𝐄𝐧ʜᴀᴠᴇɴ| پاکسازی❗️
前往频道在 Telegram
𝘪 𝘭𝘰𝘴𝘵 𝘦𝘷𝘦𝘳𝘺𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨... 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘮𝘦 𝘢𝘯 𝘶𝘯𝘥𝘦𝘢𝘥 𝘮𝘰𝘯𝘴𝘵𝘦𝘳... 𝘣𝘶𝘵 𝘯𝘰𝘸... 𝘪 𝘬𝘯𝘰𝘸 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘰 𝘥𝘰 ! — 𝙁𝘼𝙏𝙀 ᴀɴᴏɴ: @havenchat7bot
显示更多未指定国家未指定类别
224
订阅者
+124 小时
+17 天
-2230 天
帖子存档
بالاخره پنجرهی دوست داشتنی من
چیزی که بیشتر از همه توی این پارت دوست داشتم این بود که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد، اما با این حال نتونستم چشم از متن بردارم. داروخونه، خیابون خیس، سکوت بین قدمها، شهری که خوابیده و پنجرهای که همیشه از دور دیده میشد...
همهی این جزئیات آروم آروم کنار هم قرار گرفتن و بدون اینکه داستان و جملهها عجله کنن، باعث شدن لحظهی فهمیدن اینکه، اون همون آدم پشت پنجرهست، تأثیر خودش رو بذاره. آخر این پارت هم خیلی قشنگ بودددد. جملهی "بعضی فاصلهها، از همون لحظهای که اسم پیدا میکنن، دیگه مثل قبل نیستن" دقیقا همون حسی بود که کل این پارت داشت.
و اونقدر حس خوبی داشت این پارت که انگار خودم توی اون خیابون خیس از بارون و زیر نور نارنجی چراغهای خیابون توی سکوت نیمهشب وایسادم و دارم نگاهشون میکنم.
ممنونم بابت نوشتن این پارت🤎
