𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
前往频道在 Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
显示更多未指定国家未指定类别
223
订阅者
-124 小时
+47 天
+430 天
帖子存档
222
و تو سالروز تولد کسی که عاشقانه خود را برای تو تکهتکه کرد، به یاد نیاوردی. و من روزها را برایت شمردم. و من برایت نوشتم. هر روز برایت نوشتم. آنقدر نوشتم تا میان کلماتم گُم شوی؛ گویی هرچه بیشتر مینوشتم، چشمانت میان کلماتم پدیدار میشد. مرا ببخش، از یاد بُردم؛ با کلماتی که سردتر از دستان بیجانم و مجبورتر از سکوتم بود، گفتی که این سالروز برای تو روز مبارکی است. مرا ببخش، از یاد بُردم که تا سالروز بعدی، بهخاطر سرمای کلمات تو، قلبم داغ بود.
222
«متاسفم... دارم خودم رو ازت میگیرم تا تو رو ازم نگیرن... زورم نرسید... زورم نرسید وایسم نگاه کنم چطور ازم میگیرنت.»
222
و من برای تو چای دارچینی سردی بودم که هیچ لب نمیزدی. گاهی فکر میکردم شاید دارچین دوست نداری. شاید دوست داشتی چایت را داغ بنوشی. آنقدر داغ که لبانت ورم کند و زبانت گزگز کند. یا شاید به دستان سردی که برایت چای میریخت علاقهای نداشتی. نمیدانم. فقط میدانم او برایت چای نداشت. او تشنهلب رهایت کرده بود. و تو فنجان خالی را با چشمانی براق بر لب میبردی و بعد از نوشیدنِ هیچ، لبخند میزدی و من خیال میکردم او برایت رنجانگیزترین چای هستی را دم آورده است. نه، او برایت چیزی نداشت. تنها فرق من با او این بود که تو او را دوست داشتی.
