É𝖼︎𝖺𝗋𝗅︎𝖺𝗍𝖾ָ֪֢
前往频道在 Telegram
232
订阅者
-224 小时
-47 天
-430 天
帖子存档
قلم دست بگیرید و نوشتن نامههاتون رو آغاز کنید، تولد پایاندهندهی مرداد از رگ گردن به ما نزدیکتره.
ممنون میشم اگه وقتی ساز میزنی،
صداشو ضبط کنی و برام بفرستی.
این بعد از نامهنوشتن، یکی دیگه از
قشنگترین هدیههای دنیاست.
او تنها یک رهگذر بود؟
پس چرا هنوز از اینجا نرفته؟
چرا هر بار که غروب میشود، سایهاش گوشهای از این خانه مینشیند؟
چرا هنوز صدایش را میان سکوت میشنوم،
و چرا بعضی خاطرات، اصرار دارند نام او را به خاطر بیاورند؟
میگویند رهگذرها میآیند و میروند؛
بیآنکه چیزی را با خود ببرند،
بیآنکه چیزی را جا بگذارند.
اما او رفت، و چیزی از من را هم با خودش برد.
چیزی که هنوز، هرقدر میگردم، پیدایش نمیکنم.
۶روز دیگه تولدمه، منتظر نامهها و نقاشیها و آهنگهاتون هستم.
بجز ازاین قبیل هدایا، چیز دیگهای نمیپذیرم.
کاش آن روز میدانستم که چشمهایت، آخرین نوریست که از تو با خویش به خانه میبرم.
کاش میدانستم دستی که در دست داشتم، قرار است سالها بعد، در ازدحام خاطرات، تنها چیزی باشد که هنوز گرمایش را به یاد دارم.
تو درکنارم نشسته بودی و جهان، بیخبر از رفتنت، به کار خودش مشغول بود ؛ آدمها میآمدند، میرفتند، چراغها روشن میشدند و عصر آرامآرام از شیشههای شهر پایین میرفت. و من نمیدانستم زندگی، درست همانجا، چیزی را از من پنهان کرده است.
به یکدیگر نگاه میکردیم.
و هیچکداممان نفهمیدیم که بعضی لحظهها، پیش از آن که تمام شوند، به خاطره تبدیل میشوند.
بعد رفتی.
و من ماندم با تمام چیزهایی که نگفتم، با تمام دوستتدارمهایی که خیال میکردم برای فردا هستند.
لعنت به فردا و فرداهایی که فقط من هستم،
منِ بدونِ تو.
پناه.
