𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
前往频道在 Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
显示更多未指定国家未指定类别
259
订阅者
+624 小时
+337 天
+4530 天
帖子存档
آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم
از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم
من آمده بودم كه تا مرز ِ رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم
تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبم
شايد خدا خواست كه دلتنگ بميرم.
هر روز غم تازهتری آمد و نگذاشت
دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم،
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم.
به خود گفتم دل از اندیشهٔ دیدار بردارم
تمامِ عمر تنها دست روی دست بگذارم
نباید مینوشتم پاسخ آن نامه را اما
نشد از دستخط دوست یکدم چشم بردارم
نوشتم هرچه از هم دورتر، آسودهتر اما
کسی در گوش من میگفت من دلتنگِ دیدارم
کسی از دور میآید به جنگِ عقل و میترسم
مبادا عشق باشد اینکه میآید به پیکارم
اگر شبهای دلتنگی نمیآیم به دیدارت
نمیخواهم تو را با گریههای خود بیازارم.
Repost from N/a
در نامهای به مادرش نوشت:
«زخمهای بسیاری دارم که هر کدام مرا از ریشه غمگین کردهاند؛ میدانی، مادر؟ گاهی اوقات احساس میکنم غمِ همهی عالم در سینهی من است.»
گر در طلب منزل جانی جانی،
گر در طلب لقمه ی نانی، نانی
این نکته ی رمز اگر بدانی دانی
هرچیز که در جستن آنی، آنی
-مولانا
گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را می جویم از پیراهنم.
- فاضل نظری
