نویسندگان و خوانندگان خوبیاند.
○
نگاه خانم گرانمایه از هنرجویان موثر کارگاه لذت ساختار | 331 |
| 17 | من تمام عمرم فکر میکردم نویسندگی یک «ژن» است؛ میراثی که فقط آدمهای خاص دارند و من از آن بیبهرهام. در دهاتی زندگی میکردم که تنها پنجرهام به دنیای کلمات، تکههای پارهپارهی روزنامههایی بود که مغازهدار سرکوچه، کالاهایی را در آن میپیچاد. هر چه از آن خطوطِ گسسته میخواندم، بیشتر باور میکردم که من فقط تماشاگر هستم، نه نویسنده.
روزگاری رسید که طوفانِ ورشکستگی، تمام داشتههایم را با خود برد. آن روزها، دنیا برایم به اندازه یک اتاق تاریک شده بود و هر چه فریاد میزدم، صدایم در سکوتِ خانه گم میشد. سنگینترین روزهای زندگیام بود؛ روزهایی که حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود و لبهی پرتگاهِ خودکشی، تنها راهِ خروج به نظر میرسید. در آن تاریکی مطلق، تنها رمانهای ایرانی و خارجی بودند که دستم را گرفتند. آنها برای من فقط کتاب نبودند؛ اکسیژنی بودند که مرا زنده نگه داشتند و به من آموختند که در هر ویرانهای، بذری از امید نهفته است.
در سن شصت سالگی، وقتی تصمیم گرفتم بنویسم، صدای تمسخر از نزدیکترینهایم بلند شد. فرزندانم میخندیدند و میگفتند: «تو که گ را از ک تشخیص نمیدهی، چه کارت به داستاننویسی ؟» آن حرفها مثل تیشهای بود که به ریشه وجودم میزد، اما شاید همان تیشهها بود که راه را برای بیدار شدنِ من باز کرد.
در همین روزهای تیره بود که با جناب ایرانمهر آشنا شدم. ایشان با صبری که هرگز گمان نمیبردم کسی داشته باشد، حوصلهاش را برای من گذاشت. او به من آموخت که نویسندگی نه یک استعداد موروثی، بلکه یک «سفر عاشقانه» است. او با آموزش «فوت کوزهگری»، به من یاد داد که چطور از میانهی ویرانههای زندگیام، کلماتی بسازم که بوی حقیقت بدهند.
حالا که اولین کتابم منتشر شده، میفهمم که عشق به ادبیات، همزادِ همیشگی من بوده است. این حس در این سن، برای من دیگر یک سرگرمی نبود، بلکه «ضرورت زندگی» شد. من آموختم که نویسندگی فقط خلق کردنِ یک اثر نیست، بلکه راهی است برای رستگاریِ خودِ نویسنده. این مسیر، شخصیت مرا تغییر داد و مرا از نو ساخت.
از خداوند برای استاد ایرانمهر رحمت های روزافزون میخواهم که راهنمای من در این تاریکی بود و برای خودم،عمری میخواهم که بتوانم هر آنچه که باید خلق کنم،فرصتش را داشته باشم.
○
نگاه خانم صادقی از هنرجویان با اراده کارگاه لذت ساختار | 306 |
| 18 | معمولاً اسم آدمها در ذهنم نمیماند؛ اما این روزها چیزی، یا شاید حسی، دربارهی همدورهایهای کارگاهم در من شکل گرفته که دلم میگوید: این نامها را به خاطر بسپار.
شاید روزی برسد که در مراسم رونمایی کتاب یکی از همین دوستان بایستم و با لبخند بگویم:
«یادت هست؟ ما در دورهی لذت ساختار استاد ایرانمهر، همکلاسی بودیم.»
کسی در درونم میگوید سالها بعد، به آشنایی با بسیاری از همین آدمها، که نویسندگان برجستهی ایران شدهاند، افتخار خواهم کرد و شکرگزار اقبالی خواهم بود که آشنایی با استاد و شرکت در کلاسهایش نصیبم کرد.
