Manaliza
关闭频道
301
订阅者
无数据24 小时
-157 天
-1930 天
帖子存档
301
نمیدونم چمه
نمیدونم چی میخوام
نمیدونم چی درسته
گیر کردم
بدجور گیر کردم
چرا این شرایط تموم نمیشه
چرا همهی دنیا دست به دست هم دادن که اوضاعم رو به راه نشه
چرا روز خوبم نمیرسه
فرسوده شدم
تو فرسودهترین حالت ممکن هستم
غمگینم
آزرده و زخمیام
و زورم نمیرسه
دیگه به هیچی زورم نمیرسه
301
من ی چیزی فهمیدم
این کانال رو اصلا دوست ندارم
هرکار میکنم هم نمیتونم درست و مثل بچه آدم توش بنویسم
باید ی فکری بکنم
پاکش کنم؟
پیاما رو پاک کنم و سعی کنم مفیدتر فعالیت کنم؟
301
بچهها من واقعا دیگه تصمیمم رو گرفتم
پیتبول میخوام
ولی فعلا فعلا ها شرایط نگهداریش رو ندارم
این رو تو دلم نگه میدارم برای آینده
( البته کل اینستاگرامم رو پیتبول پر کرده چند هفتهست)
یک پیت بول میخوام
ی پیشی ( نمیدونم چی ولی احتمالا دیاساچ شایدم اسفینکس یا شااایدم بریتیش)
و ی طوطی ( اینو هنوز نژاد دقیق نمیدونم ولی احتمالا ماکائو)
😭
301
ولی میدونی چیه؟
من فهمیدم واقعا نقش من تو زندگیش همین بوده
مثل یک مامان گربه واقعی بودم براش
بزرگش کردم
و بعد فرستادمش بره خوشحال زندگی کنه
اصلا قرار نبود مامانِ آدمیزادیش باشم
واسه همین سیمبا هم اصلا اذیت نشد از دوریم
چون تو سن خیلی مناسبی جدا شد
و چای خیلی مناسبی رفته
شاید قراره ی روزی مامانِ آدمیزادی یک پیشیِ دیگه بشم و شرایط جوری بمونه که بشه تا همیشه کنارم باشه🫠
301
هیچ چیزی پاکتر و خالصتر و زیباتر از حسِ بین یک انسان و یک فرشته کوچولوی ناز تو دنیا وجود نداره
301
روزهای اول چقدر نگران زنده موندنش بودم
انگار قرار بود بیاد پیش من تا زنده بمونه
آسیب نبینه
و بعد بره و تو یک خونهی خوب و آروم خوشبخت زندگی کنه
انگار رسالت من تو داستانِ سیمبا
نکات دادنش تو روزهای نوزادی و بزرگ کردنش با اون وضعیت سخت بود
و رسالت سیمبا برای من اون محبتِ عمیق و خالص و مادرانه که منو برای لحظات زیادی از سختیها جدا میکرد و حواسم پرت میشد
301
بچهها چقدر روزهایی که سیمبا رو داشتم انسان شاد و جالبتری بودم
حتی با وجودم تمام سختیها
که هنوز هم ادامه داره
احتمالا تا آخر عمرم دلتنگش میمونم
رفیقِ روزهای بدِ من
کوچولوی بامزه
301
Repost from ꒰ C'est la vie ꒱
جذابترین بخش اتاق هر کسی، مدل چیدمان کتابهای کتابخونشه. ⭐️
بیاین عکس کتابخونههاتون رو برام بفرستین که بزارم توی چنل باهم ببینیمیشون و بهشون امتیاز بدیم! 🥂
301
از این که من توانمندتر بودم
تلاشگرتر بودم
علاقهمندتر بودم
ولی چرخ زندگیم طوری چرخید که نشد
روی ایدههام پر شد از خاک چون پیشنیازهاشون برام مهیا نمیشد
و یک نفر دیگه دونه به دونه اونا رو پیش برد چون چرخ زندگیش خوب چرخید و براش مانعهای عجیب و غریب نساخت
غمگین میشم
نمیگم اون تلاش نکرد
ولی من هم تلاش کردم
خیلی بیشتر از اون
خیلی بیشتر از چیزی که باید
ولی نشد که بشه
( فحشخورِ این پیام مَلَسه ولی اونی که تجربه کرده میدونه چی میگم🫠)
