ch
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

前往频道在 Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

显示更多
未指定国家未指定类别
550
订阅者
-224 小时
+77 天
+8230 天
帖子存档
ما معمولاً تصور می‌کنیم چیزی که جلوی رشد آدم رو می‌گیره، خودِ ترسه. اما شاید همیشه این‌طور نباشه. شاید گاهی چیزی که بیشتر از ترس، آدم رو محدود می‌کنه، تصویریه که سال‌ها از خودش ساخته. همون جمله‌هایی که کم‌کم تبدیل به هویت می‌شن؛ «من از پسِ این برنمیام.»، «من آدمِ این موقعیت‌ها نیستم.» یا «اگر دیده بشم، حتماً اشتباهی ازم سر می‌زنه.» عجیب اینجاست که این تصویر، با یک تجربه از بین نمی‌ره. حتی ممکنه بعد از اینکه کاری رو انجام دادی، ذهنت هنوز همون روایتِ قدیمی رو تکرار کنه؛ انگار نمی‌خواد قبول کنه که چیزی تغییر کرده. اما شاید ارزشِ بعضی تجربه‌ها دقیقاً همین باشه. نه اینکه ترس رو از آدم بگیرن، بلکه یک ترکِ کوچیک روی تصویری بندازن که سال‌ها از خودش باور داشته. شاید رشد، از همین ترک‌های کوچیک شروع می‌شه.

اما عزیزم، آن زمان که روح مرا را گردباد حوادث از هم گسست، و باقیمانده‌‌ام را همچون برگِ سرما‌زده‌ای از شاخه جدا کرد و با خود به ناکجا برد، آیا مرا به خاطر خواهی آورد؟
[دست‌نویس‌های من، شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵]

بعضی‌ها هم نسخه‌ی به‌گِل‌نشسته‌ات رو دوست دارن. تا یکم رشد می‌کنی سریع از زندگی‌ت لفت می‌دن.

نمی‌گم بی‌فایده و بی‌ارزش بودن، ولی گاهی فکر می‌کنم کاش در کنار اون‌همه فرمول و تعریف و... که فقط حفظ می‌کردیم و بعد از امتحان همه از یادمون رفته، توی مدرسه بهمون مسئولیت پذیری رو یادمی‌دادن. یا مهارت گفتگو کردن، تفکر، حل مسئله، مدارا با ابهام و... که توی بزرگسالی، با این همه بی ثباتیِ محیط و مسئولیت زیادِ روی دوشمون، وقتی مثلا اضطراب میاد زنجیر می‌ندازه دور دست و پامون، حداقل بدونیم با خودمون می‌خوایم چیکار کنیم.

Repost from خطِ فاج
هیچ‌کس نمی‌بینه چندبار توی دلت خداحافظی کردی، چندبار مجبور شدی خودت رو از نو سرهم کنی و چندبار از جایی شروع کردی که حتی امید هم همون‌جا، جا گذاشته بودتت؛ و هربار، بیشتر فهمیدی همین یه سر، چه هزار سودایی با خودش می‌کِشه.

به قول امیرجعفری: من خودم اندازه‌ی یه فول آلبوم داریوش غمگینم.

یه سری خستگی‌ها هم هست که روزها و شاید ماه‌ها زمان می‌برن تا از تن و جونمون به‌در بشن.

فراموش نکن؛ کوچیک‌کردن رنج من، رنج تورو بزرگ نمی‌کنه.

خانه؛ _مکانی که حس یک آغوشِ محکم را می‌دهد، در آن زمان برای لحظه ای متوقف می‌شود، هیاهوی دنیای بیرون به آن راه پیدا نمی‌کند و می‌توان بعد از یک روز پرتنش، نفسی راحت کشید. از لحظه‌ی ورود به آنجا، سرشار از گرما، امنیت و عشقی غیر قابل وصف خواهی بود. به بیانی ساده تر از زبان دهخدا: "جایی که آدمی در آن سکنی می‌کند."
#واژه

ترجیحم دوست داشتنیه که کم‌کم جلو بره زود عنوان نشه،عجله توش نباشه،ریشه ای باشه،تا دوست داشتن هیجانی و با شدت بالا

ترجیح می‌دهم دیگر با آدم‌هایی در ارتباط باشم که ته‌مانده‌ی امیدم را از من نگیرند؛ به من اضطراب ندهند، حسادت نورزند، و مرا با کسی مقایسه نکنند. به این نتیجه رسیده‌ام: آرامش، حاصلِ انتخابِ آدم‌های درست است...

جناب اردی‌بهشتی نوشته بود: دوستان انگار این مسئله جدیه که هرجا مراعات یکیو بکنی، فکر می‌کنه دهن نداری گند بزنی بهش.

آدم مگر چه می‌خواست؟ کمی آرامش. این حق آدم بود، اما آدم را راحت نمی‌گذاشتند.
قطره‌ اشکی در اقیانوس، مانس اشپربر

خودآگاهی فقط این نیست که خودت رو خوب بشناسی. بخش سخت‌ترش اینه که چیزی رو درباره‌ی خودت ببینی که دوستش نداری و با این حال از خودت فرار نکنی و باهاش مواجه بشی.