ch
Feedback
وَرطه

وَرطه

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
1 027
订阅者
-124 小时
+57 天
+530 天
帖子存档
Everyone is going through something by Luca Ponsato.
Everyone is going through something by Luca Ponsato.

«بزرگترین خیانتی که می‌توانی در حق کسی کنی، این است که او را در یک امیدِ نشدنی و محال حبس‌اش کنی و بگذاری انتظار بکشد.»

یه درجه‌ای از تنهایی هم هست که وقتی بهش برسی، دیگه از دست دادن اطرافیانت واست اهمیت خاصی نداره و یه جورایی نسبت به این موضوع بی‌حس می‌شی. یعنی با خودت می‌گی فلانی رفت؟ بعد یه لیوان چایی می‌ریزی می‌خوری.

‌ «تصمیم گرفته‌ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به‌ عقیده و فکر شما بی‌اندازه اهمیت می‌دادم، ولی بی‌ثباتی آن بر من ثابت شد. دنیا خیلی بزرگ است. من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست داده‌ام، مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی‌اعتنا نباشد و قدر مرا بداند و به‌علاوه، اگر من شما را از دست داده‌ام، شما هم در عوض دلی را از دست داده‌اید که تپش‌هایِ عاشقانهٔ آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت. بیش از این حرفی ندارم.»

‌ «‏حالا ایران را بیشتر از همیشه می‌خواهم. سابق، یعنی در این ده بیست سال اخیر، دوستش داشتم. همانطور که فرزندی مادر خطاکارش را دوست دارد. محبت من توأم با نفرت بود. [حالا] دلم پیش مادری‌ست که هرروز شهید می‌شود. هرروز به صلیب می‌کشندش و هرشب از درد فریاد می‌کشد.»

‌ کسی که کتاب می‌خونه ادعایی مبنی بر درست بودن تمامی نظرات و حرف‌هاش نداره که اگه داشته باشه یعنی خواندن کتاب‌ها هیچ فایده‌ای براش نداشته. منم از این قاعده مستثنی نیستم. به عنوان یه شهروند معمولی نظرات و تفکرات شخصی خودمو در کانال شخصی خودم با بقیه به اشتراک می‌ذارم که ممکنه یه سریشون درست و یه سری هم غلط باشن. هیچ ادعایی هم جهت درست بودن مطلق نوشته‌هام نداشتم و نخواهم داشت. به نظرم یکی از اولین تأثیرات خواندن کتاب داشتن آمادگی برای پذیرش احتمال اشتباه کردنه. این‌که یه گوشه‌ای از ذهنت اینو درنظر بگیری که این حرفی که دارم می‌گم ممکنه اشتباه باشه. نمی‌گم تو این زمینه کاملاً موفق بودم، ولی همیشه براش سعی می‌کنم. خواندن چندتا کتاب که ما رو عاری از ایراد و خلاء نمی‌کنه؛ ولی ما رو به این درک می‌رسونه که ممکنه اشتباه کنیم.

‌ شب‌ها عجیب‌اند؛ نه به این خاطر که تاریک‌اند، بلکه چون چیزهایی را که روز با هزار زحمت پنهان کرده‌ای، بی‌صدا از گوشه‌های ذهن بیرون می‌کشند و روبه‌رویت می‌نشانند. آدم گاهی با اتاق خودش غریبه می‌شود. به صندلی نگاه می‌کند، به فنجانی که ساعت‌هاست سرد شده، به سکوتی که انگار وزن دارد، و ناگهان احساس می‌کند چیزی از جهان کم شده؛ نه آن‌قدر بزرگ که دیگران متوجه شوند، اما آن‌قدر عمیق که تمام نظم زندگی را به هم بریزد.

سلام. چنل قبلی (با همین اسم) به دلیل هجوم گله‌ای دیکتاتورهای وحشی، ریپورت و به لقاءالله پیوست! :)) قصد روضه‌خوانی و ناله کردن ندارم؛ مخلص کلام اینکه اگه منو می‌شناسید و بهم اعتماد دارید، این پیامو تو چنل‌هاتون بفرستید تا اگه شخصی از چنل قبلی تو چنل شما بود بتونه چنل جدید رو پیدا کنه و به این جمع اضافه بشه. اگه هم نکردید، نکردید. فدای سر من و خودتون. ارادت.