452
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-530 天
帖子存档
452
قطعه ی - 0 + One Night اثر "نادر مشایخی"
با اجرای آنسامبلِ PIERROT LUNAIRE ENSEMBLE WIEN در سال 2011.
@MENMETHOD
452
قانون زیستن، وظیفهی زیستن
هیچ چیز نباشد
نه حشرهیى وزوز کُن
نه برگى لرزان
نه جانورى که لیسه کشد یا بلاید،
هیچ گرمى، هیچ شکفتهیى
نه یخزدهیى، نه درخشانى، نه بویایی
نه سایهى سایندهى یکى گُلِ تابستانى
نه درختى پوستینِ برفش در بر
نه گونهیى به یکى بوسهى شاد آراسته
نه بالى محتاط یا گستاخ در باد
نه کنارِ نازکِ تنى، نه یکى آغوشِ سراینده
نه چیزِ آزادى، نه سود بردنى، نه هدر دادنى
نه پریشان شدنى، نه فراهم آمدنى
از پى خیر یا کز پىِ شرّ
نه شبى مسلح به سلاح عشق یا رامشى
نه صدایى از سرِ اعتماد و نه دهانى هیجانزده
نه سینهى عریانى نه دستِ گشودهیى
نه تیرهروزى، نه سیرمانى
نه چیز مادى، نه چیزى که بتوان دید
نه از سنگین و نه از سبک
نه میرا و نه ماندگار
انسانى باشد
هر که خواهد گو باش
من یا دیگرى
ورنه هیچ نباشد.
#پل_الوار
ترجمهی احمد شاملو
452
BEST OF Lounge Music by Schwarz & Funk - Diamonds Of Lounge #Ambient
@MENMETHOD
Take a deep breathe and relax
Enjoy 🌆
452
”ترانهٔ کوچکِ سه رودبار“
پهناب گوادل کویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
پهناب ِ گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد،
رودباران ِ غرناطه
یکی میگرید
یکی خون میفشاند.
دریغا عشق
که برباد شد!
از برای زورقهای بادبانی
سهویل را معبری هست;
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو میکشد.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
گوادل کویر،
برج ِ بلند و
باد
در نارنجستانها.
خنیل و دارو
برجهای کوچک و
مردهگانی
بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق
که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب
میبرد تالابتشی از فریادها را؟
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق
که بر باد شد!
– فدریکو گارسیا لورکا
«کانته خوندو» (۱۹۲۱)
⁃ ترجمهی احمد شاملو
@MENMETHOD
452
” نغمهٔ خوابگرد “
(برای گلوریا خینه و فرناندو دِلس ریوس)
سبز، تویی که سبز میخواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخهها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند
بر نردهی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت میخواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمیتواندشان دید.
سبز، تویی که سبز میخواهم.
خوشهی ستارهگان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشایندهی راه ِ سپیدهدمان است
تشییع میکند.
انجیربُن با سمبادهی شاخسارش
باد را خِنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربهیی وحشی
موهای دراز ِ گیاهیاش را راست برمیافرازد.
«ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخاش دریا است.
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی
خانهات را در برابر اسبم
آینهات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟…
من این چنین غرقه به خون
از گردنههای کابرا باز میآیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانهام دیگر از آن ِ من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافههای کتان…
این زخم را میبینی
که سینهی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای سبز،
بر نردههای ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نردههای بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوسهای قلعی ِ چندی
بر مهتابیها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
سبز، تویی که سبز میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهانشان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نردههای سبز!»
بر آیینهی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپارهی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودیتر شد
به گونهی میدانچهی کوچکی
و گزمهگان، مست
بر درها کوفتند…
سبز، تویی که سبزت میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
– فدریکو گارسیا لورکا
«کولی آوازخوان» (۱۹۲۷ - ١۹۲۴)
⁃ ترجمهی احمد شاملو
@MENMETHOD
