دلباختهِ خانوم .
前往频道在 Telegram
[ اینجا، تکهای از دنیایِ کوچک من است.. - وکُلُ خَیرٍ في بابُ الْحُسین'ع🤍🇮🇶 • نویسنده نابلد از جنس دهه⁸⁰ .. - نقدی نظری باشه؟! http://t.me/HidenChat_Bot?start=8213111172 وتمامماجراهمیناَست،منجزخداهیچندارم🪴 𓏲࣪ ۫
显示更多未指定国家未指定类别
323
订阅者
-124 小时
+117 天
+2630 天
帖子存档
چـه سـخـت اسـت ؛
نماز نماز لیلة الدفن کسی را بخوانی که روز رفتنش را هم تصور نمیکردی :))) .
__
این روزا خیلی دلمو شکستن...
خیلی طعنه زدن بهم...خیلی حالمو بد کردن...
میشه یه شب بیای تو خوابم
یه چایی بریزم برات بشینم دردو دل کنم؟
به خدا فقط تو میتونی حالمو خوب کنی
فقط تو بودی که مثل من دلتو شکستن
عمو عباس من :) .
هرسال از دیگران میخواستی توی زیارت اربعین از شما یاد کنن.
امسال شما از ما یاد کن...
اگر تو هم مثل من دوستانت یا آشنایانت رودر مسیر دفاع از وطنت اعتقاداتت و عشق به رهبرت امام حسین و امام زمانت آگاهانه از دست دادی
اصلاً ناراحت نباش.
به خودت افتخار کن تو بهترین کار ممکن رو کردی بهت تبریک می گم که همچین شهامتی داری رفیق ..🌱
امروز خیلی حالم بد بود. دلم گرفته بود، اشک امانم نمیداد و فقط دلم میخواست یکی باشد که بدون قضاوت، فقط صدایم را بشنود. به چند نفر زنگ زدم، اما هیچکس جواب نداد. شاید سرشان شلوغ بود... نمیدانم. فقط آن لحظه خیلی احساس تنهایی میکردم. آخرش با تو حرف زدم... با اینکه بین من و تو کیلومترها فاصله است، اما همان لحظه که شروع کردم به درد دل کردن، انگار یک باری از روی دلم برداشته شد. یک حس امنیت عجیبی آمد سراغم؛ حسی که مدتها بود دنبالش میگشتم. انگار یکی آرام دستم را گرفت و گفت: «من هستم، تو تنها نیستی.» کنار تو لازم نیست وانمود کنم حالم خوب است. لازم نیست لبخند مصنوعی بزنم یا بغضم را قورت بدهم. هرچقدر هم شکسته باشم، میتوانم خودِ واقعیام باشم؛ با همهی اشکها، خستگیها و دلگرفتگیهایم. نمیدانم چطور این آرامش را به دلم میدهی... فقط میدانم هر بار که اسمت را صدا میزنم، قلبم کمی آرامتر میتپد. غصههایم شاید همان لحظه تمام نشوند، اما دیگر احساس نمیکنم بارشان را تنهایی به دوش میکشم. امروز بیشتر از همیشه فهمیدم که آدم همیشه دنبال این نیست که کسی مشکلش را حل کند؛ گاهی فقط دلش میخواهد یک پناه داشته باشد، جایی که مطمئن باشد هر وقت خسته شد، هر وقت شکست، هر وقت دنیا روی سرش خراب شد، هنوز میتواند برگردد و کسی آغوش دلش را از او دریغ نمیکند.#چندکلمهحرفدلیآقای امام حسین♥️ .ممنون که با وجود این همه فاصله، همیشه از همه به من نزدیکتری. ممنون که پناه دلم میشوی. نمیدانم صدایم چطور به تو میرسد، اما مطمئنم که میرسد... چون هر بار بعد از حرف زدن با تو، دلم آرامتر از قبل میشود. و برای من، هیچ حسی قشنگتر از این نیست که بدانم هر وقت دنیا مرا تنها بگذارد، هنوز یک نفر هست که میتوانم با تمام وجود صدایش بزنم و احساس امنیت کنم.
امروز از روزی مینویسم که هیچوقت از
خاطرم نمیرود؛ روزی که انگار بخشی از
وجودم همانجا جا ماند.
