𝑼𝒏𝒔𝒂𝒊𝒅 𝑻𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 ׁ֪
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
1 180
订阅者
-2024 小时
-1787 天
+53230 天
帖子存档
1 175
Repost from «سهشنبهها با دایانودو🦕»
هیچوقت نفهمیدم چه اصراری دارم که همه رو راضی و خوشحال نگه دارم از خودم وقتی خودم خوشحال نیستم.
1 175
Thanks for making me lose respect for you If it were up to me, I would’ve kept giving you my all for a long time🪭
1 175
من همون آدمی هستم که از صبح تا شب تلاش میکنم تا مطمئن بشم آدمهایی که دوستشون دارم مراقب خودشون بودن و به اندازه کافی غذا خوردن و عشق و توجه کافی دریافت کردن یا نه و اگر اینطور نباشه تشویقشون میکنم تا حواسشون رو جمع کنن و این کارها رو انجام بدن.
و برای خودم، هیچکدوم از اینها رو انجام نمیدم.
1 175
من به تابستون احتیاج ندارم. من هوای مه آلود، آسمون ابری و خاکستری، وزش باد و بارش نرم نرمک بارون رو میخوام.
1 175
این موضوع خیلی طبیعیه که هر آدمی، یه تایمی در روز واقعا حوصله نداشته باشه، بخواد تو خلوتِ خودش باشه، اصلا بخواد سکوت کنه، زل بزنه به دیوار یا حتی گریه کنه؛ انقدر پیله نکنید که چیشده؟ چرا ماتم گرفتی؟ یعنی من غریبهم که بهم نمیگی؟!
گاهی واقعاً هیچ دلیلی نداره، خودشم نمیدونه چیشده.
1 175
Repost from ﮼انجمننهنگهاینَوازنده؛
ما حتی روزمان هم تاریک بود.
آسمان روزمان هم تاریک بود.
خورشیدمان نیز نمیدرخشید.
در شهر ما کسی بوسهای نمیزد.
روزهای گرم، سرد بود و روزهای سرد نیز گرم.
ما همه گیج و منگ،در انتظار آمدن ها بودیم،ما به درستی میدانستیم که کسی نمیآید و نباید منتظر ماند.
ما همه نفس میکشیدیم،ولی هیچکداممان زنده نبودیم.ما بودیم،اما نبودیم.
میدانی؟ وجود داشتیم،بر روی زمین قدم میگذاشتیم،اما نبودیم.
چند تایمان روی آسمان ها سُر میخوردیم،چند تایمان نیز در قَهقرای زمین مَلق میزدیم.
همه از وجود یکدیگر با خبر بودیم،
اما هیچکداممان حسی نداشتیم.
ما روزمان نیز شب بود،ما شب و روزمان را درواقع گم کرده بودیم.
ما نمیدانستیم که آیا اصلا باید برای ادامه تلاش کرد؟
• سارینا اسماعیلزاده