میدانم آموزههایی که امروز در یک کلاس ساده و میان چند همکلاسی تجربه میکنیم، بخشی از مسیری بزرگتر است؛ مسیری که ما هنوز در ابتدای آن ایستادهایم.
این روزها دیگر کتابها برایم مجموعهای از کلمات نیستند که راهی برای فرار از واقعیتهای تلخ زندگی باشند.
داستانها زنجیرهای از معنا هستند؛ راهی برای دیدن زندگی، فهمیدن آن و تازه نگه داشتنش در شکلی ماندگار.
و چه شگفتانگیز است که این بار، ما فقط خوانندهی این معناها نیستیم؛ ما خالق آنها هستیم.
○
نگاه خانم ابوالحسنی از هنرجویان فعال و همیشه همراه کارگاه لذت ساختار به آنچه در این دوره گذشت. | 300 |
| 19 | خواندن داستانهای کلاسیک غیر ایرانی حوصلهای میخواست که من به لطف خدا نداشتم و راستش خیلی هم دلم نمیخواست داشته باشم. در پایان شورانگیز هر داستان -شورانگیز البته از نظر خارجکی فنها- میرسیدم به یک درک اختصاصی: خب که چه؟ نویسنده این همه بافتن آسمان به ریسمان را میتوانست توی نصف صفحه جمع کند. انگار قدیمها بحران کاغذ و نگرانی برای درختها معنا نداشته. حیف از کاغذ. ولی وقتی پای صحبت اهل فن -نه فقط خارجکی فن- بنشینی میفهمی نویسنده آنقدرها هم بیکار نبوده که چهل صفحه بنویسد فقط برای اینکه مامانش قربان بچه هنرمندش برود و توی مراسم خواستگاری بگوید: "عزیز دل مامان نویسنده تشریف دارد." برای هدفی مینویسد و پشت هر کلمه و حرکت -از پرواز گنجشکها تا لولیدن شپش توی کله شخصیت- سرنخی گذاشته. حالا داستان و رمان خارجی جذاب شدهاند. چهل صفحه که هیچ، چهل هزار صفحه را هم میتوانم با عشق بخوانم، اگر ظرفهای نشسته بگذارند.
○
تجربه خانم طاهر از هنرجویان خوب کارگاه لذت ساختار | 315 |
| 20 | تو سن دبیرستان عاشق نوشتن بودم. معلمی که حرفش اثر زیادی بر من داشت گفت « داستان نوشتن یعنی مزخرفات ذهنی خودت رو ، بخورد دیگران بدی! تا کی میخوای زباله های ذهن دیگران رو بخونی؟ بچسب به درس و مشقت و آینده خودت رو بساز».
با این حرفش دیگه نویسندگی رو جدی نگرفتم. نمیخواستم زباله به ذهن دیگران بریزم و فقط گاهی برای دل خودم مینوشتم و پاره می کردم و دور میریختم. تا اینکه بعد از سالها، باز به فارسی چیزهایی نوشتم و عشق به نوشتن به این زبان دوباره در من جوشیدن گرفت. دیدم این میل قدیمی در درونم خاموش که نشده هیچ، شدیدتر هم شده! خیلی دنبال کلاسی برای یادگیری گشتم. تا اینکه بعد از کمی نا امیدی ، بصورت اتفاقی با کارگاه جناب ایرانمهر آشنا شدم و درست در اولین دوره ای که با ایشان داشتم، ته مانده آن دیدگاه منفی که ناخواسته در ذهن من کاشته شده بود، برای همیشه از وجود من شسته شد و رفت. کلام ایشان من رو از یک چارچوب ذهنی نادرست قدیمی نجات داد.
همین لذت یادگیری و داستان خوانی دوباره ای که ایشان در من با شیوه خاص و مدرن تدریس خودشون زنده کردند، من رو به همان نوجوانی تبدیل کرده که دلش هر شب برای نوشتن و خواندن لک میزند. شاید همین چارچوب شکنی دلیرانه، تنها رسالت نویسنده ایست که او را موراکامی ایران می نامند 🙏🙏
○
نگاه و تجربه حمیدرضا از هنرجویان بسیار هوشیار کارگاه لذت ساختار که از راه دور به جمع ما پیوست | 319 |
