مـدفـنِ سـرخ
前往频道在 Telegram
˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot 𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot
显示更多伊朗137 614未指定类别
341
订阅者
-624 小时
+277 天
+5730 天
帖子存档
339
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
از دور، غرقِ تماشایت ماندهام؛ آنگونه که پوستِ بیرنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان میکنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام آرام میفشارد؛ هر بار که او دستش را بالا میآورد و رشتهای از موهای ابریشمیات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان میکند. لرزه بر جانم مینشیند، وقتی آن گونه به او مینگری که روزی به من مینگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا میپرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشنتر میشکفد؛ گویی آفتاب، خانهاش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت میکنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانههایش را با دیگری مینویسد. حسادت میکنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشکهایت، که از الماس نیز گرانبهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمیداند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشنترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش میتوانستم دستم را به سوی موگهام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدیها برهانم. اگر تنها یک بار از من میخواستی، برایت هیگانبانا میشدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی.و قلبم را، بیآن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمههای سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانههای جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
339
Repost from ⃝𐇽 🖤40"𝑃𝑅𝐸𝑇𝑇𝑌 𝐺𝐼𝑅𝐿୨ৎ
⸼࣪ 𝆹𝅥𝆹𝅥 𝅄 . ۫ 𓈒 ִ 𝑁𝐸𝑊𝑃𝑂𝑆𝑇ৎ ゚ . 𓈒 ִ۫ ۫𝆹𝅥𝆹𝅥 𝆹𝅥 ⸼࣪
قـرار نـیـسـت هـر روز حـالـمـون خـوب بـاشـه بـعـضـی وقـتـا نـیـاز داری خـودتـو تـخـفـیـه کـنـی و مـن اومـدم چـنـد تـا راه حـل بـهـتـون بـدم 𐙚
тαρтαρ
★⋆. 𐙚 ˚𝜗𝜚˚𝐼𝑀 𝐽𝑈𝑆𝑇 𝐺𝐼𝑅𝐿 𝜗𝜚⋆.𐙚★
339
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
زمان، همیشه آرامتر از آن چیزی که به نظر میرسد عبور میکند؛ شبیه موجی که بیصدا از کنار ساحل میگذرد و تنها ردّی از خویش بر شنهای خاطره باقی میگذارد.
در میان وسعت بیانتهای دریا، افکار نیز مانند ذرات نور در عمق آب شناورند؛ گاهی آرام و روشن، گاهی گمشده در تاریکیِ ناشناختهها.
هر موج، داستانی ناگفته با خود حمل میکند و هر عمق، رازی را در آغوش گرفته که تنها نگاههای صبور توان دیدنش را دارند. شاید آدمی نیز مانند دریا باشد؛ ظاهری آرام با جهانی پنهان در اعماق. میان گذشتهای که آرام آرام دور میشود و آیندهای که هنوز در مه پنهان است، شناور میماند؛ در جستوجوی معنایی که میان گذر زمان و سکوت لحظهها پنهان شده است.شاید در میان این همه رفتوآمدِ بیپایانِ زمان، زیباترین لحظه همان زمانی باشد که سکوت، جای تمام واژهها را میگیرد؛ لحظهای که نگاه در وسعت دریا گم میشود و افکار، آرام در عمق وجود شناور میمانند.
339
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𝟊𝖺𝗆 ( 𝗂𝗅𝗒 )