از نهم اسفند تا سیزدهم تیر... چهار ماهی که برای من و خیلیهای دیگر، زمان دیگر معنای همیشگیاش را نداشت. روزها میآمدند و میرفتند، اما دلهای ما همانجا مانده بود. هر صبح با خودمان میگفتیم شاید همهی اینها یک خواب تلخ باشد؛ خوابی که بالاخره تمام میشود و دوباره همهچیز به جای خودش برمیگردد. اما بعضی خوابها هیچوقت تعبیر نمیشوند و بعضی بیداریها، از هر کابوسی تلخترند. ثانیهها بیرحمانه میگذشتند؛ انگار مأمور بودند ما را به لحظهای برسانند که هیچوقت برای دیدنش آماده نبودیم. لحظهای که همیشه از تصورش فرار میکردم، اما زمان دستم را گرفت و بیآنکه اجازهای بخواهد، مرا تا روبهروی حقیقت برد. وقتی از درِ ورودی مصلا وارد شدم، نفس کشیدن سخت شده بود. نه از شلوغی جمعیت، بلکه از سنگینی غمی که روی سینهام نشسته بود. هر قدمی که برمیداشتم، انگار دلم بیشتر فرو میریخت. اطرافم را نگاه میکردم. هر کسی به شکلی دلتنگیاش را زندگی میکرد. یکی آرام با عکس آقایش حرف میزد، یکی اشکهایش را پشت دوربین پنهان کرده بود و لحظهها را ثبت میکرد، یکی میان جمعیت آب پخش میکرد و دیگری تصویر آقا را به دست مردم میرساند. هر کسی کاری میکرد، اما همه فقط یک درد مشترک داشتند. بعد... انگار زمان ایستاد. دیگر نه صدای قدمها شنیده میشد، نه همهمهی جمعیت. فقط صدای گریه بود و بغض؛ بغضی که تمام فضای مصلا را پر کرده بود. آن روز فهمیدم دلتنگی هم میتواند صدا داشته باشد. همه دلتنگ بودند؛ دلتنگ مردی که سالها خودش را وقف مردم و کشورش کرده بود. دلتنگ صدایی که آرامش میآورد، دلتنگ نگاهی که امید میبخشید و دلتنگ لبخندی که خستگی را از دلها میبرد. اما این بار... آقای ما آرام خوابیده بود. دیگر قرار نبود صدایش را بشنویم. دیگر قرار نبود با همان اقتدار همیشگی لبخند بزند و دلها را قرص کند. بعد از سالها جهاد، بعد از سالها ایستادن، حالا آرام گرفته بود و ما مانده بودیم با هزار حرف نگفته و هزار بغض فروخورده. نمیدانم میان آن همه جمعیت، وقتی چشمم به تابوتت افتاد، چگونه روی پاهایم ایستادم. فقط میدانم همان لحظه، چیزی در وجودم تغییر کرد؛ تغییری که دیگر هیچوقت به حالت قبل برنمیگردد. تو فقط نرفتی... با رفتنت انگار تکهای از امید، آرامش و خاطرههای خوب ما هم رفت. جای خالی بعضی آدمها را نمیشود با هیچچیز پر کرد؛ هرچقدر زمان بگذرد، نبودنشان بیشتر خودش را نشان میدهد. شیرینترین روزهای زندگیام، روزهایی بود که تو را شناختم و سعی کردم، هرچند کوچک، در مسیری قدم بردارم که نشانمان دادی. امروز که به گذشته نگاه میکنم، بیشتر از هر چیزی شرمندهام؛ شرمندهی کوتاهیهای خودم. احساس میکنم آن سربازی نبودم که فرماندهاش لایقش بود. اگر امروز اشکی از چشمهایم جاری میشود، فقط برای داغ رفتنت نیست؛ برای حسرتِ فرصتهایی است که از دست دادم، برای کارهایی که میتوانستم بهتر انجام دهم و ندادم، برای روزهایی که قدر حضورت را آنطور که باید، ندانستم.فیامانالله، آقاجان...
ـ اولین و آخرین دیدار🥀 ¹⁴⁰⁵۰⁴۰¹³ـ#چندکلمهحرفدلی
